۲

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش

شجریان ابوعطایی دارد در گلهای تازه – شماره‌ی ۱۰۴ – که با تار فرهنگ شریف روی غزل حافظ می‌خواند. ساعتی پیش فکر می‌کردم چیزی درباره‌ی این غزل بنویسم، که بسیار می‌‌توان درباره‌ی مضامین‌اش نوشت. اما گفتم ذوق شنیدن موسیقی را فعلاً نباید پای بحث و گفت‌وگو نهاد. گویاترین زبانِ بیان این غزل را نوازنده و خواننده دارند.
طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
هزار جان گرامی بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه‌ی چشمی به ما نمی‌نگری؟

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

دایره‌ی خودی-بیخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرینش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت این طرفه آفریده‌ی نازنین که آفریدگاری می‌تواند و می‌‌داند. این معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصویر کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون». عارفان حاشیه‌ای تفسیری بر کناره‌ی این آیه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». یعنی مقصود آفرینش همین شناخت است. عرفان صوفیان و فیلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. یعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هیچ منزلتی نیست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نیست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و این راه – که «طریقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همین است که ابتدا و انتهای آفرینش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاریخ پیش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظریف ماجرا این است که «حشمتِ‌ این عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ دیوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همین مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دریایی است از حکمت. آدمی وقتی خویشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!
سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نیست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درویشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شیفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نیست. مغز حکمت همین فرزانگی است که بدانی چگونه از خویش عبور کنی و باز به خویش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابلیسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. یکی وقتی از خودی می‌گوید، چیزی از غیر ندارد. هر چه می‌گوید همه از خود است و بام تا شام غیر از گفته، اندیشیده و بافته‌ی خویش چیزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بیند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤیَّدِ خودِ اوست. یعنی حتی اگر حکمتی ببیند یا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض این قصه هم درست همین‌جاست: بیخودی جایی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بیهوشی، جایی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمایش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدایی می‌ساید. این‌جا درست همان‌جایی است که مقام خلیفه اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پیر مغان: هم‌او که «به تأیید نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.
اما حکایت ادیان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همین قصه‌ی ساده‌ی حقیقت در میان ندیدن است. از همین روست که نزاع بر سر دین و آیین و یک کیش و آیین را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پیوسته به عین حقیقت شمردن و آن را یگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکایت از همین نابینایی و تهی‌دستی دارد. این بیت حافظ، از ابیات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همین طایفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌یابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چیزی در میانه نیست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. یعنی رهِ چیزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگیریم (این بیت را در نظر داشته باشید: چه راه می‌زند این مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه این می‌شود که: یکی از بیرون در احوال این ارباب ادیان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بینند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.
این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته‌ی کردگار چیست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود میان «شرابِ کوثر» و «پیاله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همین بیت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» یا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جایی است در میانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جایی نشسته است در مقام ناظر و شاهد این جنگِ طایفه‌ی معذوران!
 
بگذریم. این قصه را پیوند می‌زنم به موسیقی. همین غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنوید. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست

پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و یک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر یک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفیض شوید در این «بهار دلکش»!

۱

بیایید بیایید به گلزار بگردیم…

این هدیه‌ی نوروزانه‌ی طربستانی ملکوت، آلبوم «شور انگیز» ساخته‌ی استاد حسین علیزاده است با آواز شهرام ناظری. به اعتقاد من این آلبوم یکی از بهترین آلبوم‌های موسیقی ایرانی است از حیث آهنگسازی. شرح و توضیح زیاد هم لازم ندارد. موسیقی شنیدنی است نه وصف‌کردنی. بشنوید و در این نوروز حظی ببرید از این ساخته‌‌ی استاد.
 

۰

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه‌ ایوان نیست…

یکی از حکمت‌های ساده و بلیغ نوروز، همین است که «جهان نمی‌پاید»؛ یعنی این عالم با همه‌ی تلخی‌ها و شیرینی‌های‌اش دوام ندارد. یعنی که ستم و بیداد پایدار نخواهد ماند و «جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند». قاعده‌ی تاریخ همین است که بیدادگران نه تنها درس و عبرت نمی‌گیرند که درست بر عکس در خیال و گمانِ خود می‌پندارند که عین حقیقت و حقانیت‌اند و هیچ ستمی از دستِ آن‌ها بر کسی نمی‌رود! طبعاً چرخ‌های زمان به آسانی پیکره‌ی همه‌ی سرکشان و مقتدران تاریخ را در هم می‌شکند و از آن‌ها چیزی نمی‌ماند جز قصه و البته لعنتِ ابدی هر که در پی آن‌ها می‌آید. تاریخ و زمان، داورانی سخت‌گیرند و همین داوران سخت‌گیرند که روزنه‌ی امید را می‌گشایند. برای سال تازه، دعا می‌کنم و آرزو می‌کنم که بیخِ درخت بیداد خشک شود و سایه‌ی سبزِ مهربانی، درستی و راستگویی بر سرِ یکایک هم‌وطنان، همراهان و یاران‌ام گسترده‌تر شود. آرزو می‌کنم آن‌ها که در چنگال بیداد اسیرند، زندان‌شان شکسته شود و از زندان برون و درون رهایی یابند. هم‌چنان ایمان دارم که ملت ما لیاقتِ بهتر از این و بسی بهتر از این را دارد. سزای درستی و پاکی، شادی است و بخت و اقبال؛ نه خواری دیدن و تحقیر شنیدن و استخفاف و بندگی. سزای ما آزادی است و شادی و شادیِ آزادی. امیدوارم این بار آزادی ما با زنجیر از راه نرسد.
هدیه‌ی طربستانی ملکوت اجرای آواز ماهور بهاریه‌ی حضرت استاد است با همراهی تار داریوش پیرنیاکان و تنبک همایون. ادامه‌‌ی قطعات هم‌نوازی دو عزیز است که امروز دیگر به زبان دیروز با ما سخن نمی‌گویند: ناصر فرهنگ‌فر و پرویز مشکاتیان. غزل آواز بخش اول، از نوروزانه‌ترین غزل‌های حافظ است و غزلی است حکیمانه. سال نودتان خجسته باد.

 

۰

به پیشواز نوروز

از امروز تا فرا رسیدن نوروز دو سه روزی باقی است. حتماً تا آن وقت باز هم این‌جا چیزهایی خواهم نوشت. حرف بسیار است. آرزو بسیار است. دعا بسیار است. امید هم هست. امید هم با ما باقی است. همان چیزی که بیدادگران کرانه‌ی تاریخ همیشه کوشش کردند از ما بستانند و نتوانستند، هنوز هست. درباره‌ی این‌ها وقتی که به لحظه‌ی تحویل سال نزدیک‌تر شویم، خواهم نوشت. قطعاتی از آلبوم رباعیات خیام را که شجریان روی آن‌ها آواز خوانده است و با صدای احمد شاملو دکلمه شده‌اند به همراهی آهنگ فریدون شبهازیان، این‌جا می‌‌آورم. اهل حال و حکمت، حتماً از شنیدن‌شان ذوقی خواهند برد.
 
این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی، غمِ فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد!
 
 

۰

وطنی که در جان است نه روی کاغذ!

به چه کسی می‌‌گویند ایرانی؟ واقعاً از خود پرسیده‌اید؟ دیده‌اید چقدر طیف پاسخ‌ها مختلف و متفاوت است؟ هویت ایرانی را دقیقاً چه چیزی تعریف می‌کند؟ طیف پاسخ‌ها از «هر کس متولد خاک ایران باشد، ایرانی است» تا «تنها کسی که تابع قوانین و مقررات رسمی و اعلام‌شده‌ی حکومت سیاسی وقت ایران باشد، ایرانی است» تغییر می‌کند. آن‌چه در این میانه به سادگی گم می‌شود، انسان است. فکر می‌کنم جایی که انسان بودن آدمی گم می‌شود، ایرانی بودن (یا داشتن هر تابعیت سیاسی دیگری) بی‌معناترین و خوارترین صفتی است که می‌توان برای آدمی برشمرد. انسان بودن، غم انسان خوردن، ارج نهادن به کرامت بشر، چیزی نیست که در محدوده‌ی مرزهای جغرافیایی یک کشور و قوانین سیاسی‌اش محدود شود. به طریق اولی، جایی که آدمی از انسان بودنِ خود تهی شود، دیگر نه دین و آیین و نه مسلک و گرایش سیاسی آدمی با معنا خواهد بود. انسان بودنِ خویش را اگر در پای دین هم قربانی کرد، حال آن دین، هر دینی که می‌خواهد باشد، باز هم به مغاک فرومایه‌گی غلتیده‌ای. برای من یک اصل فربه و بزرگ هست که زیستن مرا معنا می‌کند: آزادی و آزادگی انسان فارغ از هر نوع مرزبندی سیاسی، دینی، جغرافیایی و نژادی.
پیش‌تر از این یک‌بار دیگر شعری را که سایه برای ناظم حکمت گفته بود نقل کرده‌ام. فکر می‌کنم بازخوانی این شعر هنوز هم برای ما ایرانی‌ها، برای ما «انسان‌»های ایرانی – خصوصاً در میانه‌ی این بحران‌هایی که گریبان‌گیر ایران است – فوق‌العاده مهم است.
مثل یک بوسه‌ی گرم،
مثل یک غنچه‌ی سرخ،
مثل یک پرچم خونین ظفر،
دلِ افروخته‌ام را به تو می‌بخشم، ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر که شناخت
بشری نغمه‌ی امید تو را
که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گیرد.
زندگی، زندگی
                   اما نه بدین‌گونه که هست
نه بدین‌گونه تباه
نه بدین‌گونه پلید
نه بدین‌گونه که اکنون به دیار من و توست،
به دیاری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گیتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پیام‌آور روز.
لیک، ناظم حکمت!
آفتابی چون تو
به کجا خواهد رفت
که نباشد وطنش؟
و تو می‌دانی ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسی
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشیدِ ِبزرگ!
شرق تا غرب ستایشگر توست.
وز کران تا به کران، گوشِ جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی میهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را 
به ستم می‌ریزند
زیر پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آویزند
پیش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وین شبستان فروریخته می‌افروزد.
لیک جانداروی شیرین امید
همچو خونِ خورشید
می‌تپد در رگ ما
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاکِ شکیب
غنچه می‌آرد بی‌رنگِ فریب
و به ما می‌دهد این غنچه نوید
از گلِ آبیِ صبح
خفته در بسترِ سرخِ خورشید.
نغمه‌ی خویش رها کن، حکمت!
تا فروپیچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشید، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ امید
می‌هراسند زپیغام سحر.

 بسراییم و بخوانیم، رفیق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آینده‌ی پاک.
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰
۲

چهار آواز اصفهان از شجریان

چهار آواز از شجریان هست که از محبوب‌ترین آوازهای اصفهان است که از شجریان می‌پسندم. جز این‌که دست‌کم دو آواز اصفهان دیگر هست که سخت به آن‌ها علاقه دارم: یکی آواز اصفهان آلبوم «بت چین» در مجموعه‌ی گلبانگ است و دیگری آواز اصفهان آلبوم «جان عشاق» است (اولی با سنتور زنده‌یاد فرامرز پایور و دومی با پیانوی زنده‌یاد جواد معروفی است).
از این چهار آواز، دو آواز از اجراهای گلهای تازه است. یکی از مجموعه برنامه‌های شاخه گل است و دیگری هم یکی از اجراهای خصوصی با ویولن شاپور نیاکان است. 
شرح و تفصیل نمی‌دهم. گمان می‌کنم برای کسانی که اهل موسیقی ایرانی باشند، این چهار آواز، حتماً شنیدنی و ارزش‌مند خواهند بود.

۱

اما امید همره من ماند…

این‌که شعر «سنگواره»ی سایه را با اجرای بوسلیک بنان، روی غزل شهریار با آهنگ روح‌الله خالقی کنار هم می‌آورم، چندان مناسبت خاصی ندارد. چند روزی است که این شعر را با صدای سایه گوش می‌دهم و قبل یا بعدش صدای بنان همراه‌اش است. این شعر سایه در «تاسیان» نیست. شعر از کتاب «چند برگ از یلدا»ست. نوعی حکایت حال است.
 
این ساکت صبور که چون شمع
سر کرده در کنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دریغ است.
فریادهاست در دل تنگش.
 
در خلوت غم‌آور مرجان
بی های‌های گریه شبی نیست 
اما خروش وحشی دریا
گم می کند در این شب طوفان
فریادهای خسته او را.
 
بس در حصار این شب دلگیر
ماندم نگاه بسته به روزن
همچون گیاهِ رُسته بُنِ چاه
یک یک ستاره‌ها به سر من
چون اشک پر شدند و چکیدند.
 
نایی نرُست آخر از این چاه
تا ناله‌های من بتواند
روزی به گوش رهگذری گفت.
وز خون تلخ من گل سرخی
در این کویر سوخته نشکفت.
 
بس آرزو که در دل من مرد
چون عشق‌های دور جوانی
اما امید همره من ماند
با من نشست در پسِ زانو،
تنها گریستیم نهانی!
 
مرغ قفس اگر چه اسیر است
باز آرزوی پر زدنش هست
اینک ستم! که مرغ هوا را
از یاد رفته است دریغا
رویای آشیانه در ابر!
 
شب‌ها در انتظار سپیده،
با آتشی که در دل من بود
چون شمع قطره قطره چکیدم.
افسوس! بر دریچه‌ی باد است
فانوس نیمه‌جان امیدم!
 
بس دیر ماندی، ای نفس صبح!
کاین تشنه‌کام چشمه‌ی خورشید
 در آرزوی لعل شدن مُرد.
و امروز زیر ریزش ایام
خود سنگواره‌ای‌ست ز امّید…
 
آذر ۱۳۴۱
 

۴

از «انقلاب» و «امام»اش دقیقاً چه باقی مانده است؟

نور ببارد به قبر هانس کریستین اندرسون! قصه‌ی این نظام پس از رسوایی ۲۲ خرداد ۸۸، فی‌الجمله‌ی قصه‌ی لباسِ تازه‌ی سلطان است. خیاطِ تردستی که روان‌شناسی سلطان را خوب می‌دانست، سلطان را برهنه کرد و گفت تنها اهل «بصیرت» می‌توانند لباسِ تازه‌ی سلطان را ببینند. هر کس هم که صدای‌اش بلند شد که ما سلطان را عریان می‌بینیم، یا عوام شد یا در زمره‌ی خواصِ بی‌بصیرتی که سکوت کرده است و زبان به ستایش این لباس تازه و خلعت زیبنده نگشوده است! لباسِ تازه البته همین فتنه‌ی محمودیه بود که از همان روز نخست، باعث شد تَرَک‌ها و شکاف‌های نظام دومینو-وار یکی پس از دیگری آشکار شود و هر یکی مانند درّه‌ای عمیق دهان باز کند. این قصه هم‌چنان ادامه دارد البته.
چیزی که مرا مدتی است به فکر فرو برده است این است که این نظام، بنیان‌گذاری داشت و «امام»ی. این امام، یارانی داشت و خواص و محرمانی که صاحبِ سرّ او بودند و از زمره‌ی وفادارانِ او. این روزها هر چه به سراپای این نظام می‌نگرم، همه‌ی یاران آن «امام» به جز البته یک نفر، همگی یا محبوس‌اند، یا محکوم. یا متهم‌اند یا مجرم قلمداد می‌شوند. و طرفه این است که اکثریت قریب به اتفاق این «یاران امام» هر وقت زبان به سخن می‌گشایند، از برهنه بودن سلطان به تصریح یا تلویح سخن می‌گویند. یاران امام دو دسته شده‌اند: یک دسته‌ی بزرگ که متهم است به دشمنی با امام و رو گرداندن از مشی و منشِ او و یک دسته‌ی یک‌نفره که گویی خلاصه و زبده‌ی آن امام است! سؤال این است: چرا نباید فکر کرد که اتفاقاً آن جمع بزرگ است که هم‌چنان نماینده و میراث‌دار آن امام است – از جمله همان‌ها که خویشان و نزدیکان و رازداران اویند – و درست همان جمع کوچک است که از او رو گردانده‌اند؟ چرا نقیض این مدعای پرهیاهو که این روزها از رسانه‌های داخلی نظام تبلیغ می‌شود درست نباشد؟ واقعاً چه دلیل قانع‌کننده و محکمی داریم بر این‌که سوی رسمی و صاحبِ قدرتِ قصه در راهِ آن امام حرکت می‌کرده باشد و یاران او، امروز خائن به او باشند؟ (دقت کنید که هیچ کاری نداریم که اساساً کدام یک دارد درست می‌گوید و کدام غلط؛ ممکن است حتی حق با همان یک نفر باشد).

امروز خبری خواندم در بولتن‌نیوز که البته مضمون‌اش تازه نیست و ماه‌هاست که از این جنس خبرها از محافل امنیتی و در بازجویی‌ها دهان به دهان منتشر می‌شود که دشمنان نظام، برای «ترور» منتقدان و مخالفان نظام برنامه‌ریزی می‌کنند تا چهره‌ی نظام را بد جلوه دهند و نظام را متهم کنند. دو پرسش بزرگ پیش می‌آید: ۱. این دشمنان نظام (سیا، موساد، انگلیس، امریکا و منافقین و غیره) چرا همیشه منتقدان و مخالفان نظام را از میان بر می‌دارند و کار نظام را راحت‌تر می‌کنند؟ چرا هیچ وقت سراغِ خود نظام نمی‌روند؟ از مجموع این سخنانی که محافل امنیتی و اطلاعاتی نظام می‌گویند، آیا نمی‌توان نتیجه گرفت که حالا که سیا و موساد و منافقین، دارند یکی‌یکی موانع این نظام را از سر راه‌اش حذف می‌کنند (آن هم حذف فیزیکی) – و نظام هم کاملاً از خنثی کردن این توطئه‌ها عاجز است – آن‌ها متحدان بالفعل همین نظام هستند؟ ۲. اگر نظام می‌داند که سیا، موساد و منافقین تا این اندازه در کشور رخنه و نفوذ دارند و دستگاه اطلاعاتی کشور در خنثی کردن اقدامات‌شان این‌قدر فشل و ناتوان است که آن‌ها مثل آب خوردن می‌توانند هر کاری بکنند – مثلاً وارد کهریزک بشوند و جوان‌های مردم را بکشند یا سعید امامی را اجیر کنند که روشنفکران را قلع و قمع کنند – پس چرا هیچ فکری به حال ترمیم و اصلاحِ این دستگاه امنیتی که نمی‌تواند آبروی نظام را حفظ کند، نمی‌کند؟

اسم ببریم؟ یاران و فرزندان امام: سید حسن خمینی، اکبر هاشمی رفسنجانی، میرحسین موسوی، مهدی کروبی، موسوی خوئینی‌ها، موسوی اردبیلی، یوسف صانعی، سید محمد خاتمی و همه‌ی آدم‌های ریز و درشت دیگری که پیرامون این آدم‌ها هستند (و این فهرست خیلی بلند است این روزها و روز به روز هم بلندتر می‌شود). این‌ها امروز همه مغضوب‌اند و مبغوض. فکر می‌کنید از آن امام چیزی هم باقی مانده این روزها؟
۲

آخر قصه کدام است؟

۱. امروز بیش از سه هفته است که میر دلاور و شیخ مبارز جنبش سبز به معنای دقیق کلمه ناپدید شده‌اند. به کار بردن تعبیر «حصر» – که در قانون، شریعت و اخلاق ممنوع و مذموم است – درباره‌ی این اتفاق، تنها تخفیف دادن و غبارآلود کردن فضاست. حتی «حبس» هم که پله‌ای بالاتر از حصر است، هنوز حق مطلب را ادا نمی‌کند. نه تنها سبزها، و نه تنها هر ایرانی منصف، خردمند و مفتخر به انسانیت و آدمیت خویش، بلکه هر انسان آزاده‌ای در هر نقطه‌ای از زمین حق دارد بپرسد که سرنوشت این دو تن و همسران‌شان چی‌ست و چرا بیش از سه هفته است که هیچ کس – از جمله فرزندان و خویشاوندان‌شان – از آن‌ها هیچ خبری ندارد. این‌که مقامات رسمی جمهوری اسلامی ایران نشانی‌های نادرست می‌دهند و گاهی اظهارات متضاد و متناقضی از آن‌ها صادر می‌شود (سخنگوی قوه‌ی قضا و دادستان رسماً از «حصر» آن‌ها سخن می‌گوید و وزیر خارجه می‌‌گوید آزاد هستند و در خانه‌ی خودش و هر جا بخواهند می‌توانند بروند)، همه نشان از بازی پلیدی است که دولتیان با قانون، با شریعت و با اخلاق آغاز کرده‌اند. 
عادی‌ترین استنباطی که می‌توان از این پریشان‌گویی‌ها و از امتناع از شفاف کردن ماجرا داشت، این است که ربایندگان این چهار تن، آن‌ها را در شرایطی نگه داشته‌اند برای اعتراف‌گیری یا توبه‌فرمایی. این ساده‌ترین نتیجه است. گمان نمی‌کنم این حرکت از روی دستپاچه‌گی یا بی‌جرأتی باشد که اذعان به ربودن یا حبس آن‌ها نکنند. این کارها بیشتر شبیه وقت‌کشی است و زمان خریدن برای به بار نشستن برنامه‌ی پلیدی که تدارک دیده‌اند و این نظام سابقه‌ی بلند و کارنامه‌ی سیاهی در این ماجراها دارد. کیانوری، طبری و سعیدی سیرجانی از نمونه‌های متقدم این بازی‌اند. زنده‌یاد سعیدی سیرجانی که در برابر «کلفتی دستار و درشتی گفتار» ایستاد و «فرمان آتش» را به دست خود امضاء کرد، عاقبت «تلنگر سفتی» به «روح»اش خورد اما جسم‌اش نابود شد و از دنیا رفت! از این دست نمونه‌ها زیاد است. کم نبوده‌اند کسانی که در حبس تن به اعتراف و توبه نداده‌اند و بسیار هم بوده‌اند که نتوانسته‌اند زندان را بشکنند بلکه زندان آن‌ها را شکسته است.
این چهار تن روزی از این حصر و ربایش خارج خواهند شد و آن روز اگر به قدر سرِ سوزنی سخن‌شان متفاوت باشد با روزهای پیش از ناپدید شدن‌شان و بگویند که ما در این مدت خلوت کرده‌ بودیم و مثلاً رفته بودیم ییلاق (آن هم به همراه همسران‌مان) و ناگهان فهمیدیم که در این دو سال اشتباه می‌کردیم و از ملت عذرخواهی می‌کنیم و سخنانی از این دست، البته مردم دیگر باور نخواهند کرد اما یک جنایت دیگر به سیاهه‌ی نامردمی‌ها و رذالت‌های این دستگاه دروغ و ریا افزوده خواهد شد. تنها نگرانی ما – و این نگرانی، نگرانی هر انسان آزاده و سالمی است – این است که در این روزها با این چهار تن چه می‌کنند و از آن‌ها چه انتظاری دارند که کمترین تلاشی برای ابهام‌زدایی از حرکت غیرقانونی، غیرشرعی، غیر اخلاقی و ضد-انسانی‌شان نمی‌کنند تا جایی که حتی خروش دردمندانه‌ی مرجعی چون موسوی اردبیلی هم با شلتاق و دریدگی روزنامه‌ی کیهان پاسخ می‌گیرد. آخرِ قصه‌ی این چهار تن – این دو زن و دو مرد دلاور – آیینه‌ای خواهد بود از سقوط اخلاقی بیشتر این دستگاه یا باقی ماندن‌اش در همین رتبه‌ی دنائت.

۲. فردا روز زن است و روز راهپیمایی اعتراضی زنان کشور ما. بگذارید بی‌تعارف و صریح بگویم که باور عمیق من این است که جنبش سبز بی هیچ شک و شبهه‌ای بر شانه‌های زنان سرزمین ما ایستاده است. این سخن از جنس این عبارات ریاکارانه و ظاهراً دین‌دارانه نیست که «مرد از دامن زن به معراج می‌رود» که در متن و بطن‌اش حکم رقیت و بندگی زن مستتر است (شرح‌اش را بگذارید جای دیگری بگویم). مقصود من بسیار صریح‌تر از این حرف‌هاست. برای اولین بار در طول تاریخ ایران، زنان ما زبان‌آور و دلیر شده‌اند. حتی در دوره‌های پیش‌تر مبارزه‌ی سیاسی در ایران، زنان زندانیان سیاسی، اعدام‌شدگان سیاسی که عمدتاً چپ بودند، این مایه دلیری و فرهیختگی و درخشش ذهن و زبان نداشتند.

 این ماجرا هم در سیمای زنانِ نام‌آورتری چون زهرا رهنورد، فاطمه کروبی، فخرالسادات محتشمی‌پور و دیگران آشکار است و هم در گفتار و کردار یکایک زنان و دختران کمتر-شناخته‌شده‌ای که هستی‌شان و زندگی‌شان به دستِ غارت نظامی که قانون و اخلاق، شریعت و ایمان، برای‌اش بازیچه‌ی هوس‌های قدرت و استمرار مسند دنیا شده است، به تاراج رفته و می‌رود. امروز در ایرانِ ما، زنان اسم عام مبارزه هستند. هیچ وجهی و ساحتی از جنبشِ ما نیست که زنانِ ما در آن نماینده‌ای نداشته باشند. ملت ما امروز باید به این تحول بزرگ سخت مباهات کند که زنانی که تا دیروز همیشه یک گام از مردان عقب‌تر بودند و همیشه در سایه‌ی «رجال» گام بر می‌داشتند، امروز به جایی رسیده‌اند که مردان برای هم‌گامی و همراهی با آن‌ها باید در تکاپو باشند که مبادا عقب بمانند از صف ایستادگی و مبارزه. امروز زنان ما، نمادِ قامت افراشتنِ نهاد آدمی‌زاد و آزادگی، نجابت و شرفِ انسانی هستند. فردای ایران، بی‌گمان وامدار زنانی است که امروز زخم می‌خورند و هم‌چنان در میدان می‌ایستند.

صفحه ها ... 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42