۱

بدایت کار و ثمره‌ی سلوک

عین‌القضات بارها در نامه‌های‌اش و سایر نوشته‌های‌اش به خواننده یادآوری می‌کند که آن‌چه می‌خواند مطالبی است ارزش‌مند که جای دیگری نمی‌تواند بیابد. خواننده‌ی ناآشنا ممکن است گمان کند این سخنان از سر تکبر یا عجب است. چنین تصوری بسیار از واقعیت فاصله دارد. عین‌القضات در عین جوانی، هر چند شاگردی بزرگانی چون برادران غزالی را کرده است، خود عارفی اهل سلوک و کشف و تأمل است و مواجید معرفتی بلند او نتیجه‌ی سلوک است.
عین‌القضات در آغاز نامه‌ی هشتاد و ششم می‌گوید:
«و به حقیقت دان که آن‌چه تو فهم کنی از مکتوبات من، بر قدر فهم و عقلِ تو بود. و آن‌ را به تحقیق فهم کردن روزگاری دراز می‌باید و سلوکی تمام، چه آن‌ راهِ پانزده سال سلوکِ من است. و باشد که آن‌چه به پانزده سال بر من کشف شد به پنجاه سال بر دیگری کشف نشود، تا گمانی غلط نبری. و تا در میان این أشغالِ بی‌کرانه هستی، فهمِ تو بدان حقایق نرسد». (نامه‌ها؛ بخش ۲؛ ص ۲۰۵)
عین‌القضات، سرّ قدم‌های بلندی را که برداشته است به ما نشان می‌دهد اما هم‌چنان این راه، راهِ آسانی نمی‌نماید و در خلال همین عبارات هشدار می‌دهد که مخاطب او گرفتار مشغولیت‌های بی‌کرانه است که مانع سلوکِ اوست. اما او در همین نامه، پرده از مهم‌ترین و ابتدایی‌ترین مانع سلوک بر می‌دارد:
 
«بدایتِ این سلوک آن است که اول از تقلید مورّث برخیزد و بر تعصبِ کفر و اسلام، ستیزی پیش روی خود آورد (*) که در مذهبِ ما کفر و اسلام یک رنگ است. و این بدایتی است که عمرهای دراز سلوک برند و هیچ کس بدین بدایت نرسد. و چون بدایتِ سالکی فوق النهایات بود، تو چه دانی که نهایتِ او چه بود.» (نامه‌ها؛ بخش ۲؛ ص ۲۰۶)
این‌جا دو نکته‌ی مهم است: یکی این‌که عین‌القضات به مخاطب‌اش توصیه می‌کند که دست از تعصبِ دینی بکشد و معیارش برای فهم حقیقت این نباشد که فلان ملبس به جامه‌ی مسلمانی هست یا نه (و در جاهای دیگر هم آورده است که اختلاف مذهب نمی‌تواند و نباید مانع فهم حقیقت شود). از همین روست که نزدِ او، معیار نه کفر است و نه اسلام بلکه باید پی چیزی بالاتر از این گشت. باقی ماندن بر مذهب به ارث رسیده و تقلیدی از پدر و مادر، راهی را برای رسیدن به حقیقت در اختیار اهل سلوک نمی‌گذارد. از راه تقلید، به تحقیق نمی‌توان رسید.

نکته‌ی دیگر این‌که ساده‌دلان چه بسا گمان کنند بی‌مبالاتی و لاابالی‌گری همان چیزی است که قاضی همدانی در باب یک‌رنگ دانستن کفر و اسلام می‌گوید. بی‌شک – و بدیهی است – که چنین خیالی در خاطر قاضی سخت‌گیر و اهل دردی چون عین‌القضات به دشواری خطور می‌کند. سراسر زندگی او حکایت از پرهیز و ایمان و تقوا دارد، اما چیزی که از این دین‌ورزی بیرون می‌آید درست همان چیزی است که دین‌ورزان متعارف و علمای ظاهری از آن دورند: از دین‌ورزی او تعصب نمی‌زاید. او با دین‌ورزی‌اش هیچ کس را بی‌بهره از حقیقت نمی‌انگارد. گذشته از این، هیچ ملاک و معیاری مانع از این نمی‌شود که ذهنِ او به روی اندیشه‌های تازه بسته بماند. از همین روست که فرق نهادن میان کفر و اسلام نزدِ او (و برتری دادن یکی بر دیگری در مقام معرفت) چیزی نیست جز مانع سلوک. از همین‌جاست که سلوک آغاز می‌شود. بدایت سلوک عرفانی او آن‌جاست که از تقسیم‌بندی‌های زاهدانه و فقیهانه عبور می‌کند و پا بر فرق علت‌ها می‌نهد و همین است که تولدِ تازه‌ی اوست.

همین مضمون کلیدی در بدایت سلوک است که یاریگر قاضی همدانی است در درک‌های باطنی و تأویلی از دین. او پرهیزی و ابایی ندارد از این‌که ظاهریان به واسطه‌ی تعابیر شطح‌آمیز و نامتعارف‌اش از دین، او را کافر هم بنامند. نزدِ او فرقی میان این دو نیست وقتی که ظاهریان بخواهند معیار تشخیص‌اش باشند. درباره‌ی این آراء شاذ او خصوصاً وقتی که به تفسیر باطنی او از نماز، روزه، حج، قیامت و احوال بعد از مرگ برسیم (مثلاً درباره‌ی عذاب قبر و برانگیخته شدن از گور)، بیشتر می‌توان سخن گفت.

(*) تعبیر «ستیز پیش روی خود آوردن»، این‌گونه که من می‌فهمم، یعنی گریبان خویش را گرفتن و با خویش چالش کردن.

۱

نامه‌ی عین‌القضات – ۱: حساسیت به ظلم ولو در حد یک کلمه

مدت‌هاست – بلکه سال‌هاست – در این فکرم که روزی باید پاره‌های مختلف و قطعات پراکنده‌ای را که از نظام اندیشه‌ی عین القضات همدانی در ذهن دارم بنویسم و گرد هم بیاورم. هیچ وقت برای شروع و پیشبردش دیر نیست. تا امروز، بارها از او مطالبی را نقل کرده‌ام (مثلاً این‌جا و این‌جا و این‌جا)و از این پس به شیوه‌ای پی‌گیرتر این کار را خواهم کرد.
لابد پیش‌تر نوشته‌ام که عین‌القضات جوان، عارفی است با ذوقی سرشار و بصیرت‌هایی درخشان در فهم قرآن و شناختِ انسان. بخشی از این دانش او، دانش متعارف است اما بخش بلندتر و مهم‌تر این دانش، ذوقی است و کشفی. این درخشش‌های ذهنی، عقلی، نظری و دینی او مرهون قریحه و ذکاوت او و البته صداقت و صراحت اوست. عین‌القضات نمونه‌‌ی تراز اولی است از زمره‌ی پژوهنده‌گان اهل معرفت که هیچ وقت در نقطه‌ای توقف نکرده و پیوسته – درست تا زمان شهادت‌اش (*) – در کار پیرایش و پالایش اندیشه‌ها و روش خود بوده است. نمونه‌های فراوانی از این دست در آثار او موجود است که درباره‌اش به موقع خواهم نوشت.
 
برای شروع، پیش از این‌که به محورهای کلیدی اندیشه‌ی صوفیانه‌ی او بپردازم، می‌خواهم بخش اجتماعی زندگی او را برجسته کنم و آن را در بستر شرایط زمان خودمان بازخوانی کنم. عین‌القضات مسلمانی عارف است که از عرفان و مسلمانی، تنها به دفتر و دانش و سخنان شیوا و زیبا گفتن و سلوک معرفتی و شخصی در خلوت بسنده نکرده است. او عارفی است به شدت اجتماعی و به قوت می‌گویم که این حضور اجتماعی او تا درجه‌ی زیادی وجهه‌ی سیاسی هم داشته است. سیاسی به چه معنا؟ توضیح می‌دهم. این‌که می‌گویم سیاسی به این معنا نیست که او نظریه‌پرداز سیاست بوده یا سیاست‌مدار. مطلقاً. وجهه‌ی سیاسی زندگی عین‌القضات همدانی، زاییده‌ی حساسیت او به ظلم است. این حساسیت به ظلم، نکته‌ای است که نه تنها در زمان او بلکه در زمان ما نیز به آسانی مردم از آن می‌گریزند یا خود را در برابرش به غفلت می‌زنند. حساسیت به ظلم، یعنی این‌که دیده بر ستم نپوشی و به هیچ شیوه‌ای کوششی در توجیه یا تطهیر ظلم نکنی. چندین نمونه از پاره‌هایی از مکتوبات او را پیش‌تر نقل کرده‌ام که به خوبی حساسیت او را به ستم‌کاری حاکمان عصرش و هم‌‌چنین دین‌-به-دنیافروشی عالمان دینی زمان‌اش را به خوبی نشان می‌دهد.
این‌جا پاره‌ای از نامه‌ی هشتادم او را نقل می‌کنم که ربطی وثیق به مضمون حساسیت با ظلم نزد او دارد:
 
«ای عزیز! شنیدم که تو را به اکراه بر آن می‌دارند که جامه‌ای پوشی که خدا را در آن رضا نبود. آن‌چه خدا گفت مکن، اگر از شرم خلق بکنی سجلی بر خود بکردی که فرمان خلق مقدم است به نزدیک تو به فرمان خدا. روز قیامت که «وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَهِ» (انبیاء: ۴۷) با تو بگویند که قدرِ خدا و رسول – صلعم – به نزدیک تو تا کجا بود و قدرِ خلق تا کجا؟ ای عزیز! منتظر چه کاری؟ لأیّ یوم أجَّلت؟ روشن‌تر از این می‌خواهی که با تو نمایند که تو را ایمان نیست؟ «أَلَا یَظُنُّ أُولَـٰئِکَ أَنَّهُم مَّبْعُوثُونَ»؟ (مطففین: ۴) تو ایمان از کجا آوردی؟ اگر ایمانت بودی او تو را خود راه نمودی، تو را به من حاجت نبودی. «وَمَن یُؤْمِن بِاللَّـهِ یَهْدِ قَلْبَهُ» (تغابن: ۱۱) و «وَإِنَّ اللَّـهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ» (حج: ۵۴) و لیکن ایمان نیست، لیس الدین بالتمنی و لا بالتجلی و لکن من وقر فی القلب فصدّقه العمل… ای عزیز! اگر گویم شب و روز جز به معصیت مشغول نیستی برنجی! چه گویی شب و روز جز این کاری داری که قرب ده هزار هزار دینار هر سال به ظلم به قلمِ خویش قسمت کنی؟ اما اگر مالِ مصالحت است مستحقِ آن نه ترکان‌اند. و هر معصیتی که ترکان بکنند در آن مال و در خرج از آن مال که تو به ظلمِ قلمِ خویش فراهم آورده و بدیشان قسمت کرده‌ای تو در آن هم معاصی شریکی. نشنیدی که مصطفا – صلعم – چه گفت: من أعان ظالماً ولو بشطر کلمه کان شریکاً فی ظلمه. تا به زبان و قلمِ تو تمام نشود هر کسی از صد هزار، تا هزار دینار، از این اموال برنگیرد.
اگر گویی چون من نکنم دیگری بکند، این عذر مقبول نبود، که اگر کسی کاروانی بزند و گوید اگر من این کاروان نزنم، قطاع‌الطریق بر راه هستند که این کار بکنند، این نه عذری بود. و اگر دیگران این کار بکنند او را هیچ بزه نخواهد بود، و چون او کند، او را بدان بگیرند. ای عزیز، مصطفا – صلعم – گفت: من غصب شبراً من أرض غیره طوقهُ الله من سبع ارضین یوم القیامه.
این همه جهان که تو به اقطاع بدهی، اگر مالکی بود معین آن‌ را نه عین غصب بود. و آن را که مالکی معین نیست،‌ مصرفِ آن همه درویشان‌اند، هم از درویشان غصب کرده باشی. تو که مُقدمِ صیرفی مثلاً دخل من بردارد، و تو را معلوم گردد که آن مِلکِ من است و مرا هیچ یاری ندهی، و اکنون دعوی‌گونه می‌کنی – اگر چه دروغ است – که تو را با من جانبی هست، درویشی که در دین و دنیا، تو خود او را به هیچ‌گونه نشناسی، پدید بود که او را چه یاری دهی! و آن از بهر مثالی نوشتم و از سر آزادی، و اگر نه من، ای دوست، این تهاون از بر دارم!
تذکره می‌‌خواهی که نویسم! چه نویسم؟ شاید که بنویسم که نماز چنین کن و روزه چنین دار! تا عُجب‌ات به خود زیادت گردد؟ عجب آن‌جا که هیچ معصیتی نبود این فعل کند، لو لم تذنبوا لخشیت علیکم ما هو اشد من ذلک الا و هو العُجب، جایی که پری آسمان و زمین معصیت بود، عُجب آن‌جا چون شاید که باشد؟ توانستم کرد که بنویسم که: هر روز چندین بار سبحان الله و الحمدلله بگو! تا تو را چندین ثواب باشد. اما از آن می‌ترسم که روزِ قیامت دامن من بگیری و گویی «رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْنًا کَبِیرًا» (احزاب: ۶۷-۶۸)….» (نامه‌ها؛ بخش دوم، صص. ۱۶۵-۱۶۷)
عباراتی که از عین‌القضات نقل کردم بسیار صریح و گزنده است. او به صراحت کسی را که معاونت در ظلم می‌کند ولو در این حد که زیر دست حاکمی ستمگر و امامی ظالم باشد و خود او مستقیماً به کسی ظلم نکند، با چالشی ایمانی مواجه می‌کند: چنین کسی خلق را بر خدای مقدم می‌داند. فرمان خلق را بر فرمان خدا و رسول مقدم می‌داند. مخاطب عین‌القضات به روشنی دوستانی از او هستند که کارگزار حکومتی ظالم‌اند. او این کارگزاران را – ولو نیتی پاک داشته باشند و قصد خیر – در ظلم ظالم شریک می‌داند. کمی که جلوتر می‌آییم او تکلیف‌اش را با آن‌ها از منظر ایمانی هم روشن می‌کند: کثرت نماز و روزه برای چنین افراد و تقید به طاعات چیزی جز عجب نمی‌افزاید و سپس توضیح می‌دهد که اتفاقاً جایی که به پری آسمان و زمین معاصی باشد، فضایی برای عجب نیست! 
دوست عین‌القضات از او طلب تذکره می‌کند. پاسخ او چی‌ست؟ دست از یاری کردن ظلم بکش! و یاری کردن ظلم و ظالم «ولو بشطر کلمه» معاونت ظلم است. حتی یک «کلمه» که بتواند موضع ظلم و ظالم را تقویت کند، ایمان مؤمن را مخدوش می‌کند! در عبارات بالا، می‌توانید به جای «ترکان» هر طایفه‌ای را بگذارید که بر مصدر حکومت‌اند. نکته‌ی تاریخی قصه این است که ترکان، کارگزاران خلفای عباسی بودند. این‌ها مرید و مطیع کسی بودند که تبلیغات و سیاست روز «امیر المؤمنین»اش می‌خواند و او را صاحب ولایت می‌دانست و بنا به تفسیر سیاسی روز «ولایت امر» را (اشاره به آیه‌ی مشهور قرآن در ارجاع با «اولی الامر») در ید او می‌دانست. پیدا کردن ترکان زمانه‌ی ما چندان کار دشواری نیست. این آیه‌ی قرآن که می‌گوید: «وَلَا تَرْکَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ وَمَا لَکُم مِّن دُونِ اللَّـهِ مِنْ أَوْلِیَاءَ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ» (هود: ۱۱۳) از آن آیاتی است که علاوه بر مضامین و معانی سلوکی و باطنی، اشاراتی سیاسی درباره‌ی اخلاق مدنی و اجتماعی مسلمانی هم دارد: میل کردن به سوی ظالمان، نزدیک شدن به آن‌ها، با آن‌ها دوستی کردن، راه دوزخ را بر آدمی هموار می‌کند. تنها کسی که بر مؤمن ولایت دارد، خداست و جز او کسی یاریگر آدمی نخواهد بود. این تقارن بحث ولایت و ظلم، نکته‌ی تأمل‌انگیزی است: میل کردن به ظلم، یعنی خروج از ولایت خدا! یاری کردن ظلم یعنی بیرون رفتن از ولایت خدا. و پذیرفتن ولایت ظالم و کوشش برای تطهیر و توجیه ظلم، همان است که پهلو به پهلوی شرک می‌ساید.

(*) از نگاه من، شهید هر کسی است که در راه آرمان و عقیده‌اش جان‌اش را فدا می‌کند و هستی‌اش را در راه باورش از دست می‌دهد.

پ. ن. ترجمه‌ی آیات نقل شده در متن به ترتیب (ترجمه‌ی خرمشاهی):

۱. و ترازوهاى راست و درست را در روز قیامت در میان نهیم.
۲. آیا اینان نمى‌دانند که برانگیخته خواهند شد.
۳. و هر کس به خداوند ایمان آورد [او] دلش را هدایت کند.
۴. و بى‌گمان خداوند رهنماى مؤمنان به راه راست است‌.
۵. و گویند پروردگارا ما از پیشوایان و بزرگترانمان اطاعت کردیم، آنگاه ما را به گمراهى کشاندند پروردگار را به آنان دوچندان [سهم‌] از عذاب بده و عظیم لعنتشان کن‌.
۶. و به ستم‌پیشگان [مشرک‌] گرایش نیابید که آتش دوزخ به شما خواهد رسید و در برابر خداوند سرورى ندارید، و یارى نیز نخواهید یافت‌.
۲

مانده خاکستر گرمی جایی؟

خیلی چیزها می‌خواستم بنویسم. خاطرم را منصرف می‌کنم به هزار چیز دیگر. اما «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند». با تمام گریه، اما هنوز امید هست و گرما هست و ایمان هست. به احوال روزگار می‌نگرم و با خود زمزمه می‌کنم که:
ازین چشمه منوشید که پر خون جگر گشت
بدین تشنه بگویید که آن آب بقا رفت
 
سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد
بپرسید بپرسید که آن ماه کجا رفت
 
ولی در میان این همه موج تلخی و سیاهی، من هم‌چنان با امید نفس می‌کشم. هم‌چنان زنده‌ام که: «امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش!»
 

(قاصدک؛ محمدرضا شجریان؛ پرویز مشکاتیان و همایون شجریان)
۴

خدایا آه مکش!

رب اغفر لقومی فانهم لایعلمون

خدایا، آه مکش! می‌دانم که چه غصه‌ای داری! همه چیز خوب می‌شود. ما باز دوباره خانه‌های‌ ویران‌مان را می‌سازیم، دوباره سقفی روی سر ما خواهد بود و باز هم تو را میهمان خانه‌های‌مان می‌کنیم! غصه نخور! می‌بینم چه ابری به چشمان‌ات دویده! اشک مریز! دیر نیست روزی که دوباره لبخند بر لبان‌ات باشد! همه چیز تمام می‌شود. آرام‌ باش! هق‌هق‌ات را از آن شانه‌های لرزان‌ات می‌بینم، زاری مکن! این رنج‌ هم سر می‌آید!

خدایا، ناله مکن! می‌دانم که بار اول‌ات نیست. می‌دانم بارها با ما خون گریسته‌ای. مغول‌ها هم که همه چیزمان را به تاراج برده بودند و خانه‌های‌مان را زندان کرده بودند، همین حال را داشتی. یادت هست که هم تو حال‌ات بهتر شد و هم مغولان را درست کردیم؟ یادت هست؟ همان مغول‌ها را خوب کردیم: نه تنها مسلمان‌شان کردیم که صوفی‌شان کردیم! غصه نخور! می‌دانم که خودت هم حتی نمی‌توانی تصور کنی پیش از این‌ها طایفه‌ای این‌جوری بوده باشند! ولی این‌ها هم درست می‌شوند، خوب‌ می‌شوند!

خدایا، بغض نکن! می‌دانم که تو را هم به گروگان برده‌اند. می‌دانم که تو هم محبوس این‌هایی. می‌دانم که حتی از تو هم اعتراف گرفته‌اند که نه تنها هم‌دست شیطان بوده‌ای بلکه از ابتدا خودت شیطان را وارد قصه‌ی ما کردی! می‌دانم که حتی به تو گفتند که فراماسون هستی! می‌دانم که به تو هم تهمت جاسوسی زده‌اند! حتی به خودت گفتند که خودت را انکار کرده‌ای! می‌دانم که حتی تو را هم شکنجه کرده‌اند که اعتراف کنی به همه‌ی شرهایی که در عالم هست و همه‌ی جنایت‌هایی که خودشان کرده‌اند! اما غصه نخور!‌ همه چیز خوب می‌شود، باز هم قفل زندان‌ها را می‌شکنیم. باز هم آزادت می‌کنیم.

خدایا! ما هم مثل تو غم داریم. ما هم مثل تو دل‌شکسته‌ایم. ما هم دست‌مان بسته است. ولی ما هم، درست مثل خودت، ایمان داریم. ما هم، درست مثل خودت، امید داریم. می‌دانیم که تو هم، در آن کنج زندان، اندوه داری، دل می‌سوزانی نه تنها برای ما، بلکه برای همین‌ها که من و تو را به بند کشیده‌اند و به گروگان گرفته‌اند. می‌دانم که در زندان هم دل‌ات برای زندان‌بان می‌سوزد. می‌دانم که حتی غمِ بازجوی‌ات را می‌خوری که شاید نتواند فردا در روی فرزندش نگاه کند و بگوید چه کاره بوده است. ولی غصه نخور، همه چیز خوب می‌شود. همه‌ خوب می‌شویم. اشک‌ها کمتر می‌شود، آه‌ها هم.

خدایا، ابرو گره مکن! پنجه به دیوار نکش! یک‌جایی یاد می‌گیرند که دیگر نباید خون بریزند. یک‌جایی، لابد – حتماً – می‌فهمند که اگر حق با آن‌هاست نباید با شمشیر و خنجر و گلوله حق را با ما و تو بقبولانند. حتماً یک‌جایی می‌فهمند که بهشت را نمی‌شود با بازجویی و اعتراف به کسی هدیه کرد. غصه نخور! خوب می‌شوند. بزرگ می‌شوند. شاید اول مغول بشوند. شاید همه چیزمان را بسوزانند. ولی آخرش شاید صوفی شدند و این ابرها از آسمان ما و تو کنار رفت و هوا صاف شد. شاید بعد از باران، زیر شعاع آفتاب، رنگین کمانی بست و همه فهمیدند که این همه تفاوت و این همه رنگ در کنار هم چقدر زیباست. شاید آن‌وقت فهمیدند که نباید همه‌ی رنگ‌ها را پاک کنند یا روی همه‌ی رنگ‌های دیگر فقط رنگ خودشان را بزنند!

خدایا، گریه نکن! تو گریه می‌کنی و من هم گریه‌ام می‌گیرد! تو اگر بخواهی مدام گریه کنی و ما هم دل به دل تو بدهیم و آه بکشیم و بغض کنیم، پس چه کسی قرار است امید بدهد و ایمان داشته باشد و صبر کند و استقامت داشته باشد؟ خدای صبوری کن! طاقت بیاور! تحمل کن! این شب زیاد دوام نمی‌آورد، لابد خیلی شب درازی نیست. صبر کن! اشک‌ات را نگه دار!

خدایا! بیا بغل‌ات کنیم! بیا در آغوش‌مان. می‌دانم که تو هم نوازش می‌خواهی. بیا مهربانی کنیم با تو. می‌دانم که از بدخواهی و نامهربانی و کینه به ستوه آمده‌ای. ولی هنوز در دل‌های ما جایی برای دوستی و محبت هست. هنوز دوست‌ات داریم. هنوز برای همسایگی با تو دل‌مان می‌لرزد. هنوز هم می‌خواهیم مهمان ما باشی. غصه نخور! همه چیز خوب می‌شود!

خدایا، آه مکش، بغض مکن، ناله مکن، اشک مریز! همه چیز خوب می‌شود!

پ. ن. جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی: مثنوی معنوی؛ روایت موسای قرن بیست و یکم؛ تاریخ نسخه: هر روزی بعد از ۲۲ خرداد ۸۸!

۰

آواز تذرو – برای عزت و هاله سحابی

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشتِ شقایق گشت از این خون
نگر تا این شبِ خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدای خون در آواز تذور است
دلا این یادگارِ خونِ سرو است
 
– این ابیات، ناظر به حالی در آینده است؛ اما این آینده، آینه‌ی حال ما نیز هست: حالی که شبی خونین دارد و خنجرها از دل‌ها گذر می‌کند و خونِ هزار سرو دلاور به خاک می‌ریزد. خونی که هدر نخواهد شد: ای بلبل حزین که تپیدی به خونِ خویش / یادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای تست. شهدای ما، آزادگانِ این سروستان‌اند که نوید رهایی را با پرگشودنِ خویش به بندیان می‌آورند.
 
 

۱

هر که بستاید تو را، دشنام ده!

عظیم‌ترین دشمنِ آدمی، خودِ اوست؛ بزرگ‌ترین تهدیدی که متوجه اوست، از جانبِ درون است نه از برون. در قیاس با آن‌چه که خودِ آدمی می‌تواند بر سرش بیاورد، هیچ دشمنی این اندازه توانا نیست. این نکته‌ی سلوکی چیزی است که به تجربه حاصل می‌شود و البته به تعلیم و در معرض نَفَسِ حکیمان و صاحب‌دلان قرار گرفتن.

این معنا را، حافظ به شیوه‌ای حکیمانه و رندانه تصویر کرده است:
به می‌پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستیدن
حافظ به یک کرشمه، چند کار را برآورده است: میان خود و زاهدان متشرع مرز می‌کشد: آن‌چه اسباب رستگاری است، تشرع نیست. این پوستی است بر مغز گوهر بشریتِ آدمی. آدمی به آسانی گرفتارِ خویشتن‌پرستی و خود-شیفتگی می‌شود و از آن آسان‌تر برای خود-شیفتگی خود توضیح و توجیه پیدا می‌کند: کارِ آدمی، خودآرایی و خویشتن‌فریبی است. آدمی عیوب خود را نمی‌بیند و نمی‌خواهد ببیند و هنگامی هم که عیوب را ببیند، به دشواری آن‌ها را می‌پذیرد مگر این‌که از این بند رهیده باشد: نقشِ خود را بر آب زده باشد و نقشِ خود پرستیدن را خراب کرده باشد.
از همین روست که همو می‌گوید که:
گر خود بتی ببینی، مشغولِ کارِ او شو
هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی
مولوی، معلم‌وار و مشفقانه این ستایش‌دوستی آدمی را آفتی مهلک تشخیص می‌داد:
هر که بستاید تو را، دشنام ده
سود و سرمایه به مفلس وام ده
ایمنی بگذار و جای خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
آدمی هنگام ستایش شنیدن و تأیید دیدن، احساس امنیت می‌کند؛ غریزه به او می‌گوید که از جانب آن‌که او را ستایش می‌کند، خطری متوجه‌اش نخواهد بود (هر چند غریزه در این‌جا هم مآل‌اندیش نیست). آدمی وقتی احساس کند مورد نقد واقع می‌شود و طرف مقابل‌اش (دوست، دشمن، همنشین و همراه) هیچ وقت او را دربست و مطلق مؤید و مصدَّق نمی‌داند، با احتیاط و محافظه‌کاری به او نزدیک می‌شود. همین احتیاط، زمینه‌ساز آفت هم می‌شود: هراس داشتن از منتقد و معترض باعث می‌شود او نتواند خود را از بیرون تماشا کند؛ یا هر چه از خود ببیند، خوبی خواهد بود. درست است که آدمی، خود به لغزش‌ها و خطاهای خود واقف است. اما همیشه خوبی‌ها و فضایلی هم هستند که خود حجاب می‌شوند. یعنی مشکل فقط در این نیست که آدمی عیوب خود را نمی‌تواند ببیند، بلکه لغزش‌گاه خطرناک‌تر آن‌جاست که آدمی در حصار فضیلت‌ها هم گاهی محبوس می‌شود و از فضیلت‌ها رذیلت می‌سازد. علم، اسباب پرواز آدمی است اما چیزی هست که متصل به علم است و اسباب سقوط آدمی هم می‌شود:
به عُجبِ علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی
هنر هم از همین جنس است. هنر فضیلت است:
روندگان طریقت به نیم‌جو نخرند
قبای اطلس آن‌کس که از هنر عاری‌ست
اما هنرمندی هم درجات دارد و هم انواع و آفات. عاشقی خود هنر است:
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیبِ بی‌هنری
بی‌عشقی، بی‌هنری است و عیب است. عاشقی خود هنر است. اما در عاشقی هم حرمان هست و بسیاری از هنرها اسباب حرمان می‌شوند:
عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
حافظ در شریف بودنِ هنرِ عشق تردیدی ندارد؛ اما مراقب است که عاشقی هم طریقی خطرناک است و ممکن است از این طریق هم آدمی به مقصود نرسد.
آدمی اگر از شرِ خویشتن برهد، از عظیم‌ترین دشمنِ خود رهیده است. همین مضمون را سایه به ظرافت و هنرمندی تصویر کرده است:
این حکایت با که گویم؟ دوست با من دشمن است
ماجرا با دوست دارم ورنه دشمن دشمن است
تن درونِ پیرهن مار است اندر آستین
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است
۰

انتخاب از انتخابِ اصفهان!

آواز اصفهان، از متعلقات همایون، یکی از آوازهای بسیار محبوب من است (هر چند اصفهان آن‌قدر به استقلال و به دفعات فراوان اجرا شده است که خود شأنی مستقل از همایون دارد). گزیده‌ای از آوازهای مختلف اصفهان را که بلافاصله از ذهن‌ام عبور کردند کنار هم گذاشتم تا با شما سهیم شوم. همه‌ی قطعات با صدای شجریان هستند. قطعه‌ی آخر تکنوازی تار محمدرضا لطفی است در بیات اصفهان در محفلی خصوصی. آوازهای اصفهان فراوان دیگری هم هستند که بسیاری از آن‌ها هم برای من خاطره‌انگیزند و هم آثاری بی‌نظیرند. خصوصاً در ذهن داشتم که یکی دو آواز اصفهان از بنان را هم به مجموعه بیفزایم که پیدا کردن‌اش الآن برای‌ام کمی دشوار است. مانند همیشه، غزل‌هایی که در این آوازها آمده است – خصوصاً غزل‌های حافظ – همه از غزل‌های محبوب من هستند و مضمون و نکته در همه‌ی این‌ها فراوان است. سودای شرح و تفسیر این غزل‌ها، در مقام حال، بیشتر فضولی است و پرچانگی. مطمئن‌ام شما هم از غزل‌ها لذت خواهید برد. یکی از قطعات، افسانه‌ی شیرین، به همراه صدای زنده‌یاد هایده روی تصنیف اصلی برنامه است. برنامه‌ی جان عشاق و بتِ چین، هر دو شامل تصنیف هم هستند. کل اثر اول، ساخته‌ی پرویز مشکاتیان است؛ دومی هم اجرای گروه پایور است. از ویژگی‌های دیگر دو تا از این قطعات این است که با سه‌تار مرحوم استاد عبادی اجرا شده‌اند. چه بسا این قطعات به کار کسانی که آواز کار می‌کنند و ردیف می‌آموزند هم بیاید. گوش بدهید و لذت ببرید. ترتیب قطعات را چنان‌که خودم دوست داشتم انتخاب کرده‌ام. اگر جور دیگری می‌خواهید قطعات را بشنوید – فارغ از این ترتیب – روی هر قطعه جداگانه کلیک کنید.

۲

زندگی پس از مرگِ سیاسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب

دانشگاه آکسفورد در سال ۲۰۰۹ کتابی را منتشر کرد با عنوان «رهبری دموکراتیکِ منتشر» (Dispersed Democratic Leadership). این کتاب مجموعه‌ی مقالاتی است درباره‌ی روایتی تازه از رهبری دموکراتیک، ریشه‌ها، دینامیک‌ها و پیامدهای آن. این کتاب اساساً کتابی است در زمینه‌ی پژوهش‌های مربوط به رهبری که زمینه‌ای است بکر و بسیار غنی برای کسانی که در حوزه‌ی مطالعات سیاسی کار می‌کنند. مقاله‌ی پانزدهم این کتاب را جان کین، استاد راهنمای رساله‌ی دکتری من، نوشته است. جان کین در این مقاله به بررسی سرنوشت رهبران سیاسی پس از پایان دوره‌ی تصدی منصب‌شان می‌پردازد. این مقاله خصوصاً در روزهایی که در آن هستیم مقاله‌ای است خواندنی و درس‌آموز که چگونه رهبران سیاسی بعد از این‌که دوره‌ی رهبری قانونی‌شان سر می‌آید هم‌چنان در فضای ذهنی رهبری سیاسی به سر می‌برند. من این مقاله را در ابتدای سال ۲۰۰۹ یعنی پیش از این‌که کتاب رسماً وارد بازار شود ترجمه کرده بودم و امید داشتم در مجله‌/روزنامه‌ای در ایران به دست چاپ بسپارم‌اش که دیدیم آن‌چه را که دیدیم و همه وارد فضایی شدیم که دغدغه‌ها به سمت و سوی دیگری چرخید.
ترجمه‌ی فارسی این مقاله را اکنون در وبلاگ‌ام منتشر می‌کنم و گمان می‌کنم خواندن این مقاله برای فهم وضعیت سیاسی موجود در ایران و جهان مهم است و نکاتِ درخورِ تأملی در خود دارد. ترجمه‌ی این مقاله را احمد هاشمی با صبر و دقت ویرایش کرده است، اما هم‌چنان اگر نارسایی یا خطا و لغزشی در آن هست، یکسره متوجه من است. ترجمه‌ی کامل فصل پانزدهم کتاب فوق را در زیر می‌خوانید. یادداشت‌های متن را هم برای پرهیز از طولانی شدن نیاورده‌ام اما می‌توانید به اصل کتاب مراجعه کنید و پانوشت‌های آن را ببینید.

ادامه‌ی مطلب…

۰

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

سخن گفتن پیوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفه‌ی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدمیان، زیاد اهل سخن گفتن و شاید هم به عبارتی «هیاهو» نیستند. بعضی هم وقت سخن گفتن، فاش سخن می‌گویند. هیچ پرده‌ی پنهانی در سخن‌شان نیست. برای فهم مطویات سخن‌شان نیازی به کلید نیست؛ تأویل لازم نیست، مستقیماً می‌توان معانی را به صرافت دریافت. همه این چنین نیستند. بعضی ناچارند برای سخن گفتن، هزار ملاحظه را در کار کنند. این لزوماً معنای‌اش این نیست که خودشان آزاد نیستند برای سخن گفتن. گاهی تجربه و زمانه معلمِ آدمی می‌شود تا همه جا هر چیزی را نگوید یا اگر هم می‌گوید چنان بگوید که اهل اشارت نکته را دریابند و نامحرمان و بیگانگان، تهی‌دست و محروم بمانند. دزدان و رهزنان در سرای سخن هم هستند. این‌ها فقط کارشان سرقت سخن نیست؛ بسیاری از این طایفه، آزادی می‌دزدند و راهِ آدمیت می‌زنند. آدمیت، با سخن نسبت دارد. هر رخنه‌ای که در حصنِ حصینِ آدمی بیفتد، از راهِ سخن می‌افتد. کسی را با خاموشان کاری نیست هم‌چنان که زندگان را با مردگان کاری نیست.
این قصه‌ی من و این وبلاگ هم هست. آن‌چه این‌جا پدیدار می‌شود، گاهی فاش است و عریان. گاهی در پرده است و مستتر در لابه‌لای صد عبارت دیگر. اما آدمی دیگر به چه زبانی باید بگوید که از بیداد بیزار است؟ آدمی چگونه و به چه بیان‌های دیگری باید فریاد بزند که تن به ستم، به ریا، به دین‌فروشی و به دروغ نمی‌دهد؟ گرفتیم که دو روزی تازیانه بر گرده‌ی بیداد نکشیدی – که همیشه هم لازم نیست من و شما هر روز پنجه در پنجه‌ی ستم بیندازیم – اما با لب فروبستن من و ما، سخن نمی‌میرد. آدمیت هم‌چنان زنده است و این شلعه بی‌وقفه زبانه می‌کشد!
قصه‌ی عشق هم از همین قبیل است. ساده‌دلان گمان می‌کنند که عاشقان از همه‌ی احوالِ جهان فارغ‌اند، غافل از آن‌که عاشق، کانون درد است. آن‌که یک بار با درد آشنا شود، بعید است چشم به روی دردِ آدمی ببندد. اصلاً درس عاشقی برای همین است که آدم‌تر شوی. آدم‌تر که شدی، حساس‌تر می‌شوی به هر ماجرایی که آدمیتِ آدمی را لکه‌دار و خدشه‌دار کند. عشق، نسبتی با شرافت و نجابت هم دارد. از همین روست که عاشق چه بسا زودتر از دیگران می‌فهمد که کجا و چگونه دامن شرف و نجابت آدمی به ذلتِ تسلیم در برابر بیداد آلوده می‌شود. پس عجیب نیست وقتی که خواجه‌ی شیراز می‌گوید:
نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمی‌بینم
ناگهان این نکته پررنگ‌تر می‌شود که عاشقی زمین و زمینه‌ای است برای این‌که دست رد بزنی به سینه‌ی دروغ. این درد، پیوند دارد با وجودِ آدمی:
آن‌که به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازارِ این بی‌هیچ‌دردان

بیهوده نیست پس، اگر نمی‌شود لب فروبست:
منِ رمیده‌دل آن به که در سماع نیایم
که گر ز پای در آیم به در برند به دوشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم!

۲

بر آستانِ جانان…

ملت ایران و موسیقی و فرهنگ‌اش سخت وام‌دار مشکاتیان – و شجریان – است. آن‌چه که این دو از خزینه‌ی گران‌بار فرهنگ و ادب ما بیرون کشیده‌اند و در یاد و حافظه‌ی ناخودآگاه و آگاه ما نشانده‌اند، مسیر حرکتِ ملت ما را در طول تاریخ ترسیم می‌کند. انتخاب اشعار و آهنگ‌ها هیچ وقت برکنار از امواج زمانه نبوده‌اند. یک نمونه‌ی درخشان‌اش آلبوم تاریخی «بیداد» است. نمونه‌ی دیگرش، «آستانِ جانان» است. 
 
سنتورنوازی بی‌مانند مشکاتیان به همراه تنبک ناصر فرهنگ‌فر و آواز بهشتی شجریان، اثری آفریده است که هم‌چنان در خاطره‌ی نسل من باقی است و باقی خواهد ماند.
 
این خاطر حزین که شعرِ تر هم آن را بر نمی‌انگیزاند، قصه‌ی آن روز و امروز ماست. نه در زمانِ آفرینش این اثر و نه در زمانه‌ی ما، کم نیستند کسانی که رموز این «کلکِ خیال‌انگیز» را فهم نمی‌کنند. از همان زمان هم این نوید باقی بوده است که:
غمناک نباید بود از طعن حسودِ ای دل
شاید که چو وابینی، خیر تو در این باشد
 
آن دوره هم، دوره‌ای بوده است که در آن سینه‌ها مالامال درد بود و مرهمی بر زخم‌های هنرشناسان کمتر یافت می‌شد و سخن حکیمانه و دردمندانه‌ی حافظ هم‌چنان که آن روز طنین داشت، امروز هم طنین دارد و چه بسا که مهیب‌تر هم به گوش می‌آید که:
آدمی در عالمِ خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
 
اما قصه هم‌چنان بر همان مدار پیشین می‌گردد که:
اهلِ کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید، جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی
 
دردِ آزادی هم از همین جنس است. به آسانی و آسایش درمان نمی‌شود. راهِ آزادی و خواستن عدالت هم به خامی و بی‌غمی پیمودنی نیست. این تلاش و تمنای آدمی، در آیینه‌ی وجود او و فراز و فرود احوال درونی او به روشنی متجلی است. جهان به شتاب از کنار ما می‌گذرد. زمان نمی‌آساید. تیزروتر از پای لنگِ آدمیان و چشمِ کوته‌بین آن‌هاست:
چشمِ آسایش که دارد از سپهرِ تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
 
همین آدمی است که گاهی در میدان مبارزه، از پای می‌افتد و رنجور می‌شود:
کشتی باده بیاور که مرا بی‌ رخِ دوست
گشته هر گوشه‌ی چشم از غمِ دل دریایی
 
پیش‌تر نوشته‌ام که چگونه بازی زمانه، هنرمند را وا می‌دارد که به جای «آیینه‌ی شاهی» تعبیر «آیینه‌ی صافی» را بنشاند، حتی اگر کسی نکته‌ی ظریف و طعنه‌آمیز این تصرف در شعر خواجه‌ی شیراز را در نیابد!
 
این قصه‌ها را نوشتم که یک بار دیگر تکرار کنم که هنرمند ما چگونه پا به پای زمانه و مردمِ خود گام برداشت تا نغمه‌سرای رنج‌ها و امیدها، شادی‌ها و اندوه‌ها و ترانه‌سرای حماسه‌های آن‌ها باشد و از آن‌ها جدا نباشد. و از خاطر نمی‌بریم که بدسگالان و کژبینان، چگونه بر جوانمردی آغالیدند که پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و دلیرانه بانگ برآورد که او همان صدای «خس و خاشاک» است تا نامردمان و مزوران الحان او را برای نیرنگ و سالوس‌شان مصادره نکنند. موسیقی ما، تاریخ ماست. ملت ما توانگرتر از آن است که به زخم‌های بیداد و نادانی از پای در آید. ما می‌مانیم و جهل و تاریکی رفتنی است.

صفحه ها ... 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد