۰

در نهفت پرده‌ی شب

هستند هم‌چنان کسانی از ميان مردم عادی، از ميان روشنفکران و نويسندگان که وقتی به احوال ايران می‌نگرند، ورد ضميرشان چيزی نيست جز سخنانی يأس‌آميز. هنری ندارند جز طعنه زدن در اميدی که در مردم هست. و این اميد واقعی است. نمونه‌ی تازه‌اش را می‌توان در اعتراض‌ها و نامه‌های سرگشاده‌ای دید که هدف‌شان کاستن فشار تحريم‌ها بر مردم ايران است. پاره‌ای از روشنفکران و نويسندگان – عمدتاً در ميان کسانی که خارج از مرزهای جغرافيايی ايران زندگی می‌کنند – منطق‌شان مبتنی بر دو مضمون هميشگی است: ۱) اين‌گونه اعتراض‌ها و نامه نوشتن‌ها به اوباما و امثال او، سودی ندارد. کار عبثی است و تأثيری در رفع تحريم‌ها نخواهد داشت و حداکثر به کار آسوده کردن وجدان بعضی می‌آيد؛ ۲) اين حرکت‌ها معيوب‌اند چون – از نظر آن‌ها – مسؤول اصلی بروز تحريم‌ها مقامات حکومتی ایران هستند نه دولت آمریکا و کنگره و لابی‌گران ايرانی يا اسراييلی. از نظر آنها، اين تلاش‌ها هم بی‌اثر و هم بی‌ثمر است و هم خيال‌انديشانه و بی‌توجه به واقعیت‌ها.

من اين رويکردها را رياکارانه می‌دانم. اما فقط رياکاری نیست. يک مسأله‌ی محوری اين نگاه‌ها اين است که مبتنی بر بغض و نفرت است. گره اصلی موضع عاطفی گويندگان است نسبت به نظام جمهوری اسلامی، رهبرش و تمام مقومات آن. يعنی چنان نفرت از دشمن – دشمن فرضی يا واقعی – قوی است که حاضر نيستند در اين منطق دوقطبی سياه و سفيد، راه ديگر و متفاوتی را ببينند. اين راه دیگر، راه مردمی است که نه سرسپرده‌ی يک نظام حکومتی خاص‌اند و نه دلبرده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» يا «تحريم‌های کمرشکن» برای به زانو در آوردن احتمالی نظام حکومتی ایران هستند. تفاوت، ميان کسانی است که می‌خواهند زندگی کنند و کسانی که زندگی را در خدمت ايدئولوژی يا فلسفه‌بافی خود می‌خواهند. فرقی هم نمی‌کند ايدئولوژی مزبور که زندگی را در خدمت خود می‌خواهد ولايی باشد يا چپ يا سرمايه‌دارانه يا ليبرال.

ريشخندگری، طعنه زدن، نوميدی پراکندن، چيزی نيست که اختصاص به يک طايفه يا ملت يا دين و مذهب خاص باشد. آدمی می‌تواند يا به اختيار ريشخندگری را انتخاب کند يا شرايط زندگی‌اش او را به سويی سوق دهد که جز تیرگی و تاريکی چيزی نبيند. نظام جمهوری اسلامی – مثل هر نظام سياسی ديگری در جهان – نقاط تاريک و روشنی دارد. تيرگی محض در آن ديدن و آن را نماينده‌ی شر مطلق ديدن، تفاوت چندانی ندارد با همان نگاه ايدئولوژيکی که نظام ايران را سپید محض و طيب و طاهر و مقدس می‌داند. هر دو عامليت انسان‌ها و نقصان و خطای بشری را – در کنار آرمان‌خواهی و توانايی حيرت‌آور انسان‌ها برای تغيير را – ناديده می‌گيرند.

برای من تفاوت این دو نگاه، در سطحی ديگر چيزی است شبيه تفاوت نگاه اخوان و سايه. شعر «زمستان» اخوان تجسم عينی اين نگاه نوميدانه است. و بسياری شعرهای ديگر اخوان. سايه – دست‌کم از نگاه من – در شعرش نقطه‌ی مقابل اين رويکرد است. برای مثال،‌ این شعر سايه را ببينيد:

دختر خورشید
نرم می‌بافد
دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را
وز نهانگاه سیاه خویش
می‌سراید مرغ مرگ‌اندیش:
«چهره‌پرداز سحر مرده ست!
چشمه‌ی خورشید افسرده ست!»
می دواند در رگ شب خون سردِ این فریبِ شوم
وز نهفت پرده‌ی شب، دختر خورشید
همچنان آهسته می‌بافد دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را!

این روزها، «مرغ مرگ‌انديش» کم نداريم. اما هستند مرغانی زندگی‌انديش. هم‌چنان هر روز خورشيد طلوع می‌کند. هم‌چنان در داخل مرزهای ایران، در ظل همين جمهوری اسلامی، انسان‌های تازه‌ای متولد می‌شوند. انسان‌هايی هم رفتار و گفتارشان تغيير می‌کند. برای مرگ‌انديشان، در ايران، «چشمه‌ی خورشيد افسرده ست». با اين نظام و اين دستگاه، هيچ نور اميدی نمی‌تابد. تمام کوشش مردم، تغييرخواهان و آزادی‌جويان هم عبث است، مگر البته در مسير همان ريشخندگری خودشان و ويرانی‌جويی پيشنهادی‌شان حرکت کند. نوميدی‌پراکنان – که به باور من در بن ضميرشان افسرده هم هستند – نه به حال ايران می‌توانند واقع‌بينانه نگاه کنند (توانايی به رسميت شناختن عامليت مردم را ندارند) و نه به آينده‌ی ايران می‌توانند فکر کنند. هيچ معلوم نيست نسخه‌های پيشنهادی آن‌ها برای ايران سعادت می‌آورد يا شقاوت. حتی اگر بتوان نشان داد غايت منطقی نسخه‌های آرمان‌خواهانه‌ی آن‌ها در عمل و روی زمين، چيزی جز تيره‌روزی و ويرانی بيشتر نخواهد آورد، باز هم حاضر نيستند دست از آيه‌ی يأس خواندن بکشند. برای آن‌ها، محور جهان خودشان است. آرزو و آرمان خودشان است. تا جايی که حتی آرمان‌ها و آرزوهای همه‌ی مردم ايران و کسانی را که داخل مرزهای ايران زندگی می‌کنند بر اساس آرزوهای خودشان تفسير می‌کنند. آن‌ها هم برای مردم نقشی قايل نيستند، درست همان‌طور که شورای نگهبان خود را قيم مردم می‌پندارد. همان‌طور که شورای نگهبان فکر می‌کند بهتر از مردم صلاح‌شان را تشخيص می‌دهد و احتمالاً بهتر از خودِ خدا و پيامبر، اسلام را می‌فهمند، آن‌ها هم بر اساس فلسفه‌هایی که می‌پردازند، مسير صلاح و آبادانی ايران و ايرانی را جای ديگری می‌دانند. تا ديروز که منطق منحط پريشان‌خويی و پرخاش‌گری احمدی‌نژادی از در و ديوار وطن می‌باريد، کارشان آسان بود. امروز ديگر آن حجم بی‌خردی در گفتار دولتمردان ايرانی نيست. کارشان دشوارتر از پيش شده است. اما برای آن‌ها هم‌چنان «چهره‌پرداز سحر مرده ست». برای هميشه. گمان نمی‌کنم هيچ سخنی توهين‌آميزتر و نخوت‌آميزتر از این در برابر مردم باشد. مردم را می‌توان باور کرد. اميد را می‌توان زنده نگه داشت. شورای نگهبان درون‌مان را می‌توانيم معزول کنيم. ريشخندگری کار سختی نيست. از هر بی‌عملِ افسرده‌ای ساخته است که واقعیت‌ها و حجم تباهی‌ها را گوشزد کند. هنر آن است که در ميانه‌ی سنگلاخ مسير عبور جوييار نرم و آرام و شکيبا را نشان دهی و به مردم يادآوری کنی که شب هر چقدر هم دراز باشد، خورشيد باز هم طلوع خواهد کرد. بیدادگران و بی‌خردان داخل ايران، و متحدان معنوی‌شان از مستکبران و بی‌خردان خارجی هميشه بر مردم چيره و مسلط باقی نخواهند ماند.

۰

بی شمارِ عمر…

امروز فکر می‌کردم به حساب روزهای عمر. محاسبه‌ای سرانگشتی کردم و ديدم از پدرم – تا همين امروز – بيشتر عمر کردم. الان محاسبه‌ی دقیق کردم. تا همين لحظه، دقيقاً شمارِ روزهای عمر من، ۹۶ روز بيشتر از عمر پدرم بوده. اندوهی به جانم چنگ می‌زند. يعنی بیهوده زنده بوده‌ام؟ يا او بیهوده مرده است؟ يا آن‌قدر حجم حادثه بزرگ است که ما و هستی ما – همه‌ی ما – در اين ميانه،‌ برگ کاهی هم به روی دريا نیست؟

هميشه از خودم می‌پرسم که چه می‌شد اگر چنين نمی‌بود و چنان نمی‌شد؟ چه چیزی در عالم خراب می‌شد؟ چه می‌شد اگر خيلی از حوادثی که رخ داده هرگز رخ نمی‌داد و خیلی از ناشده‌ها،‌ رخ داده بودند؟ و بعد با خودم می‌گويد: آخر الامر گل کوزه‌گران خواهی شد. تمام. نقطه‌ی پایان ماجرای ما همين است. گل کوزه‌گران. خاک. باد. باران. گردش و چرخش در هستی. آن وقت ناگهان حس می‌کنم پدرم همين‌جا بيخ گوش‌ام نشسته و زمزمه می‌کند: غم مخور! آخرش تمام می‌شوی! نه که تمام می‌شود، تمام می‌شوی! آسودگی می‌آورد اين زمزمه. ولی جايی اشک در اعماق وجودم می‌جوشد. هم‌نوا و هم‌ساز من همان غلغل اشک پنهان می‌شود. همان هق‌هقی که از دل به گلو هم نمی‌رسد. نيم‌پژواکی با خود و در خود دارد و او هم می‌گويد: تمام می‌شوم. تمام می‌شوی. پخته می‌شوی. از خاک به فولاد. تو بگو اصلاً زر. از همين هم می‌سوزی و الماس می‌شوی. ولی چه فرقی می‌کند که خاک باشی يا الماس؟ چون عاقبتِ کار جهان نيستی است…

اصلاً لب اين پيچ که رسيده‌ام، بالای اين گردنه، همين‌جور سؤال‌ها را باید از خودم بپرسم؟ بی‌شک بايد بپرسم. اگر پرسيدنی نبود، جوشيدنی هم نبود. سؤال از طلبی می‌جوشد. از درد می‌آيد نه از آسودگی و عافيت. بعد می‌فهمی که درد که داشته باشی، خدا هم همان‌جا می‌جوشد و می‌تابد. ولی ۹۶ روز! فکرش را بکن که ممکن است مثلاً سه صفر ديگر هم جلوی آن شش بنشيند. ولی وقتی خودت هيچ‌ای و خاکی و نيستی، چه تفاوت که صفری باشد يا نباشد و شمارش افزون شود يا کم؟ سبک‌ام حالا. اما اشک، جا خوش کرده است همان‌جا که بود. می‌گويد: اين سخا،‌ شاخی است از شاخ بهشت. سخا. سخاوت هستی. سخاوت هستی يعنی اين‌که ديگر همين روزها را – کم يا زياد – نشمری. بله، ما که رنديم و گدا، دير مغان ما را بس.

۲

همراه شو عزيز…

«این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.»
– ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی ۱۳؛ مهر ۱۳۸۸

این يادداشت يک دعوت است. دعوت به تفاهم. دعوت به آشتی. دعوت به بازگشت به مهربانی برای خاطر ايران و ايرانی. گمان می‌کنم هر کسی در اعماق ضميرش قلباً به ايران دلبستگی داشته باشد و رفاه و آبادانی و عزت ايران و ايرانی برای‌اش مهم باشد، اين دعوت را احتمالاً جدی خواهد گرفت.

نامه‌ای که زندانيان سياسی ما برای اوباما نوشته‌اند و از او دعوت به گفت‌وگو و تعامل با دولت روحانی کرده‌اند و خواستار لغو تحريم‌های فلج‌کننده و کمرشکن علیه ملت ایران شده‌اند (نسخه‌ی انگليسی نامه را در گاردين ببينيد)، پیام مهمی از تغيير در عميق‌ترین لايه‌های ايران دارد. چيزی که به این نامه وزن فوق‌العاده‌ای می‌دهد نويسندگان اين نامه هستند. کسانی که به احکامی ظالمانه در زندان‌های جمهوری اسلامی هستند. اما تمام آن جفاهايی که افراطیون و بيدادگران بر آن‌ها کرده‌اند باعث نشده است که جانب انصاف را رها کنند یا کين‌توزی و نفرت را مجال رسوخ در جان‌شان دهند. اين‌ها ايرانيانی نيستند که در غربتِ غرب آرمیده باشند و دست‌کم زندگی روزمره‌شان از آسيب تهديد در امان باشد. آن‌ها عينيت انتقام‌جویی کسانی در نظام جمهوری اسلامی هستند که حال و روز امروز را برای ايران رقم زده‌اند. اما هم‌چنان در رفتار و گفتارشان نشانی از انتقام‌جویی يا نفرت نيست. هم‌چنان اثری از ریشخندگری و نوميدی پراکندن در مواضعی که می‌گيرند نيست. اين دستاورد انسانی مهمی برای ايران و ايرانی است. در ميانه‌ی سال‌های تباهی که بر ایران رفته است، چراغی هنوز روشن است. شعله‌ی اين چراغ نه تنها فرونمرده است بلکه ارجمندترين پرتوها از آتش آن هم‌چنان می‌تابد. ادامه‌ی مطلب…

۰

روز تویی، روزه‌ تویی…

روزه‌ی رمضان و عيد رمضان، برای مؤمنان و اهل اسلام يک چیز است و برای عاشقان چيز ديگر. در روزه، مؤمنان امساک می‌کنند. برای عاشقان تمام تکاپوی حيات‌شان امساک است. عاشقانی که در امساک‌اند، عاشقان مهجورند البته. عاشقی که در مقام وصال باشد، انفصال و امساکی ندارد که عيدی برای‌اش از راه برسد. هر نفس و هر لحظه‌اش عيد است. روزه و عيد، هلال و رؤيت‌اش بهانه است. ماه رمضان و تمام آداب و مناسک‌اش جز نشانه چيزی نيستند. نشانه‌هايی هستند برای اين‌که راهی گم نشود. اين ره گم نکردن برای کسانی است که بر کرانه می‌روند. کسی اگر خود، راه باشد، راه گم کردن هم برای‌اش بلاموضوع است.

می‌خواستم چيزی بنويسم برای عيد رمضان. چيزی می‌‌خواستم بنويسم از ذوق. تکرار دانسته‌های عوام و مرور هر آن چيزی که همه ساله از منبر زاهدان ريايی هم می‌شنوند هنری نيست. هنری هم اگر داشته باشد، هنر واعظان است. قصه‌ی عاشقان نيست. برای عاشق، همه چيز در معشوق خلاصه است. نماز چيزی نيست جز هم‌نفسی و هم‌کلامی. روزه هم چيزی نيست جز در هوای معشوق بودن. در جزر و مد فراق و وصال، همه روزه رنگ می‌بازد و هم عيد رمضان. برای کسی که همه چيزش يار است، آغاز و پايان روزه، بی‌او بی‌معناست و جز دردسر نيست. می‌نويسم و هر لحظه می‌بینم از فرط تردد و احتياط، به شطاحی می‌افتم. پس می‌‌کوشم بدون لفاظی يا صنعت‌گری دريافت ساده‌ای را بنويسم که شايد به گمان خودم، مهم‌ترين يافته‌ی انسانی است که در متن يا حاشيه‌ی مناسک دين، چيزی می‌يابد که به کارش می‌آيد و زادی می‌يابد ماندگار. ادامه‌ی مطلب…

۰

از عمل تا حرفِ سياست

آسان‌ترين چيزی که می‌توان درباره‌ی سياست‌مداران – در هر کشوری – گفت این است که: به عمل کار برآيد به سخن‌دانی نيست. تناقض قصه هم درست همين‌جاست. آسان می‌شود گفت که نيکو و پاکيزه سخن گفتن برای سياست‌مدار خوب، کافی نيست. عمل هم لازم است. اما واقعيت قصه اين است که هيچ عمل سياسی مطلوب و معقول بدون مقدمه و درآمد سخن نيکو و نظر منسجم، پا بر زمين نخواهد آورد. روحانی امروز نخستين و مهم‌ترین مانع سياست‌ورزی پريشان و پوسيده را از ميان برداشته است. رتوریک از هم‌گسيخته، پريشان، پرخاش‌جو و دشمن‌تراش و ديگری‌سوز، تا امروز بخشی جدایی‌ناپذير از گفتار سياست‌مداران ايرانی بوده است. عبور از اين زبان و ادبيات، فاصله گرفتن آگاهانه از آن و ميل کردن به سوی زبان ديپلماتيک، ملايم و گشوده، آغاز گشايش‌های احتمالی بعدی است.

ادبيات روحانی تا هم‌اکنون سلاح ريشخند و نوميدی پراکندن را از بسياری گرفته است. با اين دگرگونی معنادار بی‌شک کار منتقدانی که مهم‌ترين منبع ارتزاق فکری و مالی‌شان زبان کوچه‌بازاری، پرخاش‌جو و تحقيرگر احمدی‌نژاد بود، بسيار دشوارتر از پیش شده است. تا تغيير معنادار عملی در سياست البته راه درازی باقی است. اما بخشی از خشونت عملی، از خشونت زبانی آغاز می‌شود. سرکوب و تحقير ديگری، ابتدا از زبان تحقيرگر و پرنخوت و متبختر آغاز می‌شود. اما مغتنم نشمردن اين دگرگونی و تحول مهم و نوميدی پراکندن، باری اگر دهد، بی‌شک پشيمانی خواهد بود و امداد رساندن به تفکری که بقای‌اش در درشتی و خشونت و ديگری‌سازی است.

ادامه‌ی مطلب…

۲

زیر و زبر گفتمانی در مراسم تنفیذ روحانی

در روز تنفيذ حسن روحانی، حادثه‌ی مهمی اتفاق افتاد که از نگاه بسياری از ناظران دور مانده است و هر چقدر هم که در سطح به آن متفطن باشند، از عمق معنای آن غفلت کرده‌اند. تاريخ و سنت نظام جمهوری اسلامی تصويری از رهبر کشور و رييس جمهور به دست می‌دهد که در آن يکی زبردست است و ديگری زيردست. رهبر مُطاع است و قدسی؛ اما رييس جمهور فرودست است و مطيع. نسبت و رابطه، بر حسب رابطه‌ی مولا و ولی فهميده می‌شود.

مراسم تنفيذ روز شنبه اين موازنه را به نرمی و لطافت يکسره واژگون کرد. هیچ «انقلاب»ی رخ نداده است. قرار هم نبوده انقلابی رخ بدهد. حرمت کسی هم شکسته نشده و اتفاق خارق عادتی رخ نداده است اما گويی وارد دوران تازه‌ای شده‌ایم. مشخصه‌های اين دگرگونی ترازِ رابطه چی‌ست؟

ادامه‌ی مطلب…

۰

بازگشتِ مهربانی

۱. چند ماه گذشته در سیاست ايران، شاهد زوال تدريجی  گفتار زمخت و ناهموار و ادبيات پرخاش‌گر بوده‌ايم؛ دست‌کم در سطح يک نفر از مقامات رسمی نظام. از نگاه من، اين بازگشت مهربانی است: مهربانی با کلمه. با واژه‌ها که مهربان باشی و از آن‌ها به مثابه‌ی تير و خنجر برای دريدن و کشتن و سوختن استفاده نکنی، آرام‌ارام راه مهربانی بر انسان هم هموار می‌شود. نمی‌خواهم تصويری آرمان‌گرايانه یا غيرواقعی از نسبت کلام با آدمی به دست بدهم. می‌فهمم که هستند کسانی که گفتاری ملايم دارند اما کردارشان پرخاش‌جوست و در عمل آدمی را می‌درند. اين را می‌فهمم. اما قاعده اين نيست.

ادامه‌ی مطلب…

۱

نخوت بادِ دی و شوکتِ خار…

بارها نوشتم و پاک کردم. پاک کردم چون نمی‌خواستم نشانی از نفرت و کينه در اين سطور باشد. پاک کردم چون به فرض که شکستی هم برای خودکامگان و بیدادگران در ميان باشد، اين شکست، شکست آدمی است. شکست ما نيز هست. پيروزی ما باید چتری باشد بر سر حتی آنها که ما را نمی‌پسندند و نمی‌خواهند و خوار و خفیف و ذليل و عذرخواه می‌طلبند. ما کسی را فروشکسته و عذرخواه نمی‌خواهيم.

می‌خواستم بگويم آن دوران «آخر شد» ولی می‌دانم و می‌دانيد که آخر نشده است. زدودن آن همه خسارت کار آسانی نيست. در برابر آن حجم عظيم بی‌کفایتی و سوء مديریت و خودمحوری، تمام سياه‌نمايی‌ها سپيدنمايی و مدح می‌نمايد:

آنچنان سوخته اين خاکِ بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نيست

اما بی‌شک يک چيز سپری شده است: نخوت باد دی؛ همان دی‌ ماهی که روز نهم‌اش را حماسه‌ی خود می‌خواندند. اما چه باک. بگذار کسانی که ما را آدمی نمی‌شمرند، برای خود روزی برای حماسه داشته باشند. روز حماسه‌ی ما روزی است که حتی آن‌ها که ما را آدمی نمی‌دانند، شاد باشند و کامروا و گمان نکنند مسير شادمانی‌شان يا راه عزت ايرانی و منافع ملی از تشفی خاطر و سپر انداختن ديگری می‌گذرد. اول نقطه‌ی عزيمت ما هميشه اين است که ديگری آينه‌ی ماست. ديگری از ماست. ديگری ماست.

ادامه‌ی مطلب…

۱

آقای روحانی! با شما هستند!

هيچ شرح و توضيحی لازم ندارد. فقط برای اين‌که حسن روحانی بداند شمار زيادی از کسانی به او رأی داده‌اند و «حماسه»‌ آفریدند موضع‌شان در برابر حوادث سال ۸۸ چی‌ست و از او – که رييس جمهور منتخب‌شان است – چه انتظاری دارند، همين دو بند مختصر و مفید و معنادار را يادآوری می‌کنيم تا ايشان بداند که وقتی مراسم تحليف و تنفيذ ایشان به خیر و خوشی پيش رفت، تازه ابتدای ایستادگی است. هر راهی، جز راه استيفای حقوق ملت، عاقبت‌اش پريشانی و پشيمانی خواهد بود. شير را می‌توان به حبس و حصر کشاند ولی نمی‌توان از او انتظار داشت روباه باشد. خير الکلام ما قل و دل.

۱. «در ایامی که گذشت شخصیت‌ها و گروه‌هایی به سراغ اینجانب آمدند و خواستار گذشت من از آنچه گذشت شدند. شاید توجه نمی‌شد که اینجانب از همان ابتدا از حق شخصی خود گذشته بودم، اما مسأله‌ی انتخابات مسأله‌ی شخصی من نبود و نیست. من نمی‌توانم بر سر حقوق و آرای پایمال‌شده‌ی مردم معامله یا مصالحه کنم. مسأله جمهوریت و حتی اسلامیت نظام ماست. اگر در این نقطه ایستادگی نکنیم، دیگر تضمینی نداریم که در آینده با حوادث تلخی نظیر آنچه در انتخابات کنونی گذشت روبرو نباشیم.»
ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی نهم؛ ۱۰ تير ۱۳۸۸

۲. «من نه تنها از پاسخ‌گويی در برابر اين اتهامات واهمه‌ای ندارم بلكه آمادگی دارم تا نشان دهم چگونه مجرمان انتخاباتی در كنار مسببان اصلی اغتشاشات اخير قرار گرفتند و خون مردم را بر زمين ريختند و اكنون كوشش می‌كنند صحنه‌هايی را كه صدها شاهد و ده‌ها تصوير آن را گواهی می‌دهند به گونه‌ای ديگر جلوه دهند؛ آماده‌ام تا نشان دهم چگونه كسانی كه عمل‌شان در راستای ايجاد هرج و مرج در كشور؛ تضعيف نظام و منافع بيگانگان است تلاش نمودند به بهانه‌ی تخريب‌گری‌های عناصری نامعلوم، جنبش سبز شما را اغتشاشگری و وابسته به بيگانه معرفي كنند؛ ولی حاضر نيستم به خاطر مصالح شخصی و هراس از اينگونه تهديدها از ايستادگي در سايه‌ی شجره‌ی سبز استيفای حقوق ملت ايران كه امروز به خون به ناحق ريخته‌شده‌ی جوانان اين كشور آبياری شده است لحظه‌ای صرف‌نظر نمايم. از مجموع آرای ريخته شده در صندوق‌ها تنها يك رأی متعلق به من است و شما به خوبي می‌دانيد كه مشكل آنها با ميليون‌ها رأيی است كه جوابی برای سرنوشت آنها ندارند.»
– ميرحسين موسوی؛ ۴ تير ۱۳۸۸؛ بيانيه‌ی شماره‌ی ۸

۰

ظلم اهل معرفت!

هر چه گرمی در عالم هست،‌ از اثر صحبت است. هر چه قبض و فروبستگی است از تنها ماندن با خویش است. بعد عظيمی است ميان باخودی و بی‌خودی. بسته‌ی ابر غصه بودن، حاصل با خود بودن است. با خود که باشی ذلیل و خوار ضعيف‌ترين‌ها هستی. بی‌خود اگر باشی، همراه ذوالفقاری. بلکه خود اسفنديار وقتی.

سخن کوتاه کنم. اثر صحبت است که آدمی را به بالا می‌کشاند. هيچ وقت نبوده است که غباری بر دل داشته باشم يا قبضی و اندوهی فرا رسيده باشد که صحبت صاحب‌دلی و هم‌کلامی با راه‌رفته‌ی صاحب‌ذوقی اين غبار را نزدوده باشد. از ديروز همين‌طور بی‌هدف نامه‌های عين‌القضات را ورق می‌زدم و ميان هر چند صفحه‌ای نگاه‌ام جايی متوقف می‌شد. جايی نيست از نامه‌های او که گلوی آدمی را نچسبد و مو بر اندام‌اش راست نکند. خواستم اين بند از نامه‌های او را با شما هم شريک شوم. به سرم زده بود شرح بنويسم مثلاً. ولی مگر نياز به شرح دارد اين کلمات؟ از اين روشن‌تر می‌توان سخن گفت؟ تازه نياز به شرح هم داشته باشد، من اين ميانه که هستم که شارح او باشم؟

«بسيار کسان از مریدان بوده‌اند که هرگز نام پيران نبردندی تا دهن به گلاب نشستندی، و جماعتی بوده‌اند که هرگز نام پير خود نبرده‌اند:

قومی همه عمر خويش در روزه کنند
قومی دگر از کلاه خود موزه کنند

قومی خدای تعالی را نام برند و ندانند که خود آن چه بود. و قومی پير خود را نام نبرند که از خدای تعالی چيزی دانسته چه خبر دارند که پير را اين همه تعظيم از آن است که دل‌اش محل معرفت خدای بود.

شتان ما بیني و بين حمامتي
تُبدي الصبابة و الحنين و اکتم
و لقد بکيت فلو رأيت مدامعي
لعلمت اي الباکيين متيم

ابعد الناس عن الله اکثرهم ذکراً لله. لعمری در بدايت همه نام او برند که «اذکروا الله ذکراً کثيراً» اذکروا الله حتی يقال لکم انکم مراؤون. اما در نهايت اين همه برخيزد. جوانمردا! «و اذکر اسم ربک» ديگر است؛ و «اذکر ربک في نفسک تضرعاً و خيفة»‌ ديگر. يا موسی قل الظلمة من بني اسرائیل لا تذکروني فان من ذکرنی منهم ذکرته باللعنة».

جوانمردا!‌ پنداری که اهل معرفت خود را ظالم ندانند؟ چندين هزار هزار مقام است که در آن‌جا نام معشوق بردن حرام است، و چندين هزار هزار مقام است که جز نام معشوق بر زبان نرود. از سوداهای عاشقان هم عاشقا با خبرند و ليس المحبة من تعليم الخلق انما هی من تعليم الحبيب الخالق معروف کرخی گويد. رزقنا الله و اياک ايها الاخ طاعته ما ابقانا و احسن منقلبنا انه ولي ذلک»

(نامه‌ها، ج ۱، صص ۱۰۵-۱۰۶)

صفحه ها ... 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد