۰

يک دهه بعد…

اين یادداشت را می‌خواستم به مناسبت ده‌سالگی وبلاگستان فارسی بنويسم. شيوه‌ی وبلاگ‌نويسی من دستخوش تغييرهای زيادی شده است – از نخستين روزی که وبلاگ نوشتم. امروز که گاهی نوشته‌های خودم را می‌خوانم گاهی حتی باور نمی‌کنم نوشته‌ای که مثلاً پنج سال پيش نوشته‌ام، مال خودم باشد. بعضی از يادداشت‌ها اکنون به هيچ رو با طبع و سلیقه‌ی امروز من سازگار نيستند و دیگر نمی‌پسندم‌شان. بعضی از یادداشت‌ها هم هستند که وقتی می‌خوانم‌شان فکر می‌کنم کس ديگری آن‌ها را نوشته است و – از شما چه پنهان – خودم از همان‌ها خوش‌ام می‌آيد!

اما بگذارید مناسبت ده‌سالگی وبلاگستان را بهانه کنم و درباره‌ی ده‌سالگی ديگری حرف بزنم. و اميدوارم دوستانی که دعوت کرده‌اند چيزی درباره‌ی وبلاگستانِ ده‌ساله بنويسم، همین را از من بپذیرند و گرنه بسیار می‌شد چیز نوشت درباره‌ی وبلاگستان فارسی و مصایب و مواهب‌اش، اما در ميانه‌ی این همه گرفتاری‌های روزمره، فراهم شدن زمانی يا گشوده شدن پنجره‌ی کوچکی هميشه به آن آسانی که فکر می‌کنيم نيست.

دو روز ديگر، دهمين سالگرد يازده سپتامبر است. این حادثه نه تنها سياست را در جهان اسلام و سرنوشت مسلمانان را سخت دگرگون کرد، بلکه سياست بین‌المللی را هم به شدت تکان داد و بسیاری از نظریه‌های سياسی را بايد پس از ۱۱ سپتامبر بازخوانی و بازنويسی کرد. چیزی که مشخصاً برای من مهم است، سرنوشت مسلمانان در اين قصه است.

آن‌چه می‌نويسم نه تازه است و نه من اولین کسی هستم که درباره‌اش می‌نويسم. آکادميسين‌ها و ارباب نظر و هم‌چنين رهبران مختلف سياسی و دینی این مضمون را بارها گفته‌اند که جهان اسلام – یا به تعبیر دقیق‌تر «مسلمانان» – امروزه در خط مقدم تمام جنجال‌های رسانه‌ای جهان هستند که پرچمداران صف مقدم‌اش گروه اندک‌شماری از مسلمانانی هستند که بيش از هر چيزی دغدغه‌شان «سياست» است نه «ديانت» و نه حتی «زندگی» بشر – و البته برای عده‌ای ديانت بدون سياست یکسره بی‌معناست. بحث از سياست و دیانت يا نسبت دين‌ورزی یک مسلمان با جهانِ پيرامون‌اش يا پرداختن‌اش به امور دنيوی – از جمله مسايل سياسی – را عجالتاً کنار می‌گذارم ولی اين نکته را می‌توان برجسته کرد که: عده‌ای اندک‌شمار که توانايی بسيج‌گری افکار عمومی يا دست‌کم تحریک جدی افکار عمومی را دارند، سرنوشت تمام مسلمانان را – از جمله تمام کسانی که مانند آن‌ها فکر و زندگی نمی‌کنند – به جنجال‌آفرينی رسانه‌ای خود گره زدند. از سوی ديگر، رسانه‌های غول‌پیکر غرب هم از این فضا بدون شک سود برده است و هم‌چنان می‌برد. لذا پیش از یازده سپتامبر، تصويری که چندان تخيل عمومی را مسخر نکرده‌ بود، ناگهان ته‌نشين شد و مسلمانی مترادف شد با تروریسم و خشونت و بی‌خردی و عقب‌ماندگی و هر چه تباهی و شرارت و رذیلت که در جهان بود. این تصویر، تصویری است کاذب. اما يک پرسش اساسی و کلیدی در ميانه هم‌چنان باقی است: چه شد که چنان شد؟ و آيا مسلمانان و غربيان امروز در وضعيت بهتری است یا در موقعيت بدتری؟

کلید مسأله – و رمز بسياری از سوء‌تفاهم‌ها – در همين خلاء دانش است. فقدان اطلاعات هميشه باعث کژفهمی‌های طولانی مدت می‌شود و گاهی اين بی‌دانشی و کژفهمی‌ها قرن‌ها پايدار می‌مانند. غرب مسلمانان را چه اندازه می‌فهمد و بر عکس؟ گمان می‌کنم حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر می‌توانست تلنگر محکمی به انسان‌های دردمند و صاحب انديشه بزند که گريبان سياست‌مداران را محکم‌تر بگیرند تا به جای غوغا و جنجال «جنگ عليه ترور» کمی به خودشان زحمت بدهند و راه فهم و شناخت متقابل را هموارتر کنند. سياست‌مداران بی‌خرد در هر دو سوی این قصه بوده‌اند و البته کم نبوده‌اند به اصطلاح «روشنفکران»ی که ياری‌رسان اين معرکه‌ی سوءتفاهم و رویارويی و کشاکش جهالت‌ها شده‌اند و هم‌چنان می‌شوند.

تصويری که من از جهان پس از ۱۱ سپتامبر دارم يکسره تيره نيست. در این ده‌ سال، هر دو سوی ماجرا گام‌هایی برای فهم یکدیگر برداشته‌اند هر چند پر شدن این شکاف‌ها بسیار آهسته و آرام و حتی بی‌صدا بوده است و رسانه‌ها کمتر توانسته‌اند يا کمتر خواسته‌اند توجهی به اين حرکت‌ها نشان بدهند. یکی از حوادثی که نکته‌ی بديهی و ساده‌ی جوسازی‌های رسانه‌ای ده‌ سال گذشته را با شدت هر چه تمام‌تر ميانه‌ی همین رسانه‌ها مانند بمب منفجر کرد، حادثه‌ی چند ماه پیش نروژ بود که يک نفر اروپايی موبور مسيحی، آدم‌کشی هول‌ناکی مرتکب شد که تمام محاسبات رسانه‌ای غرب را ناگهان به هم ريخت. گمان می‌کنم اين‌که غرب باید منتظر می‌ماند تا يک‌نفر موبور اروپايی مرتکب جنايتی از این جنس شود تا در موضع‌گیری ايدئولوژيکِ ده‌ ساله‌اش – که بعضی از مسلمانان و شرقيان هم در ريشه دواندن آن سهیم و دخيل بوده‌اند و هستند – تجديد نظر کند، خود نشان از این دارد که روشنفکرانی که در سياست می‌توانستند تأثيرگذار باشند، بيشتر باعث عمیق‌تر شدن خوابِ بعضی از سياست‌مداران شده بودند تا اين‌که افق نگاهِ آن‌ها را بالاتر ببرند و آن‌ها را متوجه مسأله‌هايی عمیق‌تر و بنيادين‌تر برای نوع بشر کنند. درسی که باید بلافاصله پس از فاجعه‌ی ۱۱ سپتامبر گرفته می‌شد، ده سال به تعویق افتاد تا امسال در نروژ به شيوه‌ای تلخ‌تر گرفته شود (*). درس‌هايی که بشر بايد بياموزد، ناگزيرند. هر چه آدمی درس‌اش را ديرتر فرابگيرد، هزينه‌اش بالاتر خواهد بود.

آدمی برای اين‌که به انسان بودن‌اش نزديک‌تر شود و شأن بشريت‌ خودش را بهتر بشناسد، باید بیاموزد که بقيه‌ی انسان‌ها هم از هر نژاد و تيره و تبار و مذهبی که هستند، مانندِ او انسان‌اند. فرقی نمی‌کند که يکی در غرب به مسلمانی انگ عقب‌ماندگی و خشونت بزند – آن هم به بهانه‌ی همه‌ی حوادث سیاسی این سال‌ها – و اين‌که مسلمانی از منظری تنگ‌نظرانه غيرمسلمانان يا مسلمانانی متفاوت با خود را تکفیر و تفسيق کند؛ هر دو از يک بیماری رنج می‌برند: هر دو، آدمی را به رسمیت نمی‌شناسند. برای هر دوی آن‌ها، آن‌چه اولويت ندارد انسان است. نزدِ آن‌ها، ايدئولوژی هميشه برتر از خودِ انسان نشسته است و اين سال‌ها بسیار ديده‌ام که تدين ايدئولوژيک و سکولاريسم ايدئولوژیک چگونه کوششی سهمگين در خراشيدن چهره‌ی انسان داشته‌اند.

اميدوارم اکنون که اين ده سال با اين همه درس‌های پرهزينه و گران‌بها سپری شده است، آدمی کمی بيشتر از پيش برای خودش و ساير هم‌نوعان‌اش ارزش و حرمت قايل باشد.

(*) بگذاريد اين‌گونه توضيح بدهم: غرب در فهم جهان اسلام هميشه تعلل ورزيده است – و سابقه‌اش تا حدودی به دانش‌پژوهی‌های شرق‌شناسانه و رويکرد معوجِ آن‌ها بر می‌گردد – اما به طور مشخص، سياست‌مداران، نخبگان و روشنفکران غربی – و هم‌دستان بومی‌شان؛ به تعبیر حميد دباشی – آن‌قدر در فهم جهان اسلام و مسلمانان (و ارايه‌ی تصویری متعادل و واقعی‌تر از مسلمانان) عقب بودند که تا زمانی که انقلاب ایران و مشخصاً حادثه‌ی گروگان‌گیری رخ نداده بود، در آگاهی عمومی غربيان چيزی به اسم مسلمان شيعه و مسلمان سنی وجود خارجی نداشت: همه مسلمان بودند دیگر، چه فرقی داشت مگر؟ و هم‌چنان غرب بايد در فهم اين جهان متفاوت با خود تعلل می‌کرد تا حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر رخ داد و فهميدند قرائت دیگری از اسلام به نام قرائت طالبانی نیز وجود دارد. این همه بی‌اعتنایی در فهم تکثر مسلمانان – و انسان‌ها – تا همین امروز به قدر کافی فاجعه آفریده است. کسی هست که بفهمد رکن رکین هم‌زيستی انسان‌ها در جهان معاصر به رسميت شناختن و جدی گرفتن کثرت‌گرایی نظری و عملی جهانِ انسانی در همه‌ی ابعاد و وجوهِ آن است؟

۰

توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ!

– در چنين احوالی، فال بايد زد؛ به مثنوی سايه. 


سال‌ها شد تا برآمد نامِ مرد

سفله آن‌ کو نامِ‌ خوبان زشت کرد
سروبالايی که می‌باليد راست
روزگارِ کژرُوَش خم کرد و کاست
وه چه سروی با چه زیبی و فری
سروی از نازک‌دلی نيلوفری
ای که چون خورشيد بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غم‌ناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنين پیرانه‌سر رفتی ز دست
توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حديثی دردناک است از قديم

توبه کردی گرچه می‌دانی يقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمين

تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
شب‌چراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنين خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که اين گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پيش ازين
تا نمی‌مردی چنين ای نازنين
شوم‌بختی بين خدايا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می‌کنم
آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارمش
با زبانِ تلخ می‌آزارمش
گرچه او خود زین ستم دل‌خون‌تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است
آتشی مُرد و سرا پر دود شد
ما زیان ديديم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می‌داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خویش به داند جهان
بس‌که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهان خوبی و خیر بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه کی ماند به سنگستان درست؟
جانِ نازآيینِ آن آيينه‌رنگ
چون کند با سيلی این سيلِ سنگ؟
از شکستِ او که خواهد طرف بست؟
تنگی دستِ‌ جهان است اين شکست
پيش‌ روی ما گذشت این ماجرا
اين کری تا چند و این کوری چرا؟

ناجوانمردا که بر اندامِ مرد
زخم‌ها را دید و فریادی نکرد
پیرِ دانا از پس هفتاد سال
از چه افسون‌اش چنين افتاد حال؟
سینه می‌بینيد و زخمِ خون‌فشان
چون نمی‌‌جوييد از آن خنجر نشان؟

بنگرید ای خام‌جوشان بنگريد
این چنين چون خوابگردان مگذريد
آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جانِ‌ خلد
چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فروافکنده از شرمِ جواب
آن‌ چه بود آن دوست دشمن داشتن؟
سينه‌ها از کينه‌ها انباشتن؟
آن چه بود آن کین و آن خون ريختن؟
آن زدن، آن کشتن،‌ آن آويختن؟
پرسشی کآن هست هم‌چون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه‌ريز:
آن همه فرياد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شديد؟

آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می‌جستید و در خود گم شديد
مردم‌ايد اما چه نامردم شديد
کج‌روان با راستان در کينه‌اند
زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند
«آی آدم‌ها» صدای قرن ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست
ديده در گرداب کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!
– سايه؛ مثنوی «بانگ نی»
۱

آن روز همايون که به عالم قفسی نيست…

در اين يکی دو سال و اين ماه‌ها بارها ديده‌ام که بسياری با شادمانی نوشته‌اند فلانی «آزاد شد». اغلب اين مژده‌بخشی‌ها دلالت بر اين دارد که فلانی «به مرخصی آمد» و اين مرخصی چه کوتاه باشد چه کمی بلندتر، عاقبت‌اش اين است که فلان محبوس دوباره به زندان باز می‌گردد يا ديری نخواهد پاييد که برای اتمام حکم دوره‌ی زندان‌اش باز می‌گردد به همان‌جا که بود. اين البته يک بخش ماجراست: يعنی هيجان و ذوقی که حسرت‌کشيدگان ديدار دارند به طور طبیعی باعث می‌شود نام «مرخصی» را «آزادی» بگذارد. ما هم البته ذهن‌مان مهجز به دستگاه رمزگشايی است و به طور طبیعی وقتی می‌نويسند «آزادی» ما هم می‌خوانيم «مرخصی» مگر اين‌که تصریحی در متن خبر باشد به اين‌که دوره‌ی زندان فلانی تمام شد يا این‌که فلانی عفو شد يا اين‌که فلانی حکم برائت‌اش صادر شد (ناگفته پيداست که اين معنا برای تمام کسانی که حکمی ناروا برای‌شان صادر شده است ولی هنوز به محبس فراخوانده نشده‌اند و حکم مانند شمشيری بالای سرشان است و انديشه و گفتار و کردار آن‌ها را پيشاپيش حد و قید می‌زند هم صادق است).

اما نکته‌ی مهم‌تر اين است که: هر کسی که از زندان بيرون می‌آيد چه برای مرخصی و چه به خاطر عفو (و چه حتی به خاطر پايان‌ی دوره‌ی محکومیت)، در واقع اتفاقی برای‌اش نمی‌افتد جز اين‌که به زندان بزرگ‌تری منتقل می‌شود: بند يا سلول‌اش عوض می‌شود و شرايط حبس‌اش بهبود پیدا می‌کند. همين و بس. آن‌چه که در عمل رخ نداده است و نمی‌دهد همين «آزادی» است. گمان می‌کنم تا اين فاصله‌ی ذهنی وجود دارد که حتی آزادی‌خواهان و کسانی که هزینه‌های بسيار سنگين‌تری نسبت به بقیه برای اقامه‌ی عدالت و آزادی داده‌اند، هم‌چنان دچار اين پريشانی ذهن و زبان هستند که تغيير مکان و زمان زندان‌شان را حمل به «آزادی»‌ می‌کنند، بايد جداً‌ تأمل کرد در بقیه‌ی خواسته‌ها و مطالباتی که داريم. فراموش نباید کرد که خودِ ايران، اين روزها، زندانی بزرگ است که همه‌ی ما – از جمله فعالان مهم سياسی و رسانه‌ای و همه‌ی آزادی‌خواهانی که جسماً در چهارچوب زندان نيستند – در آن گرفتارند. زندان‌ها و بازداشتگاه‌های رسمی، تنها مساحت محدودتر و شرایط دشوارتری دارند. همين و بس.

فراموش نکنیم که آن‌ها، برادران، خواهران و یاران دردمند و رنج‌کشيده‌ی ما، که اين روزها و در اين دو سال به حبس رفته‌اند، به جور و جفا محبوس‌اند و به خاطر مبارزه با ستم و ايستادگی برای استيفای حقوق حقه و مسلم خودشان و هم‌وطنان‌شان. حکم آن‌ها، برائت است؛ نه مرخصی و نه حتی عفو. آن‌ها بری هستند از اتهامات شنيع و ناروايی که به آن‌ها زده می‌شود و زده شده است. بايد اين نکته را همواره برجسته کرد و از ياد نبرد که آزادی، تا زمان قلع بساط ستم، بی‌معناست. مرادم مطلق‌نگری نيست. می‌فهمم که آزادی مطلق و حق مطلق در اين عالم معنايی ندارد ولی مرخصی و عفو را آزادی نام دادن، بيشتر کاریکاتور است تا ادای حق حقيقت. ما آزاد نيستيم. برای رسيدن به آزادی، ابتدا بايد به اين نکته عمیقاً آگاه شويم که آزاد نيستیم. تا کمترين توهم و تصوری از آزاد بودن در ذهن ما وجود داشته باشد، تلاش زیادی هم برای رهایی از حبس نخواهيم کرد و تنها به بازتولید شرايط زندان اما در موقعیت بهتری با امکانات بیشتر خواهيم پرداخت.

سوء‌تفاهم نشود: معنای اين يادداشت اين نيست که باید از انتقال زندانيان‌مان به بندهای بزرگ‌تر و راحت‌تر و ملاقات آن‌ها با بستگان‌شان ناشاد و غمين بود و ابراز شادمانی نکرد. این‌ها به جای خود، ولی فراموش نکنیم که نام چه چيزی را آزادی می‌گذاريم و به چه چيزی آزادی می‌‌گويیم. کلمات را اگر در جای نادرست خود به کار ببریم، رفته‌رفته اصل معنا را گم می‌کنيم و ديگر از معنای حقیقی‌ آن حظ و بهره‌ای نخواهيم برد. وقتی می‌نویسم که آزادی مطلق و حق مطلق نداریم، يعنی به روشنی اعتنایی به واقعیت عریان و برهنه دارم. خيالبافانه حرف نزدن يک چیز است و مشوش و مبهم کردن مفاهيم چيز دیگر. ميان این‌ها فاصله است. این‌ها را نباید یکی گرفت. آيا هر کس که به مرخصی آمد، حکم برائت‌اش صادر شده یا بايد مرخصی آمدن ولو ۲۴ ساعته‌ی افراد را مساوی با حکم برائت گرفت؟ تأکيد می‌کنم که عنايت داشتن به اين نکات مترادف با اين نيست که کسی شادی نکند از حتی به مرخصی آمدن یکساعته‌ی کسی. نکته‌ی من به روشنی این است: نام این را آزادی نگذاريد. با اين بنای غلط، آرام‌آرام ته ذهن‌مان این مفهوم مشوش و معوج از آزادی جاخوش می‌کند که کنج هر قفسی را می‌توان آزادستانی نام نهاد – فرقی نمی‌کند بزرگ باشد يا کوچک.

روزی، در سال‌های پس از انقلاب ۵۷، که سايه در همين نظام به جفا و ناروا در کنج محبس افتاده بود، بیتی را بر ديوار زندان حک کرد. این بيت پس و پيش ندارد: روح و معنای مستتر در همين تک‌بيت، جهانی است از اميد و آرزوی روزِ‌ بهی و شوق آدمی به شکستن زندان و رهايی از محبس‌های کوچک و بزرگ. این تک‌بیت هميشه می‌تواند چراغ راهِ‌ آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان باشد:
ای مرغ گرفتار بمانی و ببينی
آن روزِ‌ همايون که به عالم قفسی نيست
برای اين‌که آن روزِ همايون را به چشم ببينيم، نخست بايد باور کنیم و بفهميم که کجا و چگونه در محبس هستيم. اگر محبس را با باغ و بستان و فضای فراخ يا اندکی فراخ‌تر از آزادی اشتباه بگيريم، همواره از زندانی به زندانی ديگر منتقل می‌شويم. مغز و گوهر پيام انبيا و اوليا چيزی نبود جز هدايت به سوی رهايی و آزادی نه تلقین مضمون زندان و حبس را از لباسی به لباسی ديگر منتقل کردن. برای حل هر مشکلی، نخست باید وجود مشکل را به رسميت شناخت. تهی‌دستی که محبوس گمان و وهم توانگری است، همواره تهی‌دست باقی خواهد ماند:
کليد در امید اگر هست شماييد
در اين قفل کهن‌سنگ چو دندانه بگرديد!

پ. ن. يادداشت بالا بيش از هر چيز نکته‌ای است شهودی و حسی در واکنش به اتفاقاتی که پياپی در اطراف‌مان می‌افتد. کسانی که می‌خواهند به نحوی تئوريک‌تر و دقيق‌تر مسأله را بررسی کنند، خوب است مقاله‌ی شهاب ميرجعفری را با عنوان «درنگی در گزینه‌‌های پیشِ روی ایرانیان برای احیای شهر سیاسی» بخوانند.

۲

سودای عدالت يا ستايش غارت؟

حوادثی که در لندن رخ داده است، شکل و صورتی دارد که هر انسان صاحب خرد و اخلاق‌باوری را به تأمل‌ وامی‌دارد. اتفاقاتی که در لندن رخ داده است – و اتفاقات مشابهی که ممکن است در هر جای دیگر جهان رخ بدهد – صرفاً مسأله‌ی داخلی این کشور یا آن کشور نيست. مسأله، مسأله‌ای انسانی و اخلاقی است. هر انسان اخلاقی ناگزير بايد در برابر این حوادث موضعی داشته باشد. هم‌چنان‌که هر انسان اخلاقی در برابر تمام ستم‌هایی که به مظلومان در کشور ما – در ایران – شده است و می‌شود اخلاقاً مکلف به موضع‌گيری است. البته موضع‌گیری داریم تا موضع‌گيری، اما قبل از هر چيز باید صورت مسأله برای ما روشن باشد.
ماجرا از قتل جوانی سياه‌پوست در محله‌ی تاتنهام لندن به ضرب گلوله‌ی پليس آغاز شد اما سیر حوادث به چیز ديگری منجر شد: اعتراض و تظاهراتی که برای پاسخگو کردن پليس رخ داد، به نحوی شگفت‌انگيز، تغيیر شکل داد و زود تبدیل به غارت فروشگاه‌ها و به آتش کشيدن مغازه‌ها و منازل مسکونی شهروندان عادی شهر شد و ماجرا به شهرهای ديگر بريتانیا هم کشيده شد. نه به جايی شکایتی شد و نه فرصت و مجالی برای پی‌گيری حادثه به وجود آمد. آن‌چه می‌توانست احتمالاً به صورتی اعتراضی مدنی – که هم حقی قانونی است و هم سابقه‌دار– بیان شود، به هرج و مرج و آشوب‌طلبی اراذل و اوباش جهش پیدا کرد.
تا این‌جای قصه را داشته باشيد تا يک گام به عقب برداريم و دوباره از منظری تازه به ماجرا نگاه کنيم. کم نیستند کسانی که حوادث امروز لندن را به اتفاقات مصر و تونس گره می‌زنند و قتل جوان سياه‌پوست لندنی را با خودکشی مرد تونسی و قتل خالد سعيد پيوند می‌دهند و از اين مشابه‌سازی با «بهار عربی» نتيجه‌های حیرت‌انگیز می‌گیرند. برخی پا را از این فراتر می‌گذارند و این اوباشی‌گری‌ها را با حرکت رهایی‌بخش سیاهان آمریکا به رهبری مارتین لوترکینگ مقایسه می‌کنند. چيزی که در این ميان زیر سایه‌ی برخی تشابهات و تقارنات تصادفی به سادگی فراموش می‌شود، تفاوت بنيادين و اساسی جنس و رفتار این جریان‌ها با هم است.
 
برجسته کردن یک وجه شبه و به محاق فرستادن زمينه‌های مهم و قابل‌اعتنای تفاوت، البته کاريکاتور ساختن از ماجراست. اما این را نبايد از ياد برد که در بحبوحه‌ی همان بهار عربی، درست در ميانه‌ی ميدان التحرير، همین انقلابيون در جشن پیروزی‌شان پيش چشم يکديگر به  لارا لوگن، زنی خبرنگار تجاوز کردند (اين‌جا) و بر اين تجاوز دست‌افشانی و پای‌کوبی هم کردند. صدای آن خبرنگار زود در هیاهوی ستایش‌گران خشونت انقلابی گم شد. اين «انقلاب مصری» هر اندازه که مبارک را به مثابه‌ی يک حاکم مستبد از مسند به زیر کشیده باشد، داستانی نامبارک و آلوده به تجاوز و بی‌اخلاقی هم دارد. نمی‌توان اين جنبه‌ی انقلاب مصری – و بسياری از جنبه‌های ديگرش – را به آسانی ناديده گرفت یا خود را به نديدن و نشنیدن زد. این‌ها هم بخشی از همين انقلاب‌اند و ما اخلاقاً مسؤول‌ايم در قبال آن‌ها موضع بگيريم.
باز می‌گردم به لندن. در حوادث لندن، غارت و به آتش کشيدن اموال عمومی بخشی اساسی و محوری از شورش‌ها بود. اين شورش‌ها تنها چيزی که ندارد، جهت‌گیری رهایی‌بخش و قاعده‌مندی اخلاقی است، به گمان من. خشونت و شورش کور، بيش از هر چيز، برای من يادآور کشتارهای خشن و کور تروریست‌های سودایی و آنارشیست است. لايه‌ی زيرین و توجیه‌کننده‌ی اين رفتار اين است که يک ايدئولوژی وجود دارد که هر نوع شورش و انقلاب را اصالتاً مقدس و درست و بی‌خطا می‌شمارد. بر اساس این ایدئولوژی هر شورشی بر علیه نظم مستقر سرمایه‌دارانه و ناعادلانه‌ی کنونی خصوصا در غرب را باید غنیمت دانست و ستایش کرد و هر کار ديگری هم که به تبع این شورش‌ها مايه‌ی فروافتادن یا سست شدن چنین نظام‌هایی شود، روا و مباح است. در اين ميانه، البته اخلاق در معنای وسیع و فراگيرش، یکسره بی‌معنا و پوچ می‌شود. در چنين بستری، غارت کردن یک فروشگاه موجه می‌شود به دلیل این‌که سرمایه‌دارانی هستند که در جاهای دیگر غارت بزرگ‌تری می‌کنند! در اين تصویر، خانه‌ی هر کسی را – حتی خانه‌ی من و شما را – می‌توان به آتش کشید چون ارتشی در جای ديگری از جهان ده‌ها خانه را ويران کرده است. منطق ساده است: چشم در ازای چشم (اما چشمِ «هر کس» در برابر چشم «يک کس دیگر» که احتمالاً يا قطعاً ستمی کرده است). دقیقاً چه اتفاقی افتاده است؟ در سطح سیاسی، منطق گفتار شماری از نخبگانی را که اين روزها ستایشگر این ایلغار‌ها شده‌اند، شاید بشود به این شکل صورت‌بندی کرد: ۱) لايه‌ای از مارکسیسم مبتذل بر این غارت‌گری کشیده می‌شود و آن را نمونه‌ای از قيام طبقه‌ی پرولتاریا در برابر بورژوازی قلمداد می‌کنند؛ ۲) اخلاق به مثابه‌ی محصولی بورژوايی تقبيح می‌شود و هر چه ناروا بوده است یا ناروا می‌شماریم، از این پس روا خواهد بود: اگر تا دیروز دزدی و تجاوز و به آتش کشيدن اموال عمومی و خصوصی ناروا بود، از امروز مباح است؛ اگر تجاوز به عنف اخلاقاً ناپسند بود، امروز حلال است و روا.
خلاصه‌ی داستان چی‌ست؟ به گمانِ من، تبدیل ساده‌انديشانه و هیجان‌آلود مارکسيسم به هرج و مرج طلبی و آنارشيسم افسارگسیخته. در این قصه، آن‌چه که معنا ندارد همانا رهایی‌بخشی و هدف‌مند بودن است. هیچ ارزشی در متن این حرکت کور و خشن – که حجم انبوه لشکريان‌اش را نوجوانان بی‌مبالات و اراذل و اوباش تشکيل می‌دهند – مندرج نيست جز اين‌که يک سوی ماجرا اغنيا ايستاده‌اند و سوی ديگر تهی‌دستان (که در همين صورت‌بندی هم اگر و امای بسیار هست)، پس فقرا «حق» دارند غارت کنند و تجاوز کنند و اموال و املاک «هر کسی» را به آتش بکشند و به یغما ببرند. اما بايد پرسید که کسانی که امروز اين غارت‌های دامنه‌دار و وسيع را مباح می‌شمارند، آيا وقتی که اين غارت به خانه‌ی خودشان و به تن خودشان هم برسد، باز هم واکنش‌شان همین خواهد بود؟ خودشان به دست خود آتش در خان و مان خود خواهند کشيد تا با اين موج به اصطلاح‌ سرمایه‌داری-ستيز همراهی کنند؟ تصور نمی‌کنم آن‌چه در متن و بطن اين قصه می‌گذرد، چیزی از جنس قيام توده‌ها بر مبنای آرمان‌هايی مارکسی باشد. عده‌ی قلیلی که چه بسا از به پاخاستن طبقه‌ی کارگر در برابر سرمایه‌داری طرفی نبسته‌اند و نتيجه‌ی مطلوب را نگرفته‌اند، تمام اميدشان را اين بار به شورش و تقلای اراذل بسته‌اند که شايد از اين طريق بتوان پایه‌های امپراطوری را سست کرد. اين صورت‌بندی درست باشد یا غلط، بر این نکته نمی‌توان چشم پوشید که شماری از نخبگانی که دلبرده‌ی این موج هرج و مرج شده‌اند، به آسانی اخلاق را زير پا گذاشته‌اند و می‌گذارند و پروايی هم از تصریح به آن ندارند: اخلاق بی‌معناست و در برابر اين امپراتوری و اين سرمايه‌داری، همه چيزی مباح است و مجاز. حق معنا ندارد. دزدی هم امری نسبی است. طبعاً دروغ و جنايت هم وضع مشابهی پيدا می‌کنند. این لاابالی‌گری و بی‌مبالاتی فکری دست کمی از ابتذال و بی‌مايه‌گی آنارشيسم اراذل ندارد؛ همان که جنبش سبز آنتی‌تز نمونه‌ی وطنی آن است و همان که جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق ایران دو نمونه‌ی آن هستند.
در این بحث، اگر مرادمان را از اخلاق روشن نکنیم، سخن بی‌نتیجه و ناقص می‌ماند. مراد من از اخلاق، لزوماً اخلاق سنتی و محلی که تنها در بسترهایی خاص کارکرد دارد نیست. وقتی از اخلاق سخن می‌گويم، مرادم قواعد و تجویزهایی است که صبغه‌ای جهان‌شهری دارند و به معنایی کلان، جهان‌روا هستند. حرمت نهادن به جان آدمی و رعايت حریم آدمیان – حريم تن و جان و حريم مال و ملکِ آن‌ها و حریم خصوصی آن‌ها – و عدالت‌‌خواهی و آزادی‌جويی بی‌تبعيض، قدر نهادن به کرامت انسانی و ارزش خرد بشری؛ راه گشودن بر پژوهش و دانش‌ورزی بی‌قید و شرط و فارغ از اثرگذاری‌های حکومتی،‌ حزبی و سياسی؛ شفقت‌ورزی بر هم‌نوعان و دست‌گیری از تهی‌دستان و فراهم کردن زمينه‌های عدالت اجتماعی و تحقق وجدان اخلاقی؛ کثرت‌گرایی و حرمت نهادن به تفاوت‌های عديده‌ی میان آدميان، همه مواردی هستند که زير چتر این اخلاق جهان‌روا و جهان‌شهری قرار می‌گيرند.
آن‌چه در اين حوادث رخ می‌دهد – و پاره‌ای با هیجان و شتاب آن را موجه می‌کنند – عبور از همه‌ی قيود اخلاقی است تحت لوای رهايی از اخلاق بورژوایی. اين‌جا درست همان نقطه‌ای است که مارکسیسم آنارشی‌خواه لندنی و به اصطلاح «حزب‌اللهی»هایی که در ايران امروز به «ولايی» شهره هستند – چنان‌که در حوادث پس از انتخابات ۸۸ ديديم – به هم می‌رسند: برای هر دو، برای رسیدن به هدف، هر بی‌اخلاقی را می‌توان مباح و موجه کرد؛ برای اولی، اخلاق محصولی بورژوايی است و برای دومی اخلاق تنها زمانی معنا دارد که صاحب قدرت بگويد يا در راستای منافع و اميال او باشد. این دو طیف، هر دو با امپريالیسم مشکل دارند و دم از نوعی سوسيالیسم می‌زنند و هر دو هم برای مبارزه با این امپرياليسم ابایی از دست‌ يازيدن به قربانی کردن اخلاق ندارند. بخشی از آن‌چه اين روزها در لندن رخ می‌دهد کاريکاتوری مبتذل و آميزه‌ای تحريف‌شده است از مارکسيسم و آنارشيسم. حتی آنارشيست‌ها هم آرمان‌خواهانی اخلاقی بودند نه اراذل مجنون. بحث از ايدئولوژی آنارشيست‌ها را اگر کنار بگذاريم، تمام کوشش آن‌ها مقابله با نمادهای «دولت» بود؛ درست بر خلاف آن‌چه آنارشيست‌ها می‌جستند، غارتگرانی که در لندن می‌بينيم کمترين کاری با نمادهای دولت ندارند.
با تمام اين اوصاف، این نکته را نباید از ياد برد که نقد اين مبتذل‌سازی سياست – آن هم در کسوت برافراشتن علم مارکسيسم يا انديشه‌های چپ – نتيجه نمی‌دهد که پس هر چه در بريتانیا رخ می‌دهد خوب است و بر وفق مراد و اين‌جا بهشت برين است. شکاف عمیق ميان فقير و غنی يک واقعيت دردناک در بريتانياست – همان‌طور که این فاجعه در ایرانِ امروز هم چهره‌ای مهيب و رنج‌آور دارد. فقر مزمن و تنعم و تمول مزمن در بريتانيا واقعیتی است که سرچشمه‌ی بسياری از نابسامانی‌های سياسی، اقتصادی و فرهنگی اين کشور است. اما گمان نمی‌کنم راه گشودن اين گره، غارت و تجاوز و عربده‌‌کشی و ايلغار اراذل باشد. سر برآوردن اوباش، يکی از عوارض ناکارآمدی احزاب سياسی است. در کشوری مثل بريتانيا، یکی از راه‌های چانه‌زنی برای رسیدن به حقوق شهروندان، همين راهِ گشوده‌ی احزاب سياسی است که مانند برخی کشورهای استبدادزده زير تيغ تهديد و تکفیر نيستند. وقتی احزاب درست کار نمی‌کنند و حاشيه‌نشين‌ها را به حال خود رها می‌کنند، سر برآوردن موج نارضایتی آن هم به شیوه‌ای شنيع از اين دست، امری حيرت‌آور نيست. ذکر اين نکته از اين رو مهم بود که خواننده تصور نکند با نقد این آنارشيسمِ اخلاق‌گریز در پی توجيه يا تطهیر قصورها یا نقصان‌های نظام سياسی حاکم بر بريتانيا رفته‌ايم.
چه بسا این نکته را بايد به دقت بيشتر شرح داد: نه همه‌ی کسانی که در اين شورش‌های حاضرند، اراذل و اوباش‌اند و نه رواست که هر اعتراضی را يکپارچه در جمع اراذل معنا کرد. شاهدش هم سخنان شجاعانه‌ی زنی است که معترضان را دعوت می‌کند به هدف‌مندی و جهت‌بخشی به کارشان و دست کشيدن از خشونت کور (اين‌جا). شورش‌های نژاد، تاريخ و تباری دارند و از منطق خودشان تبعيت می‌کنند. اين ابعاد ماجرا را نمی‌توان ناديده گرفت. تردیدی نيست که خشونت ساختاری جامعه، اقتصاد و فرهنگ به اين حوادث دامن می‌زند. کسی نمی‌تواند از اين نکته چشم‌پوشی کند که یکی از مهم‌ترين علل بی‌توجهی مفرط عاملان شورش‌ها (که به مرز عمل جنايت‌کارانه هم نزديک شدند) قانون‌شکنی کسانی بوده است که خود نماد اصلی حفظ حرمت قانون و اخلاق در جامعه بوده‌اند، يعنی سياست‌مداران، پليس، قضات و روزنامه‌نگاران. اين نکته را از این جهت برجسته می‌کنم که اين گمان پيش نيايد که وقتی از «اراذل و اوباش» سخن می‌گويم قصد تحقير يا فروکاستن کل ماجرا به جنايت و تجاوز و غارت است و از همه‌ی ابعاد و جوانب آن غافل‌ام. برجسته کردن اين نکته از آن روست که: ۱) در هيچ اعتراض بر حقی، نمی‌توان عبور از اخلاق يا راه دادن به تجاوز و جنايت را توجيه کرد و آن را نادیده گرفت؛ ۲) نمی‌توان به تصريح يا تلويح جنبش سبز را هم‌سو و هم‌دست آن بخش تجاوزگر و بی‌اخلاق اين شورش‌ها قلمداد کرد؛ ۳) از همه مهم‌تر، نمی‌توان هنگامی که صدای اعتراضی اخلاقی به عبور از اخلاق بلند می‌شود، خودِ اخلاق را به سخره بگيريم و برچسب بورژوايی به آن بزنيم و به بی‌بندوباری و لاباالی‌گری افسارگسيخته برسيم. مشکل بريتانيا، ريشه در سياست‌های نئوليبرال زمان تاچر دارد که با سياست‌های حزب کارگر ادامه پيدا کرد و اکنون مسايل مهاجران تازه هم به آن دامن زده است. بررسی همه‌ی ابعاد اين قصه از حوصله‌ی اين نوشته خارج است – و اين روزها درباره‌ی ماجرا مطالب مفصل و فراوانی نوشته می‌شود – اما هيچ‌کدام از اين‌ها مجوزی برای عبور از اخلاق يا تن دادن به بی‌بندوباری نمی‌تواند باشد.
نکته‌ی واپسين و مهم‌تر این بحث – چنان‌که پيش‌تر و در بالا هم به آن اشاره شد – اين است که جنبش سبز، دقیقاً آنتی‌تز اين حرکت‌های کور و خشنی است که هیچ محابا ندارند و پروای اخلاق و مسؤوليت‌پذيری در گفتار و کردارشان نيست و چیزی جز تخلیه‌ی عاطفی يا فرياد از جگر برکشيدن نمی‌دانند. اين‌که جنبش سبز را هم‌سو و هم‌روش با اين افسارگسيختگی اخلاقی و سياسی بدانيم، جفا در حق تمام جان‌های عزیز و خردهای روشنی است که اين روزها پای آرمان‌شان مردانه می‌ايستند تا تن به بی‌اخلاقی و ستم ندهند اما اصول‌شان را هم پاسداری می‌کنند.
گروه‌هایی در داخل يا خارج، ميان سبزها و ضدسبزها هستند که ميان اين حوادث و جنبش سبز رابطه برقرار می‌کنند و تلويحاً راه خشونت افسارگسيخته و بی‌اخلاقی را – برای رسيدن با اهداف سياسی – هموار می‌کنند. جنبش سبز، جنبش طبقه‌ی متوسط شهری و جنبشی مدنی است که برآمده از خشونت آنارشی‌طلبان نيست. اگر جايی برای اوباش و هرج و مرج باشد، در صف مقابل جنبش سبز است. مهم است که به سادگی به دام اين مغالطه نيفتيم. جنبش سبز، تخريب‌گران خانه‌ی مراجع در قم و امثال سعيد تاجيک‌ها را تربيت نکرده است و راه را بر شلتاق و دريدگی آن‌ها هموار نمی‌کند. مهم‌ترين و کليدی‌ترين ويژگی‌ جنبش سبز دقیقاً همين است که بتواند پیوسته به قطب‌نمای حساس اخلاقی‌اش مراجعه کند.
۲

گرچه ماه رمضان است… (۵)

ما آدميان با کلمه زندگی می‌کنيم. این کلمه‌ها، این واژه‌ها، صورت دارند و معنا. گاهی اوقات، صورت کلمات تغييری نمی‌کند اما چنان اين کلمات از معنا تهی می‌شوند یا از معنا تهی‌شان می‌کنند که به جای اين‌که نشانه باشند و دلالت بر امری بکنند و اسباب هدايت شوند، بيشتر مايه‌ی گمراهی و ضلالت می‌شوند. گاهی اوقات، سخن‌ناشناسان و اطفال نورسيده، صورت کلمات را هم از شکل می‌اندازند. اما آفت و خطر اين تعرض به واژه‌ها آن اندازه نيست که آفت دست‌اندازی به سيرت و مفهوم کلمات.
 
وقتی کلمات بی‌سيرت می‌شوند، مفاهيم جا به جا می‌شوند. کلماتی که می‌توانند مانند قطب‌نمای اخلاقی انسان عمل کنند، درست به مثابه‌ی زهری قاتل، تمام فضای ذهنی آدمی را می‌توانند مسموم کنند و او را از پا بیندازند. آن‌چه روزی نوشدارو بود، ناگهان تبديل به زهر هلاهل می‌شود. گاهی نام چيزی را ايمان می‌گذارند، اما بوی تعفن‌آميز ريا و بی‌اخلاقی چنان از لايه‌لايه‌ی آن تراوش می‌کند که تنها بیماردلان می‌توانند نام آن چيز را ايمان بگذارند. گاهی اسم چيزی را بصیرت می‌گذارند ولی تنها بايد نابينا بود يا دچار کوردلی و بيماری باطن بود تا گمراهی مزمن مندرج در آن را هدايت و آگاهی بناميم. 
 
پيش‌تر عباراتی را از يکی از نامه‌های عين‌القضات همدانی نقل کرده بودم با مضمونی مشابه:
 
«اکنون علما را به طيلسان وآستین فراخ شناسند. کاشکی بر این اختصار کردندی که انگشتری زرین دارند، و لباس حرام و مراکب محظور و آن‌گه گويند: عزّ اسلام می‌کنيم! اگر این عزّ اسلام است، پس عمر چرا چندین روز مرقع می‌دوخت؟ مگر ذلّ اسلام می‌طلبيد؟ معاويه با او اين عذر آورد به شام. پس عمر گفت: نحن قومٌ اعزّنا الله بالاسلام فلا نطلب العز في غیره. و سلمان فارسی گفت: 
أبي الاسلام لا اب لي سواه
اذا افتخروا بقیس او تميم
اکنون اگر کسی دعوی علم کند، در نوشته و خوانده‌ی او نگاه نکنند؛ و نطق او ببينند هر که فصيح‌تر زبان بود به هذيانات محدث او را عالم‌تر نهد. و در سلف صالح و در اخلاق و اوصاف مرد نگاه کردندی، و هر که از دنیا دورتر بودی، او را عالم‌تر نهادندی. و چون این نبودی، هر که طلب دنياش کمتر بودی و قانع‌تر بودی و قيام اللیل و صيام النهار او را بيش بودی، او را به صلاح نزدیک‌تر دانستندی. و ليکن کما انا کما انت کما الموضع کما الدّر. اکنون دينی دیگر است در روزگار ما. فاسقان کمال الدين، عماد الدين، تاج الدين، ظهير الدين و جمال الدين باشند پس دين شياطین است. و چون دين، دين شياطين بود، علما قومی باشند که راهِ شياطين دارند، و راه خدای تعالی زنند. يا داوود لا تسأل عني عالماً أسکرهُ حبُّ الدنيا فيقطعک عن طريق محبتي أولئک قطّاع الطریق علی عبادی.
 
در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دين را طلب کردندی و ايشان می‌گریختندی. اکنون از بهر صد دينار ادرار و پنجاه دينار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشينند. ده بار به سلامِ ايشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جنب خفته باشند. پس اگر یک بار، بار یابند از شادی بیم بود که هلاک شوند. و اگر تمکين يابند که بوسی بر دستِ‌ فاسقی دهند، آن‌ را به تبجح بازگويند و شرم ندارند «و ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ايشان را نصف القيامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ايشان داده‌اند. در نطق نزدیک بديشان، در معامله دور از ايشان. بيت:
اما الخيام فانها کخيام
و اری النساء الحيّ غير نسائها
أشد الناس عذاباً يوم القيامة عالمٌ لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد، و رسوايی قیامت و فضيحت آن از ما بگرداناد.
جوانمردا! علماء السوء ديگرند و جهال السوء دیگر. هر که بوی علم هنوز نشنيده،‌ او را از علماء السوء نتوان نهاد. ائمةُ مضلون چون بدانند که راه خدای چی‌ست، پس به حقوق آن قيام ننمايند. اين مرد را از علماء السوء توان نهاد. اما آن‌که از خدای تعالی نام شنيده بود، و از دين خدای تعالی نام شنيده بود، کجا عالم بود؟! ثبت العرش، ثم انقش علیه. اول عالم بباید بود تا پس بد بود. صدق رسول الله – صلعم – أشد الناس عذاباً يوم القيامة جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم يزعم بجهله‌ و حمقه انّه عزيزٌ عند الله و من ورثة أنبيائه. أیُّ داءٍ ادوی من هذا؟ و أية حماقةٍ أعظم من هذه؟ «و ذلک هو الخسران المبين»، لا دنیا و لا آخرة. «یدعو لم ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشير».» (نامه‌ها؛ ج ۱، صص۲۴۳-۲۴۵)
 
این مضمون،‌ تازه نيست. در قرآن هم آمده است که: «قلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا» (کهف: ۱۰۳-۱۰۴) (يعنی بگو: «آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم؟» [آنان‌] كسانى‌اند كه كوشش‌شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى‌پندارند كه كار خوب انجام مى‌دهند.) اين تصور دقيقاً از همین‌جا می‌آيد که مفاهيم واژه‌ها جا به جا می‌شود. وقتی واژه‌ها و کلمات را در جای درست خود به کار نبريم و آن‌ها را خرج مقاصد پست و حقير خود کنيم – حتی ناخودآگاه و از سر بی‌دقتی – فضای ذهنی مخاطب و شنونده غبارآلود می‌شود و معنا را دیگر درست تشخيص نمی‌دهد. از همین روست که نامِ جاهلان را عالم می‌گذارد و گمراهان را اهل بصیرت می‌خواند.
 
حال،‌ در ماه رمضان‌ايم. اين ماه رمضان هم دچار همين بلا شده است. يعنی رمضان، چنان شده است که برای طايفه‌ای حکایتی جز «رم از آن» ندارد. کمتر کسی می‌تواند از اين ماه رمضان، چنان‌که بايد بهره‌ای ببرد که به صفايی و زلالی خاطری برسد. عمده‌ی مردمان در همين تکرار می‌مانند. اهل ايمان خوب است هر روز رمضان و آخر ماه رمضان هر سال از خودشان بپرسند که روزه‌ای که امسال گرفته‌اند چقدر بهتر از روزه‌ی سال پيش‌تر بوده است؟ و چه مقدارش همان عادت و تکرار؟ پيداست آزمون سختی است.
این ماه رمضان، آزمون خوبی است برای این‌که وقتی از صيام و روزه سخن می‌گويیم درست و دقيق بدانیم از چه حرف می‌زنیم. ساده‌دلی است اگر گمان کنيم که چیزی که ما امروز اسم‌اش را گذاشته‌ايم روزه یا رمضان، دقیقاً همان چيزی است که در زمان پيامبر یا پيش از او – مثلاً در زمان مریم مادر عيسی – مردم زمانه يا خود اين افراد می‌فهميده‌اند. اگر اين مقدار را بپذيريم، بايد گفت که برای این‌که به فهمی زلال‌تر از این رمضان و اين روزه – چنان‌که آن‌ها می‌گفته‌اند – برسیم، بايد به این فهم متعارف و معمول از رمضان و روزه کافر شويم. از اين اسلام مجازی درست در چنين جاهایی بايد عبور کرد. کار آسانی نيست ولی محال هم نیست. عبور لازم دارد. گام‌های بلند بايد برداشت. این قالب‌های متعارف را باید شکست. آن کسی که امروز نزد ما، کمال‌الدين و عماد‌الدين و تاج‌الدین است، غالباً از فاسقان است. هر چه دين، در زمان عين‌القضات دين شياطين بوده است، امروز به مراتب این آفت و بیماری شديدتر شده است، به ويژه که بخش بزرگی از واژگان و کلماتی که فضای فکری دينی ما ايرانیان و فارسی‌زبانان را می‌سازند يکسره گروگان يا زندانی رهزنان راه دين و قطاع‌الطریقی است که در لباس علما، خلايق را از راه به در می‌برند. کفر حقیقی در چنين جاهايی به کار می‌آيد: مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیريد…
۳

در اهميت رسانه و آشوب‌های لندن

آشوب‌های لندن هم‌چنان ادامه دارد و لحظه به لحظه به وسعت‌اش افزوده می‌شود. علل و زمينه‌ی بروز اين تنش‌ها و آشوب‌ها را نمی‌دانم – یا دست‌کم آن‌قدر نمی‌دانم که بتوانم با قاطعیت چيزی بگويم – اما در اين یکی دو روزی که تلويزیون را می‌بينم، نکته‌ی قابل تأملی توجه مرا جلب کرده که گمان می‌کنم برای مخاطب ايرانی اعتنای به آن بسیار مهم است. پيش از آن توضيح بدهم که وقتی می‌گویم رسانه‌ها – و تلويزيون بريتانيا – مقصودم چيزی است بسيار بیش‌تر و فراتر از آن تصور کلیشه‌ای و قالبی که رسانه‌های وطنی ما از بی‌بی‌سی به خورد مخاطب فارسی‌زبان می‌دهد: آن تصویر، عمدتاً و بيشتر تصویر بخش فارسی بی‌بی‌سی است که هر چند زیرشاخه‌ی بی‌بی‌سی است ولی تفاوت‌های اساسی و بنيادین به رسانه‌های بريتانيایی دارد که شرح‌اش خارج از بحث ماست.

عمده‌ی تصاويری که از صبح ديده‌ام، تصاوير زنده‌ای بوده است از حضور پليس، که در اکثر موارد کم‌تعداد است و بيشتر در موضع دفاعی و نه در مقام حمله و سرکوب. بخش ديگر اين تصاوير هوايی، حملات شورشيان و اراذل و اوباش به مغازه‌ها و منازل مسکونی بوده است: جمع کثيری مشغول غارت، دزدی و آتش زدن به خانه‌ها و اموال عمومی هستند. و باقی صحنه‌ها، صحنه‌های آتش‌سوزی هول‌ناکی است که از صبح به نقاط مختلف لندن سرايت کرده است.

طبيعتاً مقامات و مسؤولان دولتی واکنش نشان داده‌اند هر چند شمار زيادی از آن‌ها در تعطيلات بوده‌اند و مجبور به کوتاه کردن تعطيلات‌شان شده‌اند، از جمله ديويد کمرون، بوريس جانسون (شهردار لندن) و ترزا می (وزير کشور). اما نکته‌ی ظريف و حساس ماجرا، حضور رسانه‌هاست به خصوص تلويزيون که صحنه‌های زنده‌ی حوادث را پخش می‌کند. در اين ده سالی که در لندن زندگی می‌کنم، مشاهده‌ی اوليه‌ی من اين بوده است که رسانه – خصوصاً تلويزیون و شبکه‌ی خبری ۲۴ ساعته‌ی بی‌بی‌سی – عمدتاً متوازن عمل می‌کند و در موارد حساس حضوری پررنگ و حرفه‌ای دارد. هيچ‌کس ملاحظه و رعایتی برای هيچ صاحب قدرت و سياست‌مداری ندارد. اين مشاهده‌ی اوليه را بارها آزموده‌ام. اين البته نتيجه نمی‌دهد که اين رسانه پاک و طيب و طاهر است و خطا نمی‌کند و امام‌زاده‌ای است که می‌توان به سرش قسم خورد. اما مخاطب ايرانی، هميشه یک معيار برجسته و زنده پيش رو دارد: رسانه‌های ايرانی داخل کشور (و حتی آن‌ها که برای خارج پخش می‌شوند). و مغز سخن من همين‌جاست.

تصورش را بکنید که در روزهای اولیه‌ی پس از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸، تلويزيون ما قرار بود صحنه‌هايی زنده از درگيری‌ها و تظاهرات پخش کند. درست است که ماهيت آن تظاهرات – که مبتنی بر مطالبات سياسی و تقاضاهای آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه بود – تفاوتی جدی با حوادث لندن دارد، اما نقش رسانه هم‌چنان مهم است. اگر قرار بود تمام مردم ما، شاهد يکايک صحنه‌های برخورد ميان مردم و نیروهای امنيتی و نظامی در خیابان‌ها باشند، به نظر شما داوری مردم چه می‌بود؟ (مثلاً این ويدیو و اين يکی و اين يکی را ببينيد).

هم‌اکنون که ماجرا هم‌چنان داغ است، احساس کردم مهم‌ است که این تفاوت موقعيت و مقام را برجسته کنيم: ۱) حادثه‌ی لندن، مشابه حوادث پس از انتخابات ایران نيست؛ ۲) مردمی که آتش‌سوزی می‌کنند و دست به غارت و دزدی می‌زنند، زمین تا آسمان با مردمی که در آرامش و سکوت تظاهرات کردند – و پاداش آرامش و صلح‌جویی‌شان را هم به خشن‌ترين وجهی گرفتند – تفاوت دارند؛ ۳) رسانه‌های بريتانيايی – بر خلاف رسانه‌های وطنی – عقد اخوتی با قدرت مسلط و نيروی حاکم نبسته‌اند؛ همين يکی دو هفته پيش بود که روپرت مرداک حيثیت‌اش بر باد رفت و امروز نوک پيکان انتقادها آرام آرام متوجه دولت می‌شود (در عين اين‌که غارت و شورش محکوم می‌شود).

در پايان کافی است اين پرسش را يک بار دیگر تکرار کنیم: آيا رسانه‌های داخلی ما حاضر بودند درست مانند همین رسانه‌های انگليسی – نه بيشتر و نه کمتر؛ بلکه درست مانند همین‌ها – تصاویر و صحنه‌های روز انتخابات، روزهای پس از انتخابات و ماه‌های بعد را پوشش دهند و اخبارش را به دقت منتقل کنند؟ اين يک پرسش بزرگ‌ترین و مهم‌ترين پرسشی است که يک ايرانی حق دارد از خود بپرسد.

پ. ن. اين ماجرا نکات پيچيده‌ای دارد و حتماً ظرافت‌های بيشتری در کار است. نمی‌توان در مجالی به این کوتاهی همه‌ی موارد را بررسی کرد ولی در چنين مواردی، نقش رسانه بسيار مهم و تأثیرگذار است: آیا رسانه می‌تواند اعتماد مخاطب و مردم را جلب کند يا کاری می‌کند که مردم بيشتر متقاعد شوند که رسانه‌ کارش دروغ‌سازی، خبر‌سازی و دروغ‌پراکنی به نفع قدرت مسلط و فرموده‌ها و بخش‌نامه‌ها و دستورهاست؟ مزيد يادآوری، تذکر می‌دهم که تصاویر و فیلم‌های حادثه‌ی مرگ ايان تاملينسون – که در جريان تظاهراتی در لندن به دست پليس کشته شد – دقیقاً در همين رسانه‌ها به وسعت منتشر شده بود.

پ. ن. ۲. شاهد از غيب رسید: مصلحی: خبرنگار کسی است که هوای مسئولان را داشته باشد!

۲

گر چه ماه رمضان است… (۴)

اين مذاهب – و آداب و مناسک‌شان – چيزی نيستند جز منازلی که از آن‌ها بايد عبور کرد. عين‌القضات در فهم اديان و مذاهب اشاره به فرسوده شدن و مندرس شدن مضامين آن‌ها دارد تا جايی که روزگاری می‌رسد که ملتزمان به آن اديان و مذاهب چيزی از آن جز ظواهرش نمی‌دانند که آن‌ها را هم به عادت تکرار می‌کنند. اما برای او، در همه‌ی اين‌ها حقیقتی هست:
«ای دوست، اگر آن‌چه نصاری در عيسی ديدند تو نيز ببينی، ترسا شوی. و اگر آن‌چه جهودان در موسی ديدند تو نيز ببينی، جهود شوی. بلکه آن‌چه بت‌پرستان ديدند در بت‌پرستی، تو نیز ببينی، بت‌پرست شوی. و هفتاد و دو مذهب، جمله منازل راه خدا آمد. مگر اين کلمه نشنيده‌ای که شيخ ابوسعيد ابوالخير روزی پيش گبری آمد از مغان، و گفت: در دين شما امروز هيچ چيزی هست؟ که در دين ما امروز هيچ خبر نيست!‍» (تمهيدات، ص. ۲۸۵).
قاضی همدانی از اين هم گامی پيش‌تر می‌نهد و می‌گويد: «و مقصود از اين بيان بدين محققی آن است که اصول مذاهب بعيد است که دروغ بود، لابل محال بود از آن‌جا که منم. اما از آن‌جا که حکم عموم خلق است لابل از آن‌‌جا که حکم خصوصِ علمای دين است، اين نه محال نمايد و نه بعيد، زيرا گويند چه بعید بود در اين‌که در عالم، مذاهبِ فاسد بود که ادراک حق غامض است، و راهش دراز است و پرخطر است. و افهام خلق قاصر است، و راه‌نمايان همه يا اغلب گمراه‌اند. پس ضرورت است خود که مذاهبِ باطل بيش بود در عالم. و اين اگر چه به عقلِ تو و امثال تو بس نزديک است، از آن‌جا که منم نه چنين است که من هم بر اين بوده‌ام مدتی دراز، و پس از آن اين در من پديد آمده است که اصول مذاهب لابد باید که صحيح بوَد. و بطلان مذاهب از تحريفِ ناقلانِ بد افتاد». (نامه‌ها؛ ج۲، ص ۳۱۱).
عين‌القضات با همين عبارات تمامی برداشت عاميانه، ظاهری و بديهی متدينان را به هم می‌ریزد: اصول مذاهب همه صحيح‌اند! از آن‌جايی که او در آن‌ها نظر می‌کند، نه تنها بعيد است که اصول مذاهب دروغ باشند، بلکه «محال» است که دروغ باشند. اين رأی، رأيی دلیرانه است به ويژه آن‌که در روزگاری که او می‌زيسته، فضای نزاع‌های مذهبی بسيار خصومت‌زا بوده است.
اما این معنا، نزد عين‌القضات، هم‌چنان دنباله‌ای دارد: «اگر مذهبی مرد را به خدا رساند، آن مذهب اسلام است و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را، به نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بتر باشد. اسلام نزد روندگان آن است که مرد را به خدا رساند، و کفر آن باشد که طالب را منعی يا تقصيری در آيد که از مطلوب بازماند. طالب را با نهنده‌ی مذهب کار است نه با مذهب» (تمهيدات؛ صص ۲۲-۳۳).
برای عوام، تنها اسلام است که راه رستگاری است – و اين اسلام خلاصه می‌شود در همين اسلام تاريخی با همين آداب و مناسک شرعی. سخن عين‌القضات درست خلاف اين است: همين اسلامی که شما گمان می‌بريد که با ارجاع به ظاهرِ نص قرآن تنها دين پذيرفته شده نزد خداست و باعث فلاح است، می‌تواند از کفر بدتر باشد. و اين است که او ميان اسلام مجازی و کفر حقیقی تفاوت می‌نهد. همين اسلام، همين عبادات شرعی و مناسک دينی، وقتی قرار باشد از آدمیان رهزنی کنند و مانع معرفت شوند يا زمينه‌ساز تقصير – که عمدتاً این اتفاق میان دين‌داران رخ می‌دهد – دين‌ورزی را تبديل به آفت و عادت می‌کند.
بر مذهب خدا بودن، مقدمه‌ای دارد و آن مقدمه شناختِ خود است. اين سخن شديداً عارفانه و عميقاً کفرآميز که «هر که خود را بشناسد خدای خود را شناخته است» عمدتاً به مثابه‌ی سخنی آرامش‌بخش و حکمت‌آموز ميان متوسطان و مبتديان دين‌داری نقل می‌شود. اما آغاز بر مذهب خدا بودن، و گشودن بابِ شناختِ خود، گويی پرده‌ی ستبری را می‌درد و آدمی را به مقامی می‌برد که تفاوت نهادن ميان مذاهب و اعتبار بخشيدن به آداب و مناسک يا حس ذوق و لذت کردن از به جای آوردن فرايض، برای او هم‌رديف کفر خواهد بود.
۴

گر چه ماه رمضان است… (۳)

اهل خدا،‌ نشانه دارند. نشانه‌ی اهل خدا زهدورزی و عبادت نيست. عبادت، نشانه‌ی مؤمنان و زاهدان و دين‌ورزان است. نشان اهل خدا، همان عاشقی است که حافظ گفت. اين نشانه در مشايخ شهر نيست. اما تا دل‌ات بخواهد از آن نشان‌های ديگر می‌توان در مشايخ شهر يافت: هم عمل به آداب و مناسک در آن‌ها هست در حد وفور و تا مرز ریا؛ و هم علم به فقاهت اين آداب نزدشان يافت می‌شود که خود برسازنده‌ی اين علوم و پرورنده‌ی آن‌اند. اما علم و عمل عاشقی، همان است که از شافعی و بوحنیفه و اين فقيه و آن مجتهد، و از فلان مرجع و بهمان اعلم و اصلح نمی‌توان جست و یافت. اين يکی، نيازمند گام‌های بلندی است که اول شرط‌اش عبور از همين طايفه است. برای عبور از اين طايفه، بايد از اين اسلام عبور کرد دقيقاً به اين دليل که اين اسلام، مجازی است. و بايد به کفر رسيد آن هم نه به کفر متعارف و معمول، بلکه به کفر حقیقی. هر چه آن اسلام نخست – آن اسلام مجازی – کران تا به کران فضای مسلمانی را پر کرده است، از اين کفر حقیقی کمتر نشان يافت می‌شود و از فرط کم‌يابی، ناپدید است.

اين ماه، ماهِ خداست. بد نيست به جای اين‌که آدمی در اين ماه، اهل تقوا و زهد باشد و متعبد اسلام مجازی، قدمی به همت بردارد و راه به سوی کفر حقيقی بجويد شايد از اهل خدا شود؟ راه اهلِ خدا، راه راست نيست؛ راهِ بی‌راهی است. اين راه، بی‌راهه است. اين راه گمراهی و ضلالت دارد. از جنس همان ضلالت‌ها که فرزندان يعقوب به او نسبت می‌دادند که: «قَالُوا تَاللَّـهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ» (يوسف: ۹۵). اين مضمون دشوار، اين راهِ بی‌راهی و مسير ضلالت همان است که عين‌القضات به آن اشاره می‌کند در مقام مقايسه‌ی يافته‌ها و اذواق ابوسعيد ابوالخير و بو علی سينا.

«ای دوست در رساله‌ی اضحوی مگر که نخوانده‌ای که ابوسعيد ابوالخیر – رحمة الله عليه – پيش بوعلی سينا نوشت که «دلّني علی الدليل؛ فقال الرئيس أبوعلي في الرسالة علی طریق الجواب: الدخولُ في الکفر الحقیقي و الخروج من الاسلام المجازی، و أن لا تلتَفِتْ أالا بما کان وراءَ الشخوص الثلاثة حتی تکون مسلماً و کافراً، و ان کنت وراء هذا فلست مؤمناً و کافراً. و ان کنت تحت هذا فانت مشرکٌ. و ان کنت جاهلا من هذا فانک تعلم ان لا قيمة لک و لا تعُدَّکَ من جملة الموجودات». شیخ ابوسعيد در مصابیح می‌آرد که «أوصلتنی هذه الکلمات الی ما لا أوصلني الیه عمرُ مائَةِ ألف سنةَ من العبادة». اما من می‌گویم که شيخ ابوسعيد هنوز اين کلمات را نچشيده بودی هم‌چنان‌که بوعلی و ديگران که مطعون بيگانگان آمدند، او نيز مطعون و سنگسار بودی در ميان خلق، اما صد هزار جان اين مدعی فدای آن شخص باد که چه پرده‌دری کرده است، و چه نشان داده است راهِ بی‌راهی را! درونم در این ساعت این ابیات انشاد می‌کند که تقويت کند به ترجمه‌ی سخن مطعون آمدن بوعلی؛ گوش دار:
اندر ره عشق کفر و ترسايی به
در کوی خراباتِ تو رسوايی به
زنار به جای دلق يکتايی به
سودایی و سودايی و سودايی به» (تمهيدات؛ صص ۳۴۹-۳۵۰)
نمی‌دانم که در روزگار ما از کفر و اسلام کدام بدنام‌ترند. نمی‌دانم که کدام يک بيشتر به راه مجاز می‌روند. اما اين‌قدر می‌دانم که از کفر حقيقی نشان کمتر است. وسوسه‌ی متدينان هم پيوسته همين است که «اسلام حقيقی» را بجويند. اما در اين میانه، همين طايفه هم نشان اهل خدا را گم می‌کنند و هم «نشان عرش خدا» را.

فکر می‌کنيد تا پايان اين رمضان، چند نفر اين توفيق و بخت را خواهند داشت که نشانی از راه بی‌راهی بيابند و پرتوی از کفر حقيقی بر جان‌شان بتابد؟
۲

گر چه ماه رمضان است… (۲)

معمول اين است که در ماه رمضان، توجه مردم به عبادت بيشتر می‌شود. اين‌که ميزان بهره‌ی عموم خلايق و حظ آن‌ها از عبادت چه ميزان است، همان است که محل توجه ماست.
عين‌القضات همدانی در بخشی از نامه‌ها می‌گويد: «أبعد الناس عن الله اکثرهم ذکراً لله. لعمری در بدايت، همه نام او برند و «اذْكُرُوا اللَّـهَ ذِكْرًا كَثِيرًا» اذکروا الله حتي يقال لکم انکم مراؤون. اما در نهايت اين همه برخيزد. جوانمردا! «وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ» ديگر است، و «اذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً» ديگر. يا موسی قل للظلمة من بني اسراييل لا تذکروني فأن من ذکرني منهم ذکرتُهُ باللعنة» (نامه‌ها؛ ج ۱، ص ۱۰۶).
ذکر گفتن برای بعضی اسباب فتوح و گشايش است و همين ذکر می‌تواند بلای جان عده‌ای ديگر باشد. ذکر گفتن به ظاهر آسان است. اهل ذکر و عبادت بودن، در ظاهر تمسک است به همين مناسک و آداب. بلای عظيم آن‌جا پديدار می‌شود که بدانی همه‌ی آن‌چه کرده‌ای يا می‌کنی به جای آن‌که سودی برای‌ات داشته باشد، يکسره مايه‌ی عقوبت شد است و تو شادان که چه عبادت‌ها که نورزيده‌ای و چه نمازها که نخوانده‌ای و چه روزه‌ها که نگرفته‌ای! اين واقعه‌ها به ويژه جايی رخ می‌نمايد که باد استغنا می‌وزد و «ان الله لغني عن العالمين» چهره می‌گشايد. ميان آن‌چه فقها برای مؤمنين توصیه می‌کنند و آن‌چه اهل معنا به آن اشارت می‌کنند تفاوت بسيار است:
«و فقهای ظاهر به صحت، چيزی ديگر خواهند، اما سالکان به نيت قبول خواهند و آن‌که روز قيامت به سعادت رساند. و هر عملی که شمشير پادشاه از تو باز دارد فقها آن را صحيح خوانند؛ چه نزديک ايشان چون ارکان نماز و شروط ظاهر به جای آورند آن نماز را صحيح خوانند الا که رکنی به جای بگذارند چون طهارت، چون رکوع يا سجود، پس آن را فاسد خوانند. و اگر شرطی به جای بگذارند چون طهارت، حدث هم صحيح نخوانند. اما چون ارکان و شروط تمام به جای آورند، گويند: نماز صحيح است». (نامه‌ها؛ ج ۱، ص ۶۷). اين تقرير عين‌القضات از تلقی «فقهای ظاهر» از آداب و مناسک شريعت است. او در ادامه می‌گويد: «و به نزديک فقهای ظاهر حضور از ارکان نيست چون رکوع و سجود، چه اگر کسی نماز بی حضور بکند هم صحيح خوانند. و هر کتاب که در فقه ظاهر ساخته‌اند در آن‌جا بود که قرائت فاتحة الکتاب رکن است در صحت نماز. اما در هيچ کتاب نبود که حضور دل رکنی است، که حضور از باب تقوی است نه از فتوی» (همان، ص. ۶۸).
و جایی که به روزه می‌رسد، باز هم به همان سرگشتگی يا فروماندگی فقه ظاهر در سطح می‌رسيم: «و هم‌‌چنين در فقه ظاهر، چون نيت روزه بکند و از خوردن و مباشرت دست بدارد از صبح تا شام، اين روزه را صحيح خوانند. و ندانم که فقيه ظاهر اين حديث را چه معنی نهد که رب صائم ليس له من صيامه الا الجوع و العطش.» (همان، ص. ۶۸).
قاضی همدانی اين‌جا دو رخنه در مسلمانی کرده است: نخست اين‌که بر فقيهان خرده می‌گيرد که شما يکسره در ظاهر توقف کرده‌ايد – پرداختن به نيت و دل کار فقيه نيست از اساس – و تمام همّ شما در صحيح بودن و مرتب بودن همين ظاهر است و بس. قاضی اين اندازه را بدون پرداختن به باطن، نه تنها مايه‌ی نعمت نمی‌داند بلکه اسباب نقمت می‌شمارد. دیگر این‌که در مقام باطن و در جايگاه حضور هم کار را آسان نمی‌نماياند: هر اهل ذکری، اهل باطن نيست. بسا ذکرگويانی که ذکر گفتن‌شان حاصلی ندارد جز لعنت.
حال بايد پرسيد که روزه‌ی اکثر روزه‌دارانی که پيرامون ما هستند – و روزه‌ی خودِ ما – از کدام جنس است؟ آی در شمار آن‌ها می‌افتند و می‌افتيم که در وصف‌شان گفته‌اند: «وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّـهِ ۚ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ» يا در رديف آن‌ها که «الانبياء في قبورهم يصلون»؟ يا از آن‌ها که ابراهيم‌وار پس از عمری عبادت، باز هم می‌گويند: «رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلَاةِ وَمِن ذُرِّيَّتِي ۚ رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ»؟!
۲

گر چه ماهِ رمضان است… (۱)

با خود عهد کرده بودم که از مناسبت ماه رمضان و در رسيدن اين فرصتِ مغتنم بهره‌مند شوم و چيزهايی بنويسم که در اوقات ديگر، ذوق و حال‌اش نيست. در ظاهر، شايد این همان کار عادی و متعارفی است که ارباب ديانت و متابعان شریعت می‌کنند – يعنی توجه به احوالات ماهِ مبارک که عمدتاً فضايی است برآمده از روزه‌داری و آداب و مراسم سحری و افطار و تمام مناسکی که به آن متعلق و مرتبط است. پيداست که تکرار کردن تمام سخنانی که قرن‌ها اهل ديانت گفته‌اند و خصوصاً در این سه دهه‌ی اخير به نحو ملال‌آور و رياکارانه و دل‌گزايی از منابر رسمی کشورتبلیغ می‌شوند – به ويژه زمانی که این مضامين از معانی تهی هستند و در قشور و صورت‌ها متوقف – نه هنر بزرگی است و نه چندان نيازمندِ دانش و معرفت است.
اما برای اين‌که نشانه‌ای باقی بگذارم و نقطه‌ی عزيمت سخنانی را که به یاری بخت و همت توفيق نگاشته خواند شد، مشخص کنم، خوب است ببينيم عين‌القضات همدانی روزه را چگونه می‌بيند و تعريف می‌کند:
«صوم در شرع عبارت است از امساک طعام و شراب که روزه‌ی قالب است. اما صوم در عالم حقیقت، عبارت است از خوردن طعام و شراب. کدام طعام ؟ طعام «ابیت عند ربي». کدام شراب؟ شراب «و کلم الله موسی تکلیماً». این را صوم معنوی خوانند، روزه‌ی جان باشد؛ این صوم خدا باشد که «الصوم لي». چرا؟ زیرا که در این صوم جز خدا نباشد، که «و انا اجزی به» همین معنی دارد. چون این صوم خدایی باشد، جزای این صوم جز خدا نباشد، که «و انا اجزی به یعنی انا الاجزاء».
از آن بزرگ نشنیده‌ای که گفت: «الصوم الغیبة عن رویة ما دون الله لرؤیة الله تعالي». صوم ما دون الله را بیان می کند. مریم می‌گوید که «انی نذرت للرحمن صوما» که افطار آن جز لقاء الله تعالی نباشد. مصطفی – علیه السلام – از اینجا گفت : «للصائم فرحَتان فرحة عند افطاره و فرحَة عند لقاء ربّه». دریغا از خبر «صوموا لرؤیته و افطروا لرؤیته» چه فهم کرده‌ای؟ و از آن صوم چه خبر شاید دادن؟ که ابتدای آن صوم از خدا باشد، و آخر افطار آن به خدا باشد. 
«الصوم جنّة» سپر و سلاح صوم برگیر. گاهی صایم باش، و گاهی مفطر که اگر همه صوم باشد، محرومی باشد؛ و اگر همه افطار باشد، یک‌رنگی باشد . مگر که مصطفی – علیه السلام – از اینجا گفت: «من صام الابد فلا صیام له» صایم ابد خود یکی آمدکه «الصمد» نعت او بود. «و هو یُطِعم و لا یُطعَم» این معنی بود. صایم الدهر او بود – جل جلاله – دیگران را فرموده است که «صوموا ساعة و افطروا ساعة» تا خود صوم هر کسی از چیست و افطار هر کسی به چیست. شنیدی که صوم چه باشد.» (تمهيدات،‌ صص ۹۱-۹۲)
عین‌القضات با هنرمندی تمام کوشش کرده تا هم تأويل صوفيانه‌ی خود را از روزه ارايه کند و بگويد که مثلاً روزه همين امساک از طعام و شراب نيست و روزه انواع دارد. يکی از انواع‌اش همين روزه‌ی مریم است. يعنی دایره‌ی صيام وسيع‌تر از همين صيام متعارف است. و هم‌چنين او کوشش کرده که چندان از دایره‌ی آداب و رسوم شريعت خارج نشود و خواب کسی را بر نياشوبد.
اما بيايید در ماه رمضان، به جای اين‌که تنها همان کارهایی را بکنيم که همه می‌کنند، سراغ کارهايی نيز برويم که همه نمی‌کنند! اين نکردنی‌های رمضان گاهی اوقات حکمت‌هايی در خود دارند که کم‌تر کسی به صرافت‌شان می‌افتد. برای اين‌که ساده‌دلان و خيال‌انديشان تصور باطل نکنند، بايد تذکر داد که نکردنی‌ها و نيدنيشيدنی‌ها به همین سادگی محقق نمی‌شوند يا دست‌کم چندان دست‌يافتنی نیستند که در چنگ عموم يا عوام مردم باشند. به عبارت دقيق‌تر، نکردنی‌ها و نينديشيدنی‌های رمضان، شايد از سطحی بالاتر از عموم متدينان مقيد به شريعت و ظاهر آن و هم‌چنين عموم نامؤمنانی باشد که آداب و مناسک شريعت بخشی از زندگی‌شان نيست. اما اين سخن، هم‌چنان نتيجه نمی‌دهد که هر چه ورای اين دو طبقه باشد، لزوماً از دایره‌ی فهم بعضی از افراد يکی از اين دو طبقه خارج است. مجمل‌اش اين است که:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت
پس اشاره‌ی عمده‌ی من به همين رندی است. يعنی که رندی و عاشقی که توأمان یکدیگرند، چه بسا برترين و بهترين هنرهای رمضانی از جنس نينديشدنی و نکردنی باشند:
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است، بیاور جامی!
آدميان در اين ماه،‌ هر يک به وجهی و نوعی رمضان را تجربه می‌کنند. هر کسی روزه‌ی خود را دارد به فراخور وجود و گنجايش معرفتی‌اش.
در اين ماه، توفیق گره گشودن از رمزهای نينديشيده يا نينديشدنی نصيب‌تان باد!
پ. ن. مانند هر سال، نغمه‌های رمضانی خاص اين ماه را، به همراه مثنوی افشاری و مناجات ربنا را با صدای ماندگار شجریان – به رغم کين‌‌توزی و پليدکاری تیره‌دلان – در گوشه‌ی بالای ستون راست اين صفحه افزوده‌ام که تا آخر اين ماه همدم‌تان باشد. (از توضیحات سال قبل، اين‌جا را هم ببينيد).
صفحه ها ... 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد