۰

آدمی‌زاد و درد بی‌درمان

مدت‌‌هاست فکر می‌کنم آدمی‌زاده میان دو توصیف حافظ سرگردان و گرفتار است. دو نکته است که هستی آدمی را تعریف می‌کند. و این دو نکته لزوماً با درک متعارف دین‌داران سازگار نمی‌افتد. در واقع این دو نکته ولو با برداشت خاصی با دین‌ورزی هماهنگ باشد، رخنه در شناخت عموم دین‌داران می‌اندازد. نخستین نکته، نقصان عالم و آدم است:
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
این نکته را به تعبیر دیگری حافظ در آن بیت رندانه آورده است که: پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت. و همین بیت دین‌داران را به چه رنجی انداخته است. تمام اضطراب‌شان از این جهت بوده که خواسته‌اند حافظ را در ترازوی دین‌داری خودشان بنشانند مبادا در تصور حکمت‌آمیز بودن و بی‌خلل بودن عالم و آدم خللی وارد شود. این سخن حافظ را قبل و بعد از او بسیار کسان از میان دین‌داران و دین‌گریزان گفته‌اند: جهان، جهان محدودیت و نقصان است با هر چه در آن هست. دست بر قضا این محدودیت و نقصان همه کس و همه چیز را در بر می‌گیرد حتی تمام آن چیزهایی که جنبه‌ی قدسیت و خالی از خلل بودن به آن می‌دهند یعنی پیامبران و امامان و متون به اصطلاح «مقدس». تمام این‌ها زمینی‌اند به این معنا که ناگزیر ساکن زمین‌اند و زمین مقید به جهات و قیودی است که تا زمانی که این کهکشان برپاست از بند آن نمی‌توان گریخت. این نکته را اگر کسی نه تنها درک کند بلکه بپذیرد و درونی کند، از بسیاری از پرسش‌های گزنده و چراهای عافیت‌سوز می‌رهد: کمالی نیست؛ مجو!

آن نکته‌ی دیگر در این بیت درخشان حافظ است (که ابیات مشابه بسیاری دارد):
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند
فناپذیری آدمی آن هم درست در کنار بقای دهر و پایان‌ناپذیری آن، نقیضه‌ی عظیم هستی است. بدیهی است چون همگان مرگ را می‌شناسند و با تلخی و درشتی آن خوب آشنا هستند. ولی از این سست‌بنیادی عالم اندک کسانی درس حکمت‌آموز می‌گیرند: که وقتی جهان و زیست آدمی این‌ اندازه کوتاه است، نخست باید شاد بود و شادی کرد (دقت کنید که از همین مشاهده «باید»ها هم آغاز می‌شوند یعنی جنبه‌ی هنجاری هم دارد). و به همین اعتبار، مهم‌ترین ارزش این است که آزار به کسی نرسانی (مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن). این‌ها را دین هم به آدمی می‌گوید، بسته به این‌که سرمشق دین‌داری‌ات که باشد. وقتی بدانی که مرگ ناگزیر است و وقتی دیگر نباشی، «با هفت‌هزارسالگان سربه‌سری»، دل به هیچ چیز دنیا نمی‌بندی. غوطه‌ور می‌شوی در لحظه و طرب می‌کنی. طرب از این‌که می‌دانی ناگزیر جاودان نخواهی بود و این شادی و این غم نمی‌‌پاید. نه شادی و نه غم، هیچ‌کدام نمی‌پاید. این ناپایستگی هم در سطح کلان است و هم در مراتب خردتر. یعنی از روابط متلاطم آدمیان بگیرید تا دگرگونی‌ها و تغییراتی در مقیاس کلان.
از این دو نکته، عجالتاً می‌توان نتایجی را هم مد نظر داشت. نخستین نکته این‌که آدمی‌زاده به ویژه در زمانه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم نیازمند «عدلی نو و عقلی نو» است. فهم‌اش از خودش و خدا و عالم باید دگرگون شود وگرنه محکوم به شکست و زوال است. نکته‌ی دوم این است که درست در دل همین دگرگونی‌های عالم، در میانه‌ی همین ویرانی‌ها، آدمی‌زاده باز می‌روید و می‌بالد. فقط اگر به همان زیست‌بوم تاریخی‌مان – یعنی منطقه‌ی خاورمیانه‌ی فعلی – اگر نگاه کنیم، طی قرن‌ها ویرانی پس از ویرانی آمده است و باز هم روییدن داشته‌ایم. خود حافظ مصداق یکی از بهترین و درخشان‌ترین رویش‌های تاریخی است. و این رویش و درخشان ارزان به دست نیامده است. در این کشمکش بیداد، «آسمان و زمین با من و تو هم‌درد است». ولی: دردا و دریغا که در این بازی خونین | بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است. و درد همین‌جاست که این‌ها ناگزیر رخ می‌دهد. ناگزیر چه جان‌های عزیزی که به باد می‌روند. سوریه تازه‌ترین داغ این سلسله است: آدمیان مثل برگ خزان به خاک می‌ریزند و چه آرزوها که به باد می‌رود.

اما آن دو نکته‌ی حافظانه هم‌چنان بر تارک تاریخ فهم بشر می‌درخشد: ۱) عالم و آدم کامل و بی‌عیب نیستند و نخواهند شد؛ و ۲) همه محکوم به فناییم. نه ما خواهیم ماند نه دشمنان‌مان. در این بازی عظیم کیهانی، دوست و دشمن به یک اندازه به خاک می‌افتند و لگدمال چرخ می‌شوند. اگر عدالتی باشد، در همین است که همگی یکسان قربانی این گردش هستیم. و باز هم انسان این قابلیت را دارد که فکر کند: در جهان هر کسی عزیز کسی است. و تنها غم و رنج من و شما از فراق و نیستی بر جان من و شما سنگینی نمی‌کند؛ حتی آن‌ها که ستم ورزیده‌اند و می‌ورزند عاقبت به این دام می‌افتند. و این رنج را بر هیچ آدمی نباید پسندید. و همین درد بی‌درمان است – همین که در تیره‌ترین و هول‌ناک‌ترین مغاک هستی که آدمی به سنگدلی فرومی‌غلتد ناگزیر گریبان خودت را بگیری و نهیب بزنی به خود که انسان باش! انسان بودن کار دشواری است؛ از خدا بودن هم سخت‌تر است.

۱

شکاریم یکسر همه پیش مرگ…

مرگ، بیداد عادلانه‌ای است. این تعبیر دیگری از همین نیم‌مصرع است که: شکاریم یکسر همه پیش مرگ. و آدمی‌زاده در طول تاریخ‌اش به مرگ عینیت و شخصیت داده است. مرگ هویت دارد. موجود شده است. انسان‌وار شده است. اما همه می‌دانند که «مرگ» چیزی نیست جز مفهومی مجرد و انتزاعی که بازتاب و مابه‌ازای انضمامی و عینی‌اش روی زمین چیزهای مختلفی می‌شود. مرگ هیچ کسی، هیچ کسی حتی شقی‌ترین و فرومایه‌ترین آدمی‌زاد زمین، بی‌اهمیت و حقیر نیست. «در جهان هر کسی عزیز کسی است»، آری. اما مهابت و تلخی مرگ جای دیگری معنا پیدا می‌کند. گویی مرگ در تقابل با زندگی نیست. گویی مرگ، دیگری و قطب مخالف آدمی است. این آدمی است که با حیات و زیستن و بقا معنا پیدا می‌کند و مرگ است که درست نقطه‌ی مقابل اوست. مرگ است که او را می‌شکند. مرگ است که درست به همین وصف شکستن آدمی، همین سنگی که در میانه‌ی آبگینه‌ی حیات او پیوسته و به تکرار فرود می‌آید، آدمی را آدمی می‌کند.

این مرگ است که آینه‌ی آدمی است. و همین است که هم رازآمیز است و هم تلخ و هولناک. آدمی که جان حیات است و زیستن با او و نام او گره خورده است با خویش روبرو می‌شود و در آینه خویشتن را می‌بیند به شکل و هیأتی دیگر: در کسوت مرگ! آن سوی عارفانه‌ی قصه را، مثلاً، مولوی وصف کرده که:
این همه غمها که اندر سینه‌هاست
از بخار و گرد باد و بود ماست
این غمان بیخ‌کن چون داس ماست
این چنین شد و آنچنان وسواس ماست
دان که هر رنجی ز مردن پاره‌ایست
جزو مرگ از خود بران گر چاره‌ایست
چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت
دان که کلش بر سرت خواهند ریخت
جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا
دان که شیرین می‌کند کل را خدا
دردها از مرگ می‌آید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول
هر که شیرین می‌زید او تلخ مرد
هر که او تن را پرستد جان نبرد
گوسفندان را ز صحرا می‌کشند
آنک فربه‌تر مر آن را می‌کشند

مولوی مرگ خرد و کلان، مرگ جزوی و کلی، را پیش چشم آدمی می‌نهد: هر غمی و رنجی و دردی، مرگ است؛ مرگ جزوی است و پیام‌آور مرگی کلی و کلان‌تر است که در راه است. پس می‌گوید که: مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست. به باقی روایت او کاری ندارم که مرگ برای چه کسی شیرین است و برای چه کسی تلخ. این حکایت آن‌جهانی است و اهل سلوک آخرت. مرگ حکایتی هستی‌شناسانه دارد. این هستی‌شناسی مشترک آدمیان است. و گرنه میان مرگ مریم میرزاخانی و قتل آتنا اصلانی یا مرگ عباس کیارستمی و حتی، حتی، مرگ معمر قذافی و صدام حسین چه تفاوتی هست؟ منبریان و روایان تداوم صورت‌های مختلف حیات و قدرت در جهان، به هر یک از این مرگ‌ها رنگی می‌زنند. یکی خوب می‌شود و دیگری بد. یکی شیرین و دیگری تلخ. اما حقیقت این است که مرگ قذافی به همان اندازه شکست آدمی است که قتل آتنا اصلانی. مرگ عباس کیارستمی به همان اندازه خفت و فروشکستن آدمی است که قتل ستار بهشتی یا سهراب اعرابی. جست‌وجو در پی قاتل یا مسبب کار سختی نیست. مسبب جایی آدمی‌زاده‌ی بیماری است و جایی دستگاه امنیتی و نظامی این یا آن حکومت. جایی سرطان است و جایی سکته‌ی مغزی و قلبی. اما آدمی از زندگی می‌میرد. آدمی از هستی است که قدم به راه محتوم نیستی می‌نهد. بی یا با هر یکی از این اسباب این راه را می‌پیماید. مرگ به همان اندازه که حسین بن علی را در می‌یابد، یزید بن معاویه را نیز فرامی‌گیرد. و این همان وجه تلخ زیستن آدمی است.

این که عین‌القضات حدیث پیامبر را نقل می‌کند که: اکثروا ذکر هادم اللذات فوالذی نفس محمد بیده لو تعلمون ما اعلم لبکیتم کثیرا و لضحکتم قلیلا، مقدمه‌ی این توصیه است که هر روز در گوشه‌ای نشین و می‌گو: مرگ! مرگ! و چه فاصله‌ی عمیقی است میان آن خودآگاهی که آدمی ذکر «مرگ» می‌گوید و گویی پیوسته مقابل آینه‌ای می‌نشیند و آن حقارت نگاه آدمی که مخاطب و آماج مرگ‌خواهی و مرگ‌اندیشی‌اش دیگری است. اما ما خویشتن را برای مرگ فربه می‌کنیم. لحظه به لحظه. ساعت به ساعت. روز به روز. مسافری را دیده‌اید آیا که از تصور رسیدن به مقصدش ناشاد و ناراضی باشد؟ و خانه‌ی آدمی و وطن او کجاست؟ مبدأش کجاست و مقصدش کجا؟

۰

طفل جان از شیر شیطان باز کن (۱)

این رمضانیه‌ی نخست امسال تأخیر شد. سفر مانع بود. روزهای سفر اما این خیال از ذهنم دور نمی‌شد که چگونه برای عده‌ای نخوردن و نیاشامیدن تجسم رمضان شده است حال آن‌که نخوردن و نیاشامیدن و روزه‌ی رمضان تنها تقارن تصادفی دارند. چنان‌که روزه‌ی مریم مادر عیسی نسبتی با نخوردن و نیاشامیدن نداشت که گفت: انی نذرت للرحمان صوما.

در مناجاتیه‌ی رمضان مثنوی نیز ابیاتی آمده است که جماعت دین‌دار اهل ظاهر و باطن را یکسان خوش می‌آید:
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
آن‌چه که برای طفل جان آدمی شیر شیطان می‌شود، همین لقمه‌ی نان و جرعه‌ی آب نیست. آن‌چه که لقمه‌ی نان و جرعه‌ی آب را شیطانی می‌کند هواست: ارأیت من اتخذ الهه هواه. این سخن را سنایی هم چنین آورده که:
هر چه بینی جز هوا آن دین بود در جان نشان
هر چه بینی جز خدا آن بت بود در هم شکن
و این «هر چه» قید اطلاق دارد. حکایتی است مثل «انما»ی زبان عربی. این هر چه، یعنی تعلق غیریت به خوردن یا نخوردن نیست؛ این نسبت غیریت را جنس و کیفیت خوردن یا نخوردن روشن می‌کند. به آن بیت اگر برگردیم، طفل جان از شیر شیطان گرفتن مقدمه‌ی شریک کردن اوست با فرشتگان. این وصف در قرآن آمده است. نخست: هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ تَنَزَّلُ عَلَىٰ کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ (۲۶:۲۲۱-۲۲۲). دروغ‌گویی آدمی را همنشین شیطان می‌کند. این افک و اثم یا افکِ اثم مقدمه‌ی معاشرت با شیطان است. فرشتگان نیز با همین نسبت توصیف شده‌اند: إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ (۴۱:۳۰). این کسانی که می‌گویند پروردگار ما اوست، یعنی اهل توحیدند. یعنی از دروغ و سر فرود آوردن به اطاعت طاغوت و آن‌ها که خود را جای خدا می‌نشانند امتناع می‌کنند. و اهل استقامت‌اند. نه فقط استقامت به معنای متعارفی که در زبان فارسی می‌فهمیم که: بر سخن و موضع خویش ایستادگی کردن. بلکه استقامت به معنای راستی. این راستی و دروغ میزان و ترازوی غلتیدن به سوی شیطان یا فرشته است. در مثنوی بلافاصله پس از همان بیت مولوی می‌گوید:
تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای
دان که با دیو لعین همشیره‌ای
این تاریکی زاییده‌ی همنشینی با شیطان است و آن نیز فرزند افک و اثم. این همان دزدی است که در داستان مثنوی نیم‌شبان شمع وجود ما را می‌‌کشد. رمضان‌تان خجسته و باد و خالی از دروغ. سحری و افطارتان ملازم صدق و راستی.

در این نخستین وجیزه‌ی رمضانی، یاد می‌کنم از میر دلاور ما، میرحسین موسوی، که بی هیچ خوف و حزنی بر سخن حق ایستادگی کرد و صدق ورزید و به این عمل و صفت دروغ شیاطین را پرده از رخسار برانداخت.

۰

بادکاران و خورشیدکاران

استراتژی اصول‌گرایان در انتخاباتی که گذشت دست کم دو پایه‌ی مهم داشت: معیشت و ایمان. اولی در وعده‌های مستمر و پرحجم برای ادامه‌ی یارانه‌بخشی به سبک احمدی‌نژاد بود. دومی مایه گذاشتن از ایمان و اعتقاد مردم بود با تبلیغات پردامنه علیه سند ۲۰۳۰. در پی‌گیری هر دو مورد،‌ اصول‌گرایان با دروغ آغاز کردند و راه‌شان را با بهتان و افترا ادامه دادند. امیدشان این بود که این دروغ در بازار انتخابات به فروش برود. این سیاست ناکام ماند.

در زمین معیشت، جهانگیری توخالی بودن وعده‌های گزاف را نشان داد و هاشمی طبا اشکال عملی‌اش را نشان داد. خلاصه‌ی توضیح این دو این بود که: مبلغی زیر عنوان یارانه به جیب مردم می‌ریزند و مبلغی بسیار کلان‌تر از جیب دیگرشان با دامن زدن به تورم و گرانی در حامل‌های انرژی و موارد دیگر از جیب مردم برداشت می‌شد. تمامی راهبرد هم متکی بر استمرار تحریم بود (به همین دلیل بود که تحریم را فرصت می‌دانستند). این سیاست معیشت‌مدارانه‌ی ظاهراً کریمانه بر استیصال و خشم مردمی نومید و محروم سرمایه‌گذاری کرده بود که استیصا‌ل‌شان محصول سیاست بی‌خردانه‌ی هشت سال دولت محمود احمدی‌نژاد بود. بخش مهمی از رأی کسب‌شده‌ی رییسی هم مدیون همین بازی بود. به تعبیر دیگر، این بخش از رأی مکتسب اصول‌گرایان، اصالتی نداشت: رأیی بود از سر استیصال.

در ساحت ایمان، پیشتاز صف اول این متولی آستانه بود که ظاهراً از او توقع می‌رفت نسبت به ایمان مردم حساسیت بیشتری داشته باشد که نه تنها آشکار شد هیچ حساسیتی ندارد بلکه هم‌چنان پس از شکست از امام رضا سپر ساخته است و رقبا و حریفان را به سیلی امام رضا تهدید می‌کند. اما زمین بازی با ایمان مردم یک نشان بلیغ داشت: سند ۲۰۳۰. این ابزار و اهرم تا آخرین لحظه‌های رقابت انتخاباتی مبنای حمله‌ی اصول‌گرایان بود. این یکی هم چون برگ معیشت، خشت بر خشت با ملات دروغ بنا شده بود.

نظامی بیتی دارد که وصف عیسی بن مریم است:
سایه‌ی خورشیدسواران طلب
رنج خود و راحت یاران طلب
طایفه‌ی اصول‌گرا اما نه خورشیدسوار بودند و نه آفتاب‌کار. باد کاشتند و طوفان درو کردند؛ طوفانی که خیمه‌ی دروغ را در آزمون رأی مردم از بیخ بر کند. اینان رنج خود و راحت مردم نمی‌طلبیدند. بر استیصال و محرومیت مردم تکیه می‌کردند و با وعده‌های تحقق‌ناپذیری که همان روزها صدای رییس مجلس را هم در آورد، رأی مردمی محروم را می‌خواستند (به نام رأی حلال اما با ابزار دروغ). راحت یاران برای آن‌ها راحتی وعده‌ی یارانه بود.

آن سوی دیگر – که به گمان من فقط تجلی و بروزش را در حسن روحانی دیده بود و روحانی قطره‌ای بود از دریای مطالبه‌ای که شمار کثیری از مردم داشتند – بادی در میان نبود (وعید و تهدید سیل و سونامی و طوفانی هم نبود). آن‌چه بود آفتاب امید بود. همان بود که وعده‌ی سرآمدن زمستان را می‌داد.

اما اصول‌گرایان یک پایه‌ی رأی (کمابیش) ثابت داشتند که حدود ۵ میلیون رأی می‌شد (همان که رهبر کشور در پاسخ به سعید جلیلی آن را جوهره می‌خواند). به این ۵ میلیون رأی می‌شد با وعده‌ی نان و ایمان سبد دیگری از رأی را هم افزود و به گمان من این هم بخش دیگری از رأی رییسی بود. اما این سبد رأی عاریتی بود و هست. استدلال‌اش را جهانگیری و هاشمی طبا و علی لاریجانی بیان کرده بودند. اما آدمیان هنگام استیصال و خشم و محرومیت گوش‌شان بدهکار استدلال و خردمندی نیست. شکم بی‌نان ایمان و خردش در معرض تاراج کفر و دروغ است (این ترجمه‌ی حدیث رسو‌ل‌الله است؛ محض تذکر برای اصول‌گرایانی که شاید بخواهند دنبال خدشه کردن در این بروند). با نتیجه‌ای که امسال دیدیم، اصول‌گرایان اگر بخواهند به فکر بازسازی خودشان بیفتند بهتر است دست از لجاجت بردارند و سودای سرمایه‌گذاری روی استیصال مردم را با خردمندی بها دادن به امید آدمیان جایگزین کنند. صدق و راستی دشواری دارد ولی برکت هم دارد. شاهدش آن میر دلاور محصور است که یکایک گفته‌ها و پیش‌بینی‌های‌اش اکنون مثل آفتاب بر فرق فلک می‌درخشد. «قُلِ اللَّـهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ».

۰

تو خود حجاب خودی…

از یک مشاهده‌ی شخصی شروع کنم تا نکته‌ای را بگویم در حاشیه‌ی انتخابات. امروز در صف ر‌أی‌گیری در کنسولگری ایران زنانی بودند باحجاب و بی‌حجاب. عده‌ای بدون حجاب وارد کنسولگری می‌شدند. رأی می‌دادند. کسی هم مانع‌شان نمی‌شود و «تذکر»ی هم به کسی داده نمی‌شد؛ حرمت می‌دیدند و می‌رفتند پی زندگی‌شان. عده‌ای هم بودند که از همان ابتدا محجبه بودند و باقی می‌ماندند. عده‌ای هم پیش از ورود روسری یا شال به سر می‌کردند.

چیزی که نامفهوم است برای من این است که زن یا مردی عنان اختیار از کف بدهد و به خاطر عقایدش یا به خاطر ستمی که جمهوری اسلامی در تحمیل حجاب بر عموم زنان کرده است بخواهد بر آن زنانی که حجابی به سر کرده‌اند بشورد و نسبت‌هایی به آن‌ها بدهد از همان نسبت‌هایی که برای همه‌ی ما آشنا هستند.

نزد من، حجاب و پوشش به اصطلاح «اسلامی»، که تاریخ دارد و سیر تحول‌اش پیچیده‌تر از چیزی است که عموماً تصور می‌شود (و ریشه‌هایی «غیر اسلامی» دارد از جمله در ایران زمان ساسانیان؛ آن‌ها که تحقیق تاریخی برای‌شان مهم است حتما کتاب‌های لیلا احمد و فاطمه مرنیسی را خوانده‌اند)، نه از مقومات دین است و نه لازمه و ضروری مسلمانی. پوشش زن – یا مرد – انتخاب و اختیار اوست. نوع پوشش نه لزوماً کسی را عفیف می‌کند نه اخلاقی (یا عکس آن). در عین حفظ احترام به همه‌ی کسانی که – از زن یا مرد – فکر می‌کنند «حجاب»‌یا بخشی از ایمان است یا ضامن اخلاقی بودن‌شان، من چنین فکر نمی‌کنم. حجاب عنصر و مؤلفه‌ای هویتی است و بس.

نکته‌ی بعد این است که همین «حجاب» در طول چهار دهه عمر جمهوری اسلامی چنان دستخوش دگردیسی حتی در میان همان‌ها که آن را عنصری هویتی یا حتی ایمانی و اعتقادی می‌دانند شده، که اگر کسی ۴۰ سال پیش در ابتدای انقلاب به خواب رفته باشد و امروز از خواب برخاسته باشد، بی‌شک از هول و هراس سکته خواهد کرد! و این فقط قصه‌ی حجاب نیست. بسا چیزهای دیگر عوض شده است در این چهار دهه. تغییر یکشبه اتفاق نمی‌افتد. احقاق حق از جمله احقاق حقوق زنان – چه حق انتخاب پوشش باشد چه سایر حقوق – نیز وضع یکسانی دارد. ولی می‌شود سرعت احقاق حقوق را بیشتر کرد. گمان من این است که در وضع فعلی ایران استفاده کردن از روزنه‌ی صندوق رأی مهم‌ترین استراتژی و تاکتیک سرعت بخشیدن به این احقاق حق است (برای آن‌هایی که اعتقاد دارند زن صاحب حقوقی است که باید آن‌ها را پس بگیرد).

نکته‌ی آخر این‌که: گمان نمی‌کنم هیچ انسانی چه مرد باشد و چه زن، چه مکلا باشد چه معمم، چه دین‌دار باشد چه بی‌دین، در مقام تجویز نوع و نحوه‌ی پوشش برای هیچ زنی یا انسانی باشد. این نکته به طور خاص شامل پوشش زنان هم می‌شود. این حق عاملیت خود زن است که اهمیت کلیدی دارد. این‌که من – مرد باشم یا زن – به زنی تکلیف کنم یا از او به اصرار مطالبه کنم که حجاب داشته باشد یا نداشته باشد، عین استبداد است. من اگر زن بودم – و حتی اگر زنی مؤمنه و ملتزم به آداب دین بودم چه در ایران یا خارج ایران – شیوه‌ی پوشش من پرهیز از دامن زدن یا استمرار بخشیدن به نگاه مردسالارانه یا استبدادی به پوششم بود. حتی جایی که قانون الزامی برای این پوشش می‌گذاشت، به اقلی‌ترین لازمه‌اش پابند می‌ماندم که «قانون» را زیر پا نگذارم. قانون خدا البته فراتر از این قانون بشری است. خدایی که من می‌شناسم و قانونی که از دین او می‌شناسم انسان را – چه زن باشد چه مرد – در ترازوی این قراردادها و عرف‌های بشرساخته و تاریخ‌مند نمی‌سنجد:
هر چه بینی جز هوا آن دین بود در جان نشان
هر چه بینی جز خدا آن بت بود در هم شکن
و گاهی همین حجاب، بت می‌شود. همین پوشش می‌شود حجاب خدا. اما تشخیص این‌که این حجاب کی و کجا بت است و چگونه در ستیز با خدا (تو بگو عاملیت انسان یا استقلال و عزت‌مندی او!) می‌افتد، با خود آدمی است نه با دوست، رفیق، پدر، مادر،‌برادر یا شوهر. پاسخگوی آن تشخیص و تصمیم هم در دنیا و آخرت خود فرد است. بزرگ‌ترین مغالطه‌ی این بحث این است که آدمیان قانون و قرارداد بشرساخته را به پای خدا و شریعت می‌نویسند و در واقع پشت خدا و پشت شریعت پنهان می‌شوند که عزت آدمی – در این مورد مشخص عزت زن – را هدف قرار دهند. این‌ها البته نیازمند استدلال است که خارج از حوصله‌ی این یادداشت است ولی برای آن‌ها که اهل دانش‌اند دو مقاله‌ی علمی را توصیه می‌کنم. یکی این مقاله‌ی لیلی ابو لغد است و دیگری این مقاله‌ی هاله افشار. زیاده جسارت است و اسباب تصدیع. غروب جمعه‌ی روحانی و اردیبهشتی‌تان خوش!

۰

مرو به صومعه کآنجا سیاه‌کاران‌اند!

متولی آستان قدس دست ولایت و تمام ولایت را هم‌زمان به دست تتلو سپرد و رفت. در تتلو بودن و تتو داشتن و ترانه‌های آن‌چنانی خواندن (ولو جفنگ باشد) فی نفسه هیچ عیب و خللی نیست. حتی این‌که یکی از قماش تتلو در ظاهر یا باطن دست ارادت به ولایت چنان کسانی بدهد هم شاید عیبی نباشد. نکته این‌جاست که امثال رییسی خارج از گردونه‌ی رأی خریدن که بیفتند، نه تنها امثال تتلو را به خاطر ظاهر و پوشش و موسیقی و حواشی‌شان عقوبت و آویزان می‌کنند بلکه هنر و معرفت را از هر سنخی که باشد به صد تیر سهمگین تندخویی و درشتی می‌درند. اما پای رأی ستاندن از مخاطبان تتلو که برسد، هیچ ابایی ندارند از عشوه کردن در برابر او. در این شیوه تنها چیزی که نیست صدق است. یعنی همدلی با تتلو و نوازش او (اگر قصه‌ی پنهانی از ارعاب دستگاه‌های امنیتی نداشته باشد) از سر ریاست و دروغ‌گویی و دروغ‌ورزی. در این دین‌ورزی هر چه هست هواست. در هر رقعه‌ی دلق این متولی آستانه هزاران بت شانه به شانه نشسته‌اند و جلوه‌فروشی می‌کنند.

این همان مشی و منشی است که برای چشیدن ولو یک قطره از جام قدرت، تن به هر رذالتی می‌دهد. رذالت یعنی این‌که تبسم کنی به روی آن‌چه بدان باور نداری و گذشته و حال‌ات شاهدی است بلیغ بر این ناباوری و ریاکاری‌ات. به زبان قرآن، این رفتار را نفاق می‌نامند. «یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ». و آن‌ها که اهل قرآن‌اند تهی بودن دعوی این اصحاب ولایت و آستان‌بوسان قدرت از پس حجاب بقعه‌ی رضا را نیک می‌بینند. این همان چیزی است که آن میر دلاور، آن شیر به زنجیر، هشت سال پیش در ناصیه‌ی اینان دیده بود و آن را در گوش عالمیان جار زد (و از همین روست که هنوز در حصر است) که: «ملات سنگ‌های کاخ قدرت، دروغ است و فریاد حقیقت‌خواهی است که به زوال آن می‌انجامد». قصه‌ی امثال رییسی و علم الهدی موسیقی نیست. مشکل این‌ها موسیقی و هنری است که قدرت‌مداری و ریاکاری آنان را کرنش نمی‌کند. و گرنه برای آن‌ها چه شجریان چه تتلو. تو دیده بر ریاکاری و دین‌فروشی و دروغ‌پروری آن‌ها فرو ببند، عزیز دو عالم می‌شوی به چشم‌شان! مبادا کسی دردمندانه بایستد در برابر شناعت‌شان که نوه‌ی پیامبر هم اگر باشد «مفتیان مزدبگیر، او را به خروج از دین و ایجاد فتنه متهم خواهند کرد».

قصه‌ی شجریان هنوز تمامی ندارد. در این سال‌ها سه بار (تا جایی که من دنبال کرده‌ام) پیش آمده است که متون و مثلا اشعاری از زبان شجریان (و حالا همایون) در مجادله با این لجن‌پراکنان منتشر شده است که هر سه جعلی بوده است. درست همین امروز است که حجره‌های دروغ‌پراکنی حامیان رییسی این جعلیات را به پای دولت روحانی می‌نویسند. رسوایی نمایش اجرا کردن با تتلو برای ناظران عبرت‌آموز است ولی طرفه آن است که خودشان از این بازی ملال‌آور و مهوع درس نمی‌گیرند و حال که در بازی‌سازی‌های این چند ماه‌شان ناکام مانده‌اند می‌کوشند شجریان را که خود زخم‌خورده‌ی بت‌تراشی آن ابراهیم‌نام آزرصفت است، در برابر امید مردمانی بنشانند که می‌خواهند خار دروغ و رذیلت ریا از خاک خراسان و آستان رضا کنده شود، غافل از آن‌که: «اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است». این‌ها درست همان‌ها هستند که از سند ۲۰۳۰ لولویی ساخته‌اند و هر چه دروغ است به آن می‌بندند به این امید که کسی سراغ خواندن آن متن نرود و هرگز سوابق ماجرا را دنبال نکند. درست همان کسان که تار و پودشان دروغ و بی‌ایمانی است فریاد بر می‌آورند از به باد رفتن مسلمانی!

این‌که رییسی با این دستگاه دروغ‌سازی و دروغ‌پروری و ریاکاری همراهی می‌کند تصادفی نیست. این تتلو نیست که به دستبوسی رییسی می‌رود. جمعی مشاور، رییسی را به دیدار تتلو می‌برند که از آن نمایش تبلیغاتی برای جلب رأی بسازند. رییسی خود بخشی از همان دستگاه امنیتی است که فکر می‌کند با بازی کردن و بازی دادن خامانی چون امیرحسین مقصودلو – این تتلویی که امروز نام و نشان و رسم و رفتارش سنجاق عبا و قبای متولی آستانه شد – می‌توانند دل از مردم بربایند. و این همه بازی از بهر این است که چهر‌ه‌ی دروغ و ریای مفتضح‌شان را پشت نقاب مردم‌فریب مردم‌دوستی و لاف محروم‌نوازی پنهان کنند.

آخرین برگ سفرنامه‌ی ابراهیم رییسی هم‌آغوش با تتلو این بود: که ستاد و استخوان‌بندی بالا رفتن او از نردبان قدرت یکسره چرکین است و ملوث. در سرتاسر این نهاد و ستاد سر مویی ایمان و اعتقاد نیست. همه چیز فروختنی است. کافی است بهایی به دست کنی که جوینده‌ی متاع قدرت حاضر باشد به آن تن دهد. و چه چیزی ارزان‌تر از ایمان مردمان. و چه کسی فروختنی‌تر از رضای خراسان!

به گفته‌ی آن شاعر فرزانه:
ای دست حق علی بزند گردن تو را
کز بهر کار ناحق از او خواستی مدد!

۰

سیل ادبار و طوفان سوء عاقبت!

دریغ است این را همین حالا نگوییم هر چند شیرین‌تر بود اگر دو سه روز دیگر می‌گفتیمش. رییسی از دامان امام رضا و تولیت قدس دست تولا به دامان تتلو زد. همین نکته شاهدی بلیغ و بینه‌ای است استوار در بخت‌برگشتگی و ادبار:
چو تیره‌ شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار
و عبرت‌آموز است که خویشاوند منبرنشین خراسانی رییسی کشتی ارباب هنر می‌شکند به بهانه‌ی حواشی کنسرت اما دامادش به هول و دستپاچگی به تمنا و دریوزگی رأی چنین نمایش رسوایی را با کسی اجرا می‌کند که سرتاپای‌اش حاشیه است! این‌که ابوالقاسم طالبی آن به اصطلاح نخبه‌ی قلاده‌دار رییسی آب دهان می‌اندازد به روی ماه شجریان اما رییسی گمان می‌کند که می‌تواند جای شجریان را با تتلو پر کند کم نکته‌ای نیست. قصه‌ی ریاکاری متولی آستانه دیگر بی‌مزه و خنک شده است. این هم‌آغوشی رییسی با تتلو مرتبه‌ای تازه است از افول. چه شد آن همه خروش و دبدبه‌ی تبلیغات؟ چه شد آن همه خدمتکاری صدا و سیما و فارس‌نیوز و کیهان و تسنیم؟ چه شد آن همه جانفشانی وطن امروز؟ کوه‌تان موش زایید؟ امام رضا متعلق به همه است؟ آری هست! مثل این است که بگویید بهشت متعلق به همه است حتی متعلق به فاسقان و دروغ‌گویان و ریاکاران. یعنی رییسی که آن نمایش را در برابر دوربین دست در آغوش تتلو اجرا کرد همان را در دل داشت که تتلو بر زبان؟ امام رضا متعلق به همه است؟ پس چرا امام رضا باید به گروگان علم‌الهدی برود و سایه‌اش از محمدرضا شجریان دریغ شود؟ «انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ»!

۰

کلید در امید اگر هست شمایید!

روزها به سرعت برق می‌گذرند و تا چشم به هم بزنی خرداد از راه رسیده و تکلیف حداقل چهار سال آینده‌ی کشور یا دقیق‌تر بگوییم یک نسل دیگر تا آن موقع روشن خواهد شد. پس مختصر می‌نویسم و فهرست‌وار.

۱. به دلایل مختلف (که شرح‌اش خارج از حوصله‌ی این یادداشت است) به باور من معقول‌ترین و سنجیده‌ترین تصمیم در روزهای آخر پشتیبانی از حسن روحانی و رأی دادن به اوست. دست کم یکی از دلایل مهم چنین تصمیمی این است که در افق فعلی ایران چنین انتخابی اگر نگوییم بیشترین منفعت را به حال مردم و کشور دارد دست‌کم کمترین ضرر را دارد. گزینه‌های دیگر هزینه‌های سنگین و چه بسا جبران‌ناپذیری را بر ایران و ایرانی بار خواهند کرد که دست کم یک نسل بعد باید تاوان گزاف آن را بدهند. از آن طفلی که روز ۲۹ اردیبهشت متولد می‌شد تا آن‌که در روز انتخابات یک روز مانده تا به سن قانونی ر‌أی دادن برسد همگی سرنوشت‌شان به دست کسانی است که قاعدتاً‌ از آن‌ها انتظار خردمندی و دوراندیشی می‌رود. بسیاری از مردم – مردم عادی که شاید هیچ جنبه‌ای از سیاست برای‌شان مهم نباشد – خشمگین‌اند. خشمگین‌ از همه چیز و همه‌ جا و همه کس. همین خشم آدمیان را به سوی تصمیم‌های نسنجیده می‌راند. خشم و نفرت که بیاید آدمی به دست خود سرنوشت خود و هم‌نوعان‌اش را به تباهی می‌کشاند. مراقب باشیم که مردم آزرده‌اند. «از نوازش نیز چون آزار ترسان‌اند» و «ز سیلی‌زن ز سیلی‌خوار» و از آن تصویر بر دیوار لرزان‌اند. در این زمین مه‌گرفته و لغزان چیزی جز امید و آرامش دستگیر آدمیان نخواهد بود. و این فضای مه‌گرفته و غبارآلود از این‌که هست تیره‌تر خواهد شد. ولی «چندین هزار امید بنی‌آدم است این». مراقب باشیم با خودمان و دیگران چه می‌کنیم.

۲. حواشی ماجراهای پیش رو – به خصوص قصه‌ی شوراهای شهر و آن فهرست‌بندی تأسف‌بار به اصطلاح «اصلاح‌طلبان» هم باید برای آن‌ها که داعیه‌دار اصلاح‌اند زنگ خطری باشد و هم برای مردم نشانه‌ای از این‌که از این و آن گرهی از کارشان گشوده نخواهد شد. بذر امید در سینه‌های یکایک شهروندان این کشور است نه در قلم و زبان و بیان این سرسلسله و آن سردار و این پدر و آن مادر معنوی. چیزی که خاتمی و هاشمی و موسوی و روحانی را تبدیل به بیرق‌دار امید مردمان می‌کند خودشان نیست؛ این مردم‌اند – یکایک این مردم از مرد و زن با تمام تفاوت‌ها و تنوع‌های‌شان – که این افراد را از فرش به عرش می‌برند. سایه در یکی از ابیات آغازین بانگ نی همین نکته را – که به گمان من نکته‌ای است هم مدرن و هم عمیقاً سرشار از معرفت کهن – به شیوایی گفته است:
بی شما این نای نالان بی‌‌نواست
این نواها از نفس‌های شماست

آن نی هم بی ما هیچ است. بی‌ ما،‌ بی شما، نه اصلاحی معنا دارد نه تغییری. ایران هم بی شهروندان‌اش هیچ است. ایران هم بی انسان ایرانی و بدون یکایک این‌ها قطعه‌ای خاک است و بس. ارزش و شرف ایران به ایرانی فرزانه و خردمند است. قصه را مختصر کنم. امید بستن به این فرد و آن فرد و این تجمع و آن گروه از اساس خطاست. افراد و گروه‌ها باید خودشان را با ترازو و شاقول قدر نهادن به ارزش‌ها و اصول کلان‌تر انسانی سازگار کنند نه بر عکس. میرحسین موسوی دقیقاً به خاطر درک همین نکته‌ی فخیم بود که ققنوس‌وار از میان خاکستر خویش سربرکشید و ستاره‌ای شد که ما دستان خسته‌ی خود را در دستان او نهادیم و گرم شدیم. دل به اصلاح‌طلب و اصول‌گرا و رهبر و پیشوا و مجمع و صنف بستن خطاست. تمام این‌ها جایی معنا و هویت پیدا می‌کنند که آدمی و انسان را هم در تفردش و هم در تجمع‌اش به رسمیت بشناسند. جز این اگر باشد حاصل‌اش جز حرمان و نومیدی نخواهد بود. هم برای آنان و هم برای ما. قصه را مختصر کنم:

کلید در امید اگر هست شمایید
در این قفل کهن‌سنگ چو دندانه بگردید

نگذارید که بذر امید را خویش و بیگانه با روی بر تافتن از خرد تباه کنند.

۰

ای یوسف من حال تو در چاه ندیدند!

عکس از الهه کيانپور

با خودم کلنجار رفتن که چطور شروع کنم؟ بنویسم: «سلام رفیق! تولدت مبارک»؟! بی‌مزه است. خودش هم خوشش نمی‌آید. خودش را خطاب قرار بدهم و مثلاً خیالی گفت‌وگو کنم؟ این چه کاری است آخر؟ با خودش حرف می‌زنم خوب. دیدم بهتر است همان جور که حس می‌کنم بنویسم. همان‌جور که عاطفه‌ام می‌گوید رک و واضح بنویسم.

سایه سال‌هاست بی مزاج آب و گل خویشاوند من است. سال‌هاست که بی واسطه‌ی حرف و صوت و دیدار صورت رفیق من است. رفیق یعنی کسی که مرافقت و یاری می‌کند. جایی که در می‌‌مانی به دادت می‌رسد. رفیق لزوماً کسی نیست که وقت تنگ‌دستی پولی بگذارد توی جیب‌ات بی آن‌که کسی یا خودت بفهمی. رفیق همان است که وقتی همه‌ی روزنه‌ها را بسته می‌بینی، وقتی که دیوار آن‌قدر به تو نزدیک است که موقع نفس کشیدن نفس‌ات را بر می‌‌گرداند، یک چیزی می‌گوید و زمزمه می‌کند که با همان ساعت‌ها، هفته‌ها و سال‌ها مشغولی و خوشی. سختی و درشتی و زبری زمانه دیگر چنان نمی‌آزاردت که پیش‌تر.

این آن چیزی است که با سایه چشیده‌ام. سایه امروز پا به نود سالگی می‌‌گذارد. نود که سهل است انگار نهصد سال است. نه سن سایه. زمانی که ما همدیگر را می‌شناسیم. عشق هزار ساله است. مقصودم عشق دو تا آدم نیست که از این حرف‌های لوس و بی‌مزه و خودشیرین‌طور بزنم که من و او عشق داریم به هم. عشق هزار ساله همان است که در هستی جاری است. ماها ذره‌های سرگردان هستی این وسط می‌چرخیم. گرم می‌شویم. راه می‌رویم. هزار ساله هم تمثیل است و گرنه جایی که زمان بایستد یا رفع شود دیگر چنان همه چیز کش می‌آید و امتداد پیدا می‌کند که گویی ازل و ابد به هم وصل‌اند.

سایه عالم‌اش با عالم من فرق دارد. یعنی ماها در دنیاهای متفاوتی، در فضاهای سیاسی و اجتماعی یکسره متفاوتی رشد کرده‌ایم – جدای فاصله‌ی سن جسمانی – ولی قرابتی و صمیمیتی دیده‌ام و چشیده‌ام با او که همیشه انگار با هم زیسته‌ایم. سایه‌ی شاعر را همه می‌شناسند. یا دست‌ کم فکر می‌کنند می‌شناسند. آن هم از روی شعرش. خیال می‌کنم عده‌ای – بعضی از کسانی که خیلی شعربازی می‌کنند – کاری به مضمون و مفاهیم محوری شعر سایه یا مثلاً جهان‌بینی‌اش ندارند. هر کسی یک چیزی برای خودش می‌سازد و با همان شاد است. همان قصه‌ی «سایه گفتند که صوفی است به جان تو که نیست». این‌جوری است که کفر و ایمان با هم جمع می‌شوند. سایه و خورشید به هم متصل می‌شوند. این تعبیرها هم گمراه‌کننده است. مقصودم برجسته کردن همان تفاوت است که به رغم آن همه تفاوت باز هم می‌شود همدلی و هم‌سخنی و هم‌نفسی کرد.

ولی راست‌اش را بخواهید من فکر می‌کنم سایه‌ی ما غریب است. هنوز هم غریب است. علت زیاد دارد از حوصله‌ی این یادداشت هم خارج است. ولی یک نکته کمی با فاصله از این روایت‌های شخصی برای من مهم است. چیزی که حافظ را حافظ کرده. یا مولوی را مولوی کرده و ناصر خسرو را ناصر خسرو. چیزی که محمدرضا شجریان را شجریان کرده است همان چیزی است که از سایه، سایه‌ی امروز را ساخته. بخت و اقبالی که یکی از مردم و از زمانه می‌بیند مهم‌ترین معیار و ملاک توفیق است. زمانه البته هنرناشناس است. زمانه‌ی هر انسانی با او چنین می‌کند. ولی در گذر زمان – همان که با شمار گام عمر ما نباید سنجیدش – آدمی اگر گوهری به حق داشته باشد جایگاه‌اش هویدا می‌شود. و این چنین است که می‌ماند. چنان‌که کمتر کسی است که غزلی یا بیتی یا نیم‌مصرعی از سایه با نام شاعر یا بی نام شاعر در ذهن و زبان‌اش نباشد. چنین است که حتی در نظامی سیاسی که کم به سایه ستم نکرده است، باز هم شعر او ناگزیر سر از جاهایی در می‌آورد که خوانده شدن‌اش در آن‌جاها طرفه است و عجیب. به خیال من سایه در میان دوست و دشمن جایگاهی دارد که کمتر کسی پیدا کرده. پیدا هم نکرده بود چه باک. آدمی حتی گاهی با یک نیم‌مصرع درست و استوار و فخیم که گفته باشد می‌تواند جاودان شود. آدمی حتی با یک تک جمله که در جای درست و وقت مناسب بگوید می‌تواند حرمتی و عزتی ابدی برای خودش بسازد. آدمی خطا می‌کند. همه خطا می‌کنند. حتی آن‌ها که جاوید می‌شوند. حتی حافظ. حتی سعدی و مولوی. حتی شجریان و سایه. حتی آدم صفی‌الله خطاکار است. ولی آن موقعیتی که آدمی ناگهان برکشیده می‌شود و برگزیده می‌شود همان جایی است که یوسف از چاه رهایی پیدا می‌کند. این بخت را – به خیالم – سایه داشته است.

آمدم ذکر خیر تولد رفیقی بکنم. روده‌درازی کردم. رنج‌اش کم باد و شادی‌اش افزون و تن‌اش بی‌درد باد. ما با او خوشیم. زمانه با او خوش و خوش‌تر از این باشد که هست. حال سایه‌ی ما شاید این است:

زمانه کرد و نشد دست جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌‌وفام کنی.

۲

مغالطه‌ی آزادی-خودکامگی

 

مرگ فیدل یکی از دعواهای قدیمی ایرانی‌ها را زنده کرده است: اگر راست می‌گویی که فلان مستبد و ظالم و تجسم شر نیست، پس چرا خودت نمی‌روی همان‌جا زندگی کنی؟ این صورت استدلال دلالت به حقیقتی می‌کند (یعنی خبر از گزاره‌ای صادق در عالم واقع می‌دهد) ولی گزاره‌ای مرکب است و بنای‌اش مغالطی است. خاصیت گزاره‌های مغالطی هم همین است که بخشی از حقیقت را خیلی خوب به ناخودآگاه مخاطب القا می‌کند و به همین دلیل است که فروش دارد. می‌‌کوشم با ذکر مقدماتی توضیح بدهم چرا این ادعا مغالطی است و چرا همه‌ی کسانی که از هر جهتی با فیدل مخالف بودند لازم نیست خودشان را تا این سطح پایین بیاورند که مرتکب این مغالطه شوند (که لوازم اخلاقی ناروایی هم دارد).

کاسترو و هر انقلابی دیگری انسان است. ابر انسان نیست. انسان کامل نیست. نه از این رو که فرد انقلابی انسان کامل نیست بلکه از این جهت که انسان کامل در زمین یافت می‌نشود. نه در میان اهل انقلاب نه در میان اهل اصلاح و نه در میان حامیان استبداد (شرقی و غربی هم ندارد). چیزی که اسباب اختلاف شده این نبوده که فلانی چه کارهای خوبی کرده و چه کارهای بدی. کلید این اسباب اختلاف این است که شخصیت مورد نظر کاریزماتیک بوده است. کمتر کسی است که صاحب عقل درست و حسابی باشد و بنشیند مثلا از اسدالله لاجوردی دفاع کند (یا صادق خلخالی). ولی وقتی صحبت از آیت‌الله خمینی می‌شود یا کاسترو بحث بیخ پیدا می‌کند. یک توضیح حاشیه‌ای بدهم: مرگ آدم‌های کاریزماتیک باعث شادی جمع کثیری می‌شود و باعث غم عده‌ای کثیر. از شمار افراد هر یک از گروه نمی‌توان صدق مدعا یا نتیجه‌ای اخلاقی فی نفسه گرفت. اما این را می‌توان پرسید که چه شده است که این جمع کثیر شاد است و آن جمع کثیر سوگوار؟ همان اندازه که حق داریم شادی آن جمع را جدی بگیریم و از علل‌اش بپرسیم حق داریم بلکه موظف‌ایم سوگ آن جمع دیگر را جدی بگیریم و بپرسیم این‌ها چه را از دست داده‌اند؟

گمان نکنم آدم عاقلی باشد که در تاریک بودن پرونده‌ی حقوق بشری کاسترو (و شایدی خیلی تاریک‌تر بودن پروند‌ه‌ی آقای خمینی) تردیدی داشته باشد. شاید بتوان به درستی صفت خودکامه را کنار نام‌شان هم قرار داد. ولی خودگامکی و آزادگی در خلاء رخ نمی‌دهد. کسانی که به حق از زندان‌های کاسترو آزرده و زخمی بوده‌اند باز هم به حق هرگز نمی‌خواهند سر از گوانتانامو در بیاورند: معامله‌ای که در آن‌جا با زندانی می‌شود از بدترین رفتار با هر زندانی دیگری در هر جایی هولناک‌تر است. این آغاز عدول از تعادل است.

برمی‌گردم به توضیح مغالطی بودن مدعای اصلی. می‌فرمایند شما اگر راست می‌گویید که فیدل خوب است چرا بر نمی‌گردید بروید کوبا زندگی کنید؟ نخست این‌که عده‌ی کثیری از کسانی که قایل به خوب بودن فیدل (یا مثلاً همان جمهوری اسلامی) هستند،‌ واقعاً می‌روند همان‌جا زندگی می‌کنند یا هرگز از آن‌جا خارج نمی‌شوند. مثال کوبایی‌اش پیش چشم‌ام نیست ولی گابریل گارسیا مارکز باید برای مدعیان جای سؤال داشته باشد (مگر این‌که در خرد یا آزادگی‌اش تردید جدی داشته باشید). از ایرانی‌ها مصطفی تاج‌زاده بهترین نمونه است و بسا کسانی که به ایران برگشته‌اند به رغم این‌که می‌دانستند سر از زندان‌های همان نظام در می‌آورند. نمونه‌ی دیگرش حسین نورانی‌نژاد است. اما از توصیف «است»، تجویز «باید» زاییده نمی‌شود منطقاً. بگذارید پرسش را روی زمین پاسخ بگویم. آن سؤال را اگر از من بپرسند، پاسخ‌ام منفی است. من نمی‌روم در کوبا یا ایران زندگی کنم (در شرایط فعلی زندگی‌ام). ولی آمریکا هم نمی‌روم زندگی کنم. علل امتناع من از آن تصمیم متعدد است ولی درست است که یکی از علت‌های‌اش همین است که مثلاً آزادی و امنیتی را که می‌خواهم و می‌طلبم ندارم. اما ماجرا وقتی پیچیده‌تر می‌شود که آن سوی قصه را هم ببینی. لذا می‌پرسم: آیا شما هرگز به این دلیل که در تمام دورانی که کاسترو در قدرت بوده آمریکا رسماً‌ و علناً دنبال ترور او بوده، هرگز آمریکا را ترک می‌کنید که بروید کشوری زندگی کنید که به فرض کارنامه‌ی پاکیزه‌تری دارد؟ دقت دارید که این گزاره هم مرکب است. یعنی بخش‌های معقولی دارد و بخش‌های نامعقولی مثل همان گزاره‌ی قبلی. در کوشش آمریکای مدافع آزادی و دموکراسی برای ترور کاسترو سر سوزنی تردید نیست – و زهی شرمساری و خفت برای آمریکا و شاید برای همه‌ی کسانی که از رذیلت کاسترو به خاطر کنار نیامدن با همین آمریکا سخن می‌گویند – ولی این کراهت و خباثت و شناعت سیاست خارجی و داخلی آمریکا نتیجه نمی‌دهد در آمریکا هیچ چیزی نیست که ارزش زیستن داشته باشد. همین آمریکا نوآم چامسکی دارد و مارتین لوتر کینگ (در میان بسی بسیاران دیگر).

از جنس سؤال‌های فوق را بسیار می‌توان پرسید:‌ آیا شما به این دلیل که آمریکا در عراق و افغانستان آن فاجعه را آفریده به اسم دموکراسی، آمریکا را ترک می‌کنید؟ یا آیا چون اکنون رییس جمهور آمریکا دانلد ترامپ است (که شاید بتوان به جرأت گفت روی محمود احمدی‌نژاد را دارد سفید می‌کند) آمریکا را ترک می‌کنید؟

پاسخ من به این پرسش‌ها چندان پیچیده نیست. عرض من این است که عاملیت‌ انسان‌ها کلیدی و مهم است. همه مسؤول‌اند. تفکر و نظریه و ایدئولوژی هیچ کس را مصون نمی‌کند. فرقی نمی‌کند فکر و نظر سوسیالیستی باشد یا دموکراتیک. دینی باشد یا سکولار. همگی از آن جهت که منوط و مقید به عاملیت انسان‌ها و امکان‌های بشری‌اند می‌توانند عامل خیر یا شر باشند (و تاریخ اگر بخوانیم صدق این مدعا را می‌توان بررسی کرد با معیارهای عقلانیت نقاد البته). قبل از این‌که مسؤولیت همه‌ی فجایع را به گردن کاسترو (یا مثلا انقلابیون ایرانی بیندازیم) و مدام بگوییم اول فلانی شروع کرد (این اول فلانی شروع کرد همان زمزمه‌ی دعوای کودکان دبستانی است نه انسان‌های خردمند بالغ)، کافی است بپرسیم اگر هر یک از طرفین هم‌زمان یا بدون شرط گذاشتن دست از رفتار بی‌خردانه می‌کشید، جان این همه آدم مصونیت بیشتری پیدا نمی‌کرد؟ جنگ ایران و عراق شاهد خوبی است. تمام تحریم‌هایی که هم ایران و هم کوبا را هدف قرار داد مثال دیگری است. حالا بفرمایید تقصیر خودشان بوده که با شاخ گاو در افتاده‌‌اند. آن آدم‌هایی که این گاو را شاخ‌دار کردند باید از خودشان بپرسند که چطور می‌شود به یک سازمان امنیتی به همین راحتی اجازه داد در این همه مدت رسماً دنبال ترور برود و همه هم مثل آب خوردن بپذیرند در طی این همه نسل که خوب طرف اهریمن است و باید او را کشت؟ آن عزیزانی که آن پرسش نخست را با رگ‌های قوی گردن می‌پرسند و پاسخ صریح و روشن می‌طلبند، خوب است قبل از شنیدن پاسخ (بدیهی و از پیش معلوم) بسیاری کسان، قدم پیش بگذارند و بگویند ترور کردن یک رقیب سیاسی جنایت‌آمیز و ضد انسانی است حتی اگر به دست مدعی آزادی و انسانیت و دموکراسی رخ بدهد و شاید به ویژه اگر این حامیان آزادی و دموکراسی مرتکب‌اش شوند شنیع‌تر و هولناک‌تر است.

یقین داشته باشید که روان و خرد انسان منصف اگر این مایه اعتدال را ببیند که شما به همان اندازه که قصورها، لغزش‌ها و حتی خودکامگی‌های کاسترو را محکوم می‌کنید در محکوم کردن جنایت‌های طرف مقابل که سهمی در ماجرای این سو هم دارد تردید و لکنت زبان ندارید، سخن شما را بهتر می‌شنود. با آن پرسش‌های مغالطی اول کاری که می‌کنید مسدود کردن راه مفاهمه است. بقیه‌ی آدم‌ها هم مثل شما انسان‌اند. با پرسیدن این پرسش‌ها پیشاپیش آن‌ها را در موضع منفی اخلاقی قرار ندهید. دیگران هم می‌توانند با پیش کشیدن پرسش‌های مشابه و بسی تلخ‌تر و هولناک‌تر هم عذاب وجدانی به شما بدهند که نهایت ندارد. انصاف بورزید تا با شما انصاف بورزند. یادتان نرود شما هم مثل بقیه انسان‌اید. فراموش نکنید قربانی و ستمگر هر دو انسان‌اند. شرقی و غربی ندارد. سوسیالیست و دموکرات ندارد. تئوری‌ها دست‌پرورده‌ی آدمی‌اند؛ اسطوره نسازید از آن‌ها.

صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد