۰

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه‌ ایوان نیست…

یکی از حکمت‌های ساده و بلیغ نوروز، همین است که «جهان نمی‌پاید»؛ یعنی این عالم با همه‌ی تلخی‌ها و شیرینی‌های‌اش دوام ندارد. یعنی که ستم و بیداد پایدار نخواهد ماند و «جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند». قاعده‌ی تاریخ همین است که بیدادگران نه تنها درس و عبرت نمی‌گیرند که درست بر عکس در خیال و گمانِ خود می‌پندارند که عین حقیقت و حقانیت‌اند و هیچ ستمی از دستِ آن‌ها بر کسی نمی‌رود! طبعاً چرخ‌های زمان به آسانی پیکره‌ی همه‌ی سرکشان و مقتدران تاریخ را در هم می‌شکند و از آن‌ها چیزی نمی‌ماند جز قصه و البته لعنتِ ابدی هر که در پی آن‌ها می‌آید. تاریخ و زمان، داورانی سخت‌گیرند و همین داوران سخت‌گیرند که روزنه‌ی امید را می‌گشایند. برای سال تازه، دعا می‌کنم و آرزو می‌کنم که بیخِ درخت بیداد خشک شود و سایه‌ی سبزِ مهربانی، درستی و راستگویی بر سرِ یکایک هم‌وطنان، همراهان و یاران‌ام گسترده‌تر شود. آرزو می‌کنم آن‌ها که در چنگال بیداد اسیرند، زندان‌شان شکسته شود و از زندان برون و درون رهایی یابند. هم‌چنان ایمان دارم که ملت ما لیاقتِ بهتر از این و بسی بهتر از این را دارد. سزای درستی و پاکی، شادی است و بخت و اقبال؛ نه خواری دیدن و تحقیر شنیدن و استخفاف و بندگی. سزای ما آزادی است و شادی و شادیِ آزادی. امیدوارم این بار آزادی ما با زنجیر از راه نرسد.
هدیه‌ی طربستانی ملکوت اجرای آواز ماهور بهاریه‌ی حضرت استاد است با همراهی تار داریوش پیرنیاکان و تنبک همایون. ادامه‌‌ی قطعات هم‌نوازی دو عزیز است که امروز دیگر به زبان دیروز با ما سخن نمی‌گویند: ناصر فرهنگ‌فر و پرویز مشکاتیان. غزل آواز بخش اول، از نوروزانه‌ترین غزل‌های حافظ است و غزلی است حکیمانه. سال نودتان خجسته باد.

 

۰

به پیشواز نوروز

از امروز تا فرا رسیدن نوروز دو سه روزی باقی است. حتماً تا آن وقت باز هم این‌جا چیزهایی خواهم نوشت. حرف بسیار است. آرزو بسیار است. دعا بسیار است. امید هم هست. امید هم با ما باقی است. همان چیزی که بیدادگران کرانه‌ی تاریخ همیشه کوشش کردند از ما بستانند و نتوانستند، هنوز هست. درباره‌ی این‌ها وقتی که به لحظه‌ی تحویل سال نزدیک‌تر شویم، خواهم نوشت. قطعاتی از آلبوم رباعیات خیام را که شجریان روی آن‌ها آواز خوانده است و با صدای احمد شاملو دکلمه شده‌اند به همراهی آهنگ فریدون شبهازیان، این‌جا می‌‌آورم. اهل حال و حکمت، حتماً از شنیدن‌شان ذوقی خواهند برد.
 
این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی، غمِ فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد!
 
 

۰

وطنی که در جان است نه روی کاغذ!

به چه کسی می‌‌گویند ایرانی؟ واقعاً از خود پرسیده‌اید؟ دیده‌اید چقدر طیف پاسخ‌ها مختلف و متفاوت است؟ هویت ایرانی را دقیقاً چه چیزی تعریف می‌کند؟ طیف پاسخ‌ها از «هر کس متولد خاک ایران باشد، ایرانی است» تا «تنها کسی که تابع قوانین و مقررات رسمی و اعلام‌شده‌ی حکومت سیاسی وقت ایران باشد، ایرانی است» تغییر می‌کند. آن‌چه در این میانه به سادگی گم می‌شود، انسان است. فکر می‌کنم جایی که انسان بودن آدمی گم می‌شود، ایرانی بودن (یا داشتن هر تابعیت سیاسی دیگری) بی‌معناترین و خوارترین صفتی است که می‌توان برای آدمی برشمرد. انسان بودن، غم انسان خوردن، ارج نهادن به کرامت بشر، چیزی نیست که در محدوده‌ی مرزهای جغرافیایی یک کشور و قوانین سیاسی‌اش محدود شود. به طریق اولی، جایی که آدمی از انسان بودنِ خود تهی شود، دیگر نه دین و آیین و نه مسلک و گرایش سیاسی آدمی با معنا خواهد بود. انسان بودنِ خویش را اگر در پای دین هم قربانی کرد، حال آن دین، هر دینی که می‌خواهد باشد، باز هم به مغاک فرومایه‌گی غلتیده‌ای. برای من یک اصل فربه و بزرگ هست که زیستن مرا معنا می‌کند: آزادی و آزادگی انسان فارغ از هر نوع مرزبندی سیاسی، دینی، جغرافیایی و نژادی.
پیش‌تر از این یک‌بار دیگر شعری را که سایه برای ناظم حکمت گفته بود نقل کرده‌ام. فکر می‌کنم بازخوانی این شعر هنوز هم برای ما ایرانی‌ها، برای ما «انسان‌»های ایرانی – خصوصاً در میانه‌ی این بحران‌هایی که گریبان‌گیر ایران است – فوق‌العاده مهم است.
مثل یک بوسه‌ی گرم،
مثل یک غنچه‌ی سرخ،
مثل یک پرچم خونین ظفر،
دلِ افروخته‌ام را به تو می‌بخشم، ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر که شناخت
بشری نغمه‌ی امید تو را
که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گیرد.
زندگی، زندگی
                   اما نه بدین‌گونه که هست
نه بدین‌گونه تباه
نه بدین‌گونه پلید
نه بدین‌گونه که اکنون به دیار من و توست،
به دیاری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گیتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پیام‌آور روز.
لیک، ناظم حکمت!
آفتابی چون تو
به کجا خواهد رفت
که نباشد وطنش؟
و تو می‌دانی ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسی
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشیدِ ِبزرگ!
شرق تا غرب ستایشگر توست.
وز کران تا به کران، گوشِ جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی میهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را 
به ستم می‌ریزند
زیر پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آویزند
پیش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وین شبستان فروریخته می‌افروزد.
لیک جانداروی شیرین امید
همچو خونِ خورشید
می‌تپد در رگ ما
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاکِ شکیب
غنچه می‌آرد بی‌رنگِ فریب
و به ما می‌دهد این غنچه نوید
از گلِ آبیِ صبح
خفته در بسترِ سرخِ خورشید.
نغمه‌ی خویش رها کن، حکمت!
تا فروپیچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشید، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ امید
می‌هراسند زپیغام سحر.

 بسراییم و بخوانیم، رفیق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آینده‌ی پاک.
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰
۲

چهار آواز اصفهان از شجریان

چهار آواز از شجریان هست که از محبوب‌ترین آوازهای اصفهان است که از شجریان می‌پسندم. جز این‌که دست‌کم دو آواز اصفهان دیگر هست که سخت به آن‌ها علاقه دارم: یکی آواز اصفهان آلبوم «بت چین» در مجموعه‌ی گلبانگ است و دیگری آواز اصفهان آلبوم «جان عشاق» است (اولی با سنتور زنده‌یاد فرامرز پایور و دومی با پیانوی زنده‌یاد جواد معروفی است).
از این چهار آواز، دو آواز از اجراهای گلهای تازه است. یکی از مجموعه برنامه‌های شاخه گل است و دیگری هم یکی از اجراهای خصوصی با ویولن شاپور نیاکان است. 
شرح و تفصیل نمی‌دهم. گمان می‌کنم برای کسانی که اهل موسیقی ایرانی باشند، این چهار آواز، حتماً شنیدنی و ارزش‌مند خواهند بود.

۱

اما امید همره من ماند…

این‌که شعر «سنگواره»ی سایه را با اجرای بوسلیک بنان، روی غزل شهریار با آهنگ روح‌الله خالقی کنار هم می‌آورم، چندان مناسبت خاصی ندارد. چند روزی است که این شعر را با صدای سایه گوش می‌دهم و قبل یا بعدش صدای بنان همراه‌اش است. این شعر سایه در «تاسیان» نیست. شعر از کتاب «چند برگ از یلدا»ست. نوعی حکایت حال است.
 
این ساکت صبور که چون شمع
سر کرده در کنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دریغ است.
فریادهاست در دل تنگش.
 
در خلوت غم‌آور مرجان
بی های‌های گریه شبی نیست 
اما خروش وحشی دریا
گم می کند در این شب طوفان
فریادهای خسته او را.
 
بس در حصار این شب دلگیر
ماندم نگاه بسته به روزن
همچون گیاهِ رُسته بُنِ چاه
یک یک ستاره‌ها به سر من
چون اشک پر شدند و چکیدند.
 
نایی نرُست آخر از این چاه
تا ناله‌های من بتواند
روزی به گوش رهگذری گفت.
وز خون تلخ من گل سرخی
در این کویر سوخته نشکفت.
 
بس آرزو که در دل من مرد
چون عشق‌های دور جوانی
اما امید همره من ماند
با من نشست در پسِ زانو،
تنها گریستیم نهانی!
 
مرغ قفس اگر چه اسیر است
باز آرزوی پر زدنش هست
اینک ستم! که مرغ هوا را
از یاد رفته است دریغا
رویای آشیانه در ابر!
 
شب‌ها در انتظار سپیده،
با آتشی که در دل من بود
چون شمع قطره قطره چکیدم.
افسوس! بر دریچه‌ی باد است
فانوس نیمه‌جان امیدم!
 
بس دیر ماندی، ای نفس صبح!
کاین تشنه‌کام چشمه‌ی خورشید
 در آرزوی لعل شدن مُرد.
و امروز زیر ریزش ایام
خود سنگواره‌ای‌ست ز امّید…
 
آذر ۱۳۴۱
 

۴

از «انقلاب» و «امام»اش دقیقاً چه باقی مانده است؟

نور ببارد به قبر هانس کریستین اندرسون! قصه‌ی این نظام پس از رسوایی ۲۲ خرداد ۸۸، فی‌الجمله‌ی قصه‌ی لباسِ تازه‌ی سلطان است. خیاطِ تردستی که روان‌شناسی سلطان را خوب می‌دانست، سلطان را برهنه کرد و گفت تنها اهل «بصیرت» می‌توانند لباسِ تازه‌ی سلطان را ببینند. هر کس هم که صدای‌اش بلند شد که ما سلطان را عریان می‌بینیم، یا عوام شد یا در زمره‌ی خواصِ بی‌بصیرتی که سکوت کرده است و زبان به ستایش این لباس تازه و خلعت زیبنده نگشوده است! لباسِ تازه البته همین فتنه‌ی محمودیه بود که از همان روز نخست، باعث شد تَرَک‌ها و شکاف‌های نظام دومینو-وار یکی پس از دیگری آشکار شود و هر یکی مانند درّه‌ای عمیق دهان باز کند. این قصه هم‌چنان ادامه دارد البته.
چیزی که مرا مدتی است به فکر فرو برده است این است که این نظام، بنیان‌گذاری داشت و «امام»ی. این امام، یارانی داشت و خواص و محرمانی که صاحبِ سرّ او بودند و از زمره‌ی وفادارانِ او. این روزها هر چه به سراپای این نظام می‌نگرم، همه‌ی یاران آن «امام» به جز البته یک نفر، همگی یا محبوس‌اند، یا محکوم. یا متهم‌اند یا مجرم قلمداد می‌شوند. و طرفه این است که اکثریت قریب به اتفاق این «یاران امام» هر وقت زبان به سخن می‌گشایند، از برهنه بودن سلطان به تصریح یا تلویح سخن می‌گویند. یاران امام دو دسته شده‌اند: یک دسته‌ی بزرگ که متهم است به دشمنی با امام و رو گرداندن از مشی و منشِ او و یک دسته‌ی یک‌نفره که گویی خلاصه و زبده‌ی آن امام است! سؤال این است: چرا نباید فکر کرد که اتفاقاً آن جمع بزرگ است که هم‌چنان نماینده و میراث‌دار آن امام است – از جمله همان‌ها که خویشان و نزدیکان و رازداران اویند – و درست همان جمع کوچک است که از او رو گردانده‌اند؟ چرا نقیض این مدعای پرهیاهو که این روزها از رسانه‌های داخلی نظام تبلیغ می‌شود درست نباشد؟ واقعاً چه دلیل قانع‌کننده و محکمی داریم بر این‌که سوی رسمی و صاحبِ قدرتِ قصه در راهِ آن امام حرکت می‌کرده باشد و یاران او، امروز خائن به او باشند؟ (دقت کنید که هیچ کاری نداریم که اساساً کدام یک دارد درست می‌گوید و کدام غلط؛ ممکن است حتی حق با همان یک نفر باشد).

امروز خبری خواندم در بولتن‌نیوز که البته مضمون‌اش تازه نیست و ماه‌هاست که از این جنس خبرها از محافل امنیتی و در بازجویی‌ها دهان به دهان منتشر می‌شود که دشمنان نظام، برای «ترور» منتقدان و مخالفان نظام برنامه‌ریزی می‌کنند تا چهره‌ی نظام را بد جلوه دهند و نظام را متهم کنند. دو پرسش بزرگ پیش می‌آید: ۱. این دشمنان نظام (سیا، موساد، انگلیس، امریکا و منافقین و غیره) چرا همیشه منتقدان و مخالفان نظام را از میان بر می‌دارند و کار نظام را راحت‌تر می‌کنند؟ چرا هیچ وقت سراغِ خود نظام نمی‌روند؟ از مجموع این سخنانی که محافل امنیتی و اطلاعاتی نظام می‌گویند، آیا نمی‌توان نتیجه گرفت که حالا که سیا و موساد و منافقین، دارند یکی‌یکی موانع این نظام را از سر راه‌اش حذف می‌کنند (آن هم حذف فیزیکی) – و نظام هم کاملاً از خنثی کردن این توطئه‌ها عاجز است – آن‌ها متحدان بالفعل همین نظام هستند؟ ۲. اگر نظام می‌داند که سیا، موساد و منافقین تا این اندازه در کشور رخنه و نفوذ دارند و دستگاه اطلاعاتی کشور در خنثی کردن اقدامات‌شان این‌قدر فشل و ناتوان است که آن‌ها مثل آب خوردن می‌توانند هر کاری بکنند – مثلاً وارد کهریزک بشوند و جوان‌های مردم را بکشند یا سعید امامی را اجیر کنند که روشنفکران را قلع و قمع کنند – پس چرا هیچ فکری به حال ترمیم و اصلاحِ این دستگاه امنیتی که نمی‌تواند آبروی نظام را حفظ کند، نمی‌کند؟

اسم ببریم؟ یاران و فرزندان امام: سید حسن خمینی، اکبر هاشمی رفسنجانی، میرحسین موسوی، مهدی کروبی، موسوی خوئینی‌ها، موسوی اردبیلی، یوسف صانعی، سید محمد خاتمی و همه‌ی آدم‌های ریز و درشت دیگری که پیرامون این آدم‌ها هستند (و این فهرست خیلی بلند است این روزها و روز به روز هم بلندتر می‌شود). این‌ها امروز همه مغضوب‌اند و مبغوض. فکر می‌کنید از آن امام چیزی هم باقی مانده این روزها؟
۲

آخر قصه کدام است؟

۱. امروز بیش از سه هفته است که میر دلاور و شیخ مبارز جنبش سبز به معنای دقیق کلمه ناپدید شده‌اند. به کار بردن تعبیر «حصر» – که در قانون، شریعت و اخلاق ممنوع و مذموم است – درباره‌ی این اتفاق، تنها تخفیف دادن و غبارآلود کردن فضاست. حتی «حبس» هم که پله‌ای بالاتر از حصر است، هنوز حق مطلب را ادا نمی‌کند. نه تنها سبزها، و نه تنها هر ایرانی منصف، خردمند و مفتخر به انسانیت و آدمیت خویش، بلکه هر انسان آزاده‌ای در هر نقطه‌ای از زمین حق دارد بپرسد که سرنوشت این دو تن و همسران‌شان چی‌ست و چرا بیش از سه هفته است که هیچ کس – از جمله فرزندان و خویشاوندان‌شان – از آن‌ها هیچ خبری ندارد. این‌که مقامات رسمی جمهوری اسلامی ایران نشانی‌های نادرست می‌دهند و گاهی اظهارات متضاد و متناقضی از آن‌ها صادر می‌شود (سخنگوی قوه‌ی قضا و دادستان رسماً از «حصر» آن‌ها سخن می‌گوید و وزیر خارجه می‌‌گوید آزاد هستند و در خانه‌ی خودش و هر جا بخواهند می‌توانند بروند)، همه نشان از بازی پلیدی است که دولتیان با قانون، با شریعت و با اخلاق آغاز کرده‌اند. 
عادی‌ترین استنباطی که می‌توان از این پریشان‌گویی‌ها و از امتناع از شفاف کردن ماجرا داشت، این است که ربایندگان این چهار تن، آن‌ها را در شرایطی نگه داشته‌اند برای اعتراف‌گیری یا توبه‌فرمایی. این ساده‌ترین نتیجه است. گمان نمی‌کنم این حرکت از روی دستپاچه‌گی یا بی‌جرأتی باشد که اذعان به ربودن یا حبس آن‌ها نکنند. این کارها بیشتر شبیه وقت‌کشی است و زمان خریدن برای به بار نشستن برنامه‌ی پلیدی که تدارک دیده‌اند و این نظام سابقه‌ی بلند و کارنامه‌ی سیاهی در این ماجراها دارد. کیانوری، طبری و سعیدی سیرجانی از نمونه‌های متقدم این بازی‌اند. زنده‌یاد سعیدی سیرجانی که در برابر «کلفتی دستار و درشتی گفتار» ایستاد و «فرمان آتش» را به دست خود امضاء کرد، عاقبت «تلنگر سفتی» به «روح»اش خورد اما جسم‌اش نابود شد و از دنیا رفت! از این دست نمونه‌ها زیاد است. کم نبوده‌اند کسانی که در حبس تن به اعتراف و توبه نداده‌اند و بسیار هم بوده‌اند که نتوانسته‌اند زندان را بشکنند بلکه زندان آن‌ها را شکسته است.
این چهار تن روزی از این حصر و ربایش خارج خواهند شد و آن روز اگر به قدر سرِ سوزنی سخن‌شان متفاوت باشد با روزهای پیش از ناپدید شدن‌شان و بگویند که ما در این مدت خلوت کرده‌ بودیم و مثلاً رفته بودیم ییلاق (آن هم به همراه همسران‌مان) و ناگهان فهمیدیم که در این دو سال اشتباه می‌کردیم و از ملت عذرخواهی می‌کنیم و سخنانی از این دست، البته مردم دیگر باور نخواهند کرد اما یک جنایت دیگر به سیاهه‌ی نامردمی‌ها و رذالت‌های این دستگاه دروغ و ریا افزوده خواهد شد. تنها نگرانی ما – و این نگرانی، نگرانی هر انسان آزاده و سالمی است – این است که در این روزها با این چهار تن چه می‌کنند و از آن‌ها چه انتظاری دارند که کمترین تلاشی برای ابهام‌زدایی از حرکت غیرقانونی، غیرشرعی، غیر اخلاقی و ضد-انسانی‌شان نمی‌کنند تا جایی که حتی خروش دردمندانه‌ی مرجعی چون موسوی اردبیلی هم با شلتاق و دریدگی روزنامه‌ی کیهان پاسخ می‌گیرد. آخرِ قصه‌ی این چهار تن – این دو زن و دو مرد دلاور – آیینه‌ای خواهد بود از سقوط اخلاقی بیشتر این دستگاه یا باقی ماندن‌اش در همین رتبه‌ی دنائت.

۲. فردا روز زن است و روز راهپیمایی اعتراضی زنان کشور ما. بگذارید بی‌تعارف و صریح بگویم که باور عمیق من این است که جنبش سبز بی هیچ شک و شبهه‌ای بر شانه‌های زنان سرزمین ما ایستاده است. این سخن از جنس این عبارات ریاکارانه و ظاهراً دین‌دارانه نیست که «مرد از دامن زن به معراج می‌رود» که در متن و بطن‌اش حکم رقیت و بندگی زن مستتر است (شرح‌اش را بگذارید جای دیگری بگویم). مقصود من بسیار صریح‌تر از این حرف‌هاست. برای اولین بار در طول تاریخ ایران، زنان ما زبان‌آور و دلیر شده‌اند. حتی در دوره‌های پیش‌تر مبارزه‌ی سیاسی در ایران، زنان زندانیان سیاسی، اعدام‌شدگان سیاسی که عمدتاً چپ بودند، این مایه دلیری و فرهیختگی و درخشش ذهن و زبان نداشتند.

 این ماجرا هم در سیمای زنانِ نام‌آورتری چون زهرا رهنورد، فاطمه کروبی، فخرالسادات محتشمی‌پور و دیگران آشکار است و هم در گفتار و کردار یکایک زنان و دختران کمتر-شناخته‌شده‌ای که هستی‌شان و زندگی‌شان به دستِ غارت نظامی که قانون و اخلاق، شریعت و ایمان، برای‌اش بازیچه‌ی هوس‌های قدرت و استمرار مسند دنیا شده است، به تاراج رفته و می‌رود. امروز در ایرانِ ما، زنان اسم عام مبارزه هستند. هیچ وجهی و ساحتی از جنبشِ ما نیست که زنانِ ما در آن نماینده‌ای نداشته باشند. ملت ما امروز باید به این تحول بزرگ سخت مباهات کند که زنانی که تا دیروز همیشه یک گام از مردان عقب‌تر بودند و همیشه در سایه‌ی «رجال» گام بر می‌داشتند، امروز به جایی رسیده‌اند که مردان برای هم‌گامی و همراهی با آن‌ها باید در تکاپو باشند که مبادا عقب بمانند از صف ایستادگی و مبارزه. امروز زنان ما، نمادِ قامت افراشتنِ نهاد آدمی‌زاد و آزادگی، نجابت و شرفِ انسانی هستند. فردای ایران، بی‌گمان وامدار زنانی است که امروز زخم می‌خورند و هم‌چنان در میدان می‌ایستند.

۵

صالح و طالح به صورت مشتبه

برای اولین بار است این حال بر من می‌رود. در طول این دو سال گذشته حتی یک بار چنین اختیار از کف نداده‌ام. حتی یک بار این اندازه لرزه بر اندام‌‌ام نیفتاده بود. هم‌اکنون مصاحبه‌ی علی اکبر صالحی، وزیر خارجه‌ی تازه خلعت‌یافته‌ی فتنه‌ی محمودیه‌ را خواندم و دیدم که می‌گوید: «همانطور که گفتم اطلاعی راجع به این مسئله ندارم. تا آنجا که من می دانم آنها در منازل خود هستند. آنها همیشه از جایی به جای دیگر می روند و آزاد بوده اند که خانواده و بستگانشان را ملاقات کنند. بنابراین، ممکن است آنها به میل و تصمیم خود درحال حاضر در خانه خود نباشند». از این‌که تا هم‌اکنون برای علی اکبر صالحی در ذهن و خیال‌ام شخصیتی و منزلت و شرافتی قایل بودم، سخت نادم‌ام و استغفار می‌کنم! از این‌که در خیال‌ام سر مویی برای او احترام قایل بودم و او را دولتمردی صالح و سالم می‌دانستم شرمسارم و واژه پیدا نمی‌کنم برای توصیف و انعکاس این مایه از بی‌شرمی‌، رذالت و شناعت. توقع‌ام این بود که او یا سکوت می‌کرد یا از پاسخ طفره می‌رفت نه این‌که این اندازه وقاحت و بی‌شرمی در کار کند!
نفرین بر شما باد که تار و پود وجودتان با دروغ و نامردمی و ریا آمیخته است. خدای از تقصیر من درگذرد که زبان‌ام را آلوده‌ی تلخی لعنت بر شمایان می‌کنم! حیف بر علی اکبر صالحی که ناگهان چنین در چشمان من شکست و خرد و خوار و خفیف شد (این‌جا را بخوانید تا بفهمید چرا می‌‌گویم حیف). امروز گویی روز دیده گشودن بود برای من. وصف این لحظه را همین بیت مثنوی مولوی آورده است:
صالح و طالح به صورت مشتبه
دیده بگشا بو که گردی منتبه

ایمان و تقوا از این‌که نام‌شان کنار شما بی‌شرمانِ دین به دنیا فروخته بیاید بر خود می‌لرزند. ننگ بر شما که خدا را هم با لوث دروغ‌های متعفن خود آلوده‌اید! حیف بر من که هنوز مؤمنانه باور داشتم که می‌توانید به انسانیت خود باز گردید و اندکی از کرامت انسانی‌تان را در میانه‌ی این همه ظلمت زنده کنید! حیف بر من و حیف بر شما! حیف بر شما آقای علی اکبر صالحی! دولت دنیا به همین می‌ارزید؟ ارزش‌اش را داشت که نفرین برای خودتان بخرید و پیش وجدان و آگاهی ملتی شرمسار شوید؟
۰

از موسی صدر تا موسوی که امروز صدر مبارزه است

دیروز یادداشت درخشانی را در وب‌سایت جرس خواندم درباره‌ی حصر موسوی که از قصه‌ی امام موسی صدر الهام گرفته بود – آن هم در شرایطی که لیبی، کشور محل ربوده شدن امام موسی صدر در تلاطم و بحران سیاسی است. این یادداشت (خطای رهبران متفرعن در فهم طریقت «موسوی»: از امام موسی صدر تا میر حسین موسوی) طولانی است اما گمان می‌کنم در شرایط فعلی ما هر کس که دل در گرو آزادی ایران و عزت و افتخار ملت ما دارد، حتماً باید چند بار این مقاله را بخواند و مضمون و معنای مندرج در آن را به گوش جان بنیوشد.

الهام گرفتن از قصه‌ی امام موسی صدر و آموزه‌های او و میراث او – چه او در قید حیات باشد و چه نباشد – ما را به نکته‌ی ساده‌ای می‌رساند: به جای گریستن بر حسین و عزاداری کردن بر او، باید بیاموزیم که مانند حسین باشیم و هم‌چون او آزادوار در برابر ستم بایستیم و بیاموزیم که به هیچ آیه وافسونی و به بهانه‌ی هیچ نامی نباید از حق‌جویی و حق‌طلبی عقب‌نشینی کرد.

می‌فهمم که این روزها، برای کسانی که امید به زنده بودن امام موسی صدر – در قالب جسمانی – دارند چشم‌انداز سقوط دیکتاتور لیبی آرزویی را برای واقعی بودن احتمال حیات جسمانی او زنده می‌کند. اما، من همیشه موسی صدر را زنده می‌دیده‌ام و می‌بینیم. این جسم و جسد و قالب موسی صدر نیست که برای ما مهم است. روح و اندیشه و خلاقیت و درخشش ذهنی او و آزادگی‌اش برای ما مهم‌تر و اساسی‌تر است. باید بیندیشیم که اگر موسی صدر هم‌اکنون در میان ما می‌بود، چه می‌کرد؟ آیا او در برابر آن‌چه امروز بر مردم ما و بر آزادگی و بر انسانیت و بر دین رسول خدا می‌رود سکوت می‌کرد و به چیزی دیگر می‌پرداخت؟ آیا او در برابر قصه‌ای که بر خود موسی صدر رفته است و اکنون بر موسوی و کروبی و همسران‌شان رفته است، سکوت می‌کرد؟ فکر می‌کنم اگر قصه‌ی ربوده شدن صدر مهم است – که هست – حتماً قصه‌ی ربوده شدن موسوی اهمیتی صد چندان دارد و حساسیت نشان دادن به آن و جوش و خروش نشان دادن بر این ظلم عیان و آشکار و این حق‌کشی و بیدادگری عریان، ده‌ها برابر مهم‌تر از حساسیت نشان دادن به قصه‌ی ربوده شدن امام موسی صدر است. اتفاقاً واکنش نشان دادن به این رخداد که پیش چشمِ ماست، الزام اخلاقی بیشتری برای ما دارد. قصه، همان قصه‌ی حسین است که طایفه‌ای بر کشته شدن او در کربلا بگریند اما عاشورایی که در این دو سال گذشته هر روز و هر ساعت پیش چشمِ ما تکرار و زنده می‌شود، کمترین تکانی به آن‌ها نمی‌دهد.

آن‌چه که باید به آن حساسیت نشان داد، نه شخص موسی صدر است و نه شخص میرحسین موسوی. قصه چیزی است فراتر از این اشخاص. هم موسی صدر و هم میرحسین موسوی با شخص‌پرستی مشکل داشتند و دارند. این دو نمادهایی هستند برای مبارزه با ستم. موسی و موسوی، اسم عامِ ایستادگی در برابر فرعون‌اند. وظیفه‌ی انسانی و اخلاقی ما دقیقاً این است که فرعون زمانِ خود را درست شناسایی کنیم و در برابر او سکوت نکنیم. و گرنه می‌توان عاشقانه هم برای موسی صدر و هم برای موسوی مرثیه خواند و گریه و زاری کرد. از گریستن و اندوه خوردن چه سود؟ آن‌چه پیش روی ما زنده است و مهم، همین ذبح تدریجی آزادی و عدالت و به خواری و ذلت کشیدن قانون و شریعت است که مهم‌ترین و برجسته‌ترین تجلی‌گاه‌اش همین حبس و حصر نامشروع، غیرقانونی و ضد-اخلاقی موسوی، کروبی و همسران‌شان است.

امام موسی صدر در زمان ما، در اندیشه و در وجود و هستی مردمی که یکایک‌شان تکثیر میرحسین موسوی‌اند، حلول کرده است. امام موسی صدر چه در قالب انسانی و جسمانی زنده باشد و چه از حبس خاک رهیده باشد، اندیشه‌اش هم‌چنان پرفروغ است و اندیشه‌ی او ما را به ایستادگی و مقاومت و حساسیت داشتن به مقتضیات زمان‌مان فرا می‌خواند. مراقب باشیم که خداوندان زور و ستم و سلاطین دروغ و فریب، موسی صدر را برای پوشاندن جنایت‌ها و بیدادشان دستاویز نکنند. کیاست و فطانت مؤمنانه در چنین ایامی است که به کار می‌آید.

مرتبط: نامه‌های فرزندان موسوی و رهنورد

۱

رهزن دهر؛ کیمیای زمان

همیشه کسانی که در قدرت هستند، از یک پهلوان شکست‌ناپذیر و مدعی بلامنازع غافل‌اند. آن‌ها به هر حیله و شیوه‌ای که در تحکیم، استمرار و استقرار قدرت‌شان بکوشند، ناگزیر روزی دیر یا زود سر در برابر این پهلوان خم می‌کنند. این شهسوار میدان نبرد، زمان است. همین‌که نامِ روزگار، زمانه و فلک هم به خود گرفته است؛ یا «دهر».

این زمانه، همان است که عزت می‌دهد و ذلت می‌دهد. همین دهر است و شاید حکمت آن روایت در همین است که می‌گوید: و لا تسبوا الدهر! همین زمانه، کارگهی دارد شگفت که اگر اندکی با فاصله به حاصلِ کارگه‌اش نگاه کنی و اهل عبرت و اعتبار هم باشی، ناگزیر بر خود می‌لرزی از مهابت داوری‌اش و از سخت‌گیری قضاوت‌اش. این‌که شاعر می‌گوید:
عنکبوت زمانه تا چه تنید
که عقابی شکسته‌ی مگسی است

اشاره به همین معنا دارد. ولی همین زمانه، همین دهر، همیشه تیرش کارگر در همه جا نیست. این کماندارِ راه، علی‌الاغلب و غالباً بلااستثناء اهل قدرت را شکار می‌کند. پادشاهی، سلطانی، زورمداری و قدرت‌مندی نیست که از کمین این پهلوان طرفه جان به در برده باشد! زمانه، هر کسی را از مسند قدرت به زیر می‌کشد بی هیچ تبعیضی (آن مسندنشین از اولیا باشد یا اشقیا فرقی نمی‌کند)! تیر زمانه البته به آستانِ بلند عشق است که نمی‌رسد. دلیل‌اش هم ساده است: در قدرت، مدار قدرت‌مداری بر خویشتن و اثبات خود و برتری نفس، استعلاء و فرعونیت است و درعشق، مدار بازی بر ترکِ خویشتن است و بر رها کردنِ خودبینی. این فرق فارق عشق است و قدرت؛ یکی ظاهرش خاکساری است اما صورت درونی‌اش عین عزت است و دیگری ظاهرش کامکاری و اورنگ‌نشینی است اما باطن و عاقبت‌اش فرو افتادن از مسند قدرت است: نردبانی است که هر چه از او بالاتر بروی، هنگام فرو افتادن، استخوان‌ات سخت‌تر خواهد شکست!

این قصه را گفتم برای احوال روزگار ما. این تسلی نیست که به یکدیگر بگوییم صبر داشته باشیم و استقامت؛ این عین حکمت است. این سنت الاهی، یا سنت زمان، یا سنت تاریخ است (هر چه می‌‌خواهید بنامیدش) که «کام‌بخشی گردون عمر در عوض دارد». آن‌که دو روزی بر این مسند تکیه می‌زند، تنها به دادگری و پرهیز از ستم‌گستری و خونِ خلق ریختن می‌تواند عاقبتِ خود را از نفرین و لعنت ابدی برهاند و گرنه فرو افتادن از این نردبان و زمین‌گیر شدن در برابر تیرانداز زمانه، سرنوشتی محتوم و قطعی است. گمان می‌کنید آن‌ها که امروز زمام امور را در کشور ما به دست دارند و کلیدهای زندان را در مشت می‌فشارند و مردم ما را لگدکوب ستم می‌کنند – و تازه نمایش مظلومیت هم می‌دهند و بی‌شرمانه اصطلاح جعلی «دیکتاتوری اقلیت» را نعلی وارونه کرده‌اند و دل‌های ساده و خام را به آن صید می‌کنند – هرگز از این گردش روزگار درس می‌گیرند؟ تاریخ نشان داده است که مستبدان، کمتر زبانِ خوش مردم را می‌فهمند و تنها به زبانِ ناخوش و درشتِ روزگار رام می‌شوند!

این آیه‌ی سوره‌ی قصص، آیه‌ای است تکان‌دهنده: «وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ» و عجیب است که ارباب قدرت – خصوصاً آن‌ها که در زیّ دین‌اند و ریاکارانه در کسوت متولی و مدافع شریعت – خوش‌خیالانه از مضمون مهیب این آیه غافل‌اند: خود را – که کلید زندان به دست دارند و ابزار سرکوب و قتل و غارت مهیا – هم‌ردیف «مستضعفان» می‌نشانند و هرگز گمان نمی‌برند و درست از همان لحظه‌ای که بر مسند قدرت می‌نشینند تا زمانی که از مستند فرود بیایند در مظان اتهام دایمی هستند!

حافظ به این ابیات حکیمانه‌ترین نکته‌ی تاریخ سیاست ما را رقم زده است: شما نمی‌پایید و این ما هستیم که باقی خواهیم ماند؛ ما که دست‌مان تهی اما دل‌مان دریاست! این ابیات خطاب به همه‌ی آدمیان است اما برای هر کس پیامی دارد. کاش مستبدان زمانه‌ی ما و فرعونیانی که زمام امور را امروز در کشور ما به دست گرفته‌اند و در استخفاف مردمان می‌کوشند به شنیدن این‌ها تکانی بخورند و بدانند که ملک این عالم، جاوید نیست و این سلطنت و ولایت امکان خلود ندارد!

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادت گلِ رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است، مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده است که فردا ببرد!

صفحه ها ... 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد