۱

فتنه‌ی دولت محمود

مدت‌هاست می‌خواستم این را بنویسم که دیگر باید آرام‌آرام از تعبیرهایی مثل «دولتِ کودتا» و «کودتاچی‌ها» کمی فاصله بگیریم و صورت‌بندی‌های بهتر و دقیق‌تری از ماجرا داشته باشیم تا ذهنیت ما را درباره‌ی حوادث جاری جامعه روشن‌تر کند. فکر می‌کنم بهترین و رساترین تعبیر همین «فتنه» است اما درست در جهتی خلاف آن‌چه رسانه‌های حکومتی و با عذرخواهی از شاعر نازنین – شاید ناصر خسرو باشد – باید گفت که: «نظاما! راست گویم فتنه از توست»!

در نتیجه، گویاترین تعبیرها برای وصف اوضاع جاری کشور چیزی است شبیه «فتنه‌ی دولت محمود» یا «فتنه‌ی محمودی» یا «محنت محمودیه» و تعابیری از این جنس که به گویاترین وجهی می‌تواند پیوند استوار میان محمود و فتنه و در حقیقت فتنه‌انگیزی و آشوب‌گری او را تصویر کند. فتنه یعنی موقعیتی که قوای تشخیص متعارف آدمیان در تمیز دادن راست از دروغ دچار زحمت می‌شود. در اوضاع فتنه تشخیص راست از دروغ آسان نیست. این تعریف را رسانه‌های حکومتی در تبلیغات‌شان جا انداخته‌اند و این‌گونه ماجرا را قلمداد کردند که طرف مقابل – یعنی همه‌ی کسانی که به آن‌ها معترض‌اند و در برابرشان ایستادگی می‌کنند و رنگ تعریف‌کننده‌شان «سبز» است – راست را با دروغ می‌آمیزد و فتنه‌گری می‌کند و در این میانه معیار درستی و راستی و شاقول حقیقت آن‌ها – که نظام باشند – هستند؛ غافل از آن‌که این تیغِ فتنه، تیغی است دو لبه. از روزی که اصطلاح فتنه در کشور جا افتاده است، همیشه فکر می‌کنم که اگر فتنه مصداقی داشته باشد، بهترین مصداق‌های‌اش را می‌توان در گفتار و کردار همان کسانی دید که این تیغ را برای بریدن گلوی مخالفان‌شان به دست گرفته‌اند. آری، فتنه، از همان اول تیغی دو لبه بود. حالا آرام‌آرام جهت بریدن‌اش دارد عوض می‌شود! این است آخر و عاقبت سوار شدن بر تعابیر زبانی بارداری که قرن‌ها تاریخ پشت سر خود دارد و می‌تواند ناگهان آوار شود بر سر گویندگان‌اش. کلمات و واژه‌ها، موجوداتی جان‌دار و زنده هستند. گاهی بر کسانی که عنان‌شان را به دست گرفته‌اند، شورش می‌کنند. مراقب کلمات باشید!

پ. ن. دوستان می‌فرمایند کپی‌رایت فتنه‌ی محمودیه از آنِ علی مطهری و مهدی خزعلی است! ما که بخیل نیستیم؛ حق مطلب ادا شود، هر که خواهد قایل‌اش باشد!

۱

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز…

امروز یادداشتی در فیس‌بوک دیدم (این‌جا) درباره‌ی اقبال بخشی از مردم به احمدی‌نژاد که مضمونی آشنا و قدیمی دارد و البته با مقدمه‌های‌اش می‌توان آهنگِ نتایجِ آشناتری را ساز کرد. اما پیش از این‌که داستان را بازگو کنم و بگویم کجای تصویر می‌لنگد و مغالطه‌های هول‌ناک – و حتماً ناخواسته‌ای – در خود دارد، اجازه بدهید تصویر را در بیتی از حافظ ببینیم. بیت مورد نظر این است:
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همّت عزیزان برسم به نیکنامی
صورت ظاهر معنای بیت روشن است. گوینده تمام حیثیت و آبروی‌اش را پای هدفی گذاشته‌ و با وجود این‌که می‌داند این هدف آخر و عاقبتی ندارد، هم‌چنان می‌گوید که «هنوز» امیدوار است. هدف‌اش چی‌ست؟ رسیدن به آدمی نیک‌نام! (طبعاً آن یای آخر نیک‌نام، یای نکره است؛ یعنی یک آدم خوش‌نام). و این بیت طنزی در خود دارد. برای رسیدن به کسی که خوش‌نام باشد و پاکدامن و پلیدی در او نباشد، شاعر خودش را به آب و آتش زده است و از همه‌ی کرامت و عزت خودش گذشته تا مگر این کیمیا را پیدا کند! حالا حکایت ماست. توضیح می‌دهم چرا.

می‌گویند که وقتی فلانی به فلان شهر می‌رود، «هنوز» هم خیل عظیمی به استقبال‌اش می‌‌آیند و هم‌چنان نامه می‌نویسند و عریضه به دست‌اش می‌دهند و خلاصه این تصویر، تصویری است که مدام تکرار می‌شود و «هنوز» هم آن فلان، به مردم می‌گوید که «کی خسته است» و باز آن‌ها ساده‌لوحانه می‌‌گویند: «دشمن». نتیجه؟ این همه اعتراض و جنبش سبز و مقاومت و این حرف‌ها، قصه است و قاطبه‌ی جامعه را همین آدم‌ها می‌سازند که عریضه به دست و پابرهنه پی فلانی می‌دوند و این‌که باید «واقع‌گرا»تر بود!

با اجازه‌ی «شاهدان عینی» عرض می‌کنم که:

۱. ادعای جنبش سبز – یا دست کم در فهمی که من از آن دارم – هرگز این نبوده و نیست که آن فلان از «هیچ» اقبالی برخوردار نیست (بدون شک نظر من هرگز این نبوده و نیست). این جور مقایسه کردن‌ها و به رخ کشاندن خیل هواداران و سینه‌چاکان زمانی مقایسه‌ای معنادار است که دو گروه رقیب و مدعی بتوانند در شرایطی برابر، هواداران‌شان را به میدان بکشانند و به آن‌ها وعده بدهند یا آن‌ها را با سخن‌وری مفتون خود کنند. طبعاً می‌دانیم که چنین وضعیتی وجود ندارد. پس یک پای مهم این مقایسه از همان ابتدا لنگ است؛ این منطق «حق با اکثریت است»، منطقی است که پشت این نگاه تقلیل‌گر و ساده‌انگاری نشسته است که اگر تعداد راست‌گویان ناگهان کم شود، نزدش راست‌گویی هم خوار و خفیف می‌شود! (تازه مگر در این مورد خاص، بر ما مدلل شده است که «اکثریت عددی» با همین طبقه است؟ آمار گرفته‌ایم؟ در چه شرایطی؟ با تکیه بر کدام ارقام؟ این مردم انتخاب دیگری هم داشته‌اند؟ انتخاب‌شان طیف داشته و متعدد بوده یا انتخاب صفر و یک بوده فقط؟ و هزار و یک سؤال دیگر).

۲. این‌که بخشی از جامعه‌ی ایرانی – حتی اگر همان ۲۴ میلیون کذایی و ادعایی باشند – شیفته و دلبرده‌ی کسی باشند که وجودش عینیت دروغ و نیرنگ است و این روزها گردن‌کشی در برابر قانون هم به آن اضافه شده است، تنها یک چیز را به ما ثابت می‌کند: توسعه نیافتگی کشور. این نکته اثبات‌کننده‌ی حقانیت، درستی و اصالتِ موضع او نیست. چنین نیست که مردم فقط دو گزینه داشته باشد و گزینه‌ها عبارت باشند از الف) تن دادن به عوام‌فریبی احمدی‌نژاد و دل‌خوش بودن به عریضه نوشتن‌ها و خیال دریافت سهام عدالت در سر پروراندن؛ و ب) دل سپردن به ادبیات و آرمان‌های اصلاح‌طلبان و اسیر ادبیات مغلق و سنگین روشنفکران شدن. این دقیقاً همان چیزی است که بیدادگران به ما القاء می‌کنند که دو گزینه بیشتر ندارید که یا بروید به سوی «اصلاح‌طلبان» و کسانی که زبان‌شان قابل‌فهم نیست؛ آرمان‌گرا هستند و متعلق به طبقه‌ی متوسط و چه بسا مرفه جامعه؛ و یا بیایید به سوی ما که زبان‌مان هم زبان تحقیر و توهین، دروغ‌گویی و لمپن‌پروری است ولی به شما مستضعفان و بیچارگان نزدیک‌ایم. عزت و کرامت چیزی نیست که تنها با تعلق به طبقه‌ی متوسط یا بالاتر بتوان در پی آن بود.

۳. این‌که بگویی از فلانی در فلان سفر به چنین شیوه‌ای استقبال شد، مفید هیچ مدعایی نیست بلکه دقیقاً بخشی از مسأله است که چه شده است که به رغم این همه نیرنگ و دروغ‌گویی، هم‌چنان بیداد و ریاکاری به ادبار نیفتاده است. پاسخ این سؤال دشوار نیست. اما این‌ بخش ماجرا دردناک است که توسعه‌نیافتگی، تهی‌دستی مادی و فکری مردم را به رخ‌مان بکشند و ناخواسته آن‌ها را گواهی بر عبث بودن و بیهوده بودن هر کوششی برای مقاومت در برابر انسان‌ستیزی قلمداد کنند.

۴. این بساط – بساط فتنه‌ی دولت محمود – یک قانون نانوشته دارد: عزم‌اش این است که انسانیت ما را از ما بستاند؛ مروت و وفا را از درونِ ما ریشه‌کن کند؛ عزت و کرامت ما را بسوزاند. بازنمایی تصویر پابرهنگانی که در برابر نمایش‌های آن فلانی سر از پا نمی‌شناسند و انسانیت خویش را چنین ارزان ناگزیر به فروش می‌شوند، بی هیچ اغراقی به رخ کشیدن زوال انسانیت و فرومردنِ شعله‌ی اخلاق در ماست: چه اتفاقی افتاده است که به جای برآشفتن در برابر شکسته شدن حرمت، کرامت و عزتِ انسان بودن و خفه کردن آزادی و آزادگی انسان، تصویر ذلت، استخفاف، دریوزگی و زبونی انسان را تکثیر و بازتولید می‌کنیم و ناخواسته مشروعیت می‌دهیم به همین خفت؛ گویی که چون یک سوی اعتراض در برابر این نامردمی، در بازی سیاست منکوب شده است، همه‌ی مشروعیت اخلاقی، انسانی و سیاسی‌اش را هم از دست داده است و حرف‌های‌اش خیال‌بافی است و آرمان‌گرایی!

اگر بنا بر این بود که از این تصویرها الگویی برای عمل فردی یا مسؤولیت اجتماعی خود تدارک کنیم، گمان می‌کنم باید به عقب‌تر برگردیم و بگوییم حسین بن علی هم که تمام هستی‌اش را در کربلا پای آرمان‌اش نهاد، تفاوتی با هیچ خیال‌باف دیگری در تاریخ ندارد چون طرف مقابل هم‌چنان می‌توانست خیل عظیمی از مردم را با همین شیوه و با همین نوع ذلت و استخفاف در پی خود بکشاند!

فهم این‌که این تصویر چه اندازه ضد-انسانی و با کرامت بشر تضاد دارد، کاملاً مستقل از این است که آدمی داخل ایران زندگی کند یا خارج؛ «دور از میهن» باشد یا در آغوشِ مامِ میهن. برای درک نابود شدن کرامت آدمی و برای دریافت پلیدی دروغ‌گویی و مشمئز شدن از ریاکاری لازم نیست کسی معنای ماکیاولیسم یا پوپولیسم را بفهمد یا دسترسی به اینترنت، فیس‌بوک، گودر، ماهواره و بی‌بی‌سی داشته باشد! پلیدی دروغ، جایی که هنوز درون آدمی سالم باشد، مثل جنازه‌ی مرداری متعفن مشام جان را می‌آزارد. برای فهم تباهی و پلیدی دروغ، تنها یک ابزار لازم است: یک انسان! یک انسان و دیگر هیچ؛ نه انسانی که به عبودیت و بندگی کشیده شده باشد و استخفاف شده باشد تا بندگی کند. نه انسانی که استضعاف تقدیرش بوده تا دم برنیاورد و به ذلت زندگی کند.

حکایت همان بیت حافظ است: درد ما و ملت ما این است که در به در به دنبال آدمی نیک‌نام و سالم هستند. خراب شده‌اند. دار و ندارشان به باد رفته؛ دین‌شان بازیچه شده است، اصول اخلاقی‌شان مهره‌های سوخته‌ی بازی کسانی است که تمام قدرت را بالفعل در دست دارند، بدنام شده‌اند و بسیار توسری خورده‌اند. با تمام این‌ها امیدی واهی دارند («هنوز» امیدوارند) که از تیرگی قیرگون آن اسطوره‌ی دروغ هم باز خورشیدی سر بزند و «نیک‌نامی» در آن میانه یافت شود! این نهایت بی‌انصافی است که رنج استخوان‌سوز و مچاله شدن آن همه انسان را نبینیم و این همه را به پای پیروزی و ظفرمندی یا اقبال آن ستمکاره بنویسیم! نگاه‌مان را به سویی دیگر بگردانیم. «هنوز» برای انسانیتِ ما جا هست؛ هنوز جا برای عزت و کرامت و شرف ما تنگ نشده است. باور کنید که همین مردم تا کمترین روزن گشوده‌ای برای بازیافتن عزت از دست رفته‌‌شان و غلبه بر استخفاف فرعونی پیدا کنند، زبان خواهند گشود و آدمی‌وارتر سر از این بندگی برخواهند تافت.

پ. ن. مشکل از مردم نیست که با استیصال در پی چاره کردن مشکل و درمان دردشان هستند؛ مشکل آن دروغ‌زنی است که مدعی است مسیحای عالم است اما به جز درد در بساط‌اش هیچ نیست. مشکل آن شغالی است که در خم رنگ رفته و می‌گوید که طاووس علیین شده؛ مشکل مردم ما نیستید که درد دارند و درد امان‌شان را بریده و از هر جایی طلب درمان می‌کنند. بله، همین مردم هم مسؤول‌اند و مسؤولیت اخلاقی در نوع طلب کردن درمان و چاره‌شان دارند، اما تهی‌دستی مردم و تمیز ننهادن میان حفظ عزت و کرامت و شکسته شدن قدر و منزلت راستی و اخلاق، توجیه‌کننده‌ی اقتدار یا عظمت بیداد نیست و نباید باشد. همه‌ی این تصویر را جملگی می‌بینیم اما یک نکته‌ی ظریف در حاشیه‌ی این تصویر هست که اگر اهل تأمل نباشی و زحمت فکر کردن به خود ندهی به آسانی از نگاه‌ات می‌گریزد. شیوع بیماری، حجتی بر قاعده بودن و معتبر بودن منطق بیماری نیست! این‌که شغالان، شیرها را به حبس افکنده باشند، دلیلی بر خفت شیر نیست. ریشه‌ی مشکل را باید پیدا کنیم نه این‌که به مشکل مشروعیت بدهیم با سستی در نقد این «رتوریک»!

۱

از پری‌وارِ پنهان… تا «بیداد همایونی»!

می‌دانم. حالِ دیوانگان است. ظاهراً حال فرزانگان این نیست ولی «المنه لله که چو ما بی دل و دین بود / آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم»! پری‌گویی و پری‌خوانی، از احوال دیوانگان است. اما آتش به جان گرفتگان نیک‌تر می‌دانند که وقتی درون‌ات می‌سوزد یا کمندی در جان‌ات افتاده و در فراز و نشیبی، همین زمزمه کردن با این پری و این پنهان تنیده در جان می‌تواند راهی در این ظلمتِ بی‌منتها پیش روی آدمی بگذارد. روزن امید را می‌توان به مدد همین پری‌خوانی گشود. پری جستن و پری خواندن، شرطی دارد البته و آن این است که بدانی‌اش تا خواندن‌اش بتوانی. برای دانستن‌اش، باور کردن‌اش هم شرط است. وقتی هرگز باوری به گشایشی و فتوحی نداشته باشی، می‌شوی گمگشته‌ی بیابان:
خاکِ سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
صیقل خوردن می‌خواهد و صیقل دادن. آدمی گاهی صیقل داده می‌شود به جبر و گاهی به اختیار خویش را می‌تراشد و صیقل می‌دهد. هر چه باشد، تا صیقل نخوری و صیقل ندهی، درجه و مرتبه نمی‌یابی. اندوه‌ات هم روی کاستن نخواهد داشت. جایی اگر نوایی شنیده باشی و نفسی دل‌ات رفته باشد و لرزیده باشد، کافی است تا همان نشانه را پی بگیری و بروی. برای این‌که دل‌ات بلرزد، چنان که باید بلرزد، خواب و خیال‌ها باید:
خواب و خیالِ من هم با یادِ روی تست
تا کی به من چو دولت بیدار روی کنی
اصلاً قصه گفتن می‌خواهد؟ این‌ها حدیث کسی است که خونِ دل می‌خورد. کسی که «هر چه مراد است در جهان» دارد، پری‌خوانی‌اش از چی‌ست؟ آمده بودم برای اولین بار این برنامه‌ی همایون گلهای تازه – گلهای ۵۲ را با صدای قوامی بگذارم که جنونِ پری‌خوانی زبان مرا هم از خود کرد. اگر این‌ها را هم نخوانده‌اید، اصلاً خواندن نمی‌خواهد. برنامه را که بشنوید، اگر آماده باشید، شاید بفهمید این‌ها که به هم بافته‌ام یعنی چه. در کنارش گلهای تازه‌ی ۳۷ را هم اضافه کرده‌ام که یک همایون درست و حسابی داشته باشید.
 
پ.ن. امروز دوست نازنینی – از مشهد – که مدت‌هاست کوشش می‌کند بتواند موسیقی‌های طربستان را – پس از فتنه‌ی دولت محنت – بشنود، گله می‌کرد که نمی‌شود به این‌ها دسترسی پیدا کرد. هر چند پشت سد فیلتر واقع شدن در این نظام، اسباب مباهات است و ذخیره‌ی آخرت (!)، ولی این‌که دوستان اهل دل حتی از شنیدن موسیقی و خواندن شعر هم محروم می‌شوند چون آدم‌هایی مثل ما زبان به تملق و چاپلوسی در برابر این بساط باز نکرده‌ایم، البته اسباب شرمساری است (طبعاً برای آنان که زمام امور را به دست مردم نادان می‌سپارند!). در چنین احوالی است که شاعر می‌فرماید:
آن‌که‌ آیینه‌ی صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهن سوسن آزاد گرفت
 
آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک
دید این شیوه‌ی مردم‌کشی و یاد گرفت…
 
بیداد «همایونی» فقط قصه‌ی آن روزها نیست؛ وصف حال همین روزهای تلخ و تیره هم هست! فقط رنگ‌ها عوض شده است: چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آمیز…!
 
 

۳

به رغمِ مدعیان…

چند روز پیش، اجرایی از شجریان را با نی حسن کسایی در ملکوت آوردم (این‌جا؛ با عنوان «آیینه‌ی مهر‌آیین») که شاید چندان که باید کسی به آن توجهی نکرد. این اجرا از دو جهت اهمیت بسیار داشت. نخست این‌که آواز روی یکی از غزل‌های درخشان حافظ است: حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم… این غزل، ابیات نابی دارد که گویی برای روزگار ما ساخته شده است؛ روزگاری که ریاکاری و دین‌فروشی بیداد می‌کند و ستمِ طایفه‌ای که زیر عبای دین پنهان شده‌اند کمر آدمیان را شکسته و غرور ایرانیان را مجروح کرده است. این غزل، دو سه بیت دارد که خوب است کمی در آن‌ها تأمل کنیم.
یکی این بیت است که می‌گوید: «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح / شرمسار رخ ساقی و می رنگینم». شاعر در مصرع اول، گریبان خود را می‌گیرد و از آلودگی خرقه‌ی خود گله می‌کند و ابراز شرمساری، اما این شرمساری را هرگز پیش زاهدان و متشرعان نمی‌برد. می‌‌گوید اگر هم از کسی قرار است شرمنده باشم، درست از همان کسی است که زاهدان آن‌ها را می‌رانند و دین‌فروشان و دین‌پناهان دست رد به سینه‌شان می‌زنند: یعنی ساقی و باده!
دیگر این بیت که می‌فرماید: جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم / یعنی از اهل جهان، پاک‌دلی بگزینم. دور شدن از اهل ریا نزد حافظ، باز هم پناه بردن به دامان زاهد و شیخ نیست. باز هم به سوی همان چیزی می‌رود که زاهدان ناپاک‌اش می‌خوانند و حرام و نجس و با رندی و به رغم زاهدان همان می را «پاک‌دل» می‌نامند. در میانه‌ی تمام پلیدی‌هایی که می‌بیند و تمام کسانی که تظاهر به پاکی می‌کنند، پاک‌تر از همه همان است که متهم است به ناپاکی.
اما نکته‌ی دوم: در انتهای این اجرا، حسن کسایی درباره‌ی شأن و منزلت شجریان و جایگاه بلند او سخنانی می‌گوید که هر که در زمانه‌ی ما اهل خرد باشد و هنرشناس خوب در می‌یابد که چه معنایی دارند. این سخنان را حسن کسایی سال ۱۳۵۸ گفته است و هنوز که هنوز است، زمام‌داران سرزمین ما چنان که باید حق خدمت شجریان را ادا نکرده‌اند بلکه زمام امور را به دست طایفه‌ای فرومایه سپرده‌اند که کارشان جز جفا و ستم در حق این گوهر معنوی و معرفتی ایران‌زمین نیست. چرا؟ تنها به دلیل این‌که در برابر قدرت و سیاست سر خم نکرده است و تملق زورمدارن و سیاست‌پیشه‌گان ریاکار را نگفته است. همین‌جاست که ریاکاری و تباهی این طایفه آشکار می‌شود تا حدی که بانگ ربنای شجریان را هم برنتافتند و در هاویه‌ی هنرتراشی حکومتی خود افتادند. حالا اگر در این‌ها که نوشتم با من همدل‌اید، یک بار دیگر با حوصله بنشینید و این آواز را از اول گوش کنید.
۰

بنشین به کنارم

نمی‌دانم آیا این اجرای تصنیف «بنشین به کنارم» دلکش را شنیده‌اید یا نه. این یکی در گلچین هفته‌ی شماره‌ی ۱۷ پخش شده است. متن تصنیف را در ادامه آورده‌ام و می‌توانید اصل تصنیف را به همان شکلی که در برنامه‌ی گلچین هفته‌ی رادیو پخش شده است، بشنوید. (کلام‌ پیش از اجرای تصنیف فریاد می‌زند که نوشته‌ی سایه است!).
 

تا آساید دلِ زارم بنشین، دلِ زارم بنشین
بنشین ای گل، به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی، بنشین تا بنشانی، آتش دل را
یک نفس مرو، که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو، که من هم، جز تو کس ندارم
ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامن‌ام بنشین،
کز غم‌ات ستاره بارم
شکوه‌ها ز دوری‌ات هر شب،
با مه و ستاره دارم.
من چه باشم بسته‌ی بندت
نیمه‌‌جانی، صید کمندت
آرزومندت .
از غم‌ات چون ابرِ بهارم،
ای به از گل‌های بهاری
روی دلبندت .
ای شمع طرب،
سوزم همه شب
بنشین که شود طی شب تارم
بنشین، به کنارم بنشین
 
مرو مرو که بی تابم من
درون آتش و آبم من
دامن‌ام ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل بستر باشد
 
بیا بیا که نوشم جامی
ستانم از دهان‌ات کامی
طرّه‌ی تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم
مهِ فتنه‌گرم
چه روی ز برم؟
چون ز دلداری
آمدی باری
تا به پایت جان بسپارم
بنشین، دلِ زارم بنشین
 
۰

«هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند…»

دقایقی پیش، پخش برنامه‌ی ققنوس رادیو فرهنگ درباره‌ی شعر سایه تمام شد. مشخصات برنامه در لینکی که داده‌ام آمده است (خبرش را من اول این‌جا دیدم). به گمان من – با شناختی که از سایه و شعرش دارم – هیچ برنامه‌ای نمی‌توانست این اندازه از شعر سایه و اندیشه‌ی سایه فاصله داشته باشد که این برنامه داشت. چیزی جز تملق، چاپلوسی، بت‌تراشی و عارف ربانی ساختن‌های خیال‌بافانه از این برنامه با کارشناسان نابلد و خام در نیامد که نیامد (طبعاً مرادم از نابلدی و خامی درباره‌ی شعر سایه است و خودِ سایه). وسوسه شدم کل برنامه‌ را که ضبط کرده‌ام این‌جا بگذارم اما می‌بینم جفاست، جنایت است به مردم و کسانی که شعر را می‌شناسند و اهل ادبیات‌اند. این هم از وضع ادبیات و فرهنگ ما از رسانه‌ی وطنی:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
می‌شود از همان ابتدای برنامه، نشست و عیوب ریز و درشت و نسبت‌های نادرست و گاه شرم‌آوری را که در این برنامه به سایه و بسیاری دیگر داده شد، برشمرد ولی خاصیتی در این کار نیست. همین که بدانیم این جنس برنامه‌ها سازگار و متناسب با ترکیب و هیأت کلی همین نظام و دولت است، کافی است.

سایه می‌گفت سر حافظ هم همین بلا را آوردند. من اگر باشم بیشتر از این می‌گویم: با خدا و دین و ایمان و خود محمد بن عبدالله هم بسی بدتر از این‌ها کرده‌اند! و زبان‌ام را گاز می‌گیرم که بیش نگویم! برای این‌که دست‌کم به خودم تسلا داده باشم و تلخ‌تر از این نشوم و بیش‌تر عنان از کف‌ام به در نرود، ترجیح می‌دهم گفت‌وگویی را که مهدی جامی سال‌ها پیش در سالگرد هفتاد سالگی سایه در برنامه‌ی روزنه‌ در رادیوی بی‌بی‌سی فارسی تهیه و پخش کرده بود (تاریخ‌اش هست ۴ مارس ۱۹۹۸)، این‌جا بگذارم تا تفاوت کاری را که آدمی کاربلد، ادب‌شناس و اهل تتبع و سخت‌گیر می‌تواند انجام بدهد با کارهای سستی از قبیل همین برنامه‌ی ققنوس که سخت باب طبع نظام ولایی امروز ایران است، ببینید و بشنوید. و این حسرت برای من می‌ماند که:
چه نقش باختی ای روزگار رنگ‌آمیز
که آن سپید سیه گشت و این سیاه سپید!

پ. ن. فقط محض نمونه بیفزایم که یکی از میهمانان برنامه، که ایشان باشند، مدعی بود یا دست‌کم مجری و کارشناس برنامه می‌گفت که با سایه همنشینی و معاشرت داشته است و او را از نزدیک می‌شناسد و الخ. ایشان بنا به ادعا با سایه معاشرت داشته (صدق و کذب‌اش به گردن خودش). اگر نمی‌داشت معلوم نبود چه چیزهای دیگری درباره‌ی سایه می‌گفت! بله، چنین مملکتی داریم!

۰

صفیری ز پرده‌ی راک…

همیشه همه‌ی فریادها را نمی‌توان و شاید هم نباید نهان کرد. ولی بیانِ هر نکته‌ی نهانی، لزوماً به بانگ بلند نیست. گاهی با ناله‌ی حزین هم می‌توان فریاد زد. و گاهی آوازی پست و آرام به قدر صفیری از پرده‌ی راک بلند و تکان‌دهنده می‌تواند باشد. شرح این نکته را فقط با شنیدن این تکنوازی محمدرضا لطفی در بیات اصفهان می‌توان دانست. چنان ناله‌ی نفس‌گیری در این ساز هست که استخوان می‌سوزاند. اجرای این تکنوازی در محفلی خصوصی است که در آن از صدای بچه گرفته تا صدای سرفه، زنگ تلفن و حتی صدای پارس سگ را می‌توان شنید. اما یک نفر هست که گویی از دنیا و مافیها بریده است و در حال و هوای خودش غوطه‌ور است و آن نوازنده‌ی تار است. در میانه‌ی اجرا، سیم دستگاه ضبط از پریز بیرون می‌آید (کسی رد می‌شده گویا پای‌اش به سیم گیر می‌کند). سیم را دوباره به برق وصل می‌کنند اما به زحمت بتوان فهمید که میانه‌ی این اجرا بریدگی دارد یا جایی افتادگی رخ داده است. چیزی که این اجرا را خاص می‌کند و آن جان و آن را در تار و پودش جاری می‌کند، تنها چیره‌دستی نوازنده و آن مضراب‌های ریز، پیوسته و محکم نیست بلکه همین حال غریب نوازنده است. این دل‌گرفتگی آخر اجرا از زبان نوازنده با یک کلمه‌ی ساده بیرون می‌زند: «ببخشید»! بشنوید. شاید بر شما هم همان حالی رفت که بر من می‌رود و بارها رفته است.
 

پ. ن. بله، ناگفته پیداست که «صفیر» و «راک» مربوط به دستگاه راست‌پنجگاه‌اند و ربطی به «اصفهان» ندارند ولی نکته همین است که چیزهایی که ظاهراً مخالف هم‌اند، ادای حال می‌کنند: از خلاف آمد عادت بطلب کام…
۱

جمله هیچ بر هیچ…

این «هیچ» کلمه‌ی زیبایی است. زیباست نه به خاطر این‌که کسی فکر کند از پوچی یا مهمل‌انگاری هستی می‌گویم. هیچ زیباست چون عظمت و مهابتی را نمایش می‌دهد. هیچ زیباست چون تصویر گویا و بلیغی است از عدم. غزل سایه را با خود زمزمه می‌کردم و دست نوازش بر سر این زخم‌خورده‌ی خونین می‌کشیدم که: با این غروب از غمِ سبزِ چمن بگو… رمز خیالِ سوختگان بی‌سخن بگو. رسیدم به این بیت که: آن شد که سر به شانه‌ی شمشاد می‌گذاشت / آغوش خاک و بی‌کسی نسترن بگو… آن آبِ رفته… و تاب نیاوردم که بیش از این پیش بروم. عنان گرداندم به همین عالم و هر چه دیدم همین «هیچ» بود که می‌بینم چه اندازه عده‌ای آن را جدی می‌گیرند.

این قصه را می‌شود از پنجره‌ی دیگری هم دید؛ از زاویه‌ی آفرینش! چشم‌اندازش می‌شود این: پیرِ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاک خطاپوش‌اش باد! اگر آدمی خودش را محبوس نکند، دل‌خوش به خیالات نباشد، خودش را فریب ندهد و کوشش نکند جهانی را به آیینی بگرداند، جلوه‌ی مهیب «هیچ» را در این بیت می‌بیند. و این هیچ زیباست! این زیبایی گره خورده است با اشک،‌ با آه، با خونِ دل، با درد. خامان می‌پندارند که در اشک و آه و خونِ دل، زیبایی نیست. با این‌ها که مأنوس شدی و اصلاً وقتی با این‌ها زبان به گفت‌وگو گشودی و دیگر اشک برای‌ات همان قطره‌ی سوزنده‌ای نبود که از چشم‌ات بر گونه‌ات می‌غلتد، و اشک برای‌ات زنده بود و جان‌دار، آن وقت می‌فهمی اشک یعنی که (نه که یعنی «چه»)! وقتی فهمیدی اشک، آه، خون، درد چه کسانی هستند، تازه آرام‌آرام معنی «هیچ» را می‌فهمی.

این هیچ، تازه آن وقت بهتر در این بیت می‌نشیند که: یک دم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی / چندین هزار امید بنی آدم است این!

این هیچ، زمانی زنده می‌شود، زبان می‌گشاید و مانند دوست با تو گفت‌وگو می‌کند که با او از سر مهر و دوستی درآیی و دشمن‌اش نپنداری. با هیچ که دوست شدی، مرگ هم رفیقِ راه تو می‌شود. تلخی‌ها شیرین می‌شود و دردها،‌ راحتی‌بخش. و با خود زمزمه می‌کنم: هیچ… هیچ… هیچ… مثل ذکر صوفیانِ چله‌نشسته. «هیچ» می‌گویم، چنان که آن بزرگ می‌گفت در گوشه‌ای بنشین و بگو «مرگ… مرگ… مرگ…». . این تجربه‌ی شگفتی است که واژه‌ها و معانی را خودت بی‌واسطه تجربه کنی و پرده از رازهای درون‌شان برداری و خودت بیازمایی‌شان. همیشه می‌توان مقلدانه کلمات و الفاظی که دیگران با همان معنایی که خودشان در ذهن داشته‌اند تکرار کنیم ولی در بهترین حالت ممکن است به همان حسی برسیم که آن‌ها از آن حالت، شهود، تجربه یا واژه داشته‌اند؛ یعنی حس عاریتی نه حس بدیع! این‌ها شعر نیست؛ تجربه‌ی زیستن بشری است. بس است… بس است… با گریه باید گفت… بس است.

۰

گورِ گریه‌ی خاموش…

معنی بعضی حرف‌ها، سنگینی بعضی تعبیرها، مهابت بعضی تصویرها را آدم باید فقط در یک لحظه‌ی خاص کشف کند. همه‌ی آدم‌ها ممکن است قرآن بخوانند، حافظ بخوانند، یا هر متن الهامی، شاعرانه یا بلیغی را تورق کنند. ولی فهم بعضی چیزها و ارتباط بر قرار کردن با بعضی تجربه‌ها تا زمان‌اش نرسد، تا موقع‌اش از راه نرسد، هرگز شدنی نیست. شاید آدم بتواند پرتوی از حال آن لحظه را بیازماید، ولی برای این‌که چیزی مثل صاعقه در وجود آدم آتش بزند، باید وقت‌اش رسیده باشد.

این تعبیر «خاموش گریستن»، این تصویر، این تجربه، چیزی بوده است که بارها سر راه‌ام قرار گرفته. بارها این تصویر را در شعر دیده‌ام – شاید بیش از همه در شعر سایه. این پنهان گریستن، گریه‌های خاموش و بغض‌های ناشکسته داشتن، کار آسانی نیست. آدمی از درون منفجر می‌شود. باید چیزهایی را در خود دفن کنی. بعضی چیزها را اصلاً نمی‌شود بلندبلند گفت. بعضی چیزها را شاید اصلاً نشود با هیچ کس در میان گذاشت. بعضی گریه‌ها از این نوع‌اند:

سخن به سینه‌ی تنگم نمی‌زند چنگی
که گورِ گریه‌ی خاموش شد سرای سرود

این تصویر را خیلی رساتر از این سایه در مرثیه‌ی جنگل آورده است:

امشب همه غم های عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن،
گریه سر کن!
ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین!
سر در گریبان، در پس زانو نشسته،
ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته،
در پرده های اشکِ پنهان، کرده بالین…

گاهی با خودم می‌گویم برای این‌که آدم بتواند این سیل گریه را در خود آرام و خاموش کنم و بگوید که «و من با کوششی پردرد اشک‌ام را نهان کردم»، طاقت باید داشت. ظرفیت می‌خواهد. فکر می‌کنم که آدم باید بزرگ‌تر از این بشود و گنجایش بیشتری داشته باشد تا بتواند دندان بر جگر بگذارد و دم بر نیاورد. ولی چرا بیهوده آدم تظاهر به شجاعت یا ظرفیت نداشته بکند؟ بگذار بگویند از ضعف است که فلانی های‌های گریه می‌کند. بگذار اشک هم به تردامنی ما بیفزاید. وقتی رسوای همه چیز باشی، چرا رسوای اشک نباشی؟ اما اشکی که تا بیخ گلوی‌ات می‌آید و از همان جا، باز می‌گردد و زلالی و صفای‌اش، آغشته به خون می‌شود و در دل‌ات، زهر می‌شود و آرام‌آرام مسموم‌ات می‌کند. آن وقت مثل موج وحشی دیوانه‌خویی سر به دیوارهای خیالی وجودت می‌کوبی و هیچ راهی از این تنگنا و بن‌بست به بیرون نمی‌یابی.

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است 
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه‌های قرن‌ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می‌بارد
شب‌های بارانی
او با صدای گریه‌اش غمناک می‌خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های‌های گریه‌اش در بی کران ِ دشت می‌راند…

این‌ها را که می‌‌خوانم، از خود می‌پرسم که چرا پس نباید گریست؟ چرا من که هر بهانه‌ای را برای گریستن دارم، به بند می‌کشم این دریای اشک را؟ اما نمی‌شود. تقدیر بعضی اشک‌ها، همین پنهان ماندن و پنهان بودن است. بگذار ظاهرش آرامش و لبخند باشد. پنهان کردنِ اشک کار آسانی نیست. کمر آدمی را خم می‌کند… «دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد». این حال را همان روز رفتن پرویز مشکاتیان هم داشتم. همین که مزه‌ی دهان‌ات تلخ می‌شود و احساس می‌کنی خون در دهان‌ات موج می‌زند. حسی که دیگر گریستن‌ هم نمی‌توان درمان‌اش کند.

۰

مهربانی کی سر آمد؟

گاهی اوقات سال‌ها طول می‌کشد تا آدمی بفهمد اتفاقی واقعاً افتاده است. گاهی اوقات آدمی روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها خود را می‌فریبد؛ می‌فریبد به خیالی. شاید در تمام سال‌های عمرم – یعنی در تمام سال‌هایی که شعر می‌خواندم و می‌فهمیدم – این غزل حافظ برای من این اندازه معنا نداشته است که امروز دارد: یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد؟ یکایک ابیات‌اش، کلمه‌کلمه‌ی هر مصرع‌اش گویی تصویری است از حالِ درون‌ام.

گاهی – و شاید بسیاری اوقات – به آسانی همدیگر را زخمی می‌کنیم. نه که به آسانی، بلکه گویی خو گرفته‌ایم، عادت کرده‌ایم به این زخم زدن. انگار نه انگار که می‌توان در عین همه‌ی دشواری‌ها جور دیگری هم بود. گاهی بعضی دشواری‌ها و سختی‌ها چنان بزرگ‌اند، چنان بزرگ می‌شوند یا چنان بزرگ‌شان می‌کنیم و بزرگ می‌بینیم‌شان، که دیگر جا بر هر چیز دیگری – حتی برای آدمیت هم – تنگ می‌شود.

مهم نیست که وقتی خراش بر چهره‌ی تن و جان یکدیگر می‌کشیم به لفظ پاکیزه و کلام فخیم و استوار ادیبانه باشد یا به سخنانی آب نکشیده، ناراست و چرکین. مهم نتیجه است. نتیجه‌ای که به هر طریق یکی است: هر دو زخمی می‌کنند؛ هر دو زخم‌هایی دهان‌باز‌کرده باقی می‌گذارند که ناسور می‌شوند و روزهای درازی را تلخ و تیره می‌کنند.

هر چه قصه بگویم و شرح حال بگویم، هنوز آن اندازه بلاغت ندارد که این شاهکار حافظ دارد. آری، آب حیوان تیره‌گون است و از شاخ گل خون می‌چکد. سال‌هاست که لعلی از کانِ مروت بر نیامده است و تابش خورشید و سعی باد و باران هم اثری نکرده است. و گویی این همه درد و رنج، این همه تاریکی و زخم، همه «اسرار الاهی» است. گویی چاره‌ای نیست از خاموشی:
خون می‌چکد نهفته از این زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت دارد…
با این همه، با همه‌ی دردی که در این تصویر حافظانه موج می‌زند، چیزی، خیالی، حالی در درون‌ام، دستی از پسِ پرده‌ای گویی مرا می‌کشد به سوی چیزی که تمام زندگانی‌ام را با آن زیسته‌ام: امید؛ امیدی که ولو شعله‌ای کم‌زور باشد و کورسویی در اعماق تاریکی، باز هم راهِ تلخی‌ها را می‌بندد، ولو خیالِ محالی به چشم آید. و این امید، امیدی است که نمی‌دانم چی‌ست و چگونه است. تنها چیزی است مثل گواهی درون. چیزی است که گویی می‌گوید: بعد از این همه تلخی‌ها هم هنوز خبری هست. خبری هست؟
این غزل را بخوانید و به آواز بشنوید:
یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست
خون چکید از شاخ گل، ابر بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق‌شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد

لعلی از کانِ مروت بر نیامد، سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید، سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد، مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی، می‌گساران را چه شد

حافظ اسرار الاهی کس نمی‌داند، خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد…

صفحه ها ... 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد