۶

کو دامنِ مهربانت ای دوست؟

اين روز که از راه می‌رسد، اين سال و سال‌ها که می‌گذرند، هر کس چيزی می‌نويسد به فراخور حال‌اش يا شناخت‌اش از اين‌که پرويز مشکاتيان که بود و چه کرد؟ کار دشواری نيست تعظيم و تکريم کسی که بزرگ بود و شهيد اهل طرب بود و در شناخت و شعر و موسيقی سرآمد همگنان بود. پس این چه کاری است که بنويسم پرويز چنين بود و چنان؟ چيزی که مرا می‌گدازد و تاب و توان از من می‌ربايد، اين نيست که پرويز چنان نادره‌ای بود در موسيقی. درد استخوان‌گداز آن‌جاست که دوستی، ياری، دلنوازی، مهربانی بود و ديگر نيست. انگشتانم سست می‌شود وقتی می‌نويسم «ديگر نيست» و با خود می‌گويم دروغ است. خيال است. نمی‌شود که او ديگر نباشد. پس باز با خودم تکرار می‌کنم که او هم‌چنان هست و باقی است؛ به فلان و بهمان شيوه.

گريستن اما امان نمی‌دهد. امانی نيست. مجالی نيست که بگويی پرويز ورای تخصص و حرفه‌ا‌ش، ورای شناخت و دانش‌اش، با همه‌ی قوت‌ها و ضعف‌هايی که داشت، انسانی بود سراسر عاطفه و احساس. تا کسی رنج‌های پرويز را – دست‌کم بخشی از اين رنج‌ها را – حس نکرده باشد، تا اشک از گونه‌های‌اش به انگشت نسترده باشد، تا آن جان زلال و شفافِ غریب را بی‌پرده نديده باشد، هر چه بگويم بی‌حاصل است و ياوه.

اين سال‌های تلخ و تيره که پشت هم انبار می‌شوند و فاصله‌ی ستبری ميان ما می‌سازند، گويی به چشم می‌بینم که چگونه هر روز تنهاتر می‌شويم. ولی تنها می‌شويم؟ اين‌قدر می‌دانم که «مُردن عاشق نمی‌ميراندش / در چراغی تازه می‌گيراندش». اين را می‌دانم که «عشق از جانی به جانی می‌رود» و جاودان بودن داستان از همين‌جاست. از همين‌جاست که «کاروان نمی‌ماند». اما هر بار کافی است دو دقيقه خيره بمانی به آن ديدگان تا بند بند وجودت از هم بگسلد و درد تمام هستی‌ات را در مشت بفشارد.

چه خاصيتی دارد که آدمی در چنگ اندوه بيايید بگويد که فلان اثر پرويز درخشان است و بهمان اثرش باشکوه و ناميرا. راست است که همه‌ی اين‌ها بخش‌هایی از تصویری را که ما از پرویز داريم می‌سازد، اما اگر هیچ‌کدام از اين‌ها هم نبود، اگر پرويز درويش و قلندری بی‌نام و نشان هم بود، اگر آدمی بود مثل همه‌ی آدميان معمولی زمانه‌ی ما و چيزی در ظاهرش نبود که از زمره‌ی آدميان متمايزش کند، باز هم پرويز بود، باز هم دوست بود، باز هم يار دلنوازی بود که امروز يادش آتش در دلم می‌اندازد. باز هم اين شادی اندوه‌آميخته می‌کشاند آدمی را به وجود پريشانِ خاکستر. آتشی که گدازان بود و نور داد و شعله کشيد و گرما بخشيد، اکنون مشتی خاکستر است. و خاکستر شدن سرنوشت ماست. طرفه اين است که از آن آتش تا اين خاکستر باز هم با او گرم‌ايم و باز هم «آن‌چه ميانِ من و تست» فاش کسی نمی‌شود. باز هم لطيفه‌ی نهانی است که با اندک تلنگری آدمی را می‌شکند.

می‌دانم که اين حال هر اندازه هم تلخی داشته باشد، نوميدی ندارد، تيرگی ندارد، روشنايی هم‌چنان هست – چنان‌که پرویز جان‌اش با روشنايی آميخته بود و نشاط و زندگی از روشنايی می‌جست نه از تيرگی؛ و تيرگی‌هایی که واقعاً بود – اما غم هم هست. غمی که پشت آدمی را خم می‌کند. و گاهی فکر می‌کنم چه خوب که خم می‌کند. چه خوب که پيش عظمت هستی که همگان را به هيچ می‌گیرد و کارِ جاودان‌اش طعنه زدن در وجودِ اين ذرات پريشان است – و «در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنيا چرا» – ما زير بار اين غم سر فرود می‌آوريم. نه،‌ اين سر فرود آوردن از استيصال نيست؛ از درويش‌مآبی و گوشه‌گرفتن‌های تقديرگرايانه نيست. هر چه هست خوب است و خوب غمناکی است.

حالا بعد از اين سه سال، چه باید گفت يا اصلاً چه می‌توانم بگويم. ماه‌هاست وقتی به ياد پرویز می‌افتم، چيزی از خاطرم نمی‌گذرد جز همين بيت:
کو دامنِ مهربانت ای دوست
تا سر بنهم گريستن را…

۰

ای شکنج گيسويت مجمع پريشانی…

عمده‌ی چيزهای خوب عالم، از دل پارادوکس‌ها و تناقض‌ها زاييده می‌شوند. وبلاگ هم به گمان من یکی از نمونه‌های برجسته‌ی تناقض‌هاست. برای اين‌که توضيح بدهم چطور اين تناقض می‌تواند مفيد باشد و چطور اين تناقض را آزموده‌ام، خوب است چيزکی به اختصار درباره‌ی تجربه‌ی «حلقه‌ی ملکوت» بنويسم و سپس به اصل مطلب بپردازم.

اين روزها، حلقه‌ی ملکوت به دهمين سال عمرش وارد می‌شود. حلقه‌ی ملکوت سال ۲۰۰۳ شکل گرفت و طيف رنگارنگی از نويسندگان در این جمع حاضر بودند و شماری هم هم‌چنان فعال و مستمر در اين سال‌ها نوشته‌اند. عده‌ای خانه‌ی خودشان را ساختند و از حلقه‌ی ملکوت اسباب‌کشی کردند. در اين ميان ماجرا و دعوا و دوستی و همگرايی هم البته کم نبود. اگر نقشه‌ای از ملکوت در ذهن‌تان باشد و فرض کنيد کسی از آسمان دارد از زمین – آن هم در شب – عکس می‌گيرد، چراغ حلقه‌ی ملکوت در نقاط مختلف جهان روشن بود – و هم‌چنان هست. اين تک‌چراغ‌هايی که در نقاط مختلف جهان سوسو می‌زدند، بعضی‌هاشان ديگر اين روزها خاموش‌اند. اما يک چيز که خصلت محوری حلقه‌ی ملکوت بود، هم‌چنان پا برجاست: خصلت جهانی‌شده يا کره‌گير شدن آن که طبعاً فرعی است بر خصلت جهانی‌شده‌ی خودِ وبلاگستان.

جهانی‌شدن خودش پديده‌ای است متناقض و سرشار از پارادوکس. دو مثال می‌زنم و اين دو مثال را از کتاب «بينش جهان‌شهری‌گری» اولريش بک برگرفته‌ام. مثال اول، مونيخ است: بایرن مونيخ. بايرن مونيخ يک مثال دست‌مالی شده و مبتذل از جهان‌شهری‌گری است. اين تيم مشهور و نام‌آور ظاهراً نامِ شهری از آلمان را يدک می‌کشد ولی بايرن مونيخ نماينده‌ی باواريا نيست. در اين تيم چه کسانی گل می‌زنند و افتخارآفرين‌اند؟ بازيکنان مهمی که گل می‌زنند باوريايی نيستند؛ از برزيلی‌ها بگيريد تا بازيکنان برجسته‌ای که از کشورهای ديگر به این تيم پیوسته‌اند، سبب عمده‌ی شهرت و نام‌آوری اين تيم هستند. يعنی چل‌تکه‌ای از تيم‌های مختلف و ملیت‌های مختلف است که بايرن مونيخ را ساخته است.

مثال دوم که اولريش بک با ارجاع به سامی زبيده مطرح می‌کند، «غذای هندی» است. اين مفهوم رستوران‌های مختلفی که در جهان پراکنده‌اند، مفهوم بامزه‌ای است. «غذای هندی» اختراع بنگالی‌هايی بود که در لندن زندگی می‌کردند و غذای اختراعی‌شان را به عنوان غذای عجيب و نامتعارفی که لندنی‌ها نداشتند به اين جامعه عرضه کردند. و اين غذا گویی نماد و نماينده‌ی سنت هندی شده است. نهايتاً در اين سير جهانی شدن، اين «غذای هندی» سر از خود هند در آورد و به همان‌جا صادر شد و همين باعث شد، هندی‌ها يواش‌يواش شروع به پختن غذای هندی کنند! اين هم نمونه‌ی ديگری از ابتذال و دستمالی شدن جهانی شدن است.

وبلاگستان فارسی درست نمونه‌ی برعکس اين اسلوب جهانی‌شدن است؛ يعنی يک نمونه‌ی پارادکسيکال و متناقض از سير کلی کره‌گير شدن فرهنگی که ظاهراً از غرب می‌آمد. چه چيزی در وبلاگ، غير ايرانی بود؟ نويسنده‌ی ايرانی وبلاگ، خودش این قابلیت را پيدا کرده بود، اين توانايی را کشف کرده بود که هر چه می‌خواهد دلِ تنگ‌اش بنويسد؛ بدون ملاحظه و رعايت چارچوب‌های مسلط قدرت. قدرت البته هميشه در پی مهار کردن بوده است و از هيچ کوششی برای عنان زدن به اين پديده‌ی رها و نوپديد فروگذار نکرده است ولی عنصر زمان هميشه به زيان قدرت عمل کرده است. نيروی گريز از مرکز وبلاگ و تمام فضاهای وب مدرن که خصلتی وبلاگی دارند – يعنی نويسنده‌اش در آن‌ها منتظر کسب تکليف از نظر اتوريته‌های مسلط نيست – خيلی زود از چنبره‌ی کسب تکليف از مقام بالاتر می‌گريزد. وبلاگستان دستخوش دگرديسی شده است. خيلی از کارهایی که قبلاً می‌کرد، شايد امروز نمی‌کند؛ در عوض توانایی‌های تازه‌ای به مدد فناوری‌های تازه پيدا کرده است که هم‌چنان سوار بر نيروی گريز از مرکز خودش، يک گام بلکه چندين گام از رسانه‌های قدرت جلوتر است بلکه آن‌ها را نیز به دنبال خود می‌کشد.

نمونه‌ی آشکار اين نیروی غلبه‌ناپذير گریز از مرکز/قدرت اين است که در ایران که فيس‌بوک و توييتر و فضاهای وب ۲ به شدت مغضوب هستند – چون می‌توانند قبل از مديریت امنيتی-رسانه‌ای قدرت حرف‌هايی بزنند که معادلات آن‌ها را به هم می‌ریزد – رسانه‌های اقتدارگرا هم ناگهان پای خبرها و مطالب‌شان افزونه‌های توييتر و فيس‌بوک و غيره را می‌افزايند، آن هم در کشوری که ظاهراً اين فضاهای وب ۲ کلاً در زمره‌ی محرمات و فضاهای جاسوسی محسوب می‌شوند. تصور رايج اين است که وبلاگ، مغلوب وب ۲ شده است. اين تصور، تصوری شتاب‌زده است. وبلاگ‌ها در فضاهای وب ۲ سرریز کرده‌اند. بله، درست است که بعضی از کسانی که وبلاگ‌نويس حرفه‌ای بودند، امروز خيلی از حرف‌های مختصر و کوتاه‌شان را مثلاً در فيس‌بوک می‌زنند ولی همان وبلاگ‌ها هم هم‌چنان سر از فيس‌بوک در می‌آورند و مطالب همان وبلاگ‌هاست که در فيس‌بوک و گوگل‌پلاس (و گودر مرحوم) سر در می‌آورند. يعنی گرانیگاه وبلاگستان هم‌چنان در نقطه‌ی سابق قرار دارد. تنها ابزارهای تازه‌ای به مدد وبلاگستان آمده‌اند. وبلاگ‌ دچار دگرديسی شده است و اين دگرديسی هميشه منفی نبوده است بلکه بيشتر باعث قدرت‌مندتر شدن وبلاگ شده است. پديده‌ی وبلاگ‌نویسی در صورت ابتدايی‌اش از غرب وارد فضای ايرانی شد ولی چنان به سرعت رنگ و شکل عوض کرد که وبلاگ ايرانی ديگر شباهتی به نمونه‌ی غربی‌اش نداشت.

ما با وبلاگ‌های‌مان بزرگ شده‌ايم؛ قد کشيده‌ايم؛ رشد کرده‌ايم؛ بالغ شده‌ايم. زبان‌مان تغيير کرده است و بيشتر صيقل خورده است. بيشتر متوجه امکانات و حوادث پيش‌بینی‌ناپذير و زلزله‌آور وبلاگ هستيم. درست است که وبلاگ‌ها – به تنهايی – دیگر آن خصلت زلزله‌آور سابق را ندارند ولی هم‌چنان فضاهای گريز از مرکز وب، روی گسل‌های فعال جامعه حرکت می‌کنند. وبلاگ، روی گسل‌های و شکاف‌های فعال زلزله زندگی می‌کند. نمی‌توان به اين سادگی برای زمينی زلزله‌خيز قاعده و اصل معين کرد. هر قاعده‌ای با فرارسيدن پس‌لرزه‌ها و لرزه‌های بزرگ بعدی فرو می‌ریزد و جای خود را به قاعده‌ی تازه می‌دهد.
وبلاگ – هم‌چنان – يکی از نمونه‌های موفق اما پارادوکسيکال جهانی‌شدن است که جهان چند صد هزارپاره‌ی ما را به هم متصل می‌کند و مرتبط می‌سازد. وبلاگ‌ها برای خودشان زمينه‌ای هستند برای رشد و رويش و مدد رساندن به يک فضای جامعه‌ی مدنی جهانی که درست در برابر اتوريته‌ی کهن و سنتی فرمانفرمايی ملی و مرزهای دولت-ملت می‌ايستد. از اين جهت، وبلاگستان برای جامعه‌ی مدنی و پايگاه‌های قدرتی که خارج از نظام‌های سنتی دولت‌محور زندگی می‌کنند فرصت است و برای دولت-ملت‌ها تهديد؛ تهديدی که می‌تواند تبديل به فرصت شود اگر حداقلی از خردمندی و دورانديشی در ميان ارباب قدرت وجود داشته باشد.
وبلاگستان یعنی کام طلبیدن از خلاف‌آمد عادت؛ يعنی جمعيت در پريشانی جستن. در این خصلت، چیز غريب و غیرقابل‌فهمی برای جامعه‌ی ايرانی که تجربه‌ی حافظ و سعدی را داشته و دارد، وجود ندارد. وبلاگ‌نويسی، حافظانه‌ زيستنِ زمانه‌ی ماست. ادعای بزرگی است و اين ادعا پارادوکسيکال می‌‌نمايند ولی وبلاگستان – به معنای وسيع‌اش – در ميان همين تناقض‌ها می‌بالد و می‌رويد.

۳

از مرسی تا موسوی چقدر راه است؟

ديروز صبح وقتی يادداشت قبلی را می‌نوشتم، تنها بر اساس محاسبه‌ی پيشين و حدس می‌توانستم پيش‌بينی کنم که رسانه‌های نظام مضامين حرف‌های مرسی را دست‌کاری کنند و کوشش کنند اين فضاحت ديپلماتيک را با فضاحت تازه‌ای بپوشانند (حتی شارلاتانيسم تازه‌ی جواد لاریجانی هم، هر چند دير با دستپاچگی است، توضيح نمی‌دهد که اگر ایران واقعاْ سعه‌ی صدر داشت، چرا ناگزیر به تحريف شد؟). مشکل اين نيست که مواضع سياسی جمهوری اسلامی در سياست داخلی و خارجی با مثلاً مواضع مرسی تفاوت دارد. طبيعی است که سياست‌مداران مختلف اختلاف‌نظر داشته باشند. مشکل بزرگ‌تر اين است که نظام، يک نقشه‌ی بزرگ، یک تصوير کلان از احوال عالم دارد، که تطابقی هم با اوضاع واقعی جهان و داخل ايران ندارد، و هميشه می‌کوشد نشان بدهد که اين تصوير بزرگ و آرمانی همان تصويری است که تمام آزادگان عالم در پی آن هستند. البته برای جا انداختن اين تصوير آرمانی، آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه به طور سيستماتيک مرتکب خيانت به آرمان‌های خودش، لکه‌دار کردن آزادی و زير پا گذاشتن عدالت می‌شود. حکايت نظام شده است حکايت مسجدی که خوابگاه مردم بدکار است. انگار هر کار بکند، «گر جان بدهد سنگ سيه، لعل نگردد»؛ هميشه قِل می‌خورد و می‌افتد توی چاله‌ی دروغ و نامردمی.

معقول‌ترين واکنشی که دستگاه دیپلماسی در صورت سلامت و کارآمد بودن می‌توانست انجام بدهد، گزارش دقيق و درست حرف‌های مرسی بود و سپس توضيح دادن بستر ایراد آن سخنان. در صورتی که چنين اراده‌ای وجود داشت و اساساً چيزی به اسم دیپلماسی، آن هم نه رأی انور همايونی، در سياست نظام وجود داشت، هيچ وقت با دستپاچه‌گی به سوی تحريف آشکار و جعل و دروغ‌بافی نمی‌رفتند تا حدی که ادعا کنند حتی هيأت سوری جلسه را برای رفتن به مبال ترک کرده بودند. مثلاً گزارش دیپلماسی ايرانی می‌توانست نمونه‌ای خوب باشد در توضيح رفتار مرسی. اما از قضا سرکنگبين صفرا فزود. نظام حاکم بر ايران در مواضع خطا و معيوب‌اش وقاحت به خرج می‌دهد و در مواضعی که احتمالاً می تواند برای‌اش محملی بتراشد و توجيهی ارایه بدهد، با سرآسيمه‌گی و دستپاچه‌گی متعارف‌اش همه‌ی سياست‌های‌اش مبتنی بر خطای محاسبه و به بار آوردن هزينه‌های سنگين برای خودش، برای ملت و برای کشور است.

اما کل اين ماجرا کلید بحث ماست: از مرسی تا موسوی چقدر فاصله هست؟ کاری که محمد مرسی در اجلاس ناهمسوها کرد، هدایت کردن (يا در واقع مجبور کردن) نظام جمهوری اسلامی و سياست رسانه‌ای‌اش به سوی عادت معهود و هميشگی‌اش بود: دروغ بافتن. اين عادت به دروغ‌گویی و لاپوشانی‌ که در دوره‌ی قدرت گرفتن احمدی‌نژاد به اوج رسيد، بی شک يکی از دلايل برگشتن ورق اقبال دولتمردان حاکم بود. اما اين تصور که احمدی‌نژاد تنها کسی بود که مروج و مبلغ سياست دروغ‌گویی و پرونده‌سازی و بسط فضای بهتان و افترا بود، تصوری است خطا. دست‌کم امروز که احمدی‌نژاد ستاره‌ی اقبال‌اش در نظام افول کرده است، این نکته آشکارتر شده است: کسی که هدايت جريان رسانه‌ای دروغ‌بافی و جعل و تحريف را به عهده داشت احمدی‌نژاد نبود؛ احمدی‌نژاد تنها بر این موج سوار شده بود و از مزايای امنيت داشتن دروغ‌گویی و قانون‌شکنی و رياکاری و پرونده‌سازی بهره‌مند می‌شود. اتفاق تازه‌ای نيفتاده بود. احمدی‌نژاد از فضای پيشاپيش موجود بهترين استفاده را کرد تا بی‌کفايتی و هوچی‌گری‌اش را تبديل به نقطه‌ی قوت‌اش کند.

دستگاه رسانه‌ای نظام بلافاصله کوشید تا به شيوه‌ی هميشگی‌اش مديريت بحران کند و آسيب‌های وارده از سخنان مرسی را ترميم کند. اما بيانيه‌های اعتراضی بسيج دانشجويی خطاب به مرسی و سخنان تند و تحقيرآميز وب‌سايت جهان‌نيوز یک معنا بيشتر نداشت: قرار بر اين بود که گريبان مرسی گرفته شود ولی راز نظام – راز دروغ‌گو بودن رسانه‌های نظام و تحريف‌گری‌اش – «به بانگ بربط و نی» آشکار شد و پيش چشم جهانيان پرده از کار خودشان برگرفتند. پس اميد رسانه‌های نظام واقعاً به چی‌ست؟ به اين‌که شمار قابل‌توجهی از مردم ايران که از رسانه‌های رسمی استفاده می‌کنند فقط همين حرف‌ها را بشنوند و ببينند و تصور کنند نه تنها مرسی حرف بدی نزده بلکه همان حرف‌های نظام را تکرار کرده است. لايه‌ی زیرين‌اش اين است که نه تنها «مردم» را ابله فرض می‌کنند بلکه حتی مدافعان و حاميان مخلص و مؤمن خودشان را هم گول و ساده‌لوح می‌پندارند؛ در بهترین حالت، فرض‌شان اين است که نزد آن‌ها جعل و تحريف و دروغ بافتن و نمايش اقتدار و مشروعیت حتی وقتی ميان‌تهی و پوچ باشد، باز هم اخلاقاً و شرعاً موجه است: «زهی طريقت و ملت، زهی شریعت و کيش»!

سياست دروغ‌پروری و پرونده‌سازی که اين روزها و در اين سه سال اخير به خصلت اصلی و محوری نظام و رسانه‌های‌اش تبديل شده است، سیاستی است که تنها در کوتاه‌مدت جواب می‌دهد. هيچ رازی تا ابد مخفی نمی‌ماند. مدت مخفی ماندن رازهایی از اين دست، که پيش چشم جهانيان اتفاق می‌افتد، در روزگار رسانه‌، مدتی است بسیار کوتاه و روز به روز هم، به رغم تمام کوشش‌های نظام برای مسدود کردن روزنه‌های خبررسانی مستقل و سالم و آزاد، کوتاه‌تر می‌شود. پس اصل سياست، سياست وقت خريدن است. در اين فاصله می‌توان مرتکب هر بی‌اخلاقی و نامردمی و تزويری شد. همه چيز تا جايی که بشود حتی دو روز قدرت را محکم‌تر نگه داشت مباح است،‌ ولو مشروعيت به شدت آسيب ديده باشد و اتوريته‌ای هم در کار نباشد.

تمام اين‌ها نشان می‌دهد که قابليت درونی حرکتی که پس از ۲۲ خرداد ۸۸ آغاز شد، هم‌چنان موجود است و هم‌چنان می‌تواند با کنار زدن پرده‌‌ها نشان بدهد که نظام سرسختانه و مستمراً بر کج‌روی و خطا کردن پافشاری می‌کند. سخنان حسام‌الدين آشنا را در نقد بی‌پروا از صدا و سيما نباید دست‌کم گرفت. اين نشانه‌های پراکنده و کوچک و بزرگی که می‌بینيم به افق بالاتری اشاره می‌کند که از هم‌اکنون رنگ ديگری به انتخابات آتی نظام زده است. محمد مرسی کاری را به سادگی انجام داد که اصلاح‌طلبان بايد برای انجام آن متحمل هزينه می‌شدند (يا اساساً رغبت و انگيزه‌اش را نداشتند). مرسی مصونيت و امنيتی را داشت که اصلاح‌طلبان نداشته و ندارند و برای ساختن آن حاشيه‌ی امن ناگزير به انواع مصالحه‌ها و سازش‌ها هستند.

پرسش کليدی اما اين است: آيا مردم این دروغ‌پردازی‌ها را باور می‌کنند؟ آيا در برابر تمام مواضع رسمی و تبلیغاتی بی‌تفاوت شده‌اند؟ نظام با استمرار اين سياست بازی خطرناکی را ادامه می‌دهد: ناخواسته کلید گشايش را در اختيار مردم می‌گذارد. تا زمانی که مردم بی‌تفاوت باقی بمانند يا کليت تبلیغات نظام را باور کنند، تا مدت محدودی خطری قدرت را تهديد نمی‌کند،‌ ولی چه تضمينی وجود دارد که وضع بر همين منوال باقی بماند؟ اگر به ياد بياورید وضع پيش از ۲۲ خرداد هم چندان بهتر نبود. باز هم بساط، بساط دروغ‌پروری و پرونده‌سازی بود (با اين تفاوت که به اين درجه از رسوايی و بی‌آبرويی نرسيده بود). فاصله‌ی اکنون تا تکرار ۲۲ خرداد و بازگشت ۲۵ خرداد ممکن است دوباره به سرعت طی شود؟ بی‌شک نظام تمام سرمایه‌اش را صرف اين خواهد کرد که مانع تکرار این تجربه شود. ولی می‌شود؟
۲

چرا برگزاری اجلاس ناهمسوها می‌تواند به نفع مردم ايران باشد؟

مبنای عمده‌ی نارضایتی‌های مردمی يا اعتراض مخالفان سياسی به برگزاری اجلاس ناهمسوها (مشهور به نامتعهدها)، اين است که با اين کار، شرکت‌کنندگان به نظام سياسی ايران مشروعيت می‌دهند. بخشی از این استدلال درست است اما در سطحی کاملاً واکنشی باقی می‌ماند و دستاورد عملی، سياسی يا ديپلماتيک ندارد. اين استدلال کمابيش شبيه استدلال کسانی است که تا قبل از ۲۲ خرداد می‌گفتند شرکت در هر انتخاباتی تحکيم پايه‌های مشروعيت نظام است (با تفاوت‌هايی البته که به آن اشاره خواهم کرد). نکته‌ی ظريف بحث این است که مشروعيت يک نظام سياسی صرفاً در گرو برگزاری يک انتخابات (چه پرشور و چی بی‌رمق نيست)؛ عوامل مهم ديگری در تحکيم مشروعيت نقش دارند اما همه بهتر می‌دانيم نظام جمهوری اسلامی در اين سال‌ها کارنامه‌ی تاريکی در تضمين و تأمين آن عوامل ديگر ارایه کرده است.

اما چرا این اجلاس می‌تواند به نفع مردم ايران باشد؟ («می‌تواند» تفاوت دارد با «هست»). برگزاری اجلاسی در اين حد و با اين مقياس، ناگزير مستلزم باز کردن فضا، دست‌کم برای نمايش و تبليغات است. هر چقدر یک نظام سياسی سرکوب‌گر و مستبد باشد و هر چقدر با آزادی‌های مدنی در ستيز باشد، ناگزير است در چنين فضايی، دست‌کم شرکت‌کنندگان و سخنرانان را در اظهار نظرشان آزاد بگذارد. اين روزنه‌ی گشوده که به روشنی از مصونيت ديپلماتيک و سياسی برخوردار است (و پر پيداست که نمی‌توانند برای بان کی مون، محمد مرسی، رييس مجمع عمومی سازمان ملل، يا محمود عباس کيفرخواست صادر کنند يا در فرودگاه بازداشت‌شان کنند)، به اين معناست که بعضی حرف‌هايی که به طور معمول وقتی از دهان شهروندان ايرانی بيرون می‌آيد پرهزينه است و به بهای جان، مال، آبرو و‌آزادی‌شان تمام می‌شود، بی هيچ دردسری بيان می‌شود. نمونه‌ی برجسته‌اش را در سخنان مُرسی و بان کی مون در آغاز اجلاس امروز ديديم و شنيديم.
هيچ ترديدی نيست که نظام جمهوری اسلامی وقتی ناگزیر است اين آزادی را به شرکت‌کنندگان بدهد، برای مهار کردن تبعات داخلی‌اش هم ناچار است ماشين تبليغات‌اش را به کار بيندازد تا اثر اين‌ها را در «داخل» خنثی کند (طبعاً به اين سادگی دست‌اش به «خارج» و رسانه‌های بيرون از سيطره‌ی نظام نمی‌رسد). ساده‌ترين اقدام‌اش،‌ دست بردن در عبارات سخنران‌ها هنگام ترجمه و گزارش جلسات است (اين کار را در رسانه‌های بين‌المللی‌شان مثل پرس تی‌وی نمی‌توانند بکنند يا دست‌کم من نديده‌ام). سرراست‌ترين شيوه‌اش هم روايت گزينشی و جهت‌دار تمام اين حرف‌هاست. پر پيداست که برای چنين کاری، برای اين‌که هر چه رسواتر بتوانند اين کار را بکنند، نيازمند وقاحتی بی‌همتا در سراسر کره‌ی زمين هستند که الحمدلله در این سال‌ها استاد آن شده‌اند و خوب از پس‌اش بر می‌آيند.

اين اجلاس قرار نبود و نيست که کاری را که خودِ مردم بايد برای آزادی‌های‌شان انجام دهند به جای مردم به دوش بکشد. اين وظيفه‌ی خود مردم است، نه اجلاس يا افرادی که در آن شرکت می‌کنند. نبايد انتظاری را که از خودمان داريم، از آن‌ها داشته باشيم. البته بايد اين جنبه‌ی قصه را هم ديد که اين اجلاس بدون شک زمينه و بهانه‌ای است برای اين‌که نظام بتواند در اين روزگار سخت و کمرشکن تحريم‌ها که روز به روز به دامنه و پيامدهای‌اش افزوده می‌شود – درست بر خلاف تبليغات رسمی نظام که عمدتاً محورش حفظ روحيه است – قدمی بردارد برای دور زدن تحريم‌ها يا پيدا کردن بازارهای تازه. نشانه‌اش هم حرف‌های رستم قاسمی بود که آشکارا اشاره داشت به اين‌که بازار نفت ايران آسيب ديده است و از اين اجلاس برای يافتن بازارهای تازه استفاده خواهند کرد. چشم‌انداز ترميم اين آسيب البته بسيار ضعيف به نظر می‌رسد. بدون شک، ما از تحريم‌ها خرسند نيستيم. تحريم‌ها نه تنها يک نظام بخت‌برگشته و فاقد مشروعيت مردمی را هدف قرار می‌دهد بلکه هم‌زمان تيغ‌اش در گوشت و پوست مردم ما هم فرو می‌رود.

اين اجلاس اگر اين دستاورد حداقلی را داشته باشد که بخشی از صدای خاموش‌شده‌ی مردم ما، يا از زبان خودشان، يا از تريبون همين اجلاس و در زبان ديگران شنيده شود، يک قدم هر چند ناچيز و سست و بی‌رمق برداشته شده است. اما اصل مشکل هم‌چنان به قوت خود باقی است. برگزاری باشکوه‌ترين اجلاس هم وجود مشروعيت را برای يک نظام سياسی نشان نمی‌دهد. چنين اگر بود، درست در واپسين روزهای نظام شاهنشاهی، عظيم‌ترین و پرهزينه‌ترین نمايش‌های تبليغاتی در ايران برگزار می‌شد ولی نظام از درون به شدت از هم‌گسيخته و آشفته بود. تصور و خيال خودِ نظام را ما نبايد با عين واقعيت يکسان بگیريم. واقعيت اين است که اين اجلاس‌ها مشروعيت‌زا نيستند؛ تکيه بر رأی مردم، بازگشت به صدای مردم و جدی گرفتن اکثريت جامعه و برقراری عدالت و آزادی است که مشروعيت را می‌سازد، نه تظاهر به داشتن مشروعیت.

اجلاسی که در آن مهم‌ترین جنبه‌های سياست خارجی جمهوری اسلامی – يا در واقع تمام بندهای آن –  به شدت نقد شود (در سخنان مُرسی که اين همه رسانه‌های نظام برای او تبليغ کرده بودند و خيال بازگشت «اسلام‌گرايی» باعث ذوق‌زدگی زودرس‌شان شده بود و در سخنان بان کی مون می‌شد اين‌ها را به روشنی ديد)، اجلاسی نيست که قرار باشد در خدمت بسط تبليغات نظام جمهوری اسلامی باشد. هيچ چيزی در اين سخنان نبود که مهم‌ترين و کليدی‌ترين جنبه‌های سياست خارجی ايران را تأييد کند. انتقاد تلويحی از موارد نقض حقوق بشر در ايران و نبودن آزادی‌های مدنی و آزادی گردهمايی‌ها هم درست همان چيزی است که کام دستگاه تبليغاتی و دروغ‌پرداز نظام فعلی را تلخ می‌کند. فکرش را بکنيد که به جای يک اجلاس، قرار بود چند اجلاس با چنين ابعادی در ايران در ظرف یک سال برگزار شود. فشار و هزينه‌ای که از لحاظ تبليغاتی به نظام وارد می‌شود، بی‌ترديد سنگين خواهد بود. کشاندن نظام سياسی ايران به بازی ديپلماتيک و سياسی (و دور کردن‌اش از مخفی‌کاری و تبليغاتِ پرهياهو)، يعنی کشاندن ايران به فضايی شفاف. از اين فضا بايد استقبال کرد. درست است که در چنين فضايی دستگاه‌های تبليغاتی و امنيتی تمام کوشش‌شان را برای خنثی کردن اين فضای باز به خرج خواهند داد، ولی هم در کوتاه‌مدت و هم در درازمدت، ميدان بازی را به «ديگری» واگذار کرده‌اند. البته نمی‌توان نقش شرکت‌کنندگان را ناديده گرفت. فرض کنيد که مرسی و بان کی مون اين حرف‌ها را نزده بودند. طبيعی بود که می‌شد گفت ايران از اجلاس بهترين بهره‌برداری را برای زمان خريدن کرده است. ارزيابی اوليه‌ی من از فضای جلسه‌ی امروز این بود که چشم‌انداز توفیق ایران برای پيش بردن سياست تبليغاتی و لاپوشانی‌اش بسيار تيره است.

اين مغالطه که اين برنامه‌ها نشان‌گر و منعکس‌کننده‌ی مشروعيت نظام سياسی و خوب و آرام بودن همه چيز است، مغالطه‌ای است ساخته و پرداخته‌ی دستگاه‌های تبليغاتی نظام. ما نباید اين مغالطه را جا بيندازيم. موضع ما روشن است. جنبه‌های ارزشی و اخلاقی ماجرا، و حتی ابعاد قانونی و حقوقی آن، هم به روشنی دلالت می‌کنند که هيچ‌کدام از اين‌ها نشانه‌ی مشروعيت داشتن يا سلامت اخلاقی و قانونی نظام نيست. سلامت اخلاقی و قانونی نظام تنها زمانی تضمين می‌شود که نظام منعکس‌کننده‌ی خواست و اراده‌ی مردم – و اکثريت قاطع مردم – باشد نه تنها بازتاب سليقه‌ی بخشی از مردم يا بخش برجسته‌ی نيروهای نظامی و امنيتی که مقدرات کشور را به دست گرفته‌اند.

واگرايی آشکار ادبيات سياسی جمهوری اسلامی با ادبیات سياسی بين‌المللی نکته‌ای نيست که از چشم ناظران هوش‌مند پنهان بماند. ادبيات حاکم بر مجامع بين‌المللی چيزی است که مسؤولان اين نظام را به ويژه در سال‌های اخير به زحمت می‌اندازد. برای به چالش کشيدن اين ادبيات، تنها عاملی که می‌تواند فضا را غبارآلود کند، بی‌شک سخنان وقيحانه و هوچی‌گرانه‌ی محمود احمدی‌نژاد است که باز هم به جای شکستن آن فضا، تنها باعث بی‌آبرويی بيش‌تر و آسيب زدن به وجهه‌ی نظام می‌شود. بعيد می‌دانم – هر چند محال نيست – که کوشش نظام جمهوری اسلامی برای زمان خريدن و عبور از بحران اقتصادی و بين‌المللی فعلی اکنون که حلقه‌ی فشارها روی سوريه بيش از پيش تنگ می‌شود، به نتيجه‌ی ملموسی برسد. استمرار نظام جمهوری اسلامی تنها در گرو بازگشت به مردم و ترميم و بازسازی اعتمادی است که به شدت آسيب ديده است. نظام برای تحقق اين هدف، چقدر بايد هزينه بدهد و آيا حاضر به پرداخت اين هزينه هست يا نه؟ شواهد موجود خلاف آن را می‌گويد. اما زمان بهترين داور است. زمان نه تنها داوری خواهد کرد بلکه با سخت‌گيری و بی‌رحمی از همه‌ی نظام‌های سياسی، از جمله نظام سياسی ايران،‌ عبور می‌کند.

پ. ن. فراموش نکنيد که سخنان بان کی مون، درست بعد از جلسه‌ای است که با رهبری نظام داشته است نه قبل‌اش. يعنی جلسه با عالی‌ترين مقام نظام جمهوری اسلامی هم باعث نشده است که بان کی مون تغييری در موضع‌اش بدهد.

۱

شعرفروشان روزگارِ من و او… (*)

«از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود

ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی شانزدهم
بگذاريد به جای پرداختن مستقيم به ماجرای اخيری که فضای رسانه‌های مجازی را پرکرده است، به نکته‌ای بديهی بپردازم که به سادگی از فرط بداهت از نگاه می‌گريزد و بی‌عملان و بت‌واره‌سازانِ سياسی، با توسل به آن، ياری‌گر اين فراموشی می‌شوند؛ يک گام عقب‌تر بگذارم و به عارضه و بيماری فرهنگی مزمنی اشاره کنم که در اعماق ضمير ملت ما رخنه کرده و ريشه دوانده است. اين عارضه، که دست بر قضا نقطه‌ی قوت و اسباب افتخار و مباهات ما هم هست، چيزی نيست جز «شعردوستی». من با شعر زندگی می‌کنم و تار و پود هستی من شعر است، اما نه همه‌جا و در هر وقتی. سال‌ها با اين قصه دست به گریبان بوده‌ام و اکنون نيز هستم که چه کنم که جولان خيال و جوشش‌های فکرهای نازک و غم‌های ترد و شکننده و فردگرايانه (که اين چند مورد اخير هرگز دغدغه و ماجرای من نبوده است)، سايه بر خردگرايی و حس مسؤوليت اجتماعی، سياسی و عقلانی من و اطرافيان‌ام نيندازد. دقت کنيد که متعلق سخن من چيزی شبيه شعر متعهد و انقلابی نيست هر چند مشکلی با آن ندارم ولی سخن من فراتر از اين حرف‌هاست؛ مسأله کاملاً انسانی و سياسی است (بله؛ به نظر من انسان، موجودی است به شدت سياسی ولی نه به آن روايت مبتذل و پوچ و تهی‌مايه‌ی «سياست پدر و مادر ندارد» که ورد ضمير مستبدان و استبدادپروران نيز هست).
ماجرای خبر بيماری ميرحسين – چه اصل خبر درست باشد چه نباشد – یک بار ديگر در فضای مجازی اين نکته را به قوت نشان داد. فضای جامعه‌ی ما زنده است؛ هر چند در بی‌تفاوتی و يأس‌های مقطعی فرو می‌رود اما زنده است و شاخک‌های‌اش حساس‌اند. با تمام اين اوصاف، اين حساسيت، سمت‌وسويی مسؤولانه و خردگرايانه و دورانديشانه نمی‌گيرد. هميشه اين آفت هست که اين حساسيت به دامن عواطف شاعرانه، آن هم از نوع مدرن و پسامدرنی بيفتند که تنها به درد خلوت با خود و کشف و شهودهای تنهايی و در يک کلام سياست‌زدايی می‌خورد. قصه، قصه‌ی همان زر به دست ناقصان دادن است که از آن خاکستر می‌سازند. گاهی در عبارت‌پردازی‌های شاعرانه‌ای که در مواجهه با حوادث سياسی، اجتماعی و حتی فردی بروز می‌کند، سمت‌وسوی اين عبارت‌پردازی‌ها چيزی نيست جز عقب‌نشينی و بی‌عملی و وعظ نامتعظان و دعوت به نرم‌خویی و مهر و محبتی که اگر درون‌اش را بکاوی استبداد و خشونتی به مراتب هول‌ناک‌تر از آن چيزی از آن تراوش می‌کند که در نقطه‌ی مقابل‌اش ترويج و تبليغ می‌شود. اين شعرفروشی‌ها و شاعرانه‌بازی‌ها و خیال‌پردازی‌ها، بن‌مايه‌ی استقرار و انتشار نوع لطيف‌تر، ديرياب‌تر و دير-درمان‌پذیرترِ نوعِ ديگرِ استبدادی است که با خشونت و عريانی هر چه تمام‌تر چنگ و دندان‌اش را در استخوان آدميان فرو می‌برد.

ميرحسين موسوی، شخص نيست. فرد نيست. نماينده و عصاره و چکيده‌ی دردهای ملت ماست. لذا، خبر بيماری او و خبر هر حادثه‌ای که برای او – و برای هر کسی که انسان‌وار و جوانمردانه در گم‌نامی و نام‌داری ايستادگی می‌کند – خبر ستمی است مکرر که بر يکايک ما می‌رود. اين روزها، موجی از اخباری از اين دست در جريان است که: خطری بود و به خير گذشت؛ خوشحال باشيم که حال‌اش بهتر است. من اين دست اخبار را نه تنها خطرناک بلکه اهانت به شعور و عزت آدمی می‌دانم. نه تنها آدميانی که مقاومت و ايستادگی می‌کنند بلکه همه‌ی آدميانی که خاموش و آرام استخوان‌شان زير سنگينی بیداد و ستم می‌شکند. اين نوع صورت‌بندی‌ها، تفاوت زيادی ندارد با اخباری که در اين سه سال بارها شنيده‌ايم و بارها به آن معترض بوده‌ام: فلانی از زندان آزاد شد! خبر را که پی می‌گیری، می‌بینی، آزادی‌ای در کار نبوده و نيست. چند روزی، فلان زندانی به «مرخصی» آمده است! يعنی در اين روايت‌ها نه تنها حساسيت به اين وجود ندارد که اصل اين زندان از بنياد ستم‌گرانه و ظالمانه بوده است و با بی‌قانونی و بی‌اخلاقی محض همراه بوده است، بلکه حتی اصل خبر را هم تحريف می‌کنند و «مرخصی» را مترادف و معادل «آزادی» قلمداد می‌کنند. و اگر نيم‌زمزمه‌ی اعتراضی هم جايی شنيده شود، فغان و فرياد بر می‌آورند که بله شما از دو روز نفس راحت کشيدن مظلومی رضايت نداريد و انتظار دارید همه تا پای جان مقاومت کنند و مثلاً اعتصاب غذا کنند تا بميرند! صورت مغالطی اين پاسخ اظهر من الشمس است. کسی انتظار تا پای جان رفتن و شهيد شدن از ديگران ندارد ولی می‌توان به مردم دروغ نگفت و در انتقال و نشر اخبار دقت کرد. اگر در همين روايت اخيرتر آزادی بعضی از زندانيان – در روايت حکومتی‌اش «عفو» – دقت کنيد، باز هم تکرار اين چرخه‌ی باطل را می‌بينيد (زندانیانی که چيزی از حبس‌شان باقی نمانده يا احتمالاً بودن و نبودشان در زندان به هر حال مسأله است بايد «آزاد» شوند ولی مثلاً تاج‌زاده و ابوالفضل قديانی و احمد زیدآبادی و مسعود باستانی و کيوان صميمی و بهمن احمدی امويی و ده‌ها نفر ديگر، جای‌شان خوب است). «شادی»های و ذوق و هيجان‌های زودگذر و کم‌مايه‌ای که مغزشان راضی شدن به تب است از ترس مرگ،‌ ولی صورت‌بندی‌اش کاملاً استعاری و مجازی است. «آزادی»‌اش مجازی است نه واقعی. اين «آزادی» و اين «شادی» استعاری نه حقیقی. می‌بینيد که باز هم سيطره‌ی شعر است و در حقيقت ابتذال و پوچی شعر.

دقت بفرمايید که در موضعی که من دارم، هر چند بنای من مقاومت و ايستادگی و وفاست و الگو و اسوه‌ی زندگی سياسی و اجتماعی من حسين بن علی است، اما در نقد بالا اصلاً بحث دعوت مردم به قيام يا شورش يا مقاومت يا شهادت نيست. دعوت به ايستادگی يا برخاستن، سطح ديگری از بحث است؛ اين‌جا، بحث از «دروغ» نگفتن است. بحث از اين است که در لباس شعر و خيال و استعاره و مجاز، حقیقت را قلب نکنيم. بحث این است که با پررنگ کردن حواشی، متن و اصل ماجرا را در محاق نبريم.

ماجرای ميرحسين – و تمام حوادث ريز و درشت ديگری که در اين سال‌های سياه استبداد بر ملت ما رفته است و می‌رود – قصه‌ی یک چيز است و بس: زندان! زندان در فهم اين ماجرا کليدی است. زندان، تجلی و عينيت خشونت نقاب‌زده است. قدرت سياسی دقيقاً به اين دليل بايد مهار شود که کلید زندان را در دست دارد و انحصار خشونت فشرده شده در اختيار اوست. اما اين زندان، از حد زندان فيزیکی فراتر رفته است. به بها و خطر متهم شدن به تکرار همان شاعرانگی، که منتقدِ صورتِ مبتذل‌ِ آن هستم، ناگزیرم اين تصوير را از نو بازسازی کنم: فقط ميرحسين موسوی و مهدی کروبی و زهرا رهنورد نيستند که در حصر و حبس‌اند؛ فقط زندانيان سرفراز و عزت‌مند ما نيستند که در اوين و رجايی‌شهر خار چشم و استخوان گلوی استبدادند و به همین دليل است که در بندند؛ اين تمام ملت ايران است که در زندانی بزرگ‌تر زندگی می‌کند. کسانی که از خشونت‌ستيزی و ملايمت و صلح‌دوستی و «اصلاحات» بت‌واره می‌سازند فقط وضعيت زندان و حصر آن عزيزان را کم‌رنگ نمی‌کنند بلکه وضعيت زندان عظيم‌تر و بزرگ‌تری را که نه فقط ملت ما بلکه ذهن خودشان نيز در آن به زنجير است، لطيف و خواستنی می‌کنند! از نگاه این بت‌واره‌سازان، با همه‌ی اين‌ها می‌شود و بايد هم‌زيستی کرد تا زمانی که گشايشی رخ بدهد و اندک روزنه‌ای برای مشارکت در قدرت باز شود تا آن وقت اين «مصلحان» بتوانند گرهی از کار اين ملت بگشايند (انگار تا به حال و در طول تاريخ هرگز اين فرصت به دست‌شان نيامده بود که حالا می‌خواهند با يک فرصت تازه اين امر معوق را به انجام برسانند و اين بار بر زمين‌مانده را به منزل برسانند).

وقتی ميرحسين صدای ملت ما شد و آينه‌ای برابرمان نهاد تا دريابيم که بايد نوع ديگری از سياست‌ورزی را آزمود، اين نوع تازه‌ی سياست، به روشنی به ما نشان داد که ديگر نمی‌توان به قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ بازگشت. گمان من اين است که هر کوششی برای بازگرداندن وضعيت به قبل ۲۲ خرداد، کوشش عبثی است که حاصلی جز پريشانی، پشيمانی و حرمان ندارد.

در این ماجرا، هر چند جان و تن ميرحسين موسوی، هم به عنوان يک شخص و هم در کسوت انسانی عزیز که صدای ملت ما شد و هست، مهم هست، آن‌چه مهم‌تر است توجه داشتن به اصل حبس و حصر غيرقانونی و در حقیقت آدم‌ربايی حکومتی است. پرداختن به حواشی قصه – از هر سويی و با هر جزيياتی – منصرف کردن و منحرف کردن نگاه‌ها از اصل عمل غيرقانونی، غيرشرعی و ضد اخلاقی حکومتی است که مدعی اخلاق و قانون و شريعت است. اصل حبس و حصر موسوی و همه‌ی زندانيان سرفراز ما ظالمانه و ضد انسانی است و ضد دينی و ضد اخلاقی است؛ پيداست فرع‌اش چی‌ست. نگرانی ما نباید اين باشد که اگر ميرحسين در حصر است آيا به او چلوکباب می‌دهند يا اشکنه. حفظ سلامت و صحت موسوی در هر حالتی که باشد – در هنگامی که در حبس و حصر است – کم‌ترين وظيفه و بدهکاری اين نظام در قبال ميرحسين، ملت و قانون و اخلاق است. اگر ميرحسين آزاد می‌بود و هر اتفاقی برای او می‌افتاد، مسأله مطلقاً آن اهميتی را نداشت که الآن دارد. حتی اگر ميرحسين با رعايت تمام موازين قانونی و اخلاقی و شرعی محاکمه‌ی علنی می‌شد و محکوم به حبس می‌شد، باز هم کم‌ترين حادثه‌ای برای او مسؤوليت اين حکومت بود. خود پيداست که در اين وضعيت آدم‌ربايی و پنهان‌کاری و مسدود کردن روزنه‌های خبری و زدودن شفافيت و ابهام‌افزايی، مسؤوليت مضاعف و سنگین‌تری به گردن اين نظام است. مهم نيست که خبر چقدر دقيق است يا نادقيق؛ مهم اين است که روايت‌های طرف مقابل – روايت‌های راويان بی‌طرف این نظام و هم‌چنين عمله‌ی ظلمی که هم‌دست جنايت‌ها هستند – فقط يک شاهد دارد و آن هم حرف و ادعای خودشان است. اين‌که آن‌ها شهره به دروغ‌گویی و بهتان و افترا هستند نتيجه نمی‌دهد که هر کس غير آن‌ها هر حرفی بزند و بگويد لزوماً درست و دقیق و موثق است اما هميشه آن‌ها را در معرض اتهام قرار می‌دهد. قدرت هميشه متهم است. اين وظيفه‌ی قدرت مسلط است که هميشه از خودش رفع اتهام کند. وظيفه‌ی شهروندان و زيردستان و بی‌قدرتان نيست که در رفع اتهام از صاحبان قدرت بکوشند و سعی کنند دامن‌اش را از هر سؤال و پرسش و اتهامی پاک کنند. الگوی اين انتظار از صاحبان قدرت هم چيزی نيست جز الگوی علی بن ابی‌طالب و حسين بن علی. علی هم که در مقام قدرت بود، هر جا در معرض پرسش و حتی بهتان واقع می‌شد، فضايی شفاف فراهم می‌کرد تا رفع شبهه و تهمت شود. اما اين نظام مقدس، همواره در اين سه سال اخير در معرض اين بهتان بوده است و نه تنها هيچ کاری برای رفع اين اتهام‌ها نکرده بلکه با بی‌تدبيری‌های مضاعف و مکرر به همه‌ی شبهات دامن زده و بلکه آن‌ها را تقويت کرده است.
مسؤوليت جان و سلامت کامل و مطلق ميرحسين و همه‌ی بنديان ما يک‌سره بر عهده‌ی اين نظام است و خبررسانی دقيق و شفاف و خالی از نفرت‌پراکنی و افترا هم وظيفه‌ی همين نظام است – که هميشه از ادای آن عاجز مانده است و هدايت‌اش را به دست نقاب‌زنان و پرده‌نشينان امنيتی و نظامی سپرده است. پر پيداست که ما نگران سلامت ميرحسين‌ایم. اما اين نگرانی فقط يک قلم از نگرانی‌های ماست. اين نگرانی فقط کف نگرانی‌ها و مطالبات ماست. ما نگران ايران، انسان، ايمان و اخلاق هم هستيم. ما نگران فراخ‌تر شدن فضای اين زندان بزرگ‌تر هم هستيم. ما نگران استمرار و بازتوليد تفکری نيز هستيم که بی‌عملی را رواج می‌دهد و با زبانی که مردم را به سادگی تخدير می‌کند، رخوت اجتماعی و سياسی را در آن‌ها تزريق می‌کند.
شعر آينه‌ی احساسات و عواطف و انديشه‌ی ماست. شعر، خيال‌پردازی و – مشخص‌تر بگويم – عرفان ما، ابزار و وسيله‌ای نيست برای گريز و عزلت و خلوت. شعر برای زيستن ماست. برای زندگی ماست نه برای مرگ ما. شعر بايد درمان دردهای ما باشد و بشود نه اين‌که خود درد تازه‌ای باشد و آفت عظيم‌تری برای زيستن ما. شعری که نتواند به ما زندگی بياموزد و جریان پرتلاطم حيات را پيش چشم ما زنده کند شعر نيست، بلکه خاصيتی مخدر و رخوت‌آور دارد. فراموش نکنيم که با گفتن اين‌که «قلب ميرحسين حصر را شکست» (يا هر صورت‌بندی‌ای ديگری از اين جنس) ديوارهای زندان فيزيکی او و ديوارهای بزرگ‌تر زندانی که ذهن و انديشه‌ی انسان‌ها و سياست‌ورزان حرفه‌ای بيرون زندان اوين و رجايی‌شهر را احاطه کرده است، فرو نمی‌ريزد بلکه ذهن‌ها نسبت به آن ديوارهای ستبرتر حساسيت‌اش را از دست می‌دهد. ميرحسين هم‌چنان در حصر است؛ ما هم‌چنان در حصریم با تن سالم يا تنِ بیمار. آزادی هم‌چنان در زنجير است. اين نکته را نبايد صورتی ديگر يا معوجّ و محرّف داد. ما آزاد نيستيم؛ ما شاد نيستيم: اين واقعيت است. باید برای شادی و آزادی بکوشيم. با تخيل کردن شادی و آزادی،‌ شادی و آزادی حاصل نمی‌شود. بايد خون دل خورد؛ باید نبرد کرد. نبرد ممکن است هر شکل و صورتی داشته باشد ولی نبردی که در آن اندوه و يأس را نام شادی بدهی و زنجير و حصر و زندان را آزادی نام بگذاری، نبردی است از پيش شکست‌خورده. آزاد باشيم و شاد. رسيدن به اين آزادی و شادی از ذهن ما آغاز می‌شود و از گفتارمان.
(*) سطری است از شعر محمدرضا شفیعی کدکنی برای ناصر خسرو.

پ. ن. عکسی که در اين متن آمده است، به مضمون متن ربطی مستقيم و ارگانيک دارد. لطفاً اگر جايی اين متن را نقل می‌کنيد، عکس را هم ضميمه‌ی آن کنيد.

۴

آمدی کآتش در اين عالم زنی…

در ميان کارهای منتشر نشده‌ی شجريان (منشر نشده‌ی رسمی البته)،‌ اثری هست که آهنگساز و سرپرست گروه‌اش محمد علی کيانی‌نژاد است و با گروه موسيقی فارابی اجرا شده است. اين اثر در بيات اصفهان اجرا شده است – و البته مرکب‌خوانی است. تصنيف نخست اين اثر (قطعه‌ی چهارم) تصنيف «سرخوشان» است که اجرای گروه است و با اجرايی که در «چشمه‌ی نوش» با محمدرضا لطفی اجرا شده است تفاوت دارد. غزل آواز قسمت اول، از حافظ است با مطلع: «خرم آن روز کزين منزل ويران بروم…». دو قطعه‌ی آخر این آلبوم برای من بسيار دلنشين است. اين‌جور کارها شرح و توضيح لازم ندارد. بشنويد و لذت ببريد.
 
 

۲

… که بسته‌اند بر ابريشمِ طرب، دلِ شاد

موسيقی برای من ضرورت زندگی است؛ ضرورت است يعنی این‌که بخشی از زيستن است و ابزاری است برای شادی. این‌ها البته وصفِ عام است و هر کلمه‌اش حاجت به توضيح دارد. اين موسيقی برای من عام است و می‌تواند شامل هر چیزی شود ولی به خاطر محل جغرافيايی تولدم، اصالتِ اين موسيقی و اولويت‌اش با موسيقی ایرانی است اما قصه اندکی از اين بيش‌تر است. حقیقت‌اش اين است که اگر موسيقی ايرانی تا اين اندازه آمیخته با کلام و شعر کلاسيک ما نبود، چه بسا تا اين حد با آن مأنوس نبودم. بعيد می‌دانم ايرانی اهل ذوقی باشد که با شعر رابطه‌ی تنگاتنگی داشته باشد و شعر را زندگی می‌کرده باشد و ذوق موسيقی هم داشته باشد ولی شیفته‌ی موسيقی ايرانی نشود. اما در اين روایت، از خودم سخن می‌گويم. لذا بهتر است مؤلفه‌های اصلی را خلاصه کنم.

يکی از ریشه‌های دلبستگی من به موسيقی ايرانی، حافظ و سعدی و مولوی است. شعر ايرانی يکی از کليدهای زندگی و دست بر قضا – شايد خلاف چيزی که عامه می‌انديشند – شادی است. شادی برای من اصل است. لذا اين موسيقی هم اصل است. این شعر هم اصل است. نمی‌شود و نمی‌توانم آن را در حاشيه ببينم و حاشيه‌ای فرض کنم. بعد هم می‌ماند غول‌هایی که در موسيقی ما در صد ساله‌ی اخير بروز کرده‌اند. يعنی شجريان، لطفی، مشکاتيان، عليزاده و همين‌جور بشمارید استوانه‌های نسل ما و نسل پيشين را. اين‌ها روايت‌گر ضمير مردم ما بوده‌اند.
اين موسيقی را نمی‌شود با موسيقی جای ديگری مقايسه کرد يا با مثلاً موسيقی کلاسيک يا جاز یا هر چيز ديگری. هر آدمی به فراخور ذايقه و سلیقه‌اش پی موسيقی می‌رود. موسيقی برای هر انسانی، پاسخگوی نيازی است. اگر نیاز آدمی در موسیقی نباشد، طبیعی است موسيقی گوش نمی‌دهد. اگر یکی مثل من هم‌زمان خواستار شعر فارسی، موسيقی ايرانی و صدای خوش باشد، ناگزیر سراغ همين‌جور چيزهایی می‌رود که من رفته‌ام و در همين وبلاگ هم نشانه‌های‌اش هست.
معنا هم ندارد کسی بخواهد از این موسيقی ايرانی دفاع کند حالا چه بی‌وجه چه با وجه. به کسی ربطی ندارد. اصلاً در مقام دفاع ايستادن بی‌معناست. هجو است. مبتذل است. این موسيقی نقاط ضعف و قوت دارد. خوب و بد دارد. پست و بلند دارد. مثل هر موسيقی دیگری. مطرب خوب دارد و مطرب بد دارد. خواننده‌ی اصيل و استخوان‌دار و ارزش‌مدار دارد و خواننده‌ی مبتذل و پوچ و هنر به دنیا و قدرت‌فروش دارد. همين تفاوت‌هاست که باعث می‌شود آدمی جهان گسترده‌ی اين موسیقی را درک کند و کشف کند.
من با اين موسيقی خودم را پیدا می‌کنم. اين موسيقی برای من مثل آينه است. مثل آب است. مثل آفتاب و باران است. توفان هم دارد. گرداب هم دارد. موج هستی‌سوز هم در آن هست. اما تمام‌اش زندگی است. برای من چنين است. شاید برای ديگری چنين نباشد. شايد کسی باشد که مثل من از شعر خوش‌اش بیايد ولی نتواند نيم‌ساعت آواز يا يک‌ساعت بداهه‌نوازی در فلان دستگاه موسیقی ايرانی را تاب بياورد؛ من می‌توانم. شاید نه هميشه. وقت خودش را هم دارد. یعنی هر آهنگی را در هر وقتی و هر حالی نمی‌شود گوش داد. نقد وقت و طعم وقت مهم است. گاهی آدم روح‌اش و دل‌اش اقبال دارد؛ گاهی ندارد. اما این موسيقی هزاران گوشه و کنجِ‌ کشف‌ناشده دارد. جهانی است بی‌اندازه برای خودش. روزنه‌هایی را برای آدمی باز می‌کند که بايد دنبال‌اش بروی و بخوانی و بدانی‌اش. «تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی».
ناگفته پيداست که اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند. اين‌که من از موسيقی ايرانی خوش‌ام می‌آيد و جهان‌ام با آن ساخته می‌شود و هم‌نشين و هم‌راه غم و شادی، هیجان و حماسه، تفکر و خلاقيت من است، نتيجه نمی‌دهد که يک موسيقی ديگر نمی‌تواند چنين باشد. شايد چنين باشد. حتماً چنين است. ولی قدر يک متاع را دانستن معنای‌اش نفی و قدح متاع ديگر نيست. ما با متاع‌ِ خودمان و با همين گوهری که در کف داريم راه خودمان را پيدا می‌کنيم. به متاع ديگران کاری نداریم. بیم و باکی هم نیست از طعنه و متلک و طنز و این بی‌مقداری‌ها. «هر کسی بر طينت خود می‌تند». قصه خيلی ساده است: ما از همان که باعث فربه‌ شدن‌مان می‌شود ذوق می‌بريم و عيب ديگران نمی‌کنيم: لعل بتان خوش است و می‌ خوش‌گوار هم!
در اين سال‌های دراز همراهی و همنشينی با موسيقی ایرانی، لحظات درخشان، خوش، ناب، زلال و نازنينی داشته‌ام که با جهانی معاوضه‌اش نمی‌کنم. حتماً جهان‌های بزرگ‌تر و بهتری هم هست. من آن جهان‌ها را هنوز کشف نکرده‌ام و آن جهان‌ها را خودِ من بايد کشف کنم. کسی حق ندارد مستبدانه اين جهان را خرد و حقير بداند و بخواند و جهانی را که احتمالاً فقط برای خودش بزرگ است، برای دیگری هم بزرگ بداند و بخواهد به دیگری تحميل‌اش کند. من در اين دلبردگی با موسيقی ایرانی هم قايل به کثرت‌گرايی‌ام. در موسيقی، هر آدمی باید بگردد و جنس خودش را پيدا کند. هیچ رمز و قاعده و فرمول زرينی وجود ندارد. موسيقی باید به کار آدمی بيايد و کمال کارِ او در آن باشد. موسيقی اگر به کار ما نيايد و کمالی به ما نیفزايد بی‌خاصيت است. این مشکل موسيقی نيست لزوماً. مشکل ترکيب ما و موسيقی است. عيب از لحظه و نحوه‌ی مواجهه‌ی ما با موسيقی است. آدمی اگر نياموزد از موسيقی اپرا چطور لذت ببرد، مشکل از اپرا نيست؛ مشکل از خودِ اوست.
برای من، موسيقی برای آدم‌تر شدن آدمی لازم است. آدمی که حيات‌اش خالی و تهی از نغمه و آهنگی باشد، از آدمیت‌اش فاصله گرفته است. به تعبير دقیق‌تر، من موسيقی را چنین می‌فهمم که برای خودِ من آينه‌ای است برای نزدیک‌تر شدن به خودم. لابد ديگرانی هم هستند که خودشان را خيلی هم آدم حساب می‌کنند ولی هيچ هم از اين موسيقی يا موسيقی ديگر خوش‌شان نمی‌آيد. خوب اين هم هست. «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد». 
اين موسيقی بايد بتواند به من کمک کند مهربان‌تر، شادتر، آرام‌تر، انسان‌تر و لطيف‌تر باشم. من از موسيقی اين‌جور چيزها را می‌جويم.  موسيقی ايرانی این چيزها را به من می‌دهد. اين‌ها را لابد اهل خانه بهتر می‌فهمند که اهل البيت ادری بما فی البيت. گفتن ندارد که موسيقی برای من دايره‌اش خيلی خیلی وسيع‌تر از اين حرف‌هاست. قرآن برای من ترکيبی از موسيقی و شعر و الهام و هنر است. من وقتی قرآن می‌شنوم، موسيقی قرآن همان اندازه برای‌ام مهم است که کلام‌اش و شاعرانگی‌اش؛ قدسيت‌اش حساب ديگری دارد. موسيقی، با نگاهی که من دارم، در خدمت آدمی است و بايد در خدمت آدمی باشد. آدمی نیست که باید اسير و خادم موسيقی باشد و خودش را پای آن صرف کند. موسيقی آينه است. هر کس تصوير خودش را در آن می‌بيند. خوب‌رو باشی، محظوظ می‌شوی. به خودت نرسيده باشی و ژولیده و آشفته باشی، لابد با ديدن اين تصویر ابرو گره خواهی کرد. قصه خیلی شخصی است. خيلی فردی است. بسيار نوشتم ولی تمام این‌ها را می‌شد در دو سه کلمه نوشت. شرح لازم نداشت واقعاً.
۲۲

زمانه کيفرِ بيداد، سخت خواهد داد… (*)

مستند «از تهران تا قاهره» شوخی بی‌مزه و زشتی با تاريخ و با حافظه‌ی مردم ما بود. خلاصه‌ و چکيده‌ی اين مستند چيزی نبود جز کوششی برای جا انداختن اين مغالطه‌ی شرم‌آور که: بيدادگری در نظام جمهوری اسلامی نه تنها می‌تواند بیدادگری نظام پادشاهی را بشويد بلکه حتی می‌تواند نشانه‌ی تقديس و پاکی آن باشد. ابتدا و انتهای اين مستند هيچ چیزی جز همین سخن نيست.
آن‌چه جنایت را جنایت می‌کند، حجم و ميزان و تعداد جنايات نیست بلکه نفس جنايت است. چيزی که مشروعيت را از يک نظام سياسی سلب می‌کند و آن را از عدالت ساقط می‌کند، مقايسه‌ی آن با يک نظام سياسی ديگر يا وضعیت جايگزين نيست. برای سنجش مشروعيت يک نظام سياسی و عادلانه بودن آن، به مفاهيم عینی و حقيقت‌هایی مراجعه می‌کنيم که مستقل از موقعیت‌های مختلف معنا دارند. ستم، ستم است چه به يک نفر باشد چه به یک ميليون نفر. خون‌ریزی و قتل نفس، بيدادگری است؛ چه قتل يک نفر باشد چه قتل هزاران نفر. مهم نیست خونِ یک بی‌گناه را به گردن داشته باشی يا خونِ خیلی از بی‌گناهان را. اين سخنان، سنگ بنای مغالطه‌ی خانم فرح پهلوی و سازندگان مستند مزبور است.
اگر ترازويی برآوریم و بخواهيم با مقايسه‌ی نظام پادشاهی و نظام جمهوری اسلامی و میزان نارضايتی يا بیدادگری در اين دو نظام به نتيجه‌ای برسيم، تنها نتيجه‌ی معقولی که احتمالاً به آن خواهيم رسيد يک نکته‌ی بديهی است و آن اين است که: ستم بد است و بيداد مذموم. خونِ بی‌گناهان ريختن دامن‌گير است و عاقبت سوء دارد. حقوق آدميان را ضايع کردن، عقوبت دارد. پشت کردن به مردم، مشروعيت و عدالت را از نظام سياسی می‌ستاند و اين نکته برای هر دو نظام صادق است. هيچ فرق نمی‌کند که کدام یک گوی سبقت از ديگری ربوده باشد، هر دو در گردابِ بی‌عدالتی و بيداد فرو رفته‌اند. اين نکته هم بدون اين مقايسه آشکار و بدیهی بود. لذا برآوردن چنین ترازويی از اساس باطل و فاسد است.
خانم فرح پهلوی اسم مرتضی کيوان، خسرو روزبه و خسرو گلسرخی را به ياد نمی‌آورد. و اين‌ها تنها سه نام از يک طیف سياسی کمابيش نزديک به هم هستند. آن‌چه که مهم است تعلق خاطر سیاسی اين‌ها نيست. چيزی که مهم است اين است که این‌ها آدميانی بوده‌اند که بر بیداد شوريدند؛ بر بيدادی که در نظام سياسی سلطنتی محمدرضا پهلوی نهادينه شده بود. تاريخ‌ها را دقت کنيد: خسرو روزبه در ۲۱ ارديبهشت ۱۳۳۷ تیرباران شد. مرتضی کیوان در ۲۷ مهر ۱۳۳۷ تيرباران شد. خسرو گلسرخی در ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ اعدام شد. تمام این‌ها در دوران سلطنت محمدرضا پهلوی رخ داده است. از همان روزهای نخست سلطنت او تا روزهای آخر سلطنت‌اش این بساط بر پا بوده است.
 اگر نظام پادشاهی فقط مرتضی کيوان را کشته بود، تا ابد اين ننگ و بدنامی برای‌اش کفایت می‌کرد. اگر خانم فرح پهلوی فقط به مرتضی کيوان فکر می‌کرد و سر مويی به عدالت و انصاف فکر می‌کرد، به خودش اجازه نمی‌داد که بیايد از طريق مقايسه کردن خودش با جمهوری اسلامی این ننگ را تطهیر کند. از این ننگ‌ها و بدنامی‌ها در نظام جمهوری اسلامی هم به وفور یافت می‌شود. ولی برای احراز عدالت و مشروعيت کسی دست به دامان مقايسه‌ی دو ننگ و دو بدنامی نمی‌شود.
اين مستند شوخی بی‌مزه‌ و طنز وقاحت‌آمیزی بود که حافظه‌ی تاريخی ملت ما را به سخره گرفته بود. ايران آرمانی ما ايرانی است که در آن هيچ صاحب قدرت و هيچ دولتمرد سابق يا فعلی هرگز نتواند، به خودش اجازه ندهد، حق نداشته باشد، جسارت اين را پيدا نکند که برای تطهير جنايت خودش، برای پوشاندن عدول‌اش از عدالت، خود را با يک نظام سياسی سابق یا لاحق مقايسه کند يا جنایت‌های استکبار و استعمار را فریاد بزند تا پليدی‌ها و بيدادگری‌های خودش را بپوشاند. عجيب نيست که ستمگران هم‌چنان درس نمی‌گيرند، حتی بعد از این‌که از مسند قدرت به زیر کشيده می‌شوند و تاوان‌های سنگينی برای بیدادشان می‌پردازند؟! هر چقدر این مستند می‌توانست «اطلاعات» تازه به ما بدهد و «جزييات» بيشتری را بر ما آشکار کند، هيچ تفاوتی در عمق فاجعه ايجاد نمی‌کند. خون ريختن مشروعيت‌ستان و عدالت‌زداست؛ چه خون مرتضی کیوان باشد، چه خونِ سهراب اعرابی. برکشيدن ستمگران و فاسدان، خاک در چشم مروت ريختن است؛ چه برکشيدن، مثلاًّ، نعمت‌الله نصیری باشد چه سپر امن برای سعيد مرتضوی ساختن. جنايت، جنایت است. فرقی نمی‌کند چه کسی مرتکب آن می‌شود.
(*) مصرع از سايه است.
پ. ن. نام‌هایی که در متن آمده‌اند همه مشت نمونه‌ی خروارند. مربوط و نامربوط ندارند. کافی است کسی  صفحات تاریخ را به دقت ورق بزند. به مضامين مشابهی می‌رسد. قربانیان نظام‌های بيداد مذهبی و غیرمذهبی ندارند. فرقی نمی‌کند متعلق به کدام حزب سياسی‌اند. ستم، با آدمی می‌ستيزد. بی‌عدالتی، خودِ آدمی را نشانه می‌گيرد.
۱

تا دوردستِ آينه…

اين هم از ويژگی‌های ماهِ روزه است: اهل دعا، در عبادت می‌کوشند. شب‌های قدر هم می‌شوند تاجِ لحظات اهل دعا. ولی بالا آمدن، ارتفاع گرفتن، خودِ دعا را از افق بالاتری ديدن، گرهِ اصلی کار است. مردم وقتی دعا می‌کنند، موضوع دعا روشن است برای‌شان. تکلیف حاجت هم روشن است. معلوم است چه می‌خواهند. شمار اندکی هستند که اين‌گونه نيستند.

اين شمار اندک، تکلیف‌اش با دعا روشن است؛ نه این‌که نباشد. اما معامله‌شان با دعا از جنس ديگری است. گروه اول می‌دانند چه می‌خواهند. اين طايفه نه اين‌که ندانند چه می‌خواهند، بلکه گره اصلی از اساس اين است که آيا چيزی می‌خواهند؟ عده‌ای می‌گويند چنین کن و چنان کن؛ این را بده و آن را بيفزا؛ از اين غم بکاه و بر آن شادی بیفزا. برای آن شمار اندک، کار از مرحله‌ی چنین و چنان کردن گذاشته است. حرفی از کاستن و افزودن درميان نيست. تمام قصه همين است که ميانه‌ی اين همه خواستن، دو کلام گفت‌وگو رخ بدهد و گرنه مهم نيست بخششی در ميان باشد یا نباشد. عطايی باشد یا نباشد. اصلاً چه عطایی عظیم‌تر از همين‌که يک‌ نفس هم‌صحبتی رخ دهد. بگذار او هر چه می‌خواهد بکند. به ما چه که او در داشته‌ی خودش چه تصرفی می‌کند. حالا گرفتیم گله‌ای هم کردیم. گرفتیم شکری هم کردیم. آخرش که چه؟ آخر قصه اين است که او بيايد و با خودش گفت‌وگو کند. يعنی ديگر از مرز گفت‌وگو کردن با او هم بشود عبور کنی. برای این‌که زيبارو با خودش گفت‌وگو کند، آينه‌ای لازم است.

آینه، خواست و میل و تمنا ندارد. آينه، رنگ ندارد. اوست که با خودش در آینه سخن می‌گويد. حالا گره قصه اين است: ما می‌خواهيم خودمان آينه باشيم یا از او آينه‌ای بسازيم؟ او قرار است از هم‌صحبتی با ما لذت ببرد يا ما از هم‌صحبتی با او؟ یا اساساً فرق ميان این دو از ميان بر می‌خیزد؟ وقتی یکی می‌گويد: «خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن»، يعنی که با همین «موج سودا» خوش است! یعنی که «شب تا به روز تنها» دیگر رنج‌اش نمی‌دهد ولی همين رنجی که نيست، درست همان است که در افق انسانی چيزی نيست جز تنهايی بی‌اندازه. برای همين است که می‌گويد: رو سر بنه به بالين!
این‌ها هم، اما، حاشيه‌ است: برای بعضی، حتی دعا کردن معنا ندارد. ما خود را در دعا می‌آويزيم و به دعا آغشته می‌کنيم که شايد به همين آگاهی برسيم که در این گفت‌وگو، در اين هم‌کلامی و هم‌نشينی مهم عاقبت و نتيجه‌ی آن دعا نيست. مهم چیز ديگری است. مهم اين است که از ذوق حضوری، داستان را طول بدهی و اساساً زبان‌اش را آموخته باشی که بتوانی و بدانی چه طور چیزی را بهانه کنی تا داستان را طولانی کنی. و گرنه، «شکر با شکايت» ما هم همين است. می‌شود با او در آویخت. با او عتاب کرد. با او عرض نیاز کرد. شايد لازم باشد با او ناز هم بکنی. همين رفت و آمد ناز و نياز است که مهم است. برای گروهی «رشته‌ی تسبيح» مهم‌ است؛ برای آن طايفه‌ی ديگر، گسستن اين رشته مهم‌تر است چون ساعد و ساق ساقی سيمين ساقی هست. دعا هم که می‌کنند برای رد گم کردن است. چیزی می‌گويند که بعضی چیزها را نگويند.
و کاش… کاش می‌شد اين حرف‌ها را بدون اين همه پيچيدگی نوشت. کاش می‌شد جوری حرف زد که ساده، صريح و بی‌پروا این‌ها را فرياد کرد – هر چند تا به حال هم بارها فرياد شده است. ولی «در نمی‌گيرد نياز و ناز ما با حسنِ دوست…». چاره‌ای می‌ماند جز پرداختن به همین آينه و پرداختنِ اين آينه؟ ببينيم می‌شود اين «آينه‌ی صافی» را بکنيم «آينه‌ی شاهی»؟ بهانه‌ها زياد است. اين بهانه – بهانه‌ی همين دعا و همين رمضان – هم افزون بر همه‌ی بهانه‌ها. و چقدر بهانه زياد است: وَكَأَيِّن مِّنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ… (*)
(*) آيه‌ی سوره‌ی يوسف است؛ سوره‌ی دیوانگان و عاشقان.
۱

قبول خلق، قبول حق…؟!

این عبارت را اهل ایمان و اهل روزه مکرر از همديگر می‌شنوند که: «قبول باشد» و طرف مقابل هم با همان حالات دینی و شايد عرفانی جواب می‌دهد که «قبول حق باشد» و از اين جنس گفت‌وگوها. يعنی در یک لايه از دین‌ورزی مبنا و مدار اين رابطه بر همين رد و قبول می‌چرخد. خوب، این برای طایفه‌ای درجه‌ای است. همين که اعتنا داشته باشند به رد و قبول و گامی از رد و قبول خلق فراتر بروند و رد و قبول حق ملاک باشد.

اما به فرض که در تمام اين‌ها ريايی نباشد – و اصلاً چه حاجت به اين بر زبان راندن‌ها و اين اشارات قولی؟ – برای طايفه‌ای ديگر، از اساس بحث قبول محل اشکال می‌شود. يعنی جايی که تو بر سر خوان کرمی نشسته‌ای و کريمی سخاوت‌مندانه با تو مروت می‌کند، ديگر رد و قبول چه معنا دارد؟ رد و قبول جایی معنا پيدا می‌کند که داد و ستدی در ميان باشد. يکی چيزی بدهد و دیگری بپذيرد. وقتی همه چيز از آن اوست، دیگر رد و قبول چه معنا دارد؟ خودش می‌دهد و خودش می‌گیرد. اين‌ها ديگر بازی لفظی است. چيزی نيست جز تشبه به قوم.
اما هم‌چنان «دعوا» یک لايه‌ی رندانه هم دارد. و آن لايه اين است که: اهل ايمان و از ميانِ آن‌ها به ويژه اهل شريعت، کارشان با حساب و کتاب پيش می‌روند. حساب می‌کنند که ماه رمضانی هستند و فلان تعداد روز دارد و بهمان تعداد روز را روزه گرفته‌اند. کم و زيادش را می‌شمارند. قصورش را جبران می‌کنند که پيمانه‌ی رمضان‌ورزی و روزه‌داری‌شان پر شود. خوب آخرش که چه؟ برای چه؟ «دولت آن است که بی خون دل آيد به کنار». اگر اقبال و دولتی قرار باشد آدمی را برسد، نه تنها حاجتی به اين همه رنج نيست بلکه اصلاً صاحب اقبال و دولت در این عملِ ظاهر نمی‌نگرد که باغ و جنانی نصیب صاحب عمل کند. بی‌علت و رشوت می‌بخشد. حساب هم نمی‌کند. حکایت شرح صدر است. حکایتِ بخشش بی‌حساب است.
اين حساب‌گری کار اهل معامله است و کار اهل عمل. کار کسانی است که چيزی در چنته دارند یا اساساً برای خودش عملی قايل هستند و فکر می‌کنند کاری هم کرده‌اند. هستند کسانی که عملی نمی‌بینند. اصلاً چه کرده‌ايم جز این‌که همه عمر مغبون بوده‌ایم؟ «قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند» فقط خبر نيست، طنز و طعنه هم هست. یعنی که اگر می‌ارزيد بدون این‌که پاداش باشد ارزانی می‌کردند به آدمی. پس «ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس»! پس همه غبن است و زيان: «گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس». آن وقت همين آدم می‌گويد «به خلدم زاهدا دعوت مفرما / که اين سيب زنخ زان بوستان به».
حالا چرا حساب‌گری؟ چرا پای شمارش بيفتيم؟ هر که می‌خواهد خودش بشمارد. بعضی کار خودشان را می‌کنند؛ در بند شمارش و حساب نيستند. آن حالی که آدمی در این وضع تراژيک هستی دارد، کم غمی نيست. پيش اين دردِ همزادِ جهان، همه‌ی این محاسبه‌ها و همه‌ی اين پاداش‌ها و همه‌ی این رد و قبول‌ها رنگ می‌بازد. وقتی از اين سطح عبور کردی تازه «مکن در جسم و جان منزل که اين دون است و آن والا» معنا پيدا می‌کند. رندانه زيستن يعنی سر فرود نياوردن به دونی و والايی. يعنی آدمی نه خودش را به دوزخ می‌فروشد و نه به بهشت. يعنی که:
نشان عاشق آن باشد که سردش یابی از دوزخ
گواه رهرو آن باشد که خشکش يابی از دريا
صفحه ها ... 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد