۵

صالح و طالح به صورت مشتبه

برای اولین بار است اين حال بر من می‌رود. در طول اين دو سال گذشته حتی يک بار چنین اختیار از کف نداده‌ام. حتی یک بار اين اندازه لرزه بر اندام‌‌ام نیفتاده بود. هم‌اکنون مصاحبه‌ی علی اکبر صالحی، وزیر خارجه‌ی تازه خلعت‌يافته‌ی فتنه‌ی محموديه‌ را خواندم و ديدم که می‌گويد: «همانطور که گفتم اطلاعی راجع به این مسئله ندارم. تا آنجا که من می دانم آنها در منازل خود هستند. آنها همیشه از جایی به جای دیگر می روند و آزاد بوده اند که خانواده و بستگانشان را ملاقات کنند. بنابراین، ممکن است آنها به میل و تصمیم خود درحال حاضر در خانه خود نباشند». از اين‌که تا هم‌اکنون برای علی اکبر صالحی در ذهن و خيال‌ام شخصيتی و منزلت و شرافتی قايل بودم، سخت نادم‌ام و استغفار می‌کنم! از اين‌که در خيال‌ام سر مويی برای او احترام قایل بودم و او را دولتمردی صالح و سالم می‌دانستم شرمسارم و واژه پیدا نمی‌کنم برای توصیف و انعکاس اين مايه از بی‌شرمی‌، رذالت و شناعت. توقع‌ام این بود که او يا سکوت می‌کرد يا از پاسخ طفره می‌رفت نه این‌که این اندازه وقاحت و بی‌شرمی در کار کند!
نفرین بر شما باد که تار و پود وجودتان با دروغ و نامردمی و ريا آمیخته است. خدای از تقصير من درگذرد که زبان‌ام را آلوده‌ی تلخی لعنت بر شمايان می‌کنم! حیف بر علی اکبر صالحی که ناگهان چنین در چشمان من شکست و خرد و خوار و خفیف شد (این‌جا را بخوانيد تا بفهميد چرا می‌‌گويم حيف). امروز گويی روز ديده گشودن بود برای من. وصف اين لحظه را همین بيت مثنوی مولوی آورده است:
صالح و طالح به صورت مشتبه
دیده بگشا بو که گردی منتبه

ايمان و تقوا از این‌که نام‌شان کنار شما بی‌شرمانِ دین به دنیا فروخته بيايد بر خود می‌لرزند. ننگ بر شما که خدا را هم با لوث دروغ‌های متعفن خود آلوده‌ايد! حيف بر من که هنوز مؤمنانه باور داشتم که می‌توانيد به انسانيت خود باز گرديد و اندکی از کرامت انسانی‌تان را در ميانه‌ی اين همه ظلمت زنده کنید! حیف بر من و حیف بر شما! حيف بر شما آقای علی اکبر صالحی! دولت دنیا به همین می‌ارزيد؟ ارزش‌اش را داشت که نفرين برای خودتان بخرید و پيش وجدان و آگاهی ملتی شرمسار شويد؟
۰

از موسی صدر تا موسوی که امروز صدر مبارزه است

ديروز يادداشت درخشانی را در وب‌سايت جرس خواندم درباره‌ی حصر موسوی که از قصه‌ی امام موسی صدر الهام گرفته بود – آن هم در شرايطی که ليبی، کشور محل ربوده شدن امام موسی صدر در تلاطم و بحران سياسی است. اين يادداشت (خطای رهبران متفرعن در فهم طریقت «موسوی»: از امام موسی صدر تا میر حسین موسوی) طولانی است اما گمان می‌کنم در شرایط فعلی ما هر کس که دل در گرو آزادی ايران و عزت و افتخار ملت ما دارد، حتماً بايد چند بار این مقاله را بخواند و مضمون و معنای مندرج در آن را به گوش جان بنيوشد.

الهام گرفتن از قصه‌ی امام موسی صدر و آموزه‌های او و ميراث او – چه او در قيد حيات باشد و چه نباشد – ما را به نکته‌ی ساده‌ای می‌رساند: به جای گريستن بر حسين و عزاداری کردن بر او، بايد بیاموزیم که مانند حسين باشيم و هم‌چون او آزادوار در برابر ستم بايستيم و بياموزيم که به هيچ آيه وافسونی و به بهانه‌ی هيچ نامی نبايد از حق‌جويی و حق‌طلبی عقب‌نشينی کرد.

می‌فهمم که اين روزها، برای کسانی که اميد به زنده بودن امام موسی صدر – در قالب جسمانی – دارند چشم‌انداز سقوط ديکتاتور ليبی آرزويی را برای واقعی بودن احتمال حيات جسمانی او زنده می‌کند. اما، من هميشه موسی صدر را زنده می‌ديده‌ام و می‌بينيم. این جسم و جسد و قالب موسی صدر نيست که برای ما مهم است. روح و انديشه و خلاقيت و درخشش ذهنی او و آزادگی‌اش برای ما مهم‌تر و اساسی‌تر است. بايد بينديشيم که اگر موسی صدر هم‌اکنون در ميان ما می‌بود، چه می‌کرد؟ آیا او در برابر آن‌چه امروز بر مردم ما و بر آزادگی و بر انسانيت و بر دين رسول خدا می‌رود سکوت می‌کرد و به چيزی ديگر می‌پرداخت؟ آيا او در برابر قصه‌ای که بر خود موسی صدر رفته است و اکنون بر موسوی و کروبی و همسران‌شان رفته است، سکوت می‌کرد؟ فکر می‌کنم اگر قصه‌ی ربوده شدن صدر مهم است – که هست – حتماً قصه‌ی ربوده شدن موسوی اهميتی صد چندان دارد و حساسيت نشان دادن به آن و جوش و خروش نشان دادن بر اين ظلم عيان و آشکار و این حق‌کشی و بيدادگری عريان، ده‌ها برابر مهم‌تر از حساسيت نشان دادن به قصه‌ی ربوده شدن امام موسی صدر است. اتفاقاً واکنش نشان دادن به این رخداد که پيش چشمِ ماست، الزام اخلاقی بيشتری برای ما دارد. قصه، همان قصه‌ی حسین است که طایفه‌ای بر کشته شدن او در کربلا بگريند اما عاشورايی که در این دو سال گذشته هر روز و هر ساعت پیش چشمِ ما تکرار و زنده می‌شود، کمترین تکانی به آن‌ها نمی‌دهد.

آن‌چه که باید به آن حساسيت نشان داد، نه شخص موسی صدر است و نه شخص ميرحسين موسوی. قصه چيزی است فراتر از اين اشخاص. هم موسی صدر و هم میرحسین موسوی با شخص‌پرستی مشکل داشتند و دارند. اين دو نمادهایی هستند برای مبارزه با ستم. موسی و موسوی، اسم عامِ ايستادگی در برابر فرعون‌اند. وظيفه‌ی انسانی و اخلاقی ما دقیقاً اين است که فرعون زمانِ خود را درست شناسايی کنيم و در برابر او سکوت نکنيم. و گرنه می‌توان عاشقانه هم برای موسی صدر و هم برای موسوی مرثيه خواند و گریه و زاری کرد. از گريستن و اندوه خوردن چه سود؟ آن‌چه پيش روی ما زنده است و مهم، همين ذبح تدريجی آزادی و عدالت و به خواری و ذلت کشیدن قانون و شریعت است که مهم‌ترین و برجسته‌ترين تجلی‌گاه‌اش همين حبس و حصر نامشروع، غیرقانونی و ضد-اخلاقی موسوی، کروبی و همسران‌شان است.

امام موسی صدر در زمان ما، در انديشه و در وجود و هستی مردمی که يکايک‌شان تکثير ميرحسين موسوی‌اند، حلول کرده است. امام موسی صدر چه در قالب انسانی و جسمانی زنده باشد و چه از حبس خاک رهيده باشد، انديشه‌اش هم‌چنان پرفروغ است و انديشه‌ی او ما را به ايستادگی و مقاومت و حساسيت داشتن به مقتضيات زمان‌مان فرا می‌خواند. مراقب باشيم که خداوندان زور و ستم و سلاطين دروغ و فريب، موسی صدر را برای پوشاندن جنايت‌ها و بيدادشان دستاویز نکنند. کياست و فطانت مؤمنانه در چنين ایامی است که به کار می‌آيد.

مرتبط: نامه‌های فرزندان موسوی و رهنورد

۱

رهزن دهر؛ کيميای زمان

همیشه کسانی که در قدرت هستند، از یک پهلوان شکست‌ناپذیر و مدعی بلامنازع غافل‌اند. آن‌ها به هر حیله و شيوه‌ای که در تحکیم، استمرار و استقرار قدرت‌شان بکوشند، ناگزیر روزی دير يا زود سر در برابر اين پهلوان خم می‌کنند. اين شهسوار میدان نبرد، زمان است. همين‌که نامِ روزگار، زمانه و فلک هم به خود گرفته است؛ يا «دهر».

اين زمانه، همان است که عزت می‌دهد و ذلت می‌دهد. همين دهر است و شايد حکمت آن روايت در همين است که می‌گويد: و لا تسبوا الدهر! همين زمانه، کارگهی دارد شگفت که اگر اندکی با فاصله به حاصلِ کارگه‌اش نگاه کنی و اهل عبرت و اعتبار هم باشی، ناگزير بر خود می‌لرزی از مهابت داوری‌اش و از سخت‌گيری قضاوت‌اش. اين‌که شاعر می‌گويد:
عنکبوت زمانه تا چه تنيد
که عقابی شکسته‌ی مگسی است

اشاره به همين معنا دارد. ولی همين زمانه، همين دهر، هميشه تيرش کارگر در همه جا نيست. اين کماندارِ راه، علی‌الاغلب و غالباً بلااستثناء اهل قدرت را شکار می‌کند. پادشاهی، سلطانی، زورمداری و قدرت‌مندی نيست که از کمين اين پهلوان طرفه جان به در برده باشد! زمانه، هر کسی را از مسند قدرت به زیر می‌کشد بی هيچ تبعيضی (آن مسندنشين از اوليا باشد يا اشقيا فرقی نمی‌کند)! تير زمانه البته به آستانِ بلند عشق است که نمی‌رسد. دليل‌اش هم ساده است: در قدرت، مدار قدرت‌مداری بر خويشتن و اثبات خود و برتری نفس، استعلاء و فرعونيت است و درعشق، مدار بازی بر ترکِ خويشتن است و بر رها کردنِ خودبينی. اين فرق فارق عشق است و قدرت؛ يکی ظاهرش خاکساری است اما صورت درونی‌اش عين عزت است و ديگری ظاهرش کامکاری و اورنگ‌نشينی است اما باطن و عاقبت‌اش فرو افتادن از مسند قدرت است: نردبانی است که هر چه از او بالاتر بروی، هنگام فرو افتادن، استخوان‌ات سخت‌تر خواهد شکست!

اين قصه را گفتم برای احوال روزگار ما. اين تسلی نيست که به يکديگر بگويیم صبر داشته باشيم و استقامت؛ اين عين حکمت است. اين سنت الاهی، يا سنت زمان، يا سنت تاريخ است (هر چه می‌‌خواهيد بناميدش) که «کام‌بخشی گردون عمر در عوض دارد». آن‌که دو روزی بر این مسند تکيه می‌زند، تنها به دادگری و پرهيز از ستم‌گستری و خونِ خلق ريختن می‌تواند عاقبتِ خود را از نفرين و لعنت ابدی برهاند و گرنه فرو افتادن از اين نردبان و زمين‌گير شدن در برابر تيرانداز زمانه، سرنوشتی محتوم و قطعی است. گمان می‌کنيد آن‌ها که امروز زمام امور را در کشور ما به دست دارند و کليدهای زندان را در مشت می‌فشارند و مردم ما را لگدکوب ستم می‌کنند – و تازه نمايش مظلوميت هم می‌دهند و بی‌شرمانه اصطلاح جعلی «ديکتاتوری اقليت» را نعلی وارونه کرده‌اند و دل‌های ساده و خام را به آن صيد می‌کنند – هرگز از اين گردش روزگار درس می‌گیرند؟ تاريخ نشان داده است که مستبدان، کمتر زبانِ خوش مردم را می‌فهمند و تنها به زبانِ ناخوش و درشتِ روزگار رام می‌شوند!

اين آيه‌ی سوره‌ی قصص، آيه‌ای است تکان‌دهنده: «وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ» و عجيب است که ارباب قدرت – خصوصاً آن‌ها که در زیّ دين‌اند و رياکارانه در کسوت متولی و مدافع شريعت – خوش‌خيالانه از مضمون مهيب اين آيه غافل‌اند: خود را – که کليد زندان به دست دارند و ابزار سرکوب و قتل و غارت مهيا – هم‌ردیف «مستضعفان» می‌نشانند و هرگز گمان نمی‌برند و درست از همان لحظه‌ای که بر مسند قدرت می‌نشينند تا زمانی که از مستند فرود بيايند در مظان اتهام دايمی هستند!

حافظ به اين ابيات حکيمانه‌ترين نکته‌ی تاريخ سياست ما را رقم زده است: شما نمی‌پاييد و اين ما هستيم که باقی خواهيم ماند؛ ما که دست‌مان تهی اما دل‌مان درياست! اين ابيات خطاب به همه‌ی آدميان است اما برای هر کس پيامی دارد. کاش مستبدان زمانه‌ی ما و فرعونيانی که زمام امور را امروز در کشور ما به دست گرفته‌اند و در استخفاف مردمان می‌کوشند به شنيدن اين‌ها تکانی بخورند و بدانند که ملک اين عالم، جاويد نيست و اين سلطنت و ولايت امکان خلود ندارد!

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بينم
آه از آن روز که بادت گلِ رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او
اگر امروز نبرده است که فردا ببرد!

۳

از حصر تا حبس – حاشيه‌های يک رسوايی حکومتی

در قضيه‌ی ابتدا حصر و سپس بنا به تواتر حبسِ موسوی و کروبی و همسران‌شان، این‌که اين رفتار پرابهام، از موضع استغنا و ترفع حکومت که کوشش می‌کند وضعيت را در حالت تعلیق نگه دارد، نقض قانون، شریعت و حقوق انسانی است، نکته‌ای است اظهر من الشمس. در اين نکته نه تردیدی هست و نه هيچ صاحبِ‌ خردی در تشخيص سردرگمی حکومت و چه بسا هراس‌اش ترديد دارد. حتی اگر از موضع حکومت هم به ماجرا بنگریم، کل قصه تبديل به معضلی شده است که گرهِ زمانی-شايد-به‌دست-گشودنی را اکنون به هيچ دندانی نمی‌توان گشود! دو رهبر معترض به رفتاری خلاف قانون حاکمیت ايران ناگهان ناپديد شده‌اند و خانواده‌های‌شان هيچ خبری از آن‌ها ندارند و حاکمیت با خیال آسوده هم‌چنان مشغول تکذیب است که «هيچ اتفاقی نیفتاده است». قرائن چیز ديگری می‌گويند: درست بعد از راهپيمایی ۲۵ بهمن، احمد جنتی برای آن‌ها خط و نشان می‌کشد و مضمون روشن و صريح آن چيزی را که بلافاصله بعدش اتفاق می‌افتد، تقریر می‌کند آن هم از تریبون نماز جمعه. یعنی که نسخه را ايشان قبلاً پيچیده است. همین نسخه‌پيچی تا همين‌جا مستلزم دخالت يک فرد غیرمسؤول که در مقام قضايی نيست، در امور قضاست. قضيه در همين حد هم متوقف نمی‌ماند و اساس توصيه‌ی کسی که قاعدتاً باید در جايگاه دفاع از قانون و مطابقت آن با شرع باشد، چيزی است شبيه لگد زدن زیر میز کافه که بزنید، بدريد، بکشيد و ببريد تا صدای‌شان بريده شود!

مقدمه‌ی قبلی اين معضل نظام که روز به روز بر ابعاد رسواکننده‌ی آن افزوده می‌شود، مدتی پيش‌تر از زبان رييس قوه‌ی قضای نظام صادر شد – که اینک تبدیل به پياده‌نظام قوه‌ی غزا و دستگاه امنيت‌ربايی از شهروندان شده است، چنان‌که از فلتات زبانی و لغزش‌های فرويدی شيخ حیدر مصلحی بر می‌آید که می‌گفت «ما به عنوان دستگاه قضايی». آقای صادق لاريجانی – در برابر اعتراض حزبِ لايیان ولایت – گفته بود که نمی‌توانند بدون اذن رهبر کشور حتی به سران مخالفان دست بزنند. او مسؤولیت تصمیم نهایی هر اقدامی را عليه موسوی و کروبی به عهده‌ی رهبر نهاد. دیگر چه تصریحی از اين بليغ‌تر می‌خواهيم بر اين‌که کانون تصمیم‌گيری جايی است بالاتر از نهادهای قضايی و اجرايی؟

اما طنز ماجرا اين است که درست بعد از علنی شدن تبدیل حصر به حبس، بازوی رسانه‌ای سرکوب، يعنی فارس‌نيوز، خبر را تکذيب می‌کند و می‌گويد همه چیز به همان منوال سابق است و تفصيل مجمل‌اش در بيان محسنی اژه‌ای صادر می‌شود که نظام آن‌ها را در «حصر» کرده است. و البته باز هم او توضیح نمی‌دهد که مطابق چه قانونی و با رعایت کدام موازين حقوقی می‌شود کسی را در «حصر» نهاد. اما چه باک، قدرت است و امتیازهايی که به صاحب قدرت در مقام سخن گفتن، ادعا کردن و عمل کردن می‌دهد! پس می‌رسيم به پرده‌های بعدی نمايش.

رامين مهمان‌پرست می‌گويد: «هیچ کشوری اجازه مداخله در امور داخلی کشور ما را ندارد و نخواهد داشت. مسائلی که مربوط به افراد مطرح می‌شود در چارچوب حقوقی و توسط مقامات قضایی رسیدگی خواهد شد». و هم‌چنين گفته است که: «مسايل مربوط به داخل کشور ما مسأله‌ای کاملاً داخلی». اين عبارات سخنگوی دستگاه ديپلماسی – که وزیرش هم دسته‌گلی تازه به آب داده است – بيشتر به هزل و هجو شبيه است. پرسش‌ها این‌هاست: ۱. اين چارچوب‌های «حقوقی» که ايشان می‌فرمایند کدام‌اند؟ و اگر واقعاً چارچوبی حقوقی وجود دارد چرا اين نظام از تصریح به آن و تبيين و تشريح اين چارچوب‌های حقوقی هراس دارد و نمی‌آيد از همين رسانه‌های در اختیار خودش همین موازين را توضيح بدهد تا خاطر ملتی آسوده شود که کارشان قانونی بوده است؟ اصلاً چه نیازی به این همه ابهام و تعلیق؟ ۲. اگر مداخله در امور کشوری دیگر نادرست است، طبعاً تمام حرف‌هایی که همين آقای مهمان‌پرست درباره‌ی مثلاً مصر يا تونس گفته است به همان اندازه گستاخی است! شما که طاقت شنيدن همين حرف‌ها را در برابر خودتان ندارید، چرا زبان‌تان را بر کشورهای ديگر دراز می‌کنيد؟ ۳. مسأله‌ی انسان‌ها و حقوقی که از آن‌ها ضايع می‌شود و نقض قوانين مصرح کشور و عبور از موازین شريعت و احکام همين دینی که ظاهراً آقايان به آن معتقدند، مسأله‌ای نيست که قيد مرزهای سياسی و جغرافيایی کشور آن‌ها را معطل و معلق کند. به همین دليل ساده، هر انسانی در هر نقطه‌ای از کره‌ی زمین می‌تواند رياکاری و وقاحت اين نظام را به روی‌اش بکشد و نیازمند هیچ اجازه و صواب‌دیدی از سوی سخنگوی وزارت خارجه یا هيچ وزارت ديگری يا هيچ رييس يا کارمندی در اين نظام نیست.

پاره‌ی شرم‌آورتر ماجرا کوشش مذبوحانه‌ی آقای صالحی است. گمان من اين است که ایشان يکی از محترم‌ترین، فرهيخته‌ترين و صالح‌ترين دولتمردانی است که جمهوری اسلامی در تاریخ خود داشته است. اما چرا کسی با چنين پایگاهی باید سخنانی بگويد این اندازه ناپخته و نسنجیده؟ ايشان در پاسخ سؤالی درباره‌ی زندانی بودن موسوی و کروبی فرموده است: چنین موضوعی صحت ندارد و آقایان موسوی و کروبی آزاد هستند! بارک‌الله آقای صالحی! خوب لابد همين ساعتی پيش همه این آقايان را دیده‌اند که از خريد روزانه‌شان بر می‌گشته‌اند منزل! ديگر برای زندانی کردن يک فرد دقیقاً‌ چه کارهایی باید کرد تا آن کار واقعاً متصف به صفت حبس شود؟! اگر سخن آقای وزير درست است، چرا نظام از این‌که حتی فرزندان‌شان با آن‌ها تماس بگيرند، هراس دارد و جرأت ندارد اجازه‌ی تماس با آن‌ها را فراهم کند؟ البته ايشان لابد دقت دارند که تعریف زندان، دقیقاً همين مواردی است که بر شمرديم؛ يعنی توصيف يکایک واقعیت‌های ماجرا تا همین الآن مترادف است با «زندانی بودن» آن‌ها! آقای صالحی تا کی خواهد توانست این بازی دیپلماتیک را با زبان انجام دهد و از پاسخ‌ها طفره برود؟ ايشان در برابر ملت هم همين پاسخ‌ها را خواهد داشت؟

از روز ۲۵ بهمن به بعد، هر برگی که اين نظام بازی می‌کند، مانند روضه‌ی فاش خواندن است. ذهن مخاطب داخلی و خارجی به طور طبیعی بعد از نزديک به دو سال، به ابزارهایی برای رمزگشايی از زبان و کلمات مبهم و چندپهلوی اين مسؤولان متزلزل نظام مجهز شده‌ است: این نظام به زبان بی‌زبانی به ما می‌گوید که رهبران اين جنبش را در حبس خواهد کرد ولی جسارت و جرأت اعتراف به این کار را ندارد، دقیقاً به همان دلیلی که قتل‌های زنجيره‌ای رخ داد و هرگز نظام مسؤوليت اين جنايت را به دوش نکشيد و درست به همان دلیل که سعيدی سيرجانی کشته شد و نظام مسؤولیت‌اش را به عهده نگرفت و باز هم دقیقاً به همان دلیل که کهريزک رخ داد ولی نظام حاضر نشد خودش مسؤولیت‌اش را به دوش بکشد يا توضيح بدهد که کجا قصور کرده است و کجا کج قدم برداشته است که اين فاجعه‌ها به دفعات و کرات در اين نظام تکرار می‌شود. نکته يک مسأله‌ی روان‌شناختی ساده است: کانونی در نظام کارهايی می‌کند که در خفا از اعماق ضمير خواهان رخ دادن آن‌هاست ولی هرگز جسارت آن را ندارد که آشکارا مسؤولیت‌اش را بپذیرد و بگويد این من بودم که همه‌ی این کارها را کرده‌ام! و ريشه‌ی همه‌ی اين رسوايی‌ها در همین‌جاست که نظام ضعيف‌کش است و هنگام دراز کردن دست تعدی و تطاول بر آن‌ها که در مقام قدرت نيستند، جرأت این را هم ندارد که بگويد اين همه افعال قبيح از خودش سر زده است.
۰

تأملات زودهنگام و چشم‌انداز دور تازه‌ی اعتراض‌ها

قاعده اين است: رسانه‌ای مستقل و آزاد که در جهت منافع قدرت مسلط سياسی حرکت نکند وجود ندارد. هر خبری که از هر جايی می‌رسد، به تعبیر دقیق، خبری «قاچاقی» است! در هيچ يک از اعتراض‌هايی که پس از انتخابات رخ داد، نه پيش از اعتراض‌ها و نه در ساعت‌های اوليه، هيچ کس تصور دقیق و روشنی از اين‌که چه اتفاقی ممکن است بيفتد، نداشت. حتی تظاهرات میلیونی ۲۵ خرداد چيزی که دور از انتظار حتی رهبران جنبش بود. اعتراض‌ها یک خصلت مهم و ارگانيک پيدا کرده‌اند: آن‌ها در متن واقعه و در بطن جريان‌ها شکل می‌گيرند و جهت‌شان را خودشان در لحظه معين می‌کنند.
با این مقدمه و حتی با توجه به بعضی از گزارش‌هایی که از حضور گسترده‌ی مردم در اعتراض‌های امروز می‌شنوم و می‌خوانم – که بعضی می‌گويند جمعيت از ۲۵ بهمن بيشتر بوده است – فکر می‌کنم که کليد دور تازه‌ای از اعتراض‌ها زده شده است و شالوده‌ی مقاومتی طولانی ريخته شده است. امروز نه قرار بوده است و نه قرار هست که روز آخر اين جنبش باشد. حاکميتی که نزديک به دو سال پس از انتخابات – و سال‌هايی طولانی پیش از آن – رفتاری فرعون‌وار داشته است و چنان در خیره‌سری و بی‌خردی سخت‌سر شده است که حتی به منافعِ خودش هم نمی‌انديشد، بعید است به اين سادگی در برابر خواسته‌ی مردمی که مثل او نمی‌انديشند، عقب‌نشينی کند. ارزيابی من دست کم اين است. اين بساط زبان گفت‌وگو را نمی‌فهمد و روز به روز تمام روزنه‌ها و پنجره‌های سخن را می‌بندد و زبانی جز زبان خودش برای‌اش بی‌معناست. در نتيجه، «امروز نه آغاز و نه انجام جهان است». امروز تنها يک قطعه از پازل بزرگ جنبش سبز است و روزهای بسيار ديگری هم از راه خواهند آمد که آرام‌آرام پرده از عزم و اراده‌ی مردم برخواهد داشت.
من هم‌چنان به صبر و استقامت مردم ايمان دارم و هرگز از پست و بلند اين راه دلسرد نمی‌شوم:
به شاهراه طلب نيست بيم گمراهی
که راه با قدم رهنورد می‌آيد
اعتراض‌های تازه فصل جديدی در تاريخ جنبش سبز باز کرده است. نکته‌ی مهم اين است که فرسايش و ریزش بر خلاف تبليغات گسترده و زهرآگين حکومتی، بيشتر در آن سوی خاکريز جنگ حکومت، پشت سيم‌های خارداری که برای حفاظت قدرت‌شان کشيده‌اند و داخل اردوی از هم گسيخته و آشفته‌شان رخ می‌دهد.
۰

شب را ز خود بيرون کنيد!

مسأله بسيار ساده است. کسی که چنگ در روی آفتاب می‌زند، اين اندازه نمی‌داند که آدمی وقتی از خويش تهی شود و سر به عظمت انسان بسپارد و سودای فرعونيت را ترک کند، ره‌سپار طريق موسی می‌شود و نيل‌ها خواهد شکافت! آن‌چه با ميرحسين کرده‌اند، راه خطايی است که همه‌ی مستبدان زمانه رفته‌اند و هرگز از زمان، هرگز از تاريخ درس بايسته‌ای نگرفته‌اند!

برای ياران‌ام که اندوه‌ناک‌اند از حصاری که استکبار فرعونی پيرامون مير دلاور و شيخ مبارزشان کشيده است، اين اندازه بايد مغز قصه را تکرار کرد که اين پيشروان و پرچمداران طريق ايستادگی و مقاومت، فرد نيستند. يک بار پيش از اين نوشته بودم که مير، در ما تکثير شده است. توهم بزرگ نظام ستم و بساط استعلا، همين است که اين‌ها را فرد می‌پندارد و گمان می‌کند با حصار کشيدن گردِ آن‌ها، گردی که سواران استقامت در بيابان بيکرانه‌ی بيدادشان به پا کرده‌اند فروخواهد نشست.

اين حبس و حصر، آغاز تولد تازه‌ای برای اين راهبران است و ولادت مرحله‌ای تازه در پنجه انداختن در پنجه‌ی بيداد است. بهار در راه است. بهار از هر ديواری عبور می‌کند و در پی رويش جوانه‌های سبز را خواهد آورد! دست در خونِ بهار کردن، عاقبتی جز تباهی و به جان خريدن لعنت ابد ندارد! باور باطل اين دستگاه نابخرد که ديدگان‌اش گويی نابينا شده است، همين است که تصور می‌کند با حبس اين عياران، مهر خاتمتی بر جنبشی نهاده است که نزديک به دو سال جان‌سختانه از زير آوار مهيب و سهمناک تبليغات زهرآگين‌اش سر برون کرده است و استوارتر از پيش مانند موجی افسارگسيخته به پيش می‌رود!

اين زنجير و زندان نه تنها برای مير و شيخ، بلکه برای ملت شکسته و گسسته خواهد شد. شما آيا تاب رو نشان دادن در برابر این همه صبر و نجابت مردمی که سال‌ها به تحقيرشان همت گمارديد، خواهيد داشت؟ فردا، و بسيار فرداهای ديگر در انتظارند. اين کاروان، تازه به راه افتاده است. اين پرندگان زخم‌خورده تازه بال گشوده‌اند! خطای بزرگ شما اين است که اين از جان‌گذشتگان هیچ برای از دست دادن ندارند: چيزی نيست که از آن‌ها نستانده باشيد و زخمی نيست که به گرده‌شان فرود نياورده باشيد، از مجروح کردن غرور اين ملت تا دروغ پشت دروغ بافتن، از ستاندن و مُلوّث کردن دين و آيین اين ملت تا تيغ بر گلوی معاش آن‌ها نهادن، چیزی نيست که نکرده باشيد و روزنی نيست که به دودِ ستم شما آلوده نشده باشد. از آن سو، اين شماييد که اگر مسند قدرت را با تمام توان در چنگ نفشاريد، ديگر هیچ نخواهيد داشت و اکنون مصافی است ميان همه و هيچ! مصافی است ميان يکی که همه چيزش در برابر خشم و خروش ملت به باد خواهد رفت و ملتی که در پی اعاده‌ی حيثيت خويش است.

آن يوسف چون ماه را از چاه غم بيرون کشيد
در کلبه‌ی احزان چرا اين ناله‌ی محزون کنيد…

ديوانه چون طغيان کند، زنجير و زندان بشکند…!

۷

گزارشی از کنسرت عليرضا قربانی

کنسرت ديشب که موسوم بود به «کنسرت عليرضا قربانی» نه تنها رضایت‌بخش نبود که به باور من یکی از نمونه‌های میان‌مايه و ضعيف اجرای موسيقی سنتی بود که گویی برای سرگرم کردن و تسخير چشم مخاطبان آسان‌گیرِ‌ موسیقی‌نشناس تدارک دیده شده بود. به جای این‌که وارد بحث از جزيیات شوم، به اختصار چیزهایی را که از ابتدای برنامه به نظرم رسيد و گمان می‌کنم بسیار زننده و آزارنده بود، می‌نویسم و در انتها چیزی را که به نظرم تنها نکته‌ی مثبت اين کنسرت بود خواهم گفت.

عليرضا قربانی
۱. در قسمت اول کنسرت چند نفر از اعضای گروه بدون هيچ مقدمه‌ای آمدند و نشستند و شروع کردند به ساز زدن: نوازنده‌ی سنتور،‌ فرشاد محمدی، و سه نفر نوازندگان سازهای کوبه‌ای. انتظار من این بود و فکر می‌کنم شرط احترام به مخاطب اين است که ابتدای برنامه اعلام کنند که قرار است قسمت اول برنامه، فقط اجرای گروه باشد و خبری از خواننده نيست. تا انتهای قسمت اول من هم‌چنان منتظر و نگران بودم که پس اين خواننده کجاست؟ و اين سؤال در ذهن من بود که آن صندلی‌های خالی که روی صندلی خواننده کتی هم آویزان بود، فلسفه‌اش چی‌ست و اساساً چرا کسی آن کت را از روی صندلی برنداشته است! دردسر ندهم، در ميانه‌ی همين قسمت اول، ناگهان بعد از اتمام یکی از قطعات، نوازنده‌ی سنتور از پشت سازش بلند شد، رفت بیرون و با نوازنده‌ی يک ساز بادی به اسم دودوک، يک ساز بادی ارمنی، بازگشت. نوازنده ایرانی نبود البته. و دوباره ادامه‌ی ماجرا که عبارت بود از هنرنمايی و شيرين‌نوازی‌های نوازنده‌ی سنتور و کارهای آکروباتيک و خارق عادت حسين زهاوی نوازنده‌ی سازهای کوبه‌ای. خلاصه‌ی قسمت اول: حيران کردن مخاطب و تسخير خیالِ آن‌ها بود. کافی بود این موسیقی را با چشم بسته بشنوی تا بفهمی واقعاً چه میزان ارزش موسیقایی داشت.

۲. در قسمت دوم برنامه، عليرضا قربانی، خواننده، سينا جهان‌آبادی، نوازنده‌ی کمانچه و نوازنده‌ی تار و عود، محمدرضا ابراهیمی، هم به جمع اضافه شدند و نوازنده‌ی آن ساز بادی و نوازنده‌ی طبلا صحنه را ترک کردند. این بخش، صحنه‌ی هنرنمایی یا به عبارت دقیق‌تر ارايه‌ی یک کار ضعيف، تمرین‌نشده و سرشار از خطاهای روان‌فرسا از سوی علیرضا قربانی بود. به نظر من علیرضا قربانی، در بهترين حالت فقط خواننده‌ی ارکستر است آن هم برای خواندن تصنیف و باز هم فقط زير نظر يک آهنگساز حرفه‌ای و سخت‌گیر. وقتی کار به خودش واگذار شود و خصوصاً وقتی قرار باشد آواز بخواند، به نتيجه‌ای می‌رسيم از قبیل آن‌چه ديشب ديديم. قربانی به روشنی درکی از شعر ندارد. ایشان نه تنها شعر را نمی‌فهمد، بلکه پيدا بود که هرگز هم به خودش زحمت نداده قبل از خواندن آواز با شعرشناسی که قرائت درست شعر را نشان‌اش بدهد، مشورت کند. فاجعه‌آمیزترین قسمت کار قربانی جایی بود که غزل حافظ را خواند و دست‌کم در سه مورد، ابیات را به شکلی نادرست و مغلوط خواند با تأکيدهای نادرست. دو نمونه‌اش اين است:
در این بیت حافظ که می‌فرمايد: 
تلقين و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم
در عبارت «يک اشارت» تأکید روی «یک» نيست بلکه روی «اشارت» است. چنين نيست که تلقین و درس اهل نظر «يک» اشارت باشد و مثلاً‌ دو يا سه اشارت نباشد! قربانی تأکيد را روی «يک» گذاشت و اصلاً هم کار دشواری نبود که آکسان را ببرد روی کلمه‌ی ديگری. شاید بتوان به ارفاق و غمض عین از این نکته عبور کرد، اما در بيتی دیگر، روايت زیر، عين آن‌ چيزی است که قربانی خواند:
ناصح به طعنه گفت حرام است رو ترک عشق کن (بله، دقیقاً به همين شکل!)
محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم
گمان نمی‌کنم نیازی به توضیح اضافه باشد!
این دو مورد، و موارد دیگر به خوبی نشان می‌دهد که قربانی نه تنها شعر را درست نمی‌خواند و درست درک نمی‌کند بلکه به خودش هم زحمت مشورت کردن نداده است.

۳. در قسمتِ نهايی برنامه – يعنی در به اصطلاح «بيز» کنسرت – قربانی تصنیف «ای وطن» علينقی‌خان وزيری را خواند و گفت که اين تصنیف را اين روزها برای «ایران» می‌خواند. تصور اولیه اين بود که لابد قربانی می‌خواهد با مردم کشورش همدردی کند و نشان بدهد که اهل آزادگی و عدالت و جوانمردی است و مثلاً چه بسا می‌تواند دست‌کم در سایه‌ی شجریان حرکت کند. اما دريغ که اين تصور، خيال باطلی بود! روايت اصلی تصنیف گويا در انتها اين است: «دولت و اقبال تو پاينده باد» ولی خواننده ظاهراً می‌خواند: «دولت حکام تو پاينده باد»! درست است؟ مطمئن نيستم. ولی خیلی مايل‌ام فيلم‌اش یا صدای‌اش را دوباره بشنوم تا مطمئن شوم. اما واقعاً دليل‌اش چی‌است که با اين همه ادعا، تصنیفی نسبتاً خنثی که می‌توانست در هر وقت و زمانی هم خوانده شود و ربطی هم به اوضاع کشور ما ندارد، خوانده شود؟ (هنوز فرض را بر این می‌گیرم که نخوانده باشد «دولت حکام تو پاینده باد!»).

۴. فرشاد محمدی نوازنده‌ی خوبی است ولی بی هيچ شکی نوازنده‌ای معمولی است. بهترين جایی که معمولی بودن اين نوازنده را می‌شد ديد در اجرای چهارمضراب شورانگیز پرویز مشکاتيان بود. نوازنده به روشنی در اجرای قطعه به زحمت افتاده بود. ظرافت‌های چهارمضراب را رعايت نمی‌کرد و هنگام پايان قطعه، نفس راحتی کشيد و پیدا بود که اجرای آن سخت به او فشار آورده است. اجرای آثار مشکاتيان کار هر کسی نيست.

۵. نوازنده‌ی تار و عود،‌ به نظر من، خوب ساز نمی‌زد. جاهايی به روشنی حس می‌کردم که خارج می‌زند. شايد در ذهنم تارنوازی او را با امثال لطفی يا عودنوازان برجسته قياس کرده‌ام که احساس کردم کار ضعيفی ارایه کرده است اما فکر می‌کنم، اجرای او، اجرایی متوسط بود و گویی ساز زدن در اين کنسرت برای‌اش چيزی شبیه رفع‌تکلیف بوده است.

۶. تنها وجه مثبت این کنسرت نوازندگی استادانه و زیبای سینا جهان‌آبادی بود. سينا کمانچه‌‌نوازی چيره‌دست و سخت‌کوش است. تنها حيفی که می‌توان بر او خورد اين است که هنرش بايد در کنار چنین کنسرت‌هایی خرج شود. اين البته از فاجعه‌ای است که اين روزها بر سر هنر در ايران می‌رود و گرنه چنين هنری بايد در جايگاه درست و مناسب خود بنشيند.
بی‌ اغراق بگويم که در سراسر این کنسرت سخت رنج کشيدم از اين همه ميان‌مايه‌گی و ضعف اجرا و ارايه‌ی کار. شايد بايد انتظارم و توقع‌ام از اين خوانندگان و نوازندگان پايین‌تر بياید. شاید سخت‌گیرم و زیاد مته به خشخاش می‌گذارم ولی غلط خواندن شعر حافظ آن هم از روی متن، به هيچ وجه انتظار زیادی نيست.

* عکس‌ها از الهه

۰

فال حافظ

کاش گوشِ پندنيوش و ديده‌ی عبرت‌بینی بود حکام را!

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد
به کوی می فروشان‌اش به جامی بر نمی‌گیرند
زهی سجاده‌ی تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد
رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان‌گیری غم لشکر نمی‌ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

تصنیف از آلبوم آبگینه به آواز صديق تعریف است در همایون و شوشتری.

۲

مغالطه‌های رايج سياسی و «نظام اسلامی»

این روزها – مانند بسیاری از روزهای پيش از شلعه کشيدن فتنه‌ی دولت محموديه – انبوهی از مغالطات منطقی صفحات رسانه‌ها و هم‌چنین متن خطابه‌ها و بيانات بلاغی امرای حکومت اسلامی را در ایران اشباع کرده است. بدون شک مهم است که اهل فن و خردمندانی که هم با مسايل عقلی آشنا هستند و هم دین را خوب می‌شناسند، مغالطه‌های اين شيوه‌های جدلی را آشکار کنند.

یکی از افسانه‌ها يا اسطوره‌های رايج اين روزها وجود عينی چيزی است به نام «نظام» اسلامی. بسياری چنان درباره‌ی اين به اصطلاح «نظام» سخن می‌گويند که گويی اين نهادِ سياسی يک شخص است و موجودی است که هم‌چون يک انسان که صاحب کرامت و حقوق ذاتی است، واجد حقوقی جدايی‌ناپذير است و از همين رو به سادگی از «ظلم به نظام» يا «مظلوميت نظام» و مقوله‌بندی‌های بلاعینی از اين جنس سخن می‌گويند. واقعيت اين است که وقتی از «نظام» سخن می‌گويیم از مجموعه‌ای به هم‌پيوسته – و در بسياری اوقات از هم‌گسيخته – از نهادهای قدرت سخن می‌گويند که نه فقط توانایی بالقوه بلکه دست گشاده‌ای در اعمال خشونت دارد (نظام سياسی و قدرت، هميشه نقابی است بر نحوه‌های اعمال خشونت).

ريشه‌ی مسأله البته چندان پيچيده نيست. بحث اساساً بر سر مصدر مشروعيت يک نظام سياسی است. یا به عبارت دقیق‌تر بايد گفت بحث بر سر منشاء اتوريته‌ی فرد حاکم بر يک نظام سياسی است.

اين حقيقتاً از شعبده‌بازی‌های شگفت روزگار ماست که دستگاهی که صاحب قدرت سياسی، نظامی و امنيتی است و تقریباً همواره با مخالفان‌اش به شديدترين وجهی برخورد کرده است و از قتل، شکنجه، اعتراف‌گيری اجباری، برگزاری دادگاه‌های فرمايشی – از همان بدو انقلاب اسلامی تا کنون – فروگذار نکرده است، اکنون به جای پاسخگويی در برابر عملکردش، جای «شخص» را با «نظام» عوض می‌کند و سپس «نظام» را در مقام مظلوم می‌نشاند و هر کس را که از او انتقاد کند، ظالم به او می‌شمارد.

به باور من، مغز مسأله بسيار ساده است: هيچ قدرت سياسی‌ای در جهان قداست نداشته و ندارد. حتی رسول خدا وقتی که ولايت معنوی و باطنی‌اش، با ولايت سياسی‌اش آميخته می‌شود، به محض تکيه زدن بر مسند قدرت، در معرض داوری بی‌محابای آدميانی قرار می‌گيرد که با او پيمانی می‌بندند. حاکم سياسی به محض اين‌که در مقام قدرت واقع شود، ابتدا قراردادی ميان او و کسانی که بر آن‌ها حکومت می‌شود عقد می‌شود. حاکم مکلف است مفاد اين قرارداد را رعایت کند و به محض اين‌که هر بندی از بندهای اين قرارداد را نقض کند، نقض عهد کرده است و بلافاصله اتوريته‌ی سياسی و ولایت‌اش را از دست می‌دهد. لذا، بنيان مغالطه‌ی بالا این است که حاکم به محض اين‌که بر مسند قدرت نشست، ناگهان قداست پيدا می‌کند و ديگر نمی‌توان گریبان او را گرفت. این به روشنی با سيره‌ی پيامبر و امام علی منافات دارد. دست کم حکايت پيامبر و امام علی اين تفاوت آشکار را دارد که آن‌ها پيش از تصدی منصب سياسی، صاحب ولایتی معنوی و باطنی بر پيروان‌شان هستند اما با رسيدن به قدرت، ولايتِ سياسی‌شان برای آن‌ها هيچ مصونيتی ايجاد نمی‌کند و نه تنها مظلوم‌تر (اصلاً «مظلوم» دقيقاً يعنی چه؟) نمی‌شوند بلکه بايد سخت مراقب باشند که اکنون که بر مسند قدرت تکيه زده‌اند، فساد اتوريته‌ی سياسی باعث صدمه زدن به ولايت معنوی و باطنی آن‌ها نشود. آیات فراوانی از قرآن که به پيامبر نسبت به ظلم کردن هشدار می‌دهد به روشنی گواه این مدعاست که حضرت رسول هم هميشه در معرض خطا کردن و لغزيدن بوده است (و گرنه هشدار دادن به کسی که خطا نمی‌کند، پاک بلاوجه و بی‌معناست).

در نتيجه، تعبير «ظلم به نظام» يا «مظلوميت نظام» از آن تعابیری است که گوهری ضد-اخلاقی و ضد-دینی دارد. به وجه دقیق‌تری شايد بتوان گفت که اين تعبير، تلبيس است. لباس حق پوشاندن است به باطل. چیزی که من می‌بينم، مظلوميت نظام نيست، بلکه مظلوم‌نمایی نظام است.

قدرت سياسی نه تنها قداست ندارد و قداست نمی‌آورد بلکه پاک‌ترينِ پاکانِ جهان هم به محض آن‌که قدم به وادی سياست و تکیه بر مسند قدرت می‌زنند، ولايت‌شان در حیطه‌ی قرارداد با مردم مقيد می‌شود و فرمانروايی بی‌قيد و شرط، مطلق و فارغ از داوری انسان‌های عادی نخواهند داشت. اين مضمون، علی‌الخصوص برای آن کسانی بايد قابل‌توجه باشد که اين روزها دم از «جمهوريت نظام» هم می‌زنند و مدعی هستند که «نظام» در ماجرای اخير، با قاطعيت در برابر صدمه خوردن «جمهوريت» ايستادگی کرده است. اين نکته‌ی اخیر، مغالطه‌ای است افزون بر مغالطه‌ی پيشين. يعنی مغالطه‌ی نخست حل‌ناشده باقی مانده و مغالطه‌ و ضلالت تازه‌ای بر رهزنی پيشين افزوده شده است. با این توضيحات، اسطوره‌ی «مظلوميت نظام» علاوه بر اين‌که مغالطه‌ای است برای پی کردن خاطرِ ساده‌دلان و اغفال ذهن‌های عوام، فرافکنی حیله‌گرانه‌ای نيز هست که در آن ظالم جای مظلوم می‌نشيند و به جای پاسخگويی، شلتاق می‌کند. اين شيوه، البته از جنس «بهترين دفاع، حمله‌ای خوب است» نيز می‌تواند باشد.

نکات بالا صد البته نيازمند شرح و تفصيل است. آن‌چه نوشتم، مجمل ماجرا بود از نظر من. می‌توان به موارد بالا، شواهد تاريخی، مستندات دينی (از قرآن و حديث و روايت)، و ادله‌ی فلسفی و سياسی هم اضافه کرد. کوشش خواهم کرد در مجال فراخ‌تری درباره‌شان بنويسم.
پ. ن. برای بررسی جنبه‌ی نظری‌تر اين شيوه از مغالطه، این‌جا را ببينيد.
۶

حصر موسوی، مخالف صريح قانون و شريعت است

جان‌های آزاد را به هیچ بندی نمی‌توان بست و هيچ حصر و حبسی اثر ماندگار آن‌ها را محدود نخواهد کرد، اما اين همه نتیجه نمی‌دهد که چشم بر بی‌شرمی و تعدی کسانی که امروز ميرحسین موسوی را محصور کرده‌اند ببندیم. مسأله بسیار ساده است: چيزی به اسم قانون، گويی در این‌جا – و بسيار جاهای ديگر – به تعلیق محض و مطلق در آمده است. گويی اين نظام نمی‌فهمد که حتی خودش هم قوانينی دارد که ملزم به رعایت آن است. نه شريعت اسلام، نه عرف، نه قانون اساسی همین نظام جمهوری اسلامی – همين نظام ولايت‌پذير و ولايت‌خواهد – و نه هیچ قانون مدنی در جهان چنين حرکت شنیعی را بر نمی‌تابد که کسی را بدون هيچ حکم و قضاوتی چنين به حبس و حصر بیندازند. معنای این کار علاوه بر انعکاس بغض و کينه و خشم و نفرت دست‌اندرکاران امور، وقوع رخ‌داد هول‌ناک‌تری است: خشت‌های بنای قانون روز به روز و لحظه به لحظه سست‌تر و لرزان‌تر می‌شود آن هم دقيقاً به دست همان کسانی که ظاهراً مسؤول صیانت از این قانون هستند.

جمله‌ی حيرت‌آور احمد جنتی را ببينید: «سران فتنه را در خانه زندانی و اینترنت و تلفن آنها را قطع کنید». وقتی دبیر شورای نگهبان که بنا به تعریف باید حافظ قانون باشد، چنين بی‌محابا به یاوه‌گویی می‌ايستد و به خاطرش هم عبور نمی‌دهد که آن‌چه می‌گوید با مُرّ همین قانونی که او را به نظارت بر حُسن اجرای آن گمارده‌اند، منافات و مباینت صریح دارد، يعنی فاجعه‌ای مرمت‌ناپذیر رخ داده است. گریبان دريدن و نعره کشيدن و این مباد آن باد سر دادن و تقاضای اعدام کردن از جانب کسانی که این روزها آینده‌ی خود را در خطر می‌بينند، عجيب نيست. حرف است و فریاد. ولی خوش‌آمد يا ناخوشی کسی مترادف و معادل با حکم قانون و حکم شریعت نيست. همین که افراد و گروه‌هايی خارج از قوه‌ی قضا و اختيار قاضی به خود اجازه‌ی حکم صادر کردن و نشاندن خود بر مسند قضاوت می‌دهند، یعنی اين فاجعه بسیار پیش از این رخ داده است.

این حرکتِ شوم به هيچ رو تازه نیست. ريشه‌ی این تعلیقِ فضيحت‌بار قانون را باید در برخوردی دید که با آن فقیه متضلع و آزاده‌ی اينک از حبس خاک رهیده، سال‌ها پيش کردند. اين حصر، تفاوتی با آن حصر ندارد. همان اندازه که آن يکی از قانون و حکم شرع و عرف دور بود، این هم از آداب انسانيت، اخلاق، عدالت و ديانت و مُرّ قانون به دور است. هر چه آن حصر را نتيجه و حاصلی بود، اين يکی را نیز هست. اما اين بی‌مروتی و پليدکاری بی‌شک از نگاه عدالت‌خواهان آزادی‌جو نهان نمی‌ماند. اگر ميرحسین موسوی، که ايستادگی و شجاعت‌اش این روزها پهلو به پهلوی اسطوره می‌زند، «متهم» است (هیچ کس تا به دادگاه نرود و اتهام‌اش ثابت نشود، سزاوار عنوان «مجرم» نمی‌شود – و این را همین قانونِ اساسیِ اینک به تعلیق افتاده می‌گوید)، او را به دادگاهی ببرید تا پيش چشم ملت ایران از اتهام‌اش دفاع کند. آن وقت بايد ديد چه اندازه از افکار عمومی ایرانيان رأی به محکوميت او می‌دهند و قاضی این دادگاه – که امروز دامن هیچ محضر و محکمه‌ای در کشور از آلودگی بيداد و شبهه‌ی ستمگری و به فرموده کار کردن پاک نيست – چگونه او را داوری خواهد کرد.

اين بن‌بست حیرت‌آور چيزی نیست جز عظیم‌ترين شاهد و بینه‌ی مهمل شدن و معلق شدن صريح قانون اين کشور آن هم به دست همان کسانی که مسؤول و متصدی اقامه‌ی قانون هستند. گمان نمی‌کنم هیچ زمانی در تاريخ جمهوری اسلامی وجود داشته باشد که به اندازه‌ی اين روزها، قانون تبدیل به امری مهمل، بی‌‌خاصیت و دست و پاگیر برای حاکمان شده باشد. این همان نکته‌ای است که اسباب و زمينه‌ساز تولد جنبش سبز شد: کسانی که خود مسؤول حفظ و اجرای قانون هستند، پی در پی قانون را نقض می‌کنند. قانون تبدیل به ابزار و بازیچه‌ای برای رسیدن قدرت‌مندان به منافع و مطامع‌شان شده است و از آن به مثابه‌ی بهانه و مستمسکی برای خاموش کردن و در هم شکستن تمام کسانی استفاده می‌شود که از تعطیل و تعليق قانون شکايت می‌کنند و در برابر خفیف و ذليل شدن قانون می‌ايستند.

این خيل به صف ايستاده از قربانيان را تماشا کنید: دین، اخلاق، تقوا، شرع، عرف، قانون اساسی، قانون مدنی، حقوق بشر و از همین جنس بشماريد. اين‌ها دست بر قضا از آن مؤلفه‌هایی نيستند که محل نزاع باشند و بگويیم نظام جمهوری اسلامی «تفسير» دیگر از آن‌ها دارد. اين نظام از همان قانونی سر می‌پيچيد که خود بدان باید ملتزم باشد. کسی، آگاهی، بينايی، جانِ درمندی، قانون‌شناسی هشيار، فقيهی متعهد و شجاع هست که این همه اهمال و این مايه از استبداد و خودرأيی را ببيند و بر آن بخروشد؟ آن‌چه رخ می‌دهد که بسيار پيش از اين رخ داده است، نه تنها خلاف قانون و خلاف شرع بلکه ضد انسانيت نيز هست. کسی آیا به هوش خواهد آمد؟

پ. ن. احتمالاً‌ اگر کسی قانون را خوب نمی‌داند، بهتر است یک بار دیگر قانون اساسی جمهوری اسلامی را خوب بخواند. مزيد يادآوری، این اصول قانون را ببينيد:

اصل ۳۲ قانون اساسی: هیچ‌کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل ۳۹ قانون اساسی: هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.
صفحه ها ... 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد