۰

ظلم اهل معرفت!

همه جمال تو بينم...

هر چه گرمی در عالم هست،‌ از اثر صحبت است. هر چه قبض و فروبستگی است از تنها ماندن با خویش است. بعد عظيمی است ميان باخودی و بی‌خودی. بسته‌ی ابر غصه بودن، حاصل با خود بودن است. با خود که باشی ذلیل و خوار ضعيف‌ترين‌ها هستی. بی‌خود اگر باشی، همراه ذوالفقاری. بلکه خود اسفنديار وقتی.

سخن کوتاه کنم. اثر صحبت است که آدمی را به بالا می‌کشاند. هيچ وقت نبوده است که غباری بر دل داشته باشم يا قبضی و اندوهی فرا رسيده باشد که صحبت صاحب‌دلی و هم‌کلامی با راه‌رفته‌ی صاحب‌ذوقی اين غبار را نزدوده باشد. از ديروز همين‌طور بی‌هدف نامه‌های عين‌القضات را ورق می‌زدم و ميان هر چند صفحه‌ای نگاه‌ام جايی متوقف می‌شد. جايی نيست از نامه‌های او که گلوی آدمی را نچسبد و مو بر اندام‌اش راست نکند. خواستم اين بند از نامه‌های او را با شما هم شريک شوم. به سرم زده بود شرح بنويسم مثلاً. ولی مگر نياز به شرح دارد اين کلمات؟ از اين روشن‌تر می‌توان سخن گفت؟ تازه نياز به شرح هم داشته باشد، من اين ميانه که هستم که شارح او باشم؟

«بسيار کسان از مریدان بوده‌اند که هرگز نام پيران نبردندی تا دهن به گلاب نشستندی، و جماعتی بوده‌اند که هرگز نام پير خود نبرده‌اند:

قومی همه عمر خويش در روزه کنند
قومی دگر از کلاه خود موزه کنند

قومی خدای تعالی را نام برند و ندانند که خود آن چه بود. و قومی پير خود را نام نبرند که از خدای تعالی چيزی دانسته چه خبر دارند که پير را اين همه تعظيم از آن است که دل‌اش محل معرفت خدای بود.

شتان ما بیني و بين حمامتي
تُبدي الصبابة و الحنين و اکتم
و لقد بکيت فلو رأيت مدامعي
لعلمت اي الباکيين متيم

ابعد الناس عن الله اکثرهم ذکراً لله. لعمری در بدايت همه نام او برند که «اذکروا الله ذکراً کثيراً» اذکروا الله حتی يقال لکم انکم مراؤون. اما در نهايت اين همه برخيزد. جوانمردا! «و اذکر اسم ربک» ديگر است؛ و «اذکر ربک في نفسک تضرعاً و خيفة»‌ ديگر. يا موسی قل الظلمة من بني اسرائیل لا تذکروني فان من ذکرنی منهم ذکرته باللعنة».

جوانمردا!‌ پنداری که اهل معرفت خود را ظالم ندانند؟ چندين هزار هزار مقام است که در آن‌جا نام معشوق بردن حرام است، و چندين هزار هزار مقام است که جز نام معشوق بر زبان نرود. از سوداهای عاشقان هم عاشقا با خبرند و ليس المحبة من تعليم الخلق انما هی من تعليم الحبيب الخالق معروف کرخی گويد. رزقنا الله و اياک ايها الاخ طاعته ما ابقانا و احسن منقلبنا انه ولي ذلک»

(نامه‌ها، ج ۱، صص ۱۰۵-۱۰۶)

۰

نسبت قدر و قيامت

می‌خواستم مفصل درباره‌ی شب قدر يادداشت تازه‌ای بنويسم. احوال دل مساعد نبود. پریشانی فکر مجال تمرکز نمی‌داد. گفتم اگر نتوان حق همه‌ی سخن را ادا کرد، می‌توان دست‌کم اشاره‌ای کرد به ماجرا. بند زیر را از رساله‌ی «آغاز و انجام» طوسی نقل می‌کنم و شرح‌اش را می‌گذارم برای وقتی که گشايشی دست دهد. فاصبر صبراً جميلاً!

«در شب قدر: تَنَزّلَ الملائکةُ وَالرُّوحُ فِیها بإذنِ رَبِهِم مِن کُلُ أمرٍ (۹۷:۴). در روز قیامت: تَعرُجُ المَلائکةُ وَالرّوحُ إلیهِ فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ خَمسیِنَ ألفَ سَنَةٍ (۷۰:۴).  وچون کمال مبداء به معاد است، هم چنانکه کمال شب به روز است و کمال روز به ماه و کمال ماه به سال، پس اگر مبدأ شب قدر است معاد روز قیامت است و اگر شب قدر نسبت به ماه دارد:  لیلة القدر خیر من الف شهر «تَنَزّلَ الملائکةُ وَالرُّوحُ» (۹۷:۳)، روز قیامت نسبت به سال دارد: « یُدبِرُّ الأمرَ مِن السَّماء إلی الأرضِ ثُمَ یَعرُجُ إلیِهِ فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ ألفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدّوُنَ» (۳۲:۵). و به وجهی اگر مبدأ نسبت به روز دارد: خمرت طینة الآدم بیدی اربعون صباحا، معاد نسبت به سال دارد که مابین النفختین اربعون عاما. و اگر شب قدر بر هزار ماه تفصیل دارد: لیَلةُ القَدرِ خَیرٌ مِن ألفِ شَهرٍ (۹۷:۳)، روز قیامت به قدر پنجاه هزار سال است: فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ خَمسیِنَ ألفَ سَنَةٍ فأصبِر صَبراً جمَیِلاً  (۷۰:۴-۵)».

(آغاز و انجام، خواجه نصيرالدين طوسی؛ فصل دوم؛ صص ۴۰-۴۱ تصحيح سيد جلال بدخشانی)

 

۰

اطلس نو بافت دلم، دشمن اين ژنده شدم…

Screen Shot 2013-07-27 at 4.37.16 PM

حالا که ملکوت جامه عوض کرده است و خرقه‌ی نو پوشیده است، انگار نوشتن هم هيجان‌انگيزتر است هم دشوارتر. هيجان دارد چون فضای مادی و جغرافيای نوشتن دگرگون شده است؛ زيباتر و دل‌رباتر شده است. دشوارتر است چون حس می‌کنی ديگر در چنين خانه‌ای نمی‌توانی هر جور دل‌ات خواست پای‌ات را دراز کنی و لم بدهی و بی هيچ آداب و ترتيبی رها، فارغ‌دل و لاابالی بنويسی. انگار اقتضای فضا جوری است که لاجرم برای لب گشودن بايد ادب نگه داشت. ادب مقامِ تازه، ادبی تازه است.

يک بار ديگر، رسماً بايد به دانيال ادای دين کنم. دست‌کم در حد لفظ و کلام. به خاطر هنرمندی، خوش‌سليقگی و نازک‌خيالی‌اش در پروراندن تصوری که تصديق‌اش محال نبود اما هنر می‌خواست و مهربانی با حروف و صورت‌ها. دانيال اين مهربانی را به تمام و کمال داراست. دست مريزاد، دانيال!

ادامه‌ی مطلب…

۹

اين خرقه بينداز و برو…

کار دانيال کشانی

امروز، در اولين روز مرداد ماه، ملکوت خرقه عوض کرد. رنگ و قالب پيشين را سال‌های درازی نگه داشته بودم. آن ترکيب رنگ و شکل و صورت ملکوت، کمابيش ده سال عمر کرد. حال که دهه‌ی اول ملکوت سپری شده است، هم شکل و شمايل و خرقه‌اش دگرگون می‌شود و هم نرم‌افزار مديریت محتوای‌اش عوض می‌شود. روزگاری برای وبلاگ‌نويسان، ام‌تی، سروری می‌کرد. حالا می‌توان با قاطعيت گفت که وردپرس، روزگار فرمان‌فرمايی ام‌تی را ختم کرده است. پيش از این به چند دليل مهم از مهاجرت از ام‌تی به وردپرس پرهیز داشتم. نخست اين‌که ناگزیر می‌شدم به فکر قالب‌هايی تازه برای وبلاگم باشم و بعد هم مجبور می‌شدم، برای يکايک وبلاگ‌های ملکوت وردپرس نصب کنم. مشکل اول بلاموضوع شده است. مسأله‌ی دوم هم تا حدود زيادی حل است. راه نصب وردپرس بسيار سرراست و بی‌دردسر است و هر کس از نويسندگان حلقه‌ی ملکوت که بخواهد به سادگی می‌تواند به سيستم جديد نقل مکان کند. می‌ماند آن سيستم بلاگ‌رولينگ صفحه‌ی اول ملکوت که هنوز راه‌حلی برای‌اش پيدا نکرده‌ام.

ادامه‌ی مطلب…

۲

اقتصاد سياسی پس از انتخابات ۹۲

سعی کرده‌ام در اين يادداشت، يکی از جنبه‌های مهم دگرگونی‌های سیاسی بعد از انتخابات ۹۲ را مرور کنم. به اعتقاد من، وضعيت ايران را بايد محلی، منطقه‌ای و جهانی ديد. هر تحليلی که فقط محبوس یکی از اين مؤلفه‌ها بماند و از ساير مؤلفه‌ها غفلت کند، ناکام خواهد ماند. اين يادداشت اولين بار در وب‌سايت جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۲

اولويت منافع ملی ما دقيقاً کجاست؟ و چرا؟

۱. محسن مخملباف برای شرکت در جشنواره‌ای – که از سوی دولت اسرايیل حمايت مالی می‌شود – به اسرايیل سفر می‌کند. عده‌ای از او گلايه می‌کنند که بنا به دلايل کذا و کذا کاری که کرده است نارواست. عده‌ای ديگر در دفاع از مخملباف – يا به تعبير دقيق‌تر در «واکنش» به بیانيه‌ی اول – بيانيه‌ای امضا می‌کنند ستايش‌آميز که در آن مخملباف را تجسم و تبلورهای آرمان‌های جنبش سبز می‌شمارند (به چه دلیل؟ به دلیل ساختن فيلمی درباره‌ی بهاييان؟ به دليل شکستن تابوی سفر به اسرايیل؟ به دلیل شرکت در جشنواره‌ی دولتی که مهم‌ترین صدمه‌ها را به منافع ملی ايران زده است؟ نمی‌دانيم دقیقاً). جنجالی در می‌گيرد. هزار بحث ريز و درشت پا می‌گيرد. از نسبت اخلاق گرفته تا سياست. از اين‌که هر کسی با سفر مخملباف مخالفت کند، يا يهودستيز است يا بهايی‌ستيز يا عديل و نظير جواد شمقدری. حتی مخالفان و منتقدان برچسب «چپ بودن» می‌‌خورند – چه «چپ» باشند چه نباشند – و اگر هم واقعاً بتوان نشان داد که هيچ نسبت و رابطه‌ای با چپ‌ها از هر نوعی ندارند، باز هم متهم می‌شوند به تأثيرپذيری از چپ. وقتی کف‌گير حسابی به ته ديگ می‌خورد، می‌شود حتی عقربه‌ی زمان را عقب کشيد و نسبت چپ با ايران‌دوستی و اولويت منافع ملی ايران را فروکاست به سينه‌ زدن زير «پرچم سرخ». يعنی جهش پشت جهش. يعنی عبور از يک معضل و مغالطه و پيوستن به مغالطه‌ای تازه. اما: خلاصه‌ی مسأله اين است – از نظر اين منتقدان يا همان مدافعان سفر مخملباف به اسراييل – که تنش در رابطه‌ی ميان ايران و اسراييل در ۳۴ سال گذشته باعث صدمات جبران‌ناپذيری به منافع ملی ايران شده است (و مسؤول اصلی و متهم بزرگ این عدم رابطه هم ايران است و اسرايیل هم هميشه فرشته‌ای آسمانی و بی‌عيب و نقص بوده است) و سفر مخملباف فرصت خوبی است برای ايجاد «صلح» و «گفت‌وگو» (ميان چه کسانی نمی‌دانيم؛ يک جا سخن از ملت ايران و ملت اسراييل است ولی وقتی صحبت ديپلماسی شود طبعاً دولت‌ها با هم مذاکره می‌کنند نه بقال‌ها و نانواها يا فيلمسازان و جراحان!). خلاصه اين‌که – از نظر آن‌ها –  تمام کسانی که مخالف رابطه‌ی ايران و اسرايیل و مخالف کاستن سطح تنشی که منجر به جنگ خواهد شد، باشند از موضعی ضد منافع ملی ايران حرکت می‌کنند.

ادامه‌ی مطلب…

۲

سوراخ دعا گم کرده‌ای

کسانی که عريضه‌ای در دفاع از سفر مخملباف نوشته‌اند، از ساختن فيلم باغبان و شرکت مخملباف در جشنواره‌ای در بیت‌المقدس دفاع کرده‌اند و جايی در بيانيه‌شان آورده‌اند که: «بایکوت فرهنگی اسرائیل راه چاره نیست و تنش میان اسرائیل و اعراب وقتی از میان می رود که به جای جنبش بایکوت، جنبش صلح به راه اندازیم» (پر پيداست که اعتراض به ساخته شدن فيلمی درباره‌ی بهاييان نيست؛ ولی البته برای منحرف کردن اصل بحث، بسياری سود می‌برند از اين‌که ادعا کنند دعوا سر لحاف فلانی است).
 
پیش‌تر توضيح داده‌ام که اسرايیل از هيچ جهتی در بايکوت به سر نمی‌برد. بزرگ‌ترين بايکوت، تحريمی همه‌جانبه است که اسرايیل عليه مردم فلسطين – و نه اعراب – اعمال می‌کند. اما، در خلال گفت‌وگوهایی که اين روزها شنيده‌ام گويا بحثی دیگر دوباره پيش کشيده شده است و آن اين است که منافع ملی ايران برای ما اولويت دارد تا اين‌که بخواهيم از اسرایيل انتقاد کنيم يا معترض نقض حقوق بشر يا تبعيض و آپارتايد باشيم؛ به عبارت ديگر، از نظر اين دوستان، تا وقتی در ايران آپارتايدی هست، معنی ندارد منتقد آپارتايد دراسراييل باشيم. آشفتگی اين موضع و تناقض‌گويی‌اش آشکار است اما نيازمند چند توضیح ساده است به شرحی که می‌آورم.
نخست اين‌که انتقاد هم‌زمان از وضع تبعيض حاکمان ايران عليه بعضی از شهروندان‌شان منافاتی ندارد با اين‌که منتقد سياست‌های تبعیض‌آميز اسراييل، غصب سرزمين يک ملت ديگر و ريشه‌کن کردن سيستماتيک کل يک ملت باشيد؛ مگر این‌که اعتقاد داشته باشيم مغزمان و تمام قوای فکری و عملی‌مان با انجام يک کار از کار ديگر باز می‌ماند يا اين‌که انجام يکی تعارض عملی و جدی با ديگری دارد. بدیهی است توضيح احتمالی اول مرغ بريان را هم به خنده می‌اندازد. توضيح دوم هم فقط وقتی معنا خواهد داشت که بگوييم با انتقاد از اسراييل انتقاد از ايران بلاموضوع می‌شود؛ که چنين نيست. هستند کسانی که هم‌زمان هم منتقد سياست‌های اسرايیل‌اند. هم منتقد جمهوری اسلامی‌اند و هم منتقد حزب‌الله لبنان. هيچ تعارض و تناقضی هم در نقدشان نيست. انتقادشان هم کمترين منافاتی با منافع ملی ايران ندارد.
لذا، تنها وجه باقی‌مانده از اين مقاومت شگفت‌آور در برابر انتقاد از اسراييل اين می‌تواند باشد که ادعا کنيم با انتقاد از اسراييل در چنان وضعيتی قرار می‌گيريم که به ناتوانی خواهيم رسيد و ديگر توان انتقاد از جمهوری اسلامی يا برداشتن گامی مؤثر برای رفع تبعيض (يا هر نابسامانی ديگری) در ایران را نخواهيم داشت. به عبارت اخریٰ، درافتادن با اسراييل يعنی در افتادن با شاخ ديو! يعنی دست و پنجه نرم کردن با غولی مهيب. نقض اين مدعا هم به روشنی موجود است: تمام کسانی که در طول اين سال‌ها در عرصه‌ی عمومی قلم زده‌اند و عمل کرده‌اند بهترين گواه اين هستند که می‌شود همه‌ی اين کارها را به نحو مؤثری انجام داد (به آن‌ها که می‌گويند پس نتيجه‌اش کو؟ بايد در پاسخ گفت نتيجه زمان می‌برد. مگر کسانی که بيش از سه‌ دهه منتقد جمهوری اسلامی بوده‌اند دقيقاً چه کار بزرگ‌تری کرده‌اند؟).
 
اما مسأله را بر می‌گردانم به جای دیگر: آمريکا و کشورهای غربی پيوسته – و به حق – معترض نقض حقوق بشر در ایران هستند. مگر نقض حقوق بشر در ایران اولويت منافع ملی آمريکا يا غرب است؟ دقت بفرماييد که جنس سؤال از جنس همان نقد ما از اسراييل است ولی يک تفاوت بزرگ و جدی دارد. در مثال ما، شهروندان عادی منتقد اسراييل‌اند – و البته دولت جمهوری اسلامی هم در برابر اسراييل چنين است درست همان‌طور که دولت‌های غربی در برابر ايران اين کار را می‌کنند – ولی در این مثال، يک دولت صاحب قدرت و هژمون در امور يک کشور ديگر دخالت می‌کند (به درست يا غلط‌اش کار نداريم). چرا وقتی که آمريکا و غرب منتقد سياست‌های ايران است، اين دوستان ما هرگز نمی‌گویند به آمریکا ربطی ندارد درباره‌ی سياست‌های ايران نظر بدهد (مقايسه کنيد با «به ايرانی ارتباطی ندارد که اسراييل با عرب‌ها و فلسطينی‌ها چه می‌کند چون اولویت ديگری در خانه دارد») در حالی که در آمريکا هم گوانتانامو مسأله‌ی جدی است و ابوغريب فاجعه‌ی حقوق بشر است و هزار و يک اتفاق ديگر هم در آمريکا می‌افتد.
 
اين نکته مقدمه‌ی مضمون ديگری است که رشته‌ی اصلی فکر بعضی از اين دوستان را تشکيل می‌دهد: هیچ قاعده و قانون‌ِ جهان‌شمولی وجود ندارد که واجد استثنا نباشد. مثال‌اش هم اين است که از نظر این دوستان، اين به اصطلاح «بايکوت» نمی‌تواند مطلق باشد و استثنابردار است و چرا نبايد استثنای‌اش محسن مخملباف باشد؟ خوب طبيعی است که اين جنس حرکت‌های اعتراضی مثل قانون جاذبه نيستند که خواهی نخواهی در اجسام اثر کنند. آدميان حق انتخاب و اختيار دارند. آدمی می‌تواند اختيار کند از هر سويی که خواست برود، چه در راه پاکی باشد چه در مسير پليدی. چرا مخملباف نتواند انتخاب کند؟ بديهی است که می‌تواند. ولی مشکل اين دوستان جای ديگری است: اخلاق! این استثناپذیر کردن قواعد اخلاق، باز هم ما را به تعارض بزرگ‌ترشان می‌رساند. خوب اگر از نظر آن‌ها اخلاق قاعده‌ای جهان‌شمول نيست و استثنابردار است، چرا نبايد جمهوری اسلامی استثنای این قواعد اخلاقی باشد؟ فرض کنيم نقض‌ حقوق بشر يک قاعده‌ی اخلاقی جهان‌شمول  است. اگر از نظر دوستان می‌توان يک جا قيد و استثنا آورد، چرا وقتی پای جمهوری اسلامی در ميان می‌آيد نتوان اين کار را کرد؟ چطور است که همه چيز درباره‌ی جمهوری اسلامی بايد مطلق باشد ولی به جاهای دیگر که می‌رسد می‌تواند نسبی باشد؟ پاسخ ساده است: «پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود | لاجرم «ايران» کبودت می‌نمود».
 
نکته‌ی ديگر اين‌که تمام اين مقدمات نتيجه می‌دهد که توجه وسواس‌آميز به جمهوری اسلامی، به خاطر شخصی بودن مسأله نه تنها باعث شده است که دوستان ما به هيچ چيز ديگری فکر نکنند بلکه به جایی رسيده‌اند که آگاهانه با هر مسأله‌ی ديگری – ولو از همان جنس – مخالفت کنند. ظن من اين است که کثرت نمونه‌های مشابه چه بسا از نظر خودشان از قوت موضع‌شان خواهد کاست. اين‌که اسرايیل حقوق بشر را نقض می‌کند و غاصب است و جنايت‌کار و جمهوری اسلامی هم سال‌ها کارنامه‌ای تاريک در رعايت حقوق بشر داشته است و اين دو کشور با هم در نزاع ايدئولوژيک و سياسی بوده‌اند، منجر به اثبات حقانيت یکی از اين دو نمی‌شود. اثبات بطلان یکی منجر به حقانيت ديگری نمی‌شود.
 
اما مگر دوستانی که چنين خود را مدافع صلح قلمداد می‌کنند، کوشش برای پايان دادن به جنگی ميان ايران و اسراييل دارند؟ مگر ميان ايران و اسراييل جنگی در جريان است يا هرگز بوده است؟ جنگ لفظی و رتوريک سياسی ميان بسیاری از کشورها در جريان بوده است. ايران هرگز به اسراييل حمله‌ی نظامی نکرده است. به هيچ کشوری هم از آغاز جمهوری اسلامی حمله‌ی نظامی نکرده است. اما اسرايیل از بدو تشکیل‌اش تا دل‌تان بخواهد به کشورهای منطقه حمله‌ی نظامی کرده است و ده‌ها قانون بين‌المللی را نقض کرده است. فروکاستن رابطه‌ی ايران و اسرايیل به لفاظی‌های تحريک‌آميز امثال احمدی‌نژاد و برجسته کردن آن و مستمسک ساختن از اين تنش‌آفرينی‌ها برای رسميت بخشيدن به جنايت‌های اسرايیل، سرنا را از سر گشاد زدن است. دفاع از حقوق انسانی بهاييان هم مترادف با سرپوش نهادن، مسکوت گذاشتن يا عبور از کنار جنايات‌های اسراييل نيست و نبايد باشد (مگر رابطه‌ی ارگانيک میان حفظ حقوق انسانی بهاييان و سکوت در برابر جنايت‌های اسراييل هست؟). اما، و اين اما بسيار مهم است، اسراييل همواره نقش مهمی در به بن‌بست کشاندن روابط سياسی ايران با جهان داشته است (بله؛ سياست‌مداران ايرانی هم خودشان دست‌کمی نداشته‌اند). ميان ايران و اسراييل جنگی نيست ولی اسراييل به تمام معنا درگير جنگی غيرکلاسيک با ایران است. اما واقعاً اگر مسأله اين دوستان منافع ملی ايران است، چرا در بيانيه‌شان نگران رابطه‌ی اعراب و اسرايیل‌اند؟ (اين‌جاست که دم خروس پيدا می‌شود). شما که منافع ملی ايران برای‌تان اولويت دارد و اپوزيسيون اسراييل نيستيد، به شما چه ارتباطی دارد غم رابطه‌ی اعراب و اسرايیل را بخوريد؟ دقت می‌فرماييد؟ وقتی منتقدان سیاست‌های اسراييل زبان به اعتراض می‌گشايند بايد آن‌ها را با بزرگ کردن اولويت منافع ملی ايران خاموش کرد ولی اگر ساکتان در برابر سياست‌های اسراييل به زبان نرم و مماشات با اسراييل سخن بگويند،‌ می‌شود منافعی جز منافع ملی ايران را هم در نظر داشت! جل الخالق! حرف اين دوستان اين است که اگر ميان ايران و اسراييل صلحی برقرار شود (مگر الآن جنگی در ميان است؟)، به سود اعراب هم خواهد بود! خوب بايد پرسيد که اعراب بايد منتظر صلح ايران و اسرايیل باشند تا حقوق‌شان تأمين شود؟ مگر قبل از جمهوری اسلامی حقوق فلسطينيان رعايت می‌شد؟ تنها سنگ راه رفع تبعيض در فلسطين و بازگردان سرزمين‌های اشغالی سياست‌های جمهوری اسلامی است و بس؟
 
اعتراض در برابر نقض حقوق فلسطینيان، دل‌ سوزاندن و ترحم برای اعراب يا فلسطينی‌ها نیست. اين اعتراض، اعتراض به خدشه‌دار شدن عزت انسان است. فلسطينی در انسانيت کم‌تر ايرانی نيست. در اين ميانه،‌ مسلمان و يهودی و عرب و ايرانی فرقی ندارند. سخن گفتن از حقوق ايرانی يا يهودی، يا بهايی، منافاتی به دفاع از حقوق فلسطينی عرب يا غير عرب ندارد. رنج فلسطين، رنج انسان است. نزاع عرب و اسرايیل يا جنگ «اسلام» و غرب نيست. استثناپذیر کردن قواعد جهان‌شمول اخلاقی يعنی آغاز سقوط. هيچ صلحی در هيچ جای جهان با استثناپذیر کردن اخلاق پایدار نخواهد ماند. چنين صلحی و چنين گفت‌وگويی از ابتدا خشت بر آب زدن است (دقت بفرمايید که دوستان ما وقتی به ايران می‌رسند قواعد اخلاقی‌شان استثناپذیر نيست و جهان‌شمول می‌شود).
آری، سخن گفتن از صلح و دوستی و گفت‌وگو بسيار هم خوب است اما قواعدی دارد و آدابی. «گفت شخصی خوب ورد آورده‌ای | ليک سوراخ دعا گم کرده‌ای».

پ. ن. اسراييل با «تمام» کشورهای ديگر دنيا يک تفاوت بزرگ دارد. در دنيای مدرن، اسراييل تنها کشوری است که بنای وجودش بر بيرون راندن يک ملت از خانه‌ی خودشان است. اسراييل تنها کشوری است که از ابتدای تأسيس تا همين امروز به طور مستمر به شهرک‌سازی و بسط اراضی‌اش و ربودن و ضميمه کردن خاک يک کشور و یک ملت به ساير سرزمين‌های اشغالی‌اش، اين سياست را ادامه داده است. هيچ کشور ديگری در دنيای مدرن اين خصلت را ندارد.

۲

فريب جنگ؛ صلح انگاشتن

۱
راه صلح، از ميانه‌ی پرده‌پوشی بر بیداد بيدادگران و ناديده گرفتن ستم سيستماتيک‌شان نمی‌گذرد. تبلور آرمان‌های جنبش سبز، نبض‌اش در کوچه‌ی اختر می‌تپد. اين آرمان است که می‌تواند باز هم فاصله ۲۵ خرداد ۸۸ تا ۲۴ خرداد ۹۲ را طی کند و بگويد – به جهانيان و به همه‌ی آن‌ها که به ملت ايران ستم کرده‌اند – که اين ميرحسين موسوی و حسن روحانی نيستند که اهميت دارند. اين مردم‌اند که خاکِ راه را کيميا می‌توانند کرد. مردم ما به مستبدان داخلی و خارجی همین نکته را خواستند بگويند و گفتند. يقین دارم که باز هم خواهند گفت. ولی بی‌شک راه‌اش ناديده گرفتن حقوق بخشی از انسان‌ها به خاطر منافع يا شعارهای گروهی ديگر نيست. تبعیض فقط وقتی از جمهوری اسلامی يا از اسرايیل سر بزند ناپسند و مذموم نيست. نيازی نيست برای تبعيض سلاح به دست بگیری یا کسی را از خانه‌اش برانی. همين که فرصتی داشته باشی که تبعيض را پیش چشم مردم به نقد بکشی و رسوايی بيداد را فرياد بزنی، ولی چنين نکنی، يعنی تبعيض صريح و آشکار. تبعيض، تبعيض است. مهم نيست که تبعيض علیه دين‌دار باشد يا بی‌دين. عليه سنی باشد يا شيعه. عليه بهايی باشد يا مسلمان. عليه فلسطینی باشد یا آن استاد يهودی دانشگاه که ناگزير به ترک وطن‌اش می‌شود به خاطر انتقاد از سياست‌های دولت‌اش. تبعيض شامل همه‌ی اين‌ها می‌شود ولی وقتی عامدانه فقط از يک تبعیض سخن بگويی و دقيقاً در جايی که مهيب‌ترين تبعيض‌ها عليه نه تنها يک طایفه از انسان‌ها بلکه علیه بشریت صورت می‌گيرد، سکوت کنی و از آن تبعيض چيزی نگویی، يعنی نزديک شدن به ستمگران. نقد غرب خوب است به شرط آن‌که همراه با نقد خويشتن هم باشد. ولی به ريشخند گرفتن خويشتن و فرشته‌ی پاک و مطهر ديدن ديگری، نمونه‌ی ديگری است از تسليم و تبعيض هم‌زمان.
۰

مقامِ مستی و روزه

ميان شاعران هنرمند ما، بی‌گمان حافظ هوشی افسانه‌ای دارد. هر جا که سخن از ديانت و دين‌ورزی در ميان است و شائبه‌ای از خطا و ريا هست، اين رند اسطوره‌ای، بی‌درنگ دين و مناسک‌اش را کنار می و ميخانه می‌نشاند. صورتِ ظاهر ماجرا اين است که سخن‌اش انتقاد است يا طعنه‌ای رندانه در دين‌ورزی. ساده‌دلان آن را تمسخر شايد تلقی کنند. اما لایه‌ی عمیق‌تر قصه جای ديگری است.

صوفی، از ورد سحری مست می‌شود. آن‌چه به او نشئه‌ای جانبخش می‌دهد، ذکر است. اما همين صوفی، شب نشده، مستِ باده‌ی ديگری می‌شود. يعنی دين‌ورزی او سست است و لنگ. هيچ لازم نيست صوفی ما، اهل مسکرات باشد و از خمره‌ی خمريات لبی تر کند. اين سرخوشی از هزار جای ديگر می‌آيد جز اين باده‌ی انگوری تا بدان حد که مستی باده‌ی انگوری صد بار شرف دارد به آن مستی‌های خبيث ديگر. پس کليد قصه کجاست؟
کليد ماجرا در همين زدودن نقشِ خويشتن است. يعنی نقش خود بر آب می‌زنی به می‌پرستی. يعنی اين باده می‌شود رمز يا راهِ برداشتن خويش از ميانه. تمام هدف همين است که حجابِ من و تو از ميانه برخيزد. حال اين حجاب چه به شريعت برخيزد چه به راهی ديگر، مهم نيست. درجات آدميان تفاوت دارد. درست. اما رهزنی‌ها در هر مقامی به وفور يافت می‌شوند. در نتيجه، سخن از روی دين اگر باشد، مهم نيست که عبرانی باشد يا سريانی (و حتی «عربی» هم نباشد). مکان هم اگر از روی حق باشد، مهم نيست جابلقا باشد يا جابلسا (و سر سوزنی هم مهم نيست اگر مکه يا بيت‌المقدس نباشد). گره درست آن‌جاست که سخن‌ها از روی دين و مکان‌ها از بهر حق نيست. همه‌ی علت‌ها و مايه‌ها و انگيزه‌ها از نفس است. دليلی در ميانه نيست. حکايت تقابل نفس است و حق.
برای رندی مثل حافظ، «ثواب روزه و حج قبول آن‌کس برد | که خاک ميکده‌ی عشق را زيارت کرد». يعنی دو رکن شريعت را برابر نهاده است با دو حکم مناسک‌برانداز. به يکی – يعنی به باده خوردن – هم نفی نفس می‌کند و هم «ره تقوا» می‌زند. به ديگری، به زيارت ميکده، راه کعبه‌ی ظاهر را می‌گرداند به سوی کعبه‌ی باطن. کعبه‌ی ظاهر نشانه است و بس. سنگ است و خاک. پس بيهوده نيست اگر «تا ابد بوی محبت به مشام‌اش نرسد | هر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت». اما، از روزه و حج به رکن ديگری هم می‌رسد: «نماز در خم آن ابروان محرابی | کسی کند که به خون جگر طهارت کرد». باز هم نماز که حکايت از خشوع زاهدانه دارد، گره می‌خورد به عاشقی (محراب و ابرو را کنار هم نشاندن يعنی دلربايی عشق از زهد). طهارتی که در آن آلودگی خون نبايد باشد، در اين مقام تنها با خون ميسر می‌شود: صلاة العشق رکعتان لا يصح وضوئهما الا بالدم.
قصه کوتاه کنم. روزه، معلم است. مدرس است. برای نقش خويش بر آب زدن. برای آموختن الفبای مستی. برای رندی. روزه بهانه است و نشانه. اين يک درس را اگر به کسی آموختن نتواند، غالب آن است که زيان‌‌اش بيش از سودش باشد: حکايت کسانی می‌شود که اخسرين اعمالا هستند ولی يحسبون انهم يحسنون صنعا (و گمان نيکوکاری را بهتر از تمسک به مناسک شريعت برای متوسطان در کجا می‌توان جست؟). روزه ترک است و امساک. مستی نيز از جنس ترک است. يکی ترک خوردن و آشاميدن – در ظاهر و ترک غير دوست در باطن – و ديگری ترک هشياری؛ يعنی ترک هر آن چيزی که اتکای به نفس و خويش را به آدمی می‌آموزد: «پشمينه‌پوش تندخو از عشق نشنيده ست بو | از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشياری کند». روزه‌ی ظاهر، رکن شريعت است. از رکن شريعت تا تمام قيامت چقدر راه است؟ ميان قائمی بودن و اباحی بودن فاصله چه اندازه است؟ رندان را اشاره‌ای بس.
۰

سماحتِ روزه

تصور عوام مسلمانان و البته عوام نامسلمانان اين است که دين‌ورزی – که شکل از ريخت‌افتاده‌اش همان تنسک ظاهربينانه و تشرع سخت‌گيرانه با بوی زننده‌ی ريا و تظاهر است – چيزی نيست جز سخت کردن زندگی عادی بر آدميان. چنين که من می‌فهمم – از متن دين و از حواشی‌اش – قصه خلاف اين بوده و هست. دين‌ورزی اساساً برای آسان‌تر کردن زندگی مردمان است و برای برچيدن موانع دست و پا گير بيهوده نه افزودن موانعی برای اين‌که راه نفس آدمیان را تنگ کند. لذا اين قاعده، قاعده‌ی ساده‌ای است که حکمی که بيهوده به دشواری زندگی آدميان می‌افزايد از روح ديانت فاصله می‌گيرد.

ولی تکلیف اخلاق چه می‌شود؟ يعنی می‌شود به همين آسانی ترک بعضی از موانع اخلاقی کرد؟ اين پرسش مبتنی بر اين تصور است که برای اخلاقی بودن، لزوماً بايد متشرع و متنسک بود آن هم به سختگيرانه‌ترين شکل و به متظاهرانه‌ترین وجه.

آخرين آيه‌ی سوره‌ی بقره،‌ که دست بر قضا در ماه رمضان زياد خوانده می‌شود، يکسره حکايت از همين سماحت و آسان‌گيری دارد:
لَا يُكَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ (بقره: ۲۸۶)
«خداوند هیچ‌کس را جز به اندازه توانش تکلیف نمی‌کند، هرکس هر چه نیکی کند به سود او و هرچه بدی کند به زیان اوست، خدایا اگر [فرمانی را] فراموش یا خطایی کردیم بر ما مگیر، پروردگارا بار گرانی بر عهده ما مگذار، چنانکه بر عهده پیشینیان ما گذارده‌ای، پروردگارا آنچه تاب و توان آن را نداریم بر دوش ما مگذار، ما را ببخش و بیامرز و بر ما رحمت‌آور، تو مولای مایی، ما را بر خدا نشناسان پیروز گردان».
پیامی که رندان از چنين آيه‌ای می‌گيرند چيزی نيست از اين‌که «آسان‌ گير بر خود کارها کز روی طبع | سخت می‌گيرد جهان بر مردمان سخت‌کوش»!
امروز تصادفاً ديدم که آيت‌الله بيات زنجانی، از مراجع اماميه، در فتوايی گفته است که: «كسانی كه روزه می‌گيرند ولی تاب و تحمل تشنگی را ندارند، فقط به اندازه‌ای كه جلوی تشنگی‌شان را بگيرد می‌توانند آب بنوشند و در اين حالت روزه‌شان باطل نبوده و قضا هم ندارد». اين روشن‌بينی و هوشياری جای خوشحالی و تبريک دارد. کاش بقيه‌ی فقها هم زودتر از این می‌فهميدند که دين برای عذاب کردن آدميان نيست. دين برای آسان‌تر کردن و به قاعده کردن زندگی‌شان است. اما چه می‌شود کرد که دين، اين روزها،‌ بدنام شده است. «دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک | جامه‌ای در نيکنامی نيز می‌بايد دريد»! ولی واقعاً برای درک اين نکته، جز خواندن همان آيه‌ی بالا و کمی تأمل، نيازی به «فتوا» بود؟!
محدوده‌ی ولايت فقيهان چنان در جزيی‌ترين ابعاد زندگی مؤمنان گسترده شده است که همين گسترش محدوده‌ی ولایت آن‌ها چيزی نيست جز محدود کردن و کوتاه کردن عرصه‌ی اختيار و انتخاب آدميان. و ايمان چيزی نيست جز اختيار و انتخاب فرد. برای من دست‌کم چنين است. دوستانی دارم در لندن، از اهل ايمان. شماری با افق لندن روزه می‌گيرند که ساعت‌اش طولانی است و طاقت‌فرسا. به چنين زمان‌بندی‌ای عادت کرده‌اند. سال‌هاست. اما دوستان ديگری هم از اهل ايمان دارم که روزه می‌گيرند اما به افق مکه. منطق‌شان هم اين است که اين روزه در زمان محمد بن عبدالله فرض شده است و به همان افق معنا دارد. تکليف روزه‌داری با افقی متفاوت و زمانی طولانی و طاقت‌فرسا چيزی نيست جز تکلف و بار بسيار نهادن بر دوش طاقت آدميان و فزونی از ايمان افراد خواستن. به باور من، ايمانی که آيین‌اش بيشتر راه زندگی آدميان را آسان‌تر کند، به ايمان نزديک‌تر است. طبيعت آدمی هم با همان سماحت سازگارتر است.
اين نکته را که گفتم شايد مقدمه‌ای باشد بر اين‌که فقيهان – از جمله همين آيت‌الله بيات زنجانی عزيز – گام بلندتری بردارند و حيطه‌ی ولايت‌شان را از تصرف در ايمانيات مردم دورتر کنند. می‌دانم کار دشواری است و پيامدهای سنگينی دارد؛ ولی عاقبت‌اش نيکوتر است. هم برای فقيهان، هم برای مؤمنان.
صفحه ها ... 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد