۴

باز این چه شورش است که در شهر لندن است…

رسانه‌های ایران و مهره‌های بازی سیاست در ایران (که شامل جبهه‌های رسانه‌ای‌شان مثل فارس‌نیوز، رجانیوز و کیهان و غیره می‌شود و هم‌چنین نهادهای وابسته به قدرت سیاسی یا مداح و ستایشگر آن)، هیچ قاعده‌ی اخلاقی ندارند. مضمون «آن‌چه بر خود نمی‌پسندی بر دیگری نیز مپسند»، برای آن‌ها شعاری است توخالی. یکی از نمونه‌های خیلی خوب از این بی‌اخلاقی، ریاکاری و دروغ‌پردازی رسانه‌های رنگ‌آمیز و ریاکار حامی قدرت را در ایران، می‌توان در همین ماجرای درگیری‌های اخیر پلیس انگلیس با دانشجویان معترض دید.

چند روزی است لندن شلوغ است. یعنی دانشجویان معترض به بالا رفتن شهریه‌های دانشگاه اعتراض کرده‌اند. به خیابان‌ها ریخته‌اند و البته مرکز شهر شلوغ است. آماج اصلی اعتراض هم نیک کلگ معاون نخست‌وزیر است که خلف وعده کرده است. از نگاهِ منِ ایرانی که الآن ۸ سال است در لندن زندگی می‌‌کنم، پلیس لندن در قیاس با نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی ایران (لباس‌شخصی‌ها، بسیج و سپاه را هم به آن اضافه کنید)، فرشته‌خصال‌اند. وقتی هم که دست از پا خطا می‌کنند، تمام رسانه‌ها – به ویژه تلویزیون بی‌بی‌سی – چهارچشمی مشغول پاییدنِ لحظه به لحظه‌ی فردِ خاطی است و اعتراض رسانه‌ای و صدای مردم معترض ولو در حد چند نفر هم که باشند عواقب وخیمی برای آینده‌ی شغلی فردِ خاطی و هم‌چنین نهاد متبوع‌اش دارد تا جایی که رییس پلیس لندن هم ممکن است شغل‌اش را از دست بدهد.

نمونه‌های خیلی روشن از این حوادث یکی هنگام بمب‌گذاری‌های ۷ جولای ۲۰۰۵ در لندن بود که در گیر-و-دار حملات تروریستی جوانی برزیلی به نام ژان شارلیس دی مِنِزیس در ایستگاه متروی استاکول به ظن این‌که تروریست است توسط پلیس لندن به قتل رسید. تنها یکی از پیامدهای ماجرا استعفای سر ایان بلر رییس پلیس متروپولیتن لندن بود.

نمونه‌ی دیگر، کشته شدن ایان تاملینسن، یک روزنامه‌فروش لندنی، در جریان اعتراض‌ها به اجلاس گروه ۲۰ در لندن بود. یک افسر پلیس با باتوم ضربه‌ای به پای او می‌زند و دقایقی بعد او دچار سکته‌ی قبلی شده و از دنیا می‌رود. (لینک‌هایی که آوردم، تقریباً همگی شرح مفصل و مبسوط ماجراها را درج کرده‌اند).

حوادث این چند روزه‌ی لندن که در اخبار روز هست و نیازی به شرح و بیان مبسوط ندارد. اما قصه‌ی ما بر سر بی‌اخلاقی، ریاکاری و وقاحت روزنامه‌های وطنی حامی دستگاه کودتاست. پیش از این‌که توضیح بدهم چرا این قصه‌ها را می‌گویم، بگذارید نمونه‌های مشخص اشاره‌ی این رسانه‌ها را به حوادث اخیر ذکر کنم.

این تیتر یک روزنامه‌ی کیهانِ فرداست: «آتش بحران بر دامن فتنه گران افتاد؛ سرکوب وحشیانه ۴۰ دانشجو در خیابان‌های لندن». عنوان خبر گویاست: تنظیم‌کننده خواسته است با یک تیر چند نشان بزند و از این آبِ‌ گل‌آلود نهنگی بگیرد به عظمت نهنگی که یونس نبی را بلعید! یک بند از متن خبر این است: «دیروز و پریروز دانشجویان بی دفاعی که نسبت به افزایش سه برابری شهریه خود معترض بودند، به خیابان‌های لندن ریختند تا در یک تظاهرات آرام، ادعاهای مقامات خود درباره دموکراسی را محک زنند، اما دولت انگلیس در اقدام وحشیانه و کم سابقه‌ای، خون دانشجویان را در کف خیابان‌های سرد پایتخت این کشور جاری کرد». این از نمونه‌ی اول.

نمونه‌ی دوم را از وب‌سایت فارس‌نیوز نقل می‌‌کنم. خبر، حکایت از صدور بیانیه‌ای توسط بسیج دانشجویی (کدام بسیج دانشجویی؟) دارد: «بسیج دانشجویی ضرب و شتم دانشجویان توسط پلیس انگلیس را محکوم کرد». بقیه‌ی بیانیه‌های چیزی است شبیه سایر بیانیه‌های سیاسی که حکومت ایران پیش روی مخالفان یا منتقدان خود می‌گذارد. تنها دو بند این بیانیه را نقل می‌کنم از جهت بامزه بودن و نشان دادن عمقِ بی‌خبری تنظیم‌کنندگان‌اش از آن‌چه در انگلیس و در خیابان‌های لندن اتفاق می‌افتد. یکی این است: «امروز جهان شاهد ضرب و شتم دانشجویان و خرد شدن استخوان‌های جوانان متعرض به حکومت پادشاهی انگلستان بود و مردم جهان به عینیت، دروغی بودن تمامی ادعاهای حقوق بشر غرب در نظام لیبرال دموکراسی را از نزدیک مشاهده کرده و در این میان مردم انگلستان و به خصوص دانشجویان بی‌دفاع انگلیسی، طعم آزادی و حقوق بشر ادعایی حکومت انگلستان را زیر باتوم‌ها و مشت‌ها و لگدهای پلیس این کشور چشیدند». بند دیگر هم این است: «ما دانشجویان ایران اسلامی ضمن همدردی و حمایت از دانشجویان و جوانان بی‌دفاع انگلیس، خواستار ایجاد فضایی آزاد و دموکراتیک برای پیگیری مطالبات دانشجویان و مردم انگلستان از حکام و صاحبان قدرت این کشور بوده و از مجامع حقوق بشری خواستار پیگیری نقض حقوق شهروندی در این کشور شده و درخواست محاکمه سران نظام پادشاهی انگلستان را در دادگاه‌های بین‌المللی داریم». (همه‌ی تأکیدها از من است).

در دو متن فوق، مغالطه‌ها و دروغ‌ها فراوان‌اند. اما بیایید فرض کنیم که تمام این ادعاها درست باشد و با همین خشونت و شدتی که کیهان و فارس‌نیوز روایت کرده‌اند این اتفاق‌ها افتاده باشد. چرا رفتار کیهان و فارس‌نیوز و بقیه‌ی هم‌فکران‌شان ریاکارانه و مزورانه است؟

دولت انگلیس، خاندان سلطنتی و رسانه‌های‌شان هیچ کدام پاک و منزه نیستند. همه عیوب خودشان را دارند. و طبعاً نه دولت و نه خاندان سلطنتی (که آشکارا مستقل از هم هستند)، «مقدس» محسوب نمی‌شوند (با وجود این‌که ملکه رییس کلیسای انگلستان است و این کلیسا فقط یک رییس بیشتر ندارد). اما با تمام عیوبی که این‌ها دارند، تفاوت بزرگی که انگلیس با ایران دارد این است که بر خلاف ایران رسانه‌ای دارد که زیر سلطه‌ی دولت نیست. دست‌کم همین رسانه و همین بی‌بی‌سی، نقش مهمی در نقد کردن دولت داشته‌اند. طبعاً نمی‌توانم ادعا کنم که تمام ظرافت‌های سیاست انگلیس را می‌شناسم ولی در مدتی که در این کشور بوده‌ام تغییر چند دولت را شاهد بوده‌ام و برای من که یک ناظر ایرانی هستم، رسانه‌های انگلیسی، زبانی گزنده در نقد دولت خود داشته‌اند (و دولت البته با خاندان سلطنتی تفاوت دارد؛ هر چند خاندان سلطنتی هم هرگز از زبان گزنده و نگاه تیز آن‌ها در امان نبوده‌اند).

در نمونه‌هایی که در ابتدا نقل کردم، نه تنها روزنامه‌های مختلف به تشریح مبسوط تمام این ماجراهای رخ داده پرداختند و هرگز نه خبرنگار و گزارشگرشان بازداشت و روانه‌ی زندان شد و نه مدیرمسؤول روزنامه محبوس شد، بلکه روزنامه‌‌ی مزبور هم‌چنان بی‌دغدغه به کارش ادامه داد و بلکه ارج و عزت بیشتری هم یافت. ماجرا البته فقط روزنامه‌ها نبودند. رادیو و تلویزیون هم وضع مشابهی داشتند. رسانه‌های انگلیس عمدتاً جانب مردم انگلیس را می‌گیرند و کمترین تلاشی برای تقدیس دولت و خانواده‌ی سلطنتی نمی‌‌کنند. دقت کنید که من دارم توصیف می‌کنم. جنبه‌هایی از اخلاق رسانه‌ای انگلیسی‌ها وجود دارد که مورد پسندِ من نیست ولی مغز مسأله این است که این رسانه‌ها نه مغلوب و مرعوب قدرتِ سیاسی‌اند و نه مداح و ستایشگرشان (دستِ کم در برابر چیزی که سال‌هاست در ایران دیده‌ایم و در این چند سال خیلی بیشترش را دیده‌ایم، این رسانه‌ها در مقام مقایسه نمونه‌هایی هستند به حقیقت مثال‌زدنی). شاید بهترین منبع خبری برای مشاهده‌ی لحظه به لحظه‌ی جزییات حوادث همین تلویزیون بی‌بی‌سی است. من کمتر دیده‌ام – یا شاید بهتر است بگویم هرگز ندیده‌ام – که در ماجرای اختلافی که دولت، پلیس یا خاندان سلطنتی متهم باشد (و این عمدتاً در مورد اول و دوم اتفاق می‌افتد چون خاندان سلطنتی تقریباً سهم قابل‌اعتنایی در قدرت سیاسی ندارد)، رسانه‌ها و به ویژه تلویزیون جانبِ آن‌ها را بگیرد. اتهام‌ها به جد طرح می‌شوند و بلافاصله شاهد تشکیل کمیته‌های حقیقت‌یاب هستیم و هر چه باشد، ماجرا به سرانجامی می‌رسد و قصه‌ی نظارت رسانه‌ای هم‌چنان ادامه دارد.

حالا می‌رسیم به ایران. نمی‌‌گویم در سی سال اخیر. دستِ کم در همین دو سال اخیر، در جریان همین اعتراض‌ها، فقط یک نمونه نشان بدهید که در جریان کوی دانشگاه، در جریان فجایع کهریزک و اوین و تمام ریز و درشت حوادث هول‌ناکی که در ایران اتفاق افتاده است، رسانه‌های – دقیقاً – دولتی ایران، به جای این‌که جانب دولت و نظام را بگیرند، جانبِ مردم را گرفته باشند. چند نمونه داریم که از روز ۲۲ خرداد به بعد، تلویزیون ایران، گزارش زنده از اعتراض‌های مردمی ارایه کرده باشد؟ چند نمونه داریم که تلویزیون فرصتِ حتی نفس کشیدن به معترضان و رهبران‌شان را داده باشند؟ این‌ها البته به لطیفه شبیه است. در نظامی که روز بعد از انتخابات با موجی از دستگیری‌ها و حبس و شکنجه و تجاوز رو به رو می‌شویم، این انتظارات حقیقتاً‌ به افسانه و معجزه شبیه است. طبعاً می‌فهمم که مطلب کیهان و فارس‌نیوز مصرف داخلی دارد و عمدتاً برای خواننده‌ای است که هیچ شناختی از جامعه‌ی انگلیس ندارد و بدیهی است که هرگز به انگلیس سفر نکرده و اهل رسانه‌های دیگر هم نیست و لابد فقط در زندگی‌اش روزنامه‌ی کیهان می‌خواند! برای چنین خواننده‌ای البته که می‌توان از این دروغ‌ها بافت و گفت که ما که حامیان نظامِ مقدس باشیم، چه پاک‌ایم! این‌جا من فقط همین آیه‌ی قرآن به ذهن‌ام می‌رسد که «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ کَبُرَ مَقْتًا عِندَ الَّلهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (سوره‌ی صف، آیات ۲ و ۳). (یعنی: اى کسانى که ایمان آورده‌اید، چرا چیزى مى‌گویید که انجام نمى‌دهید؟ نزد خدا سخت ناپسند است که چیزى را بگویید و انجام ندهید). و این قصه‌ی همیشگی این نظام بوده‌ است که جهان را به خاطر کارهایی ملامت می‌‌کند که خود به مراتب قبیح‌تر از آن را مرتکب می‌شود و پرده‌ای از دین‌داری هم بر آن می‌پوشاند. ندا آقا سلطان، بهترین نمونه‌ی خیمه‌شب‌بازی‌های سیاسی نظام است. یک از هزارِ کارهایی را که رسانه‌ها و دولت ایران در این ماجرا کردند، اگر در انگلیس اتفاق می‌افتد، دولت به سوی سقوط می‌رفت. سهراب اعرابی، محسن روح الأمینی و بی‌شمار مرد و زن دیگری که در حوادث پس از انتخابات قربانی کودتا شدند، نمونه‌هایی علنی هستند از این ریاکاری‌های حکومتی. آیا رسانه‌های ایران شهامت‌اش را دارند همان فیلم‌هایی را که مردم در روزهای پس از انتخابات گرفتند نمایش بدهند؟ فکر می‌‌کنید فیلم تیراندازی از بالای مسجد لولاگر اگر در انگلیس اتفاق افتاده بود، از همین رسانه‌ی استکبار انگلیس نمایش داده نمی‌شد؟ (نمونه‌هایی که در بالا نقل کردم بهترین شاهد بر این است که بدون شک از رسانه‌های عمومی پخش می‌شد و داوری به عهده‌ی مردم نهاده می‌شد). اگر رسانه‌های وطنی ما در ادعاهای خود صادق‌اند، می‌‌توانند دستِ کم یکی دو مورد لینک اینترنتی مثل همین لینک‌های ویکی‌پیدیا در بالا را درباره‌ی حوادث انتخابات نشان بدهند که در ایران فیلتر نشده‌اند و دسترسی عموم به آن‌ها آزاد باشد و همین لحن و زبان و شیوه‌ی انعکاس خبر و مطلب را از زاویه‌های مختلف داشته باشند؟!
می‌شود کلمه به کلمه‌ی عبارات آن بیانیه و متن کیهان را در برابر تمام حوادث هول‌ناک یکی دو سال اخیر ایران قرار داد و گفت که اگر تظاهرات دانشجویان انگلیسی آرام بود و خون گرم آن‌ها را کف خیابان‌های سرد لندن ریختند، تظاهرات سکوتِ ملت ایران چه بود؟ سهراب اعرابی و محسن روح الأمینی چه بودند؟ خونِ آن‌ها این‌قدر عزیز نبود؟ برای دانشجوی انگلیسی می‌شود گریبان درید و اشک اندوه و تأثر ریخت ولی برای دانشجوی ایرانی و زن و مرد ایرانی باید شاخ و شانه کشید و مغزش را متلاشی کرد؟ داوری درباره‌ی سایر جملات و عبارات دو متن بالا با شما.

این روزها، ایام محرم است و ماه سوگواری سالار شهیدان. وصفِ حال این رسانه‌های دروغ‌زن و مزور در این روزهای خاص، همین تک‌بیت از شفیعی کدکنی است:
سوگوارانِ تو امروز خموش‌اند همه
که دهان‌های وقاحت به خروش‌اند همه
این عبارات پیام میرحسین موسوی به مناسبت ماه محرم، حکایت تمام تزویر و دروغِ این‌هاست:
«به یاد دارید که در عاشورای سال گذشته با عزاداران معترض چه کردند: آنها را از پل‌ها به پایین انداختند، با ماشین از روی پیکر بی‌دفاع آنان گذشتند، سینه‌ی مالامال از عشقشان را هدف گلوله قرار دادند، و آنگاه بی‌شرمانه عکس‌العمل مردم خشمگین را با نمایش ناقص و گزینشی در رسانه‌هایشان، شورش دست‌نشانده‌های استکبار نامیدند و فریاد وا اسلاما سر دادند! آیا آن کس که ماشین پلیس دوبار از روی او رد شد، آمریکایی بود یا کسانی که از روی پل به پایین پرتاب شدند دست‌نشانده‌ی آمریکا و اسرائیل؟ یا کسانی که در ظهر عاشورا حسین حسین گویان مورد تیر مستقیم گرفتند از لشگر یزید و عمروعاص و ابن‌زیاد؟ پس از آن هم به دستگیری تعداد زیادی زن و مرد از بهترین فرزندان این انقلاب و آّب و خاک پرداختند تا فریادها را در گلو خفه کنند. غافل از آنکه خشم فروخورده‌ی مردم آگاه و مظلوم بسیار خطرناک‌تر از فریادهای تظلم‌خواهی آنها خواهد بود.»

پ. ن. گمان می‌کنم مثل روز روشن است که نشان دادن پلیدی‌ها، ریاکاری‌ها و دروغ‌پردازی‌هایی امثال کیهان و رجانیوز نتیجه نمی‌دهد که هر کس و هر چیز جز آن‌ها لزوماً پاک و مطهر است. اشاره کردن به رذیلت‌های این‌ها و فضیلت‌فروشی‌های ریاکارانه‌شان، تطهیر انگلیس یا آمریکا یا هر کس دیگر را نتیجه نمی‌دهد. اگر غرب خوبی و صلاحیتی داشته باشد، باید خودش ثابت کند و ثابت بشود. از رذیلت کیهان، فضیلت غرب را نمی‌توان نتیجه گرفت یا بر عکس‌اش را. قلب مسأله این‌جاست: به نام دین جنایت کردن و ژست پاکی و دین‌داری گرفتن. پرده‌دری و پرونده‌سازی کردن و نمایش تقوا دادن. جنایت کردن و فریاد وا اسلاما سر دادن!

پ. ن. ۲. فیلم زیر را بعد از نوشتن این یادداشت دیده‌ام. بدون هیچ توضیحی فکر می‌کنم برای تکمیل مضمون این یادداشت، این فیلم را هم ببینید.
۰

آن خیالِ رها…

بند از پای خیال‌ات برداشته‌ام؛ خیالی که در خیال‌ام این همه پنجه بر در و دیوار این خانه‌ی پرنقش و نگار می‌سایید. خیال‌های گریزپا را نمی‌شود نه به دام و دانه و نه حتی به بهانه رام کرد. تنها راه همین است که درِ قفس را بازکنی تا این خیالِ گریزان و خویش‌بنیاد، بال و پرش را هر جا که می‌‌خواهد بگشاید. تا این‌جا را با من همراه بودی؟ دنبال می‌کردی؟ گفتم «خیال‌ات»؛ نگفتم «خودت». خودت دیرزمانی است که نیستی. خیلی وقت است که این خودِ واقعی، ریزش کرده در یک خیال فقط. یک تصویر مبهم و دوردست، یک خیالِ پری‌وار. خیالی که بیش از این اگر در محبس این خیالِ دیگر بماند، عاقبت‌اش دیوانگی است. پس شرط حکمت و فرزانگی همین است که – حتی اگر تلخ هم باشد – راهِ‌ این خیالِ بی‌تابی که رو می‌گرداند و سرِ همدلی و همنشینی و گفت‌وگو ندارد باز باشد که هر جا که خواست برود.

کار از رنجش گذشته است. رنجش هم که میان ما معنی ندارد. آری، درد هست. یک چیز آزارنده‌ای است ولی هر چه هست، رنجشی از جنسی که با دیگران هست نیست. با این‌که از این حکایت‌ها در میان نیست، همان دلبستگی و آویختگیِ آن خیال یا به آن خیال، حتی اگر به تارِ مویی، خاطری خوش می‌کرد و دلِ رمیده‌ای را مونس بود و شکسته‌ای را در غربت و اندوه مرهمی بود. خوب، گویا دیگر نیست. چه می‌شود کرد؟ همین است دیگر. ما هم که – به قول آن رند شیرازی – آخر الامر گلِ کوزه‌گران خواهیم شد. چندان فرصتی هم نیست.

یعنی این همه رخ نهان کردن و گریختن، این همه پرهیز از چی‌ست؟ هر چه هست نباید و نمی‌تواند از دشمنی باشد. بر آن آینه غبار نمی‌نشیند. دستِ کم، من بر آن آیینه از این غبارها ندیده‌ام. آن دل لطیف‌تر از این‌هاست که… بگذریم. پس دارد چه می‌کند؟ این شعله‌ای که در خانه افتاده است و می‌سوزاند، چه در سر دارد؟ سوختن؟ دشمنی با خرمنِ ما؟ نه: «گرمِ چهرافروزی خویش است برقِ خانه‌سوز»! کار خودش را می‌‌کند. کار خودت را می‌کنی! و ما را، خصمی بزرگ‌تر از ما نیست. اصلاً خصمی هم در دنیا هست؟! «چون‌که بی‌رنگی اسیر رنگ شد / موسی‌ای با موسی‌ای در جنگ شد»!

از این‌جا به بعد دیگر، تطویل سخن است و حشو. تمام قصه همان بود که بند از پای خیال‌ات باز کرده‌ام. دیگر، خود و خیالِ خود را نمی‌آزارم به حبسِ خیال‌ات. خودت و خیال‌ات هر بار که گذاری بر این بیشه‌ی خالی داشتید، آرایشی هستید بر این برهوت. هر وقت آمدی – و آمدید – نوازشی است بر این زخم‌های کهن و دیرین. اگر هم نیامدی و نیامدید، «باغِ بی‌برگی که می‌‌گوید که زیبا نیست»؟! دام و دانه‌ای در میانه نیست؛ هرگز هم نبود. اما بهانه‌ای دیگر نیست. بهانه‌ها بود. دیگر نیست. بهانه‌ها رمیده‌اند از این همه بی‌میلی‌های و ملولی‌های آن خیال. سوختی و سوزاندی و می‌سوزانی ولی دیگر چیز زیادی باقی نیست. اصلاً‌ چیزی نیست. باید پی جای دیگری برای سوختن یا سوزاندن بگردی. این خیال‌خانه، خرمنِ خاکستر است دیگر. خیال‌ات رهاست. خاطرِ خیال رنجه مکن، دستِ جور هم! بگذار همین‌جا در همین «جور» بمانم. بگذار دستِ خیال‌ات را در دستِ جور بگذارم و بروم. جور و خیال تو هم‌پروازانِ خوبی هستند. سینه‌ی فراخ‌تری در سپهری دیگر می‌توانند یافتن. این خیال را دیگر گنجای این همه بال بر در کوفتن نبود. «من آن شکل صنوبر را…». چیزی جز این نیست دیگر.
۱

مکن در کفر و دین منزل… و حتی در یقین منزل!

مراد از هستی، نه کفر است و نه دین. مراد، خودِ آدمی است. این سخن را می‌شود به هزار زبان و بیان گفت و نوشت و شرح داد و هنوز قصه ناتمام خواهد ماند. ادبیات کلاسیک عارفانه‌ی ما مشحون است از همین نکته. حتی در زبان قرآن هم که متنی است بنا به تعریف «دینی» همین مضمون به شکلی آمده است و البته با ابزار تفسیر و بل تأویل می‌شود همین مضمون را در آن جست‌وجو کرد. این مضمون، اختصاص به قرآن هم ندارد. در سایر متون «مقدس» و دینی هم می‌توان همین نشانه‌ها را یافت. همین‌که می‌گوید: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» که این‌ها را جز برای عبادت نیافریدم و عارفان گفته‌اند که «ای لیعرفون». یعنی مقصود شناخت بود و بس. همین اشاره‌ی «شناخت» متعلق‌های مختلفی می‌گیرد. باز آمده است که: من عرف نفسه فقد عرف ربه. شاید یکی از تکان‌دهنده‌ترین نکته‌ها در همین تعبیر است که هر که خویشتن را شناخت، خدای خود را شناخته است.

از مقصود دور نیفتم. مراد از هستی، همین آدمی است. شناختِ همین آدمی. همین است که شاعر رند ما می‌گوید که «عاشق شو ار نه روزی کارِ جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی». عشق آدمی را به خودش می‌شناساند. عشق، آیینه‌ی معرفت و شناخت است. عشق، آیینه است. یار هم آینه‌گی می‌کند، عاشق را. برای رسیدن به این معنا، هم کفر مانع است و هم دین. باید جایی نشست بالاتر از این‌ها. آفتِ رهرو، «یقین» است. وقتی یقین کردی، از تلاطم می‌افتی. وقتی یقین پیدا کردی که به لب و مغز حقیقت دست یافته‌ای (چه این حقیقت دینی باشد و چه حقیقتی کافرانه)، همان‌جاست که خواهی گندید. راه رفتن، یعنی توقف نکردن در یقین (دینی باشد یا غیردینی). این یقین، آن مضمون دوردست و آن بلند نورانی و آن «شکوفه‌زارِ انفجارِ نور» است که تنها بر کرانه‌ی افق هستی بایدش دید. یقینی که در چنگ باشد، یقین نیست: مرید همتِ آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دریا نیست.

و سال‌های درازی است که فکر می‌کنم این قصیده‌ی نهنگ‌آسا و تازیانه‌وار سنایی مضمون‌اش همین نکته است و بس: در یقین منزل نباید کردن، بلکه در کفر و ایمان هم. می‌‌گوید:
مکن در جسم و جان منزل، که این دون و است و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه، نه این‌جا باش و نه آن‌جا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان 
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ 
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی 
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرفِ نهنگ آسا
و در این قصیده، البته بیت‌های فراوانی هست با درجات مختلفی از درخشش و زیبایی. اما یک خط مشترک در این قصیده و پاره‌ای دیگر از قصیده‌ها و غزلیات سنایی هست و آن تلاطمی غریب است. این جانِ ناآرام است که سر به هیچ چیز فرود نمی‌آورد: نه مرید دین می‌شود و نه مرید کفر. قدمی بلندتر و بالاتر از این‌ها بر می‌دارد…
تا نهادی گنجِ رازِ عشقِ خود در خاکِ ما
قدسیان را ملتمس تشریف انسان گشتن است
بس است تا همین‌جا.
۵

تأملاتی در سخنرانی اردشیر امیرارجمند در لندن

یادداشت حاضر بیش از آن‌که گزارشی از محتوای سخنرانی باشد، ناظر به تحلیل مضامین و شیوه‌ی بیان و ارایه‌ی مطالب است. در نتیجه، بدون این‌که وقت زیادی صرف مضامین و محتویات آن کنم، نظرم را درباره‌ی اثرگذاری آن می‌‌گویم.

جلسه با سخنرانی امیرارجمند آغاز شد که کلیاتی را درباره‌ی وضعیت فعلی و چشم‌انداز پیش روی جنبش سبز گفت که مبنا و محور آن‌ها بیانیه‌های میرحسین موسوی بود. سخنرانی امیرارجمند، شکل و محتوایی علمی داشت و پیشینه‌ی علمی و حقوقی امیرارجمند به روشنی بر نحوه‌ی ارایه‌ی مطلب سایه انداخته بود. با این وجود، مطالب به شکلی نبود که رویکرد حقوقی به مسأله یا نحوه‌ی توجه به ابعاد معرفتی مسأله، باعث فاصله انداختن میان مخاطب و سخنران شود. به اعتقاد من، مهم‌ترین ویژگی این جلسه این بود که مطالب به سادگی در دسترس مخاطب قرار داشت و بدون هیچ‌گونه پیچیدگی نظری، مقصود گوینده تبیین می‌شد.

سخنران به آن‌چه می‌‌خواست بگوید به روشنی تسلط داشت و هرگز وارد موضوعی نمی‌شد که نتواند از عهده‌ی آن بر آید. بهترین نمونه‌‌ی مواردی از این دست، ضمن پرسشی پیش آمد درباره‌ی قانون اساسی و استبداد. این پرسش، تازه نیست و بارها پرسیده شده است که چطور موسوی از «اجرای بدون تنازل قانون اساسی»‌ سخن می‌‌گوید در حالی که موادی در همین قانون هست که با حقوق شهروندان منافات صریح دارد. امیرارجمند قانون اساسی آمریکا را مثال زد که قانونی است بسیار ابتدایی و در عین‌حال مبنایی خوب برای اداره‌ی مؤثر کشور است و هم‌چنین قانون اساسی آذربایجان را مثال زد که هر چند توسط بهترین حقوق‌دانان و بر مبنای آخرین دستیافت‌های حقوقی اروپایی تنظیم شده است و قانونی بسیار پاکیزه است، هم‌چنان جمهوری آذربایجان به شیوه‌ای دیکتاتوری اداره می‌شود. این مثال، و مثال‌های متعدد دیگری که در سخنان او به آن اشاره رفت،‌ به خوبی حکایت از تسلط او به مبانی حقوقی سخنان‌اش داشت.

امیرارجمند در سراسر سخنان‌اش به شکلی سخن می‌گفت که مخاطب هرگز حس نمی‌کرد سخنران به قصد تفاخر سخن می‌‌گوید یا خود را دانای کل می‌داند. او در عین اعتماد به نفس کامل، در بیان سخنان‌اش و هم‌چنین مواضع جنبش سبز فروتن بود. این فروتنی به گمان من مهم‌ترین عاملی است که باعث جذب مخاطب می‌شود. از نظر او، جنبش سبز متکثر است و این تنوع و تکثر را باید به رسمیت شناخت و هیچ کس را به هیچ بهانه‌ای نمی‌توان از زیر چتر جنبش سبز خارج کرد. نه می‌توان سکولار را به بهانه‌ی سکولار بودن، غیرسبز دانست و نه می‌توان یک نفر مسلمان معتقد را از دایره خارج کرد و گفت که برای سبز بودن باید اعتقادش به هویت مسلمانی را ترک کند. این همان است که از نظر من اعتماد به نفس توأم با فروتنی است.

فکر می‌کنم تقریباً تمامی مسایل داغی که به نحوی از رهبران جنبش سبز پرسیده می‌شود، در این جلسه طرح شد، از بحث وقوع تقلب گرفته تا بحث اعدام‌های دهه‌ی ۶۰ و خشونت‌پرهیزی. به گمان من، او به اندازه‌ی کافی قانع‌کننده سخن گفت هر چند قصدش به گفته‌ی خودش «اقناع» کسی نبود تا همه مثل او فکر کنند (و این ویژگی کمی نیست که کسی باور داشته باشد لازم نیست حتماً به همه بقبولاند که تنها حرف خودش درست است).
این زبان سطحِ پایین که به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می‌‌کند و تنها در سطح صورت‌بندی‌های مفهومی نخبگان نمی‌ماند، به باور من شباهت زیادی به نوع ورود میرحسین موسوی به مبارزات انتخاباتی و سپس جریانات بعد از انتخابات دارد. دست‌کم یکی از عناصری که می‌تواند این جنس پیام‌ها را به عمیق‌ترین لایه‌های اجتماعی منتقل کند، همین نحوه‌ی سرراست و در دسترس انتقال‌ پیام است. به نظر من، این سخنرانی بسیار رضایت‌بخش بود و گمان می‌کنم در بخش عمده‌ای از جلسه، جمع زیادی از مخاطبان با توجه کامل در جلسه حاضر بودند. هیچ جلسه‌ای، هرگز نمی‌تواند جلسه‌ای کامل باشد. کامل محض و مطلق وجود ندارد. جاهایی بود که شاید امیرارجمند می‌توانست بهتر مقصودش را بیان کند، ولی هم‌چنان اصل مضمون را بدون کمترین تزلزل یا ابهامی بیان کرد. همین مضامین را البته دیگران می‌توانند بعداً بسط دهند و مضامین تازه‌ای از آن‌ها بیرون بکشند.

امیرارجمند حتی در پرسش و پاسخ‌ها هم کماکان همان صورت آکادمیک و علمی اما ساده و قابل‌فهم را برای مخاطب اختیار کرده بود. پاسخ‌های او به نوعی تنظیم شده بودند که گویی هر کدام مشتمل بر تزی هستند که مقدمه، متن و نتیجه‌ی سخن در آن مندرج است. قدر مسلم این است که برای کسی که تا پیش از این انتخابات پیوسته مشغول کار دانشگاهی بوده است و هرگز وارد سیاست نشده بود و پیوسته از امور اجرایی دور بوده است، این فضا و قرار گرفتن در این جایگاه دشوار است. امیرارجمند به خوبی از عهده‌ی ادای حق این جایگاه برآمده است. فکر می‌کنم این سخنرانی‌ها، مرحله‌ی تازه‌ای از جریان آگاهی‌بخشی جنبش سبز است که باید آن‌ها را به فال نیک گرفت و برای رونق و شکوفایی مضمونی و تأثیرگذاری آن بیش از پیش کوشش کرد.
امیدوارم فایل صدای سخنرانی هم به زودی منتشر شود تا کسانی که در جلسه حاضر نبوده‌اند هم بتوانند مستقیماً درباره‌ی جلسه داوری کنند.

مرتبط: به نظر من این گزارش مردمک، گزارش خوبی است. «مشاور انتخاباتی موسوی: تسلیم گفتمان خشونت نمی‌شویم».

این هم فایل صوتی سخنرانی؛ تا دقیقه‌ی ۳۲ سخنرانی است و بعد از دقیقه‌ی ۳۲ پرسش و پاسخ است. کل جلسه دو ساعت و نیم است:

۳

طرح بحث: سیاه‌مشق متافیزیکی

برای تدریس جلسه‌ای درباره‌ی آراء و عقاید حمیدالدین کرمانی مدتی است که مشغول کاویدن منابع و مقالاتی هستم که مدت‌ها درگیرشان بوده‌ام. در خلال بحث، مسأله‌ی همیشگی و دیرین من درباره‌ی فلسفه و علم نزد مسلمانان دوباره برای‌ام زنده شد. چیزی که من از نسبت فلسفه، الاهیات و علم در زمان کرمانی می‌فهمم این است که میان این‌ها نسبت و پیوندی ارگانیک برقرار بوده و متکلم یا متأله – در این مورد خاص، داعی اسماعیلی فاطمی – علاوه بر متأله و متکلم بودن، در علوم زمان خود نیز ورود داشته و به آن‌ها وقوفی کامل یا کافی داشته است. دو نمونه از این‌ها در زمان فاطمیان حمید الدین کرمانی و ابوحاتم رازی هستند که علاوه بر «داعی» بودن به هنرها و دانش‌های دیگری نیز آراسته بودند (تعمداً تعبیر داعی را به کار بردم چون «داعی» چیزی است بیشتر از متکلم یا متألهِ صرف). این‌ها علم لغت می‌دانسته‌اند (فیلولوژیست بوده‌اند)، از اندیشه‌ها و عقاید غیرمسلمانان آگاه بوده‌اند، اهل فلسفه بوده‌اند، طبیعیات زمان خودشان را خیلی خوب می‌شناخته‌اند و خلاصه دانش دینی‌شان با دانش طبیعی‌شان هماهنگ و هم‌ساز بوده است. مسأله‌ی این‌ها این نبوده که نوافلاطونی شوند یا نوفیثاغورثی یا هلنیستی. مسأله ابدا این نبوده است. این‌ها بیش از هر چیزی توجه داشته‌اند به هم‌ساز کردن دانش دینی‌شان با کیهان‌شناسی و معارف غیردینی زمان‌شان.

اما اتفاقی که در قرون بعدی در جهان اسلام می‌افتد اتفاق غریبی است: پیوند میان علم دین و علوم طبیعی و فلسفه گسسته می‌شود. در دوره‌های متقدم‌تر، متافیزیک مسلمانان با فیزیک‌شان تناسب داشت. اما از زمانی به بعد،‌ دیگر نه این‌که احساس کنند نمی‌توانند متافیزیک یا الاهیات‌شان را با طبیعیات هم‌ساز کنند، بلکه متافیزیک‌شان را از فیزیک و طبیعیات پاک مستغنی می‌دیدند. نظریه‌ی قبض و بسط سروش به زبانی دیگر به همین معضل اشاره دارد. که متافیزیکی بر پایه‌ی طبیعیات جدید نداریم. این کار البته کار آسانی نیست. مدعی هم در این زمینه فراوان است. در مطالعات اسلامی هم امروز بسیاری از آکادمیسین‌ها هم‌چنان تمایل به کاویدن بایگانی‌ها یا آثار باستان‌شناسانه دارند (آثار اساتید و دانشورانی از جنس مادلونگ از همین طبقه است). البته این نوع آثار خلائی را پر می‌کنند و بی‌شک ارزش‌مندند ولی هنوز اثری خلاقانه یا زاینده از این نوع پرداختن به مطالعات اسلامی حاصل نمی‌شود.

استاد بزرگواری برای من نقل می‌کرد از داوری ملاصدرا درباره‌ی ابن سینا. ملاصدرا ابن سینا را ملامت می‌کرد که چرا به علوم طبیعی می‌پرداخته و سراغ پزشکی و قاروره گرفتن و بول بیمار مشاهده کردن می‌رفته است. از نظر او، شأن فیلسوف اجل از آن بوده که به طبیعیات و علوم تجربی بپردازد. نزد او، فیلسوف کارهای مهم‌تری دارد و باید طرح‌های عظیمی پی بیفکند که این دانش‌ها پیش‌شان خرد و حقیر می‌نموده است. این همان نقطه‌ی انحطاط و زوال اندیشه است.

البته فقط مسأله‌ی ما این نیست که کسانی که به علم دین می‌پردازند عمدتاً شناختی از دانش‌های غیردینی ندارند و وزن و اعتباری برای‌شان قایل نیستند. این نکته را هم می‌فهمم که به هر حال شاخه‌های دانش چندان فراوان و پربار و گسترده شده‌اند که از وسع و طاقت یک فرد خارج است که از هر حوزه‌ی دانش اطلاع داشته باشد ولی دست‌کم می‌توانند در همان حوزه‌هایی که شناخت از آن‌ها برای وسعِ آدمی میسر است، اهل تفحص و کوشش باشند. از این سو، چه بسا مثلاً میان مسلمانان و متدینان، دانشمندانی باشد در حوزه‌های غیردینی، مثلاً پزشکی، فیزیک، شیمی، ریاضی و الخ که در این علوم زبردست‌اند اما وقتی در احوال همین عده نظر می‌کنی، می‌بینی که دانشِ دینی‌شان چیزی است در حد ابتدایی و سواد عامیانه و حداکثر دانشِ رساله‌ای و فقهی. و هم‌چنان کمتر کسی را پیدا می‌کنیم که علاوه بر مبرز بودن در رشته‌ی علمی غیردینی‌اش، غوری در دانش‌های دینی به شکل امروزی‌اش – مشخصاً در چهارچوب علوم انسانی روز – داشته باشد.

فکر می‌کنم این ایده را باید بسیار جدی گرفت که چه نسبتی می‌توانیم میان دانش دینی و دانش غیردینی برقرار کنیم و چگونه معرفت دینی امروزی ما می‌تواند متأثر از معارف غیردینی ما باشد؟ کلید زایندگی و خلاقیت دوباره‌ی تمدن امروزی بشر – و نه تنها مثلاً مسلمانان – در این است که بتوانند فضای علمی دینی را از تکرار و خمودگی بیرون بکشند تا بتوانند سر پای خود بایستند و با اعتماد به نفس با علوم غیردینی مشغول داد و ستد شوند. این کار نشدنی نیست. زمینه‌ی کار هم فراهم است. از دانش‌های مختلفی هم می‌توان بهره جست. امروز با یکی از دوستان دانشورم، نادر البزری، درباره‌ی همین موضوع گفت‌وگو می‌کردم. او مقاله‌ای دارد که در مجله‌ی فلسفه‌ی تطبیقی منتشر شده است با عنوان «هزارتوی فلسفه در اسلام» که مقاله‌ای است خواندنی و درخور تأمل (کل مقاله در همان لینکی که دادم موجود است).

درباره‌ی این موضوع بیشتر خواهم نوشت،‌ اما این قلم‌انداز و سیاه‌مشق برای آغاز بحث کافی است. امیدوارم دوستان دیگر اهل فضل هم مددی کنند که بتوان بحث را پی گرفت.
۱

معارف سایبریه: فضای مجازی به مثابه‌ی ابزار شناخت

مدت‌هاست مضامین این نوشته را پیش رو دارم و کوشش می‌کنم با توجه به مصادیقی که هر روز می‌بینم، نظر و نظریه‌ام را بیشتر صیقل دهم. با این احوال، چیزی که در زیر می‌آید طرحی قلم‌انداز است و بیشتر سیاه‌مشق است تا سخنی سنجیده و غایی.

فضای مجازی ما – که این روزها بخشی از فضای واقعی ماست و چه بسا همان فضای واقعی ما در لباسی دیگر است – فضایی است که امروزه بر مدار «لایک»‌ و «کامنت»‌ و «هم‌خوان کردن» می‌چرخد. این‌ها امروز هم به مثابه‌ی ابزار شناخت و معرفت عمل می‌کنند و هم در قامتِ عمل، ایفای نقش می‌کنند. در نتیجه، لایک و کامنت و هم‌خوان کردن مطلبی لزوماً همیشه نمی‌توانند بی‌طرفانه یا خنثی باشند. خود این‌ها به معنای جانب‌داری هم هستند و چه بسا اعلام موضعی به زبانی است که اگر قرار بود به شکل دیگری بیان شود، مستلزم نوشتن جملات فراوانی می‌بود. در نتیجه، این‌ها ابزار و مقدمه‌ی شناخت ما از عالم، از آدم، از دوستان‌مان و از جمله‌ی صادر و وارد فضای مجازی هستند. با این‌ها می‌شود آدم‌ها را شناخت. گاهی می‌شود بر اساس همین‌ها الگویی ساخت و به درکی از شخصیت افراد رسید. گاهی هم البته نه، آن هم به این دلیل که شخصیت‌ انسان‌ها پیچیده است و ابعاد و ساحت‌هایی دارد که با چند لایک و کامنت شناختنی نیستند.

فضای مجازی، در و دروازه ندارد. به عبارت دقیق‌تر، فضای مجازی ته ندارد؛ عایق ندارد. در فضای مجازی، حریم خصوصی بیشتر چیزی است در حد تعبیر استعاری. فضای خصوصی در عالم سایبر، معنای‌اش با فضای خصوصی در عالم واقع فرق دارد. این البته نتیجه نمی‌دهد که اصول اخلاقی از اعتبار می‌افتند. مقصود این است که گاهی اوقات خیال می‌کنیم که آن‌چه در فیس‌بوک یا گودر می‌نویسم، به گوش و چشم کسانی که در زمره‌ی محرمان یا دوستان ما نیستند، نمی‌رسد. شاید ما نپسندیم که کسانی که یا با ما اختلاف فکری دارند یا اسباب آشفتگی و آزردگی ما می‌شوند در فضاهای مجازی‌ای که در آن‌ها می‌نویسیم حضور داشته باشند. اما این هرگز به این معنا نیست که آن‌ها دسترسی به چیزی که در آن‌جا می‌گوییم نخواهند داشت.

بگذارید به بیانی صریح‌تر بگویم: وقتی کسی پا به فضای مجازی گذاشت و چیزی در این فضا نوشت (دقت کنید که ای‌میل در این زمره نیست)، هر وقت چیزی در چنین فضایی بنویسد یا دوستان‌اش چیزی در این فضا بگویند، دیگر آن فضا خصوصی نمی‌ماند. این سخنان دست به دست می‌چرخد و به چشم و گوش کسانی می‌رسد که شاید ما نخواهیم. خلاصه این‌که در این فضا، نوشتن همان و خارج شدن اختیار و سرنوشت آن نوشته از دست ما همان. کسی که پا به فضای مجازی می‌گذارد و می‌خواهد هم‌چنان که محتویات‌ ای‌میل‌اش را کنترل می‌کند (که تازه این هم این روزها چندان قطعی نیست)، محتویاتی را هم که در فضای سایبر، خصوصاً وب ۲.۰ تولید می‌کند، به همان شیوه مدیریت کند، خصلت این فضا را هنوز درک نکرده است.

بهترین نمونه‌های عمومی بودن فضاهای وب ۲.۰ فیس‌بوک و گودر هستند. این‌که می‌گوییم صفحه‌ی شخصی فلانی در فیس‌بوک یا فضای گودری اختصاصی او، تنها تعبیری استعاری است. در حقیقت این فضاها مطلقاً خصوصی نیست و بالقوه و بالفعل پیش نگاه تمام بنی‌آدم رژه می‌روند. پس کسانی که بسیار اهل تحفظ‌اند و مایل نیستند در این فضاها ظاهر شوند، باید بیش از این مراقب باشند (یا دست‌کم عبارات و الفاظ‌شان را حساب‌شده انتخاب کنند). بگذارید مثالی بزنم. من با آقای الف دوست هستم و او با آقا یا خانم ب و ج دوست است. ممکن است من هم با فرد ب دوست باشم ولی فرد ج دوست من نباشد و چه بسا دشمنِ خونی من باشد. در فضای مجازی امکان دسترسی پیدا کردن فرد ج به مراودات فیس‌بوکیه و گودریه‌ی من و آقای الف به سادگیِ آب خوردن میسر است ولو فرد ج هرگز در زمره‌ی دوستان من نباشد، مگر این‌که تصمیم بگیریم در همین فضاها به فرد مزبور پیغامی خصوصی بفرستیم که در آن صورت تبدیل می‌شود به چیزی شبیه ای‌میل. این‌جا می‌‌توان از «فضای خصوصی» دم زد؛ در موارد قبلی از فضای خصوصی سخن گفتن مترادف است با نشناختن این فضا.

عالمی که در آن زندگی می‌‌کنیم روز به روز بیش از گذشته تبدیل به جهانی شیشه‌ای می‌شود. زیستن در این فضا، آدابی دارد. آدابی را هم باید برای هم‌زیستی بهتر و – شاید – امن‌تر در این فضا ایجاد کرد و درباره‌شان گفت‌وگو کرد. اما این‌که خیال کنیم این فضا امنیت محض دارد یا کلید آن به دست ماست یا چه بسا که خصوصی یا عمومی بودن‌اش به گفته یا میل ماست، تصوری است باطل و گول زدن خودمان است.
اما درباره‌ی «لایک» و «کامنت» و «هم‌خوان کردن» هم باید بیش از این بنویسم و این‌که چقدر همین‌ها می‌توانند به مثابه‌ی عمل و گفته کار کنند و می‌توانند دیدگاه آدم‌ها را هم نسبت به هم تغییر دهند. این کارها (لایک، کامنت و هم‌خوان کردن)، اخلاقی دارند. دست‌کم هنجارهای شناخته‌شده‌ای برای همه‌ی این‌ها هست. گاهی اوقات عدول از همین اخلاق و آداب هم دردسرساز می‌شود. این یک نکته بماند برای یادداشتی دیگر. همین‌قدر نشانه‌ای را این‌جا بگذارم برای بعد.
۱

به نامِ شما…

یکی از شورانگیزترین غزل‌های سایه، این غزل انقلابی است که شجریان آن را به آواز در یکی از چاووش‌ها – که بعداً با نام «سپیده» منتشر شد – خوانده است. مطلع غزل این است: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کامِ شما. بگذارید این غزل و بعضی از ابیات‌اش را بهانه کنم برای گفتن بعضی حرف‌ها که ماه‌هاست با خود زمزمه کرده‌ام ولی تا به حال تحریر نشده‌اند.

این «به نامِ شما»، تعبیر معنی‌داری است. قرعه به نام کسی وقتی می‌افتد، هم معنای مثبت می‌تواند داشت و هم معنای منفی. قرعه‌ی خوب به نام کسی وقتی بیفتد، گویی همای سعادت سایه بر سرش انداخته و شاهین بخت بر شانه‌اش نشسته است. قرعه‌ی دیگری هم داریم که قرعه‌ی دیوانگی است: قرعه‌ی وجودی بشر! این بار امانت کشیدن بشر، یا عرضه کردن امانت بر او، قرعه‌ای بود که به نام او افتاد و آدمی دیوانگی کرد و «قرعه‌ی کار به نامِ من دیوانه زدند».

به نامِ کسی بودن هم معنای‌اش روشن است: در تملک کسی رفتن یا متعلق به کسی یا چیزی بودن. این «به نام کسی»، حکایتی از عشق هم در خود دارد. عاشق، به نامِ معشوق است یا بر عکس. حکایتی از پیوندی است میان این دو به همین نام.

در تاریخ هم خوانده‌ایم که پیش از این سکه به نام شاهان و سلاطین می‌زدند (و هنوز هم می‌زنند) یا در فضای اسلامی، خطبه به نام امیران و فرمانروایان و خلفا می‌خواندند. وقتی خطبه‌ای به نام کسی می‌خواندند یعنی حکم او مطاع بود.

تا بدین‌جا حکایت از خوش‌نامی بود در جایی که چیزی به نام کسی است. اما پیش از این‌که به بدنامی‌ها برسیم و از نیک‌نامی‌ها در گذریم، خوب است این بیت آن غزل را دوباره بخوانیم: زمان به دستِ شما می‌دهد زمام مراد / از آن‌که هست به دست خرد زمام شما! این چیرگی خرد بر آدمی است که او را به حق سزاوار فرمان‌روایی و زمام‌داری می‌کند. جایی که بی‌خردی بر آدمی چیره می‌شود، همان‌جاست که سقوط او آغاز می‌شود و شایستگی حکم راندن را هم از کف می‌دهد. این نکته‌ی نسبت خرد و آن‌چه که به نام و کامِ‌ آدمی می‌رود یا می‌شود را داشته باشید تا بعدتر.

اما در همین عالم، چیزهایی که به نام آدمی می‌شود، همیشه فقط سکه و خطبه نیست. همیشه قرعه‌ها و فال‌های نیک نیست که به نام آدمی می‌افتد. گاهی خطاها و جنایت‌ها به نام او نوشته می‌شود. یوسف هم که به زندان رفت، جنایتی و خطایی به نام او نوشتند اما هنوز یوسف خوش‌نام باقی ماند و خواهند ماند. آن‌چه که به نام او نوشتند و گفتند، بهتان بود و «عزیز مصر به رغم برادران غیور / ز قعر چاه بر آمد، به اوج ماه رسید». ولی خطاها یا جنایت‌هایی که به نام کسی نوشته می‌شود، همیشه از این جنس نیست. از این‌جا به بعد، تأمل بیشتر لازم است. بگذارید چند ضمیر یا متعلق را بگذارم پیش رو تا بهتر بتوان درباره‌شان حرف زد: ۱) خدا و دین؛ ۲) دموکراسی؛ ۳) سکولاریسم؛ ۴) مرد یا زن؛ ۵) من و شما – یا هر آدمی. (و می‌شود از همین دست بر شمرد).

به نامِ خدا و دین در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند و هنوز هم می‌کنند. به نام خدا و دین و پیامبران هم جنایت‌ها نوشته‌اند. این‌که چه اندازه این نسبت‌ها درست است یک سخن است و این‌که متهم چه باید بکند، سخنی دیگر. اما برای روشن‌تر کردن بحث، بیایید بگوییم من مسلمان‌ام (حالا فرقی نمی‌کند از چه طریقه و آیینی در مسلمانی باشم)،‌ وقتی جایی کسی به نام من و آیین من خطا و جنایتی بکند، من نمی‌توانم سکوت کنم و بگویم من نکرده‌ام و به من ارتباطی ندارد. جایی که به نام من جنایتی برود، وظیفه‌ی من است که صدای‌ خویش را بلند کنم و بگویم به نام من نکنید! من باید پیش‌قدم شوم و بگویم من از شما نیستم و به نام من جنایت نکنید. به نام خدای من و پیامبر من و آیینِ من و محبوب من اگر جنایت می‌کنید، من از شما تبرا می‌‌جویم. البته کارهای بسیار دیگری هم می‌شود و باید کرد، اما کمترین کاری که می‌شود کرد این است که تبرا بجویم از جنایتی که به نام من یا آیینِ من می‌رود آن‌ هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام دموکراسی هم در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند. دموکراسی هر اندازه هم که ارزش‌هایی ستودنی داشته باشد – که دارد – باز هم به نام او جنایت کرده‌اند. باز هم نامِ نیک آن را تیره کرده‌اند. دموکراسی‌های صادراتی مصادیق آشکار و بارز بدنام کردن دموکراسی و ستم کردن به نام دموکراسی است. دموکراسی‌خواهان یا آن‌ها که ارزش‌های دموکراسی را می‌ستایند، وظیفه دارند که در عین حفظ باور و اعتقادشان به دموکراسی، این‌ها را که به نام دموکراسی انجام می‌دهد محکوم کنند و از این جنایت‌ها یا لغزش‌ها تبرا بجویند آن هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام سکولاریسم هم جنایت شده است. تاریخ خون‌بارترین جنگ‌ تاریخ بشر، مشحون است از باور به سکولاریسم. به نام سکولاریسم هم که خود از دستاوردهای فرخنده‌ی خرد بشری می‌تواند به شمار آید، جنایت‌ها شده است و هیچ بعید نیست باز هم این جنایت‌ها رخ بدهد. پس آن‌ها که سری بر آستان سکولاریسم می‌سایند، وظیفه دارند جنایت‌هایی را که به نام سکولاریسم شده محکوم کنند و از آن‌ها تبرا بجویند بی‌هیچ مجامله و تعارفی.

همین قصه را درباره‌ی مرد و زن داریم. کم نبوده‌اند کسانی که به نام زن یا به نام مرد، همین خطاها را کرده‌اند. مسؤولیت اخلاقی ما اقتضا می‌کند که جایی که چیزی به نام ما می‌‌گویند و می‌کنند، چندان که در وسعِ ما می‌گنجد در رفع این تهمت از خویش بکوشیم و نگذاریم به جفا یا خطا، چیزی به نام ما تمام شود. طبعاً جایی که درنگ می‌‌کنیم یا لب فرو می‌بندیم، جهان را این گمان در حق ما تقویت می‌شود که چه بسا فلان در این خطا و جنایت دستی دارد و این گمان هم گمان بی‌جایی نیست.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا به جای باریک‌ترش برسم. در این یکی دو سالی که گذشت، در کشور ما به نام این نظام و حکومت، جنایت‌ها رفت و می‌رود. خون‌ها ریخته شده است و کس دم بر نیاورده است. مقتول را علی‌الاغلب به جای قاتل نشانده‌اند و خواستاران حق را در لباس مروجان باطل معرفی کرده‌اند. و این قصه‌، قصه‌ی خون‌باری است که در آن «خونِ صاحب‌نظران» ریخته‌اند و تیغ به «صید حرم» کشیده‌اند و این ماجرا هم‌چنان ادامه دارد. صورتِ این قصه هم شبیه بقیه‌ی قصه‌های بالاست با یک تفاوت بزرگ و آن تفاوت بزرگ این است که در این قصه، پای سیاست و قدرت هم در میان است. آن‌که در این‌جا این جنایت‌ها به نام او می‌رود، موظف است حساسیتی مضاعف داشته باشد. شگفت نیست اگر به واسطه‌ی همین دسترسی به قدرت و سیاست – که اسباب فساد و تباهی است چون به فرموده‌ی حضرت امیر «من العصمه ان لا تجد» – آدمی را بلافاصله در مظان تهمت می‌گذارد. هر که قدرت دارد بیشتر و عظیم‌تر از دیگران در معرض امتحان و اتهام واقع است. از همین روست که اگر جنایتی به نام صاحب قدرت – علی‌الخصوص که به نام دین و خدا هم شده باشد – برود، وظیفه‌ی صد چندان اوست که به صریح‌ترین و آشکارترین شکلی از خود رفع اتهام کند. اما چه شده است؟ هر اتهامی که به سوی این کانون تمرکز و تجمع قدرت و ثروت رفته است، نه تنها به خردمندی و تدبیر دفع نشده، بلکه زمینه‌ی تقویت اتهام روز به روز و لحظه به لحظه مستحکم‌تر و پرزورتر شده است. پس این پرسشی است که پیوسته باید از صاحبان قدرت پرسید: به نامِ شما، پیوسته جنایت می‌کنند و بساط امنیت و آرامش آدمیان را – ولو یک نفر باشد – منهدم می‌کنند؛ از چه روست که یکی نیست حتی که خروش برآورد از میانِ شما که «به نام من – و به نام ما – نکنید و نشاید و نباید که کرده باشند» و یک بار نگفتید که آن جنایت‌ها را در اسرع وقت باید به اشد مجازات محکوم کرد؟ نمونه‌ها یکی دو تا نیستند اما دو بار حادثه‌ی کوی دانشگاه رخ داده است و حوادث کهریزک و اوین، روی همه‌ی سیاه‌کاران عالم را سپیده کرده است. دردمندی هست؟ کسی هست که برای خود نامِ نیکی طلب کند؟

زمانه، زمانی قرعه‌ی نو به نامِ شما خواهد زد که زمامِ شما به دستِ خرد باشد نه این‌که حکایتِ شما – و ما – تقدیم الاراذل و تأخیر الافاضل باشد. آن وقت است که می‌توان گفت:
به زیر رانِ طلب زین کنید اسبِ‌ مراد
که چون سمند زمین شد ستاره رام شما
همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک
شد از امانِ زمین دانه‌چین دامِ‌ شما

ولی شما که امانی بر این زمین باقی نگذاشته‌اید، سودای دام بر هما نهادن هم دارید؟! با این احوال، حکایتِ شما و آن‌چه به نامِ شما می‌رود – اگر خروش بر نیاورید که به نامِ شما جنایت نباید کردن – این است:
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خونِ دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دمِ دیو
گرچه در چشمِ‌ خود انداخته دود ای ساقی
تشنه‌ی خونِ زمین است فلک وین مهِ نو
کهنه‌داسی است که بس کشته درود ای ساقی
این لب و جام پی گردش می ساخته‌اند
ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی
این ابیات را شرح گفتن نمی‌یارم که اهل اشارت بهتر می‌دانند و نیکوتر می‌خوانند. اما پرسش هم‌چنان باقی است: به نامِ ما و شما چه می‌کنند و ما در برابرش چه می‌کنیم؟

پ. ن. بد نیست این یادداشت را هم که دوباره در کلمه منتشر شده است بخوانید و فیلمی را هم که در ضمن آن آمده است ببینید. این نمونه‌ی گویایی است از کارهایی که «به نامِ شما» انجام داده‌اند و می‌دهند و کسی دم بر نمی‌آورد!

پ. ن. ۲. این هم آلبوم «چاووش ۶» یا همان «سپیده»:

۱

همه زندگی آن است که خاموش نمیرید

خاموشی و سکوت، دو وجه دارد. یک وجه خموشی رو به جانب مرگ و مرده‌گی دارد. مرده‌گان، مرده‌گان معنا و مرده‌گان حقیقت، سخن نمی‌گویند. زبان‌بسته‌اند و خاموش. آن‌ها که زنده‌اند، سخن‌گوی‌اند ولو به زبان هیچ نگویند. هزار اشارت و بشارت از آن‌ها صادر می‌شود که دلالت بر زنده بودن‌شان دارد. و این سخن و گویایی خاموشانه‌ی آن‌هاست که آتش زندگی را بر می‌فروزد.

خاموشی وجه دیگری هم دارد. و این خاموشی آن است که دیگران می‌خواهند، یا در واقع آن خاموشی که ستم و بیداد می‌خواهد. بیداد، مرگِ داد است و ندای مرگ در گوش آدمیان. ستم، خموشی ما را می‌خواهد نه خروش ما را. پس این دو وجه خاموشی، یکی روی در اختیار و انتخاب دارد و دیگری روی در اجبار و تحمیل. آن‌که روی در اختیار و انتخاب دارد، از کمالِ نفسِ آدمی بر می‌خیزد. سکوتِ اول، سکوتی فربهی‌بخش است. سکوت اول، کار سالکان است؛ آن‌ها که از بسیاری گفتار خموشی می‌گزینند نه از تهی بودن و هیچ نداشتن. سکوت دوم، از استبداد می‌خیزد و مرعوب شدن. این یکی یعنی منکوب ستم شدن. سکوت دوم، همان است که وصف عام‌اش استخفاف است در برابر فرعون‌های بیرونی. این سکوت از تسلیم در برابر قدرت می‌خیزد. این سکوت، دلالت بر زبونی و عجز و استیصال آدمی دارد.

گاهی سکوتی که به اجبار و تحمیل است، ممکن است حمل بر سکوت اختیاری سالکانه شود. و زهی خامی که آدمی نتواند تفاوت سکوت اجباری و از سر خوف را با سکوت سالکانه ببیند. همیشه سکوت اجباری در خورد ملامت نیست ولی آن‌گه که سکوت در برابر فرعون را حمل بر سکوت سالکانه کنیم، دروغ را میدان داده‌ایم و دامن به فریبِ خویش و دیگران گشوده‌ایم. سکوت سالکانه را هم حمل بر سکوت ضعیفان و متوسطان کردن، نیز، جفاست. جفا در حق سالکان است. رندان هم سکوت می‌کنند. می‌توان هر چه بالا از سالکان گفتیم، به اسم دیگری، در حق رندان بگوییم. خموشی رندانه هم از همین جنس است. رندان اهل مماشات با فرعون‌ها نیستند. رندان خود صاحب ولایت‌اند و تن به ولایت فرعون نمی‌دهند. از همین روست که رندان یا سکوت نمی‌کنند و به عبارتی، جمله‌ای، بیتی و مصرعی هم که شده، بانگی در سرای شوکت فرعون می‌اندازند که خواب بر دیدگان‌اش حرام می‌کند. و این‌جاست که رندی، خصلتی موسوی می‌شود. و همین‌جاست که آتش موسی گل می‌کند و از درخت می‌توان نکته‌ی «توحید» شنید (و توحید را نسبتی با فرعون نیست).

گویایی، یعنی زندگی. زنده‌گان‌اند که سخن می‌گویند. و فرهنگ ما ایرانیان، فرهنگِ سخن است و سخن گفتن، نه خموشی و سر در گریبان فرو بردن و صبر بر جفای بیدادگران. آن‌چه بهانه‌ی نوشتن این سطور شد، تصنیفی بود از محمدرضا لطفی در ماهور که با صدای مرضیه روی غزل «بمیرید بمیرید…» مولوی ساخته شده است (گل‌های تازه‌ی ۱۲۶). وقتی که این‌ها را می‌نوشتم به فکر افتادم که با این حساب، در زمانه‌ی ما، فرهنگ، ادبیات و موسیقی ایران، پرونده‌ی قطوری از جرایمی (به زعم حاکمان امروزی کشور ما) دارد که این روزها بساط امنیتی و نظامی حاکم بر ایران از مواجه شدن با آن هراس دارد، چون هر سطری، هر بیتی، هر نغمه‌ای و آهنگی، لرزه‌ای بر رکنی از این بساط ستم می‌اندازد. راه را که کج بروی، قدم به قدم ناگزیر به افزودن بر خطاها هستی. این بار کجی که در خرداد ۸۸ بر استر لنگ این دولت نهاده شد، روز به روز بیشتر به بی‌راهه می‌رود. اما بیم گمراهی برای ملت ما نیست. این همه روشن‌بینی و حکمتی که داریم نهیب زندگی به ما می‌زند و دعوت به گویایی و پویا بودن می‌کند. پس خاموش نباید بود. دست‌کم در برابر فرعونان خموشی نباید گزید. و هر کسی به نوعی و شیوه‌ای سخن می‌گوید و سکوت می‌شکند. زنده‌گان چنین‌اند. روی سخن ما هم با زنده‌گان است نه مرده‌گان!

۰

وصیت‌نامه‌ها و سیر سیاست و حکمت

یادداشتی که در زیر می‌بینید، به دعوت و خواسته‌ی یکی از مجلات داخل ایران نوشته شده است. قاعدتاً انتظار داشتم اولین جای انتشارش همان مجله باشد. مسؤولان مجله در آخرین لحظه به این نتیجه رسیده بودند که هر چند مضمون و محتوای نوشته از دید آن‌ها اشکالی ندارد و حتی در فضای فعلی نوشته‌ای معتدل است، اما نام نویسنده مسأله‌ساز است و تیغ ممیزی البته نام‌ها را هم گردن می‌زند. خلاصه این شد که مطلب در مجله منتشر نشده و درست قبل از انتشار، این یک قلم زیر ساطور رفت. روزگار ما در ایران همین است دیگر. از سوی دیگر، رسانه‌ها را می‌بینیم و می‌توان قضاوت کرد که چه جنس مطالبی در آن‌ها منتشر می‌شود! «جای آن است که خون موج زند در دل لعل / زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش». در نتیجه، انتظار زیادی نباید داشت ولی نفس همین واقعه، مثل خیلی از اتفاق‌های دیگر، نشانه است. و نشانه‌ی دردناکی هم هست. مدتی پیش برای یکی از دوستانی که وبلاگِ بی‌گناه‌ا‌ش (!) زیر تیغ فیلتر آقایان رفته بود، گفته بودم که امروزه در جمهوری اسلامی اتفاقی افتاده است که اگر کسی وبلاگ و وب‌سایت‌اش فیلتر شود، مقاله‌اش چاپ نشود، کتاب‌اش خمیر شود، زندان برود یا شکنجه شود، حتماً اگر اهل ایمان باشد و اعتقادی به آخرت داشته باشد، این‌ها را می‌تواند «ذخیره‌ی آخرت» قلمداد کند و به خودش ببالد (ناگفته پیداست که این نتیجه نمی‌دهد که اگر کسی این اتفاق‌ها به هر دلیلی برای‌اش نیفتد، این‌ها برای‌اش ذخیره‌ی دوزخ می‌شود؛ اثبات شیء نفی ماعدا نمی‌کند)! این‌جاست که به یاد این بیت اقبال لاهوری می‌افتم که گفت:

از آن بر خویش می‌بالم که چشم مشتری کور است
متاع عشق نافرسوده ماند از کم‌روایی‌ها
با این مقدمه، این یادداشت مختصر را بخوانید. چیزی هم به این متن نیفزودم و از آن چیزی هم نکاستم تا بتوانید داوری کنید که چنین متنی تا چه اندازه با طبع ممیزان ناسازگار می‌توانست بیفتد.

وصیت‌نامه‌نویسی، سنتی است که از دل آن ژانری ادبی هم زاییده شده است به این معنا که وصیت‌نامه‌ها متونی شده‌اند که اغلب حتی قرن‌ها پس از نوشته شدن، خوانده می‌شوند و نکاتی حکمت‌آمیز و عبرت‌آموز از آن‌ها استفاده می‌شود. این جنس وصیت‌نامه‌ها را هر کسی می‌تواند بنویسد و نوشته است. در واقع، وصیت‌نامه، ذیل مفهومی کلی‌تر می‌افتد و آن همان سخنانی است که از هر کسی، نویسنده‌ای، فیلسوفی یا سیاست‌مداری باقی می‌ماند. اما چیزی که به وصیت‌نامه، ویژگی خاصی می‌دهد همان مرگ است یعنی حجاب و حائلی که نویسنده‌ی آن را برای همیشه از بازماندگان جدا می‌کند. این‌جاست که وصیت‌نامه تبدیل به متنی می‌شود که دیگر نویسنده‌ی آن هیچ حضوری ندارد برای تفسیر آن و گره گشودن از ابهامات احتمالی‌اش. لذا، وصیت‌نامه از یک سو به مرگ مربوط است و از سوی دیگر به آخرین خواسته‌ها یا آرزوهای نویسنده‌اش. جز این، متن وصیت‌نامه‌ها عمدتاً با هر متن دیگری که در زمان حیات فرد نوشته شده باشد تفاوتی ندارد.

در بستر تاریخ دین و مشخصاً تاریخ اسلام و تشیع، یکی از نمونه‌های بارز وصیت‌نامه‌ها، نامه‌ای است که حضرت امیر برای فرزندش امام حسن نوشته است. این نامه که به خاطر ساختار و مضامین‌اش، شکل و بیان وصیت‌نامه‌ای دارد، بیش از هر چیزی متضمن اندرزهای حکیمانه‌ی پدری است به فرزندش و البته این‌جا حکمت علوی است و میراث اهل بیت پیامبر که به نسلی دیگر منتقل می‌شود.

نمونه‌ی دیگری را می‌توان از دید مسلمانان شیعه در سخن پیامبر اسلام دید: حضرت رسول در آخرین سفر حج خود، توصیه‌ای به مسلمانان کرد که هر کسی که او را مولای خود می‌داند، علی مولای او خواهد بود. شیعیان این توصیه‌ی پیامبر را تفسیر با نص پیامبر به جانشینی حضرت امیر کردند. چنان‌که می‌دانیم مسیر تاریخ چنین بود که میان وصایت علی و نص باطنی و معنوی پیامبر بر امامت او و خلافت ظاهری و ولایت سیاسی او فاصله‌ای افتاد و مسلمانان پس از پیامبر، آن سخن او را حمل بر جانشینی حضرت امیر در مقام خلافت نکردند.

اما وصیت‌نامه‌ها عمدتاً چه تأثیری دارند و به طور مشخص چه تأثیر سیاسی باقی می‌گذارند؟ گمان می‌کنم باید حساب دوره‌های مختلف تاریخی را از هم جدا کنیم. نخست این‌که در دوره‌ی ماقبل مدرن – اگر مثلاً تقسیم‌بندی‌های سیاسی روزگار معاصر را در نظر بیاوریم – که مرزبندی‌های سیاسی به شکل فعلی معنی‌ نداشت، دولت-ملت نداشتیم، نظام‌های دموکراتیک یا پارلمانی کمابیش بلاموضوع بودند و سلطنت و پادشاهی هم‌چنان شکل غالب سیاست‌ورزی بود، وصیت یک چهره‌ی سیاسی یا پادشاه، عمدتاً می‌توانست سرنوشت جمع کثیری را رقم بزند. بهترین تجلی این معنا را می‌توان در تعیین جانشین از سوی یک پادشاه دید. اگر در جانشینی اختلافی رخ نمی‌داد و همه رأی پادشاهِ از جهان‌رفته را می‌پذیرفتند، همه چیز بستگی به این داشت که پادشاه یا زمام‌دار بعدی فردی باکفایت باشد یا فاقد مدیریت و رهبری مناسب. حتی نفس تعیین جانشین هم حرکتی معنادار بود و پادشاه یا زمام‌داری که از جهان می‌رفت، می‌توانست هوشیاری بیشتری در انتخاب جانشین خود به خرج دهد تا تنش و درگیری کمتری پس از او به وجود بیاید. به این معنا، فکر می‌کنم حوزه‌ی عمده‌ی تأثیرگذاری‌های وصایای دوره‌ی ماقبل مدرن را باید در همین تعیین جانشین یا تصریح به اتوریته‌ی مسلط برای اداره‌ی امور دید. از این مورد عام و تأثیرگذار که بگذریم، بقیه‌ی توصیه‌ها و وصایا بیشتر در حد اندرزهای شخصی و پندهای حکیمانه باقی می‌مانند.

اما در دوره‌ی مدرن، وصیت‌نامه‌ها همیشه به این معنا نیستند که تأثیری مستقیم در یک نظام سیاسی باقی می‌گذارند. وصیت‌نامه‌ی بنیان‌گذار انقلاب اسلامی،‌ شاید نمونه‌ی خوبی از این دست باشد. این وصیت‌نامه را شاید به وجهی بتوان منشور انقلاب خواند. این متن، خطوط کلی اندیشه‌ی آیت‌الله خمینی را نمایش می‌دهد. اما آیا می‌توان هر چه را که پس از وفات ایشان رخ داده است مطابق با همین وصیت‌نامه دید و فهمید؟ به عبارت دیگر، آیا این وصیت‌نامه جای قانون را می‌گیرد؟ طبیعی است که پاسخ منفی است. این وصیت‌نامه‌ نیز مانند بسیاری از وصیت‌نامه‌های دیگر، چیزی است از جنس همین خواسته‌ها و آرزوها و تمنیاتی که وصیت‌نامه‌نویس انتظار دارد بازماندگان‌اش به آن‌ها عطف توجه کنند. واقعیت همیشه چنین نیست که بازماندگان همان راهی را بروند که وصیت‌نامه‌نویس خواسته است. لذا، برای تأثیرگذاری یک وصیت‌نامه باید آن را در بستر مناسب‌اش قرار داد: وصیت‌‌نامه هیچ‌گاه جای قانون را نمی‌گیرد و هیچ‌وقت وصیت‌نامه تبدیل به حکمی ازلی و ابدی نمی‌شود. پاره‌ای از بندهای هر وصیت‌نامه‌ای ممکن است با گذشت‌ زمان به طور کامل از موضوعیت بیفتند. بخش‌هایی دیگر از وصیت‌نامه‌ها ممکن است سالیان سال اعتبار و معنا داشته باشند و هم‌چنان راهگشای اندیشه و عمل آدمیان بسیار باشند. همه‌ی وصیت‌نامه‌ها فقط محدود به یک منطقه‌ی جغرافیایی خاص نمی‌مانند و ممکن است واجد معانی و مضامینی باشند که مرزهای جغرافیایی را در نوردند و چراغ راه آدمیان بسیاری باشند. این بستگی به جنس و نوع وصیت‌نامه دارد. هر چه وصیت‌نامه‌ بیشتر با بشریت انسان‌ها سر و کار داشته باشند و کمتر به سراغ مرزبندی‌ها و تقسیم‌های نژادی، قومی، دینی، زبان یا ملی برود، وصیت‌نامه ماندگارتر و انسانی‌تر می‌شود.

با این اوصاف، هر متنی را ولو نام وصیت‌نامه بر خود داشته باشد، نمی‌توان وصیت‌نامه خواند. گاهی اوقات جنس یک متن که نام وصیت‌نامه بر خود دارد، ممکن است حکمت باشد یا اندیشه‌ی سیاسی یا پند و اندرز یا توصیه‌های پس از مرگ نویسنده. در نتیجه، مضمون وصیت‌نامه است که می‌تواند به ماندگاری آن کمک کند و آن را از چنبره‌ی گذر زمان و تاریخ برهاند. هم‌چنان وصیت‌نامه‌ی حضرت امیر به امام حسن برای دین‌داران متنی است خواندنی و حکمت‌آموز.

درست است که وصیت‌نامه‌های «ایدئولوژیک» ممکن است تأثیری درازمدت داشته باشند اما همه‌ی این‌ها بستگی دارد به این‌که بازماندگان تا چه حد از آن وصیت‌نامه مضمون و معنایی بسته و ایدئولوژیک استنباط کنند یا به این نوع مضامین آن توجه کنند. وصیت پیامبر اسلام در حجه الوداع منجر به خلافت حضرت امیر نشد اما هم‌چنان مسلمانان پس از او خود را مسلمان می‌دانند و ما نیز نمی‌توانیم آن‌ها را مسلمان ندانیم. امروز هم کسی قول به وحدانیت خدا و نبوت حضرت رسول را از مضامین وصیت‌نامه‌ی ایشان نمی‌داند ولی هم‌چنان این اصول، تعیین‌کننده‌ی مشی زندگی هر مسلمانی است.

پیش‌بینی کردن تأثیرگذاری وصیت‌نامه‌ها کار ما نیست. وصیت‌نامه‌های مختلف تأثیرهای مختلفی داشته‌اند که گاهی کاملاً دور از انتظار بوده است. وصیت‌نامه‌ها عمدتاً برای نسل بعدی نوشته می‌شوند و نسل بعدی آدمیان در هر مقامی که باشند هم‌چنان صاحب اختیار و انتخاب‌اند و ممکن است هر راهی را انتخاب کنند و این راه لزوماً به معنای نفی کامل و مطلق سلف‌شان نباشد. این‌جاست که باید میان وصیت‌نامه‌ی یک شخصیت سیاسی و اصولی که نظام سیاسی متبوع او را شکل می‌دهد تفاوت گذاشت. پیداست که برای یک شخصیت سیاسی، بازنویسی دوباره‌ی اصول و قوانین همان نظام سیاسی کاری عبث و بی‌معنا و در واقع تحصیل محصل است. آن‌چه که یک وصیت‌نامه – از هر جنسی – را معنی‌دار و خواندنی می‌کند، مضامینی است که گرد و غبار گذر زمان و تاریخ به آسانی بر آن‌ها نمی‌نشیند.
داریوش محمدپور ۱۹ آبان ۱۳۸۹
۱

چه شورها…

امروز برنامه‌ی گلچین هفته‌ی شماره‌ی ۴۴ را گوش می‌دادم که درباره‌ی عارف قزوینی است. با خودم گفتم خوب است این تصنیف‌های عارف را که سیما بینا، مرضیه، شجریان، بنان، الهه و شهیدی خوانده‌اند، این‌جا بیاورم. عجالتاً تصنیف‌ها را جداگانه آورده‌ام و در وقت دیگری، کل برنامه‌ی مربوط را به اضافه‌ی برنامه‌ی دیگری این‌جا خواهم آورد. تصنیف‌ها را گوش کنید و لذت ببرید. کیفیت این آثار در همین حدی بود که من داشتم. اگر این‌ها را با کیفیت بهتری پیدا کنم، حتماً‌ جایگزین می‌کنم.
 
 

صفحه ها ... 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد