۱

يه شبِ مهتاب…

«وضعیت کشور امروز چون رودخانه خروشان و عظیمی است که سیلابهای تند و حوادث گوناگون باعث طغیان و گل آلود شدن آن شده است. راه آرام کردن این رودخانه بزرگ و روشن ساختن و زلال کردن آب آن در یک اقدام سریع و عاجل امکان پذیر نیست. اندیشیدن باین گونه راه حل‌ها که عده‌ای توبه کنند و عده‌ای معامله کنند و بده و بستانی صورت گیرد تا این مشکل بزرگ حل شود عملا به بیراهه رفتن است.»

– ميرحسین موسوی؛ بيانيه به مناسبت وقايع عاشورا.

۲

فقر دانش حقوق بين‌الملل: انرژی هسته‌ای و نزاع حيثيتی

فعالان صلح‌طلب، فعالان محيط زيست و برخی از فعالان سياسی، تا حدی، حق دارند وقتی می‌گويند مردم ما شناخت دقيق و درستی از برنامه‌ی هسته‌ای ندارند. اما این فقط يک طرف ماجراست. مشکل بزرگ اين است که دست‌کم در هشت ساله رياست جمهوری خسارت‌بار محمود احمدی‌نژاد، نه تنها برنامه‌ی هسته‌ای بلکه بسياری از سياست‌هايی که می‌شد به درستی از آن‌ها دفاع کرد، تبديل با موضوعاتی حيثیتی شدند، از مسير اصلی‌شان خارج شدند و پيامدشان چيزی از خسارت و غبن بين و آشکار برای ملت و دولت ايران نشد. مسأله‌ی انرژی هسته‌ای، مسأله‌ای است تکنولوژيک و علمی. اما محل نزاع، يعنی حق دسترسی ایران به انرژی هسته‌ای برای مقاصد صلح‌آميز، هم از سوی بعضی سياست‌مداران جنجال‌آفرین (و مالیخوليازده) و هم از سوی بعضی از مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی، تبديل به مسأله‌ای حيثیتی برای تحقير، سرکوب يا از ميدان به در بردن طرف دیگر شده است.

مردم ايران به همان اندازه که حق دارند از خطرها و هزينه‌های واقعی و احتمالی داشتن فناوری هسته‌ای آگاه باشند، اين حق را هم دارند که بدانند بر اساس قوانين بين‌المللی و مفاد عهدنامه‌هایی که ايران امضا کرده است، کشورشان واجد چه حقوقی است. سياست‌مداران جمهوری اسلامی و دستگاه‌های رسانه‌ای عمدتاً مر قانون و نص صريح معاهدات بين‌المللی را تنها در سايه‌ی رتوريک و مجادله با جهان و در ذيل ديپلماسی آشتی‌گريز و دشمن‌تراش برای مردم ايران توضيح داده‌اند. انتخاب مسیر و اسلوب مناسب برای توضیح حقوق هسته‌ای (و همچين مخاطرات زيست‌محيطی و سياسی آن) قاعدتاً باید يکی از اولويت‌های مهم دستگاه ديپلماسی می‌بود که متأسفانه تا کنون نبوده است.

از سوی دیگر، مخالفان سياسی جمهوری اسلامی، نفت بر آتش اين سياست نادرست ريخته‌اند و به جای حل مشکل، گره تازه‌ای بر آن افزوده‌اند. از یاد نبریم که افشاگری‌ها سازمان مجاهدين خلق نقش مهمی در پيچيده‌تر کردن برنامه‌ی هسته‌ای ایران داشته است. به اين‌ها بيفزاييد اسرايیل را که با داشتن کلاهک‌های هسته‌ای، همچنان عضو معاهده‌ی عدم تکثير سلاح‌های هسته‌ای نيست و بالفعل مهم‌ترین تهديد هسته‌ای در منطقه‌ای خاورميانه است (در حالی که ايران حتی به فرض اين‌که قصدش ساخت سلاح هسته‌ای باشند هم‌چنان تهديد بالقوه‌ای به حساب می‌آيد و کدام خردمند است که گريبان تهديد بالفعل را رها کند و تهديد بالقوه را بچسبد؟). پيشينه و سابقه‌ی مجاهدین خلق نيازمند توضيح نيست: سازمانی به معنی دقيق کلمه تروريستی است. اسراييل نیز وضع بهتری ندارد. اين سوی قصه که مهم‌ترين عامل گره خوردن برنامه‌ی هسته‌ای ايران بوده است (يعنی اسراييل و مجاهدين خلق)، بخواهيم يا نخواهيم – ادعاها و اتهامات‌شان را درست بدانيم يا نادرست – بدون شک سهم مهمی در خارج کردن اين چانه‌زنی‌های بين‌المللی از ريل معقول و ديپلماتيک‌شان داشته‌اند. اين نکته را نبايد از ياد برد.

اما زمزمه‌ای که اين روزها به کرات از محافل سياسی طرف مقابل ايران (از جمله از سوی اسرايیل و مراکز پژوهشی و فکری آمريکايی هم‌پيمان و نزدیک با اسراييل) شنيده می‌شود اين است: ايران نه تنها بايد غنی‌سازی را متوقف کند (سقف غنی‌سازی هم مسأله‌ای است فنی و نه سياسی و درباره‌ی آن در آژانس بحث فراوان شده است) بلکه از اساس باید برنامه‌ای هسته‌ای‌اش را از بين ببرد. سؤال اين است که چرا؟ یک بار دیگر، اين بندهای قطع‌نامه‌ی سازمان ملل مورخ ۸ دسامبر ۱۹۷۷ را بخوانيم (زیر بعضی عبارات را من خط کشيده‌ام):
(الف) استفاده از انرژی هسته‌ای برای مقاصد صلح‌آميز برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی بسياری از کشورها فوق‌العاده مهم است؛
(ب) همه‌ی کشورها طبق اصول برابری خودفرمانی حق توسعه‌ی اين برنامه را برای استفاده‌ی صلح‌آميز از فناوری هسته‌ای برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی، بر حسب اولويت‌ها، منافع و نيازهای خودشان دارند؛
(ج) همه‌ی کشورها، بدون هيچ تبعيضی، باید دسترسی به فناوری، تجيهزات و مواد لازم برای استفاده‌ی صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای داشته باشند و برای دستیابی به آن آزاد باشند؛
(د) همکاری بین‌المللی در زمينه‌هايی که قطع‌نامه‌ی حاضر پوشش می‌دهد باید تحت تضمين‌های توافق‌شده و مناسب بين‌المللی از طريق آژانس بين‌المللی انرژی اتمی باشد و بر مبنايی غير تبعيض‌آميز برای ممانعت مؤثر از تکثير سلاح‌های هسته‌ای.

مضمون بندهای بالا بسيار روشن است. در مذاکرات اخير ژنو يکی از مضامينی که مرتب از سوی طرف مقابل شنيده شده است این است که هيچ کشوری حق ذاتی توسعه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای را ندارد (عبارت البته غنی‌سازی است). بعيد می‌دانم بحث و جدل زيادی باشد درباره‌ی میزان غنی‌سازی و اين‌که چه سطحی از غنی‌سازی اورانيوم برای تحقق اهداف صلح‌آميز برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی لازم است. اما وقتی بحث فنی از مسير اصلی‌اش خارج شود و در جاده‌ی سياسی‌کاری و ديپلماسی غيرسازنده بیفتد، هيچ يک از دوسو نمی‌توانند زمينه‌ی مشترکی برای توافق پيدا کنند. دميدن بر آتش اين اختلاف سياسی از هر سويی، تنها عاقبتی که خواهد داشت ويرانی و شکست است: زيان اين بی‌خردی به همه‌ی طرف‌های درگير خواهد رسيد (گيرم ملت ايران از همه بيشتر زيان کنند). نتايج خوش‌بينانه و بدبينانه‌ی این بازی يا می‌تواند برد-برد باشد يا باخت-باخت. سنجيدن راه ميانه‌ در حال حاضر چندان آسان نيست. گزينه‌ی اول تنها با عبور دادن مذاکرات از مسيری ميسر است که از اعمال نفوذهای سياسی و جنجال‌آفرينی‌های ايدئولوژيک به دور بماند (چه از سوی اسراييل، عربستان سعودی و هم‌فکران و هم‌پيمانان‌شان و چه از سوی گروه‌های افراطی و تندرو در داخل ايران). گزينه‌ی دوم تنها حاصلی که دارد انسداد است و بن‌بست: و اين انسداد و بن‌بست هم‌چنان ادامه خواهد يافت تا دوباره فرصتی فراهم شود و عقلانيتی حاکم شود که مذاکرات به همان مسير مقعول برد-برد برگردد. کليد ماجرا هم در اين است که کسانی که در اين مذاکرات اخلال می‌کنند و منتهای همت‌شان سناريويی خيالی است که در آن حاکميت سياسی ايران ببازد يا کمترین سهم را ببرد و طرف مقابل ظفرمند و پيروز و سرمست، سرود فتح افراط و تندروی را سربدهد، اثرگذاری سياسی‌شان را از دست بدهند.

پرونده‌ی هسته‌ای ايران هم برای افراطيون داخل و هم برای افراطيون خارج ايران (و مخالفان حاکميت سياسی) به بقای آن‌ها گره خورده است: برای هيچ کدام از آن‌ها عهد و پيمان يا قوانين بين‌المللی و سازمان ملل و حقوق کشورهای خودفرمان اهميتی ندارند. تا اين گره گشوده نشود، برنامه‌ی هسته‌ای ايران بر همين مسير خواهد رفت و چه بسا عاقبت‌اش پيش‌بينی خود-تحقق‌بخشی شود که برای يک طرف کابوس است و برای طرف ديگر فعل حرام.

بررسی گزينه‌های ديگر خارج از حوصله‌ی اين يادداشت است و زمان می‌برد. خلاصه‌ی نکته‌ی من اين بود که: شناخت حقوقی و قانونی کافی از ماجرا وجود ندارد و ذی‌نفعان زيادی در حفظ اين وضع کوشش می‌کنند. آگاهی، موضع افراطیون هر دو سو را سست‌تر می‌کند.

مرتبط (از فارس‌نيوز!): مذاکرات هسته‌ای و مسئله کلیدی «حق غنی سازی»

۰

آن يار دلنواز…

کم نديده‌ام در ايام محرم، بعضی که ذائقه‌ی شاعرانه‌ای دارند به غزل «زان يار دلنوازم…» حافظ استناد کرده‌اند برای بیان احساسات دينی‌شان. از جمله، به بيت «رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس…» هم استناد می‌کنند برای اشاره به لب‌تشنگی شهدای کربلا. اين غزل از حافظ و ابيات‌اش را تنها با تفسیری خاص می‌توان با امام حسين و شهدای کربلا منطبق کرد نه اين‌که هر جور ميل‌مان کشيد ابیات را به زور تفسیر کنيم و قرائت خاص خودمان را بر غزل تحميل کنيم. بی‌شک اشعار باشکوه و درخشانی درباره‌ی واقعه‌ی کربلا سروده شده که سنخيت تامی با شهادت امام حسین دارد (از جمله غزل «کجاييد ای شهيدان خدايی» مولوی و اشعار ديگری که در فضای سوگواری خاص شیعی سروده شده‌اند).

درباره‌ی غزل حافظ، اين‌قدر می‌توان گفت که مخاطب معشوقی است که عاشق از جفای او نالان است. برای حسین هيچ جای شکوه‌ای از قضا و تقدير در ميان نيست. می‌توان البته تفسيری شاذ ارایه کرد که حسين و ياران‌اش در کربلا لب تشنه ماندند و کسی آبی به آن‌ها نداد ولی آن وقت باید تکليف‌مان را با مفهوم «رند» در شعر حافظ روشن کنيم يا در واقع فاتحه‌ی رندی را در شعر حافظ بخوانيم. مضاف بر اين‌که غزل شکوه از «يار دلنواز» است. صف مقابل حسين، آن‌ها که خون او و ياران‌اش را ريختند، هيچ نسبتی با یاری و دلنوازی ندارند. پس تنها چاره‌ای که می‌ماند اين است که يار دلنواز همان خدايی باشد که به دست خود نوه‌ی پيامبرش را قربانی می‌کند (این تحليل بيشتر به روايت مسیحی از بر صلیب رفتن عيسی شبیه است). اما آن وقت هم‌چنان باید بنشينيم و رفتار اهل بیت پيامبر و گفتار زینب را تطبیق بدهيم که پس چه شد آن «ما رأيت الا جميلاً»؟ وانگهی مگر حسین در قیامی که کرد، از هر طرف که می‌رفت تنها وحشت‌اش می‌افزود؟ معشوق را مخدوم بی‌عنايت می‌ديد؟ (يا دور از جان، يزید مخدوم بی‌عنايت‌اش بود؟!). کسانی که در کربلا اهل بیت رسول را سر می‌بریدند، برای آن‌ها «جرم» قايل بودند: جرم ايستادگی در برابر حاکميت. اما معشوق، حسينِ علی و فاطمه را آيا حتی «بی جرم و بی‌جنايت» به کام چنین واقعه‌ای می‌انداخت؟ اجزای اين قصه، اجزای اين غزل با ساختار حماسی واقعه‌ی کربلا سازگار نيست.

نکته‌ای که می‌خواهم بگويم اين نيست که نمی‌توان اين جنس غزل‌های فراقی يا سوگ‌ناک حافظ را با واقعه‌ی کربلا سازگار کرد بلکه اگر قرار است چنين رويکرد شاعرانه يا عارفانه‌ای به قصه داشته باشیم، باید دقت کنيم که اولین بنايی که فرومی‌ریزد بنای مقتل‌خوانی و روضه‌خوانی به شکلی است که پس از صفويه در ميان شيعیان امامی جا افتاده است. نه حافظ را، نه مقتل‌خوانی را و نه واقعه‌ی کربلا را نمی‌توان از بستر واقعی تاریخی‌شان جدا کرد و انتظار داشت ناگهان آن‌ها را به فضايی خيال‌انگیز و عارفانه پرتاب کنيم بدون اين‌که بقیه‌ی اجزای داستان را دست‌کاری کنيم. اگر قرار است روایتی دلکش و پاکبازانه از واقعه‌ی کربلا ارایه کنيم، باید توجه کنیم که با ادبيات روضه‌خوانی و نوحه‌سرايی، نمی‌توان وارد فضای رندانه‌ی حافظی شد. مشکل از واقعه‌ی کربلا، امام حسين و شهادت او و ياران‌اش نيست. مشکل از اين‌جاست که سنت سوگواری برای امام حسين، در چند قرن اخير، دست‌کم در ميان عامه‌ی مردم، پيوند خورده است به فضای یک نوع ادبیات خاص؛ ادبیاتی که از جنس حافظ نيست بلکه از جنس روضة الشهدای ملا حسين کاشفی است (و البته روضه‌خوانی‌های منبری‌ها). به گمان‌ام اگر نتوانيم يا نخواهيم اين فضای ادبی و عارفانه را با متقضيات‌اش بپذيریم، هم به امام حسين جفا کرده‌ايم و هم به حافظ. آن وقت ناخواسته – حتی بدون اين‌که بفهميم – به ورطه‌ی تفسيری اشعری‌وار از واقعه‌ی کربلا می‌غلتيم که با سرشت ستم‌ستیزانه‌ی واقعه‌ی کربلا، شاید چندان سازگار نباشد.

۵

در زمین مردمان خانه مکن!

جز این‌که مفت و رایگان اطلاعات شخصی و خصوصی خودمان را در اختيار انواع و اقسام نهادهای امنيتی و شرکت‌های غيرپاسخگو قرار می‌دهيم، ما در فيس‌بوک دقيقاً چه می‌کنيم؟ طبيعی است که فيس‌بوک «جاذبه» دارد. آدم‌ها به دلايل متعددی «آلوده»ی فيس‌بوک‌اند. کم نيستند کسانی که از مشاهده‌ی بازخورد سریع و مستقيم حرفی که می‌زنند (يا عکسی که می‌گذارند) احساس ذوق و شعف مضاعف می‌کنند. در وبلاگ وقتی چيزی بنويسی، چه بسا مردم آرام و بی‌صدا می‌خوانند و می‌روند و حتی وقتی مطلبی را می‌پسندند، پسندشان در جان‌شان می‌ماند (مگر ضرورتی هم هست که سر کوی و برزن داد بزنند که: «آی فلانی! خوش‌ام آمد»؟). در فيس‌بوک ظاهراً چنين نيست. چنين نيست که هيچ، دام شهوتِ شهرت هم هست. بعضی تا لب تر می‌کنند، وقتی ظرف کم‌تر از يک دقیقه سيلابی از «لايک» به سوی‌شان سرازير می شود، طبيعی است چه حسی در درون‌شان رخنه می‌کند! هيچ آدمی در برابر اين وسوسه مصون نيست. آدمی را تعريف و تحسين خوش می‌آيد. آدمی، راحت «خر» می‌شود. بديهی است که این «قاعده» نيست. هيچ آدم عاقلی نمی‌تواند تعميمی کلی بدهد که وضع همه در فيس‌بوک چنين است، ولی همان آدم‌های عاقل هم اين هشدار را به قدر کافی جدی می‌گيرند.

فيس‌‌بوک، از نظر من، سرزمين دگران است. زمين مردمان است. خانه‌ی دیگری است. صاحب‌اش خودش را چندان به من و شما پاسخگو نمی‌داند. فردای روز اگر ناگهان همه‌ی پست‌های شما، همه‌ی يادداشت‌های شما، همه‌ی عکس‌های شما دود شود و برود هوا، شما يقه‌ی هيچ کسی را نمی‌توانيد بگيريد. در وبلاگ وضع کمی فرق دارد. ميزان دسترسی و کنترل شما بر محتوايی که توليد می‌کنيد، خيلی بيشتر است. تفاوت البته در اين است که برای وبلاگ باید زحمت بيشتری بکشيد. کمی خون دل لازم دارد. هم باید طرح و شکل و شمايل مناسبی برای‌اش داشته باشید که امضای خودتان را داشته باشد و هم ناگزير سبک خودتان را در نوشتن داريد (و می‌سازيد). در فيس‌بوک همه چیز قالب دارد. برای همه کمابيش به طور يکسان تعریف شده است. ظلم هم اگر هست، ظلم علی السويه است. ولی ظلمی است که تقریباً همه در آن به يک اندازه «عاجز» و «مستأصل‌»اند. همه در فيس‌بوک کمابيش به يک اندازه دست از «انتخاب» و «اختيار» خود شسته‌اند ولی طرفه آن که تقريباً همه دچار اين «احساس» (بخوانيد «توهم») اند که: ما در اين‌جا آزاديم! اين حبابِ آزادی البته بارها ترکيده است و باز هم خواهد ترکيد، ولی کو گوش شنوا؟! لذا سؤال اين است که: ما در فيس‌بوک چه می‌کنيم جز وقت‌گذرانی و خوش و بش و استفاده از فضایی که ديگری – موقت و مشروط – در اختيار ما گذاشته – آن هم با نظارتی کمابيش نامحسوس – که در آن پچ‌پچ کنيم و گاهی ذوق‌زده شويم و سودای دگرگون ساختن عالم در آن به سرمان بزند؟ می‌فهمم که شايد اين نوع نگاه من به قصه کمی بدبينانه باشد – علی‌الخصوص برای کسی که خودش هم به نوعی در فيس‌بوک در زمره‌ی مقيمان است – ولی اين‌ها مانع از اين نمی‌شود که نگاه انتقادی‌مان را به قصه از دست بدهيم.

مرادم از طرح اين منظر به فيس‌بوک اين بود که فيس‌بوک را در کنار وبلاگ بنشانم. به گمان من، آدم اگر سخنی دارد که جدی است و خواستار ماندگاری آن سخن است، اولی‌تر آن است که آن را در وبلاگ بنويسد تا اين‌که سرنوشت سخن‌اش را گره بزند به فضای ناپايدار فيس‌بوک. برای من، وقتی چيزی در فيس‌بوک می‌نويسم، کمابيش منسلخ کردن سرنوشت سخن از خودِ من متر اوليه است. بعد از مدتی، آن سخن يا فراموش می‌شود يا پی‌گيری سرنوشت و عاقبت – و پس و پيش‌اش – دشوار می‌شود. در وبلاگ، پی‌گيری این جنبه‌های معانی و مضامينی که بر قلم‌مان جاری می‌شود هم آسان‌تر است و هم قابل اعتمادتر. فيس‌بوک زمينی است لرزان و زلزله‌خیز. وبلاگ وضع‌اش کمی تا قسمتی بهتر از فيس‌بوک است. اينترنت به طور کلی قلمرو مالکيت و اختيار ما نيست اما بعضی از سرزمين‌ها کمی وضع بهتری دارند. دست‌کم به اين يک دليل من فکر می‌کنم دوران وبلاگ‌ها نه تنها به سر نرسيده است بلکه اتفاقاً در برابر فيس‌بوک، هم‌چنان لنگرگاه مفيد و محکم‌تری هستند. وبلاگ زير نگين خودِ ماست؛ فيس‌بوک ملکِ طلقِ آقای زاکربرگ است؛ و اين ولايت، «نپايد و دلبستگی را نشايد». اگر همين‌طور لا بشرط و بی چشم‌داشت چیزکی در فيس‌بوک روان می‌کنيم و دل از آن می‌کَنيم، خوب البته حرجی بر ما نیست. ولی فکر می‌کنم آن کسانی که کارشان را جدی‌تر می‌گيرند و برای سخن‌شان ارزش بيشتری قايل‌اند، شايد کمی در سياست آنلاين‌شان بخواهند بازنگری کنند. استفاده کردن از یک «امکان» يک چيز است و مقيد و اسير آن امکان شدن چیز ديگری. افزوده شدن امکانی تازه گاهی باعث می‌شود ما تمام قابليت‌های ديگرمان را گاهی ناخواسته و تحت فشار محيط يکسره واگذار کنيم.

پ. ن. کارتون از مانا نيستانی؛ تفسير به رأی از من!
مرتبط:
۱. فلوچارت رسانه‌های اجتماعی: وبلاگ، فيس‌بوک، توييتر (انگليسی).
۲. «اين چن تا لايک داره»؛ سروش رضايی (بدون شرح واقعاً)

۱

عذری بنه ای دل…

حافظ در آن غزل فراقی «آن يار کزو خانه‌ی ما جای پری بود…»، بيتی دارد که تجسم عاشقی، دلدادگی و پاکبازی است: عاشق، به جای معشوق عذر می‌آورد. عذر فراق را عاشق می‌گزارد نه معشوق:
عذری بنه ای دل که تو درويشی و او را
در مملکت حسن سرِ تاج‌وری بود

عذر درويشی خويش و تاج‌وری معشوق را عاشق ادا می‌کند. اصلاً نمی‌شود درباره‌ی اين مايه بی‌پناهی و سرگشتگی حرف زد. غزل از ابتدا تا انتها حکايت رنج است ولی اين بيت دريای اشک است و سوز. اين غزل را با صدای شجريان، تارِ مجيد درخشانی و نی جمشيد عندليبی در دشتی بشنويد.

 پ. ن. یار اگر ننشست با ما، نيست جای اعتراض | پادشاهی کامران بود از گدايی عار داشت.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

دانی که رسيدن هنر گامِ زمان است

حالی که اين ترانه‌ی فيروز دارد، وصف ناشدنی است. يک بند اين ترانه مرا به ياد مصرعی از غزل سايه می‌اندازد که بر صدر نوشته آورده‌ام. بشنويد و اگر عربی می‌دانيد متن ترانه را (سروده‌ی زياد رحبانی) دنبال کنيد. ذوقی دارد نگفتنی.

أنا صار لازم ودعكن وخبركن عني
أنا كل القصة لو منكن ما كنت بغني

غنينا أغاني ع اوراق غنية لواحد مشتاق
ودايماً بالأخر في أخر في وقت فراق
يا جماعة لازم خبركن هالقصة عني
أنا كل شي بقوله عم حسه وعم يطلع مني
موسيقيي دقوا وفلوا والعالم صاروا يقلوا
ودايما بالأخر في أخر في وقت فراق
بكرا برجع بوقف معكن اذا مش بكرا البعدو أكيد
أنتو أحكوني وأنا بسمعكن حتى لو لا الصوت بعيد

بلا موسيقتنا الليلة حزينة بلا غنية الليلة بتطول
كل ليلة بغني بمدينة
وبحمل صوتي وبمشي عطول
ولا غنية نفعت معنا ولا كلمة الا شي حزين
اذا ما بكينا ولا دمعنا لا تفتكروا فرحانيين

 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

غبارِ آينه بزدای…

آسان نيست که آدمی در مواجهه با دشواری و از همه مهم‌تر در برابر ستمی که به او می‌شود يا خيانتی که به او می‌شود، بتواند صفا و زلال بودن درون‌اش را حفظ کند. حوادث آدمی را – در اغلب موارد – تلخ می‌کنند. اين تلخ شدن آدمی، اين زخمی شدن، اثرش در جان آدمی باقی می‌ماند. نوادری هستند که اين نکته را می‌فهمند و می‌توانند حریف آن شوند و خود را در برابر حوادث نمی‌بازند. مراد از «حادثه» فقط اتفاق‌ها نيست بلکه مواردی است که حقیقتاً به آدمی ستم می‌شود و حقوق‌اش ضايع می‌شود یا به روشنی به او خيانت می‌شود. در اين موارد، هر انسانی حق خود می‌داند که ايستادگی کند. خشم بگيرد و دست به مقابله بزند. اما حفظ حق و صيانت از حريم خويش، تفاوت دارد با این‌که آدمی سلامت روانی‌، اخلاقی و عقلانی‌اش را دست‌مايه‌ی سودای کينه، بغض و دشمنی کند.

چند روزی است به اين بیت حافظ مدام فکر می‌کنم:
بر دلم گردِ ستم‌هاست خدايا مپسند | که مکدّر شود آيينه‌ی مهرآيينم

تمام اين سال‌ها به اين بيت چنين نينديشيده بودم که اين روزها در ذهن‌ام درگير آن هستم. شاعر، ستم ديده است. غبار بر دل‌اش هست. اما ملتفت اين نکته است که اين غبار نباید دايمی باشد. نباید جا خوش کند روی آينه‌ی ضميرش. غبار را باید زدود. بايد از آن فاصله گرفت نه به اين دليل که احتمالا ستم‌گر يا خيانت‌کار را موجه بدانی در کارش بلکه در درجه‌ی اول به اين دلیل که اين مشغوليت ذهنی به ديگریِ جفاکار، خودِ آدمی را از درون می‌تراشد و معيوب می‌کند.

امروز فکر می‌کردم که وقتی مطلبی می‌خوانم یا سخنی می‌شنوم که عقل و دلِ من با آن مخالفت می‌کند و حتی احساس انزجار از برخی سخنان در درون‌ام موج می‌زند، آماج تيرهای همين بغضی هستم که ممکن است در وجود من نيز رخنه کند. آدمی می‌تواند کينه‌ورزی و خصومت را در وجود ديگری به آسانی کشف کند ولی بی‌گره شدن خودِ او کار آسانی نيست. اگر مراقب نباشی، اگر بر خودت آسان بگيری همه چیز را، اگر تمرین نکرده باشی، اگر خودت گريبان خودت را مدام نگرفته باشی، تو هم تبديل به همان کس يا چيزی می‌شوی که از آن می‌گریزی يا از آن نفرت داری.

به خيال من، آدمی بدون مهرورزی، بدون اين صفا و صداقت و يکرنگی که ابزار و وسيله‌ای به تمام و کمال نزد او مهياست، بدون اغماض از خطا، جفا، ستم و خيانت ديگری، نمی‌تواند به آدميت خويش نزديک شود. اين‌ها حجاب انسان بودنِ ما هستند. می‌شود هميشه از شر گريزان بود و به خير رو کرد. آدم می‌تواند – و بايد – جانب حقيقت را نگه دارد و عدالت را ميزان گفتار و کردارش کند. ولی بخش مهمی از عدالت همين است که به خاطر ستم ديدن و جفا کشيدن، جانب خرد و جانب صفا را رها نکنی: زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن | به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی

پ. ن. خوشنویسی از اسرافيل شيرچی است روی غزل سايه:
دل شکسته‌ی ما همچو آينه پاک است
بهای در نشود گم اگر چه در خاک است

صفای چشمه‌ی روشن نگاه دار ای دل
اگر چه از هم سو تند باد خاشاک است

ز دوست آنچه کشيدم سزای دشمن بود
فغان ز دوست، که در دشمنی چه بی‌باک است

صدای تست که بر می‌زند ز سينه‌ی من
کجایی ای که جهان از تو پر ز پژواک است…

۰

کجايید ای درِ زندان شکسته…

اين تصنيف «شهيدان خدايی» را که بيژن کامکار به همراه ارکستر صدا و سيما، سال‌ها پيش، خوانده است، هميشه در انبانِ انبوه موسیقی‌ام گم می‌کنم. گفتم اين‌جا به همراه متن غزل بياورم‌اش که رديابی‌اش دشوار نباشد (برای خودم و برای شما).

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.


 

کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی

پ. ن. عکس از هانا کامکار است.

۰

خرقه رهنِ ميکده‌ها…

تا امروز بيش از ۱۱ سال است که در پی آوازی از شجریان با نی موسوی می‌گشتم که کاستی از آن را در ايران داشتم و با مهاجرت به لندن و درآمدن تکنولوژی‌های جدید، از تمام آن‌ها بی‌بهره ماندم. آن کاست، دو آواز داشت بر روی دو غزل از حافظ (در کنار چند غزل دیگر) هر دو با نی محمد موسوی. يکی در ابوعطا و ديگری در همايون. مطلع آن دو غزل اين‌هاست: «ز دلبرم که رساند نوازش قلمی | کجاست پيک صبا گر همی کند کرمی» و «حاليا مصلحت وقت در آن می‌بينم | که کشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم». پيش‌تر از اين آواز مشابهی از شجریان در شور را روی غزل دوم با نی حسن کسايی در ملکوت آورده بودم که اجرای سال ۱۳۵۸ بود. اين اجرای تازه‌تر، که به لطف دوستی مشفق و اهل دل از آن سوی زمین به دستم رسيده است، در سال ۱۳۶۷ اجرا شده است در تالار وحدت به مناسبت بزرگداشت حافظ. در بخش ابوعطا، انتهای اثر قطع شده است (و تا جايی که يادم می‌آيد روی نوار کاست هم همين وضع را داشت). دوست داشتم با فراغ بال چيزی درباره‌ی اين دو غزل بنويسم ولی ديدم حيف است درنگ کنم و تا آن زمان شما را در شنیدن اين دو آواز بهشتی سهيم نکنم. گوارای وجودتان!

آواز ابوعطا

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

آواز همايون

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

 

پ. ن. عنوان يادداشت می‌گويد که اگر قرار بود چيزی بنویسم از چه جنسی بود! خواهم نوشت درباره‌اش.

۰

خاکستر ققنوس

آن‌چه که اين روزها در ايران و درباره‌ی ايران رخ می‌دهد، هم‌چنان «خبر»ند و تا «معاينه» هنوز راه بسیار است. ۲۴ خرداد ۹۲ – و نيای معنوی‌اش يعنی ۲۵ خرداد ۸۸ – سرآغاز تغييری شده است که آرام‌آرام چهره نشان می‌دهد. هم در گفتار و هم در کردار سياست‌مداران و سياست‌ورزان ايرانی. تمام اخبار و حوادث ريز و درشت ماه‌های اخير را کنار هم بگذاريد و به آن‌ها قامت راست کردن دستگاه ديپلماسی کشور را بيفزاييد؛ از گفتار و رفتار جواد ظريف گرفته تا سرمقاله‌ی روحانی در واشينگتن‌پست و سرمقاله‌ی خاتمی در گاردين. اين‌ها حکايت از يک نکته‌ی روشن دارد: در ايران، هر چه نیرو هست، از هر سويی و از ميان هر جناحی – از ميان خردمندان‌ نه در زمره‌ی ريشخندگران و نوميدان – بسيج شده است تا گره فروبسته‌ی سالیان دراز را بگشايند.

اين نکته بديهی است که اين گشايش، اين چرخش و اين تغييری که همه اميد داريم با پاسخ درخور و از سر تکريم و تفاهم مواجه شود، مديون پای‌مردی ميرحسین موسوی – و مهدی کروبی – بوده است. آن‌ها هر چند در حصرند اما گام به گام در گشايش‌های عملی و کامروايی‌هايی که همه از صميم جان آرزوی‌اش را داریم، همراه و هم‌قدم ما هستند. روزی بند حصر آن‌ها هم گسسته خواهد شد به نيروی خرد و سرانگشت تدبير.

اگر هفته‌های آينده پاسخ روشن، عملی و تکريم‌‌آميز جهان به ايران را شاهد باشد، اتفاقی افتاده است که يکايک مردم ايران سزاوار آن هستند. ايران و مردم‌اش در اين سال‌ها، مثل ققنوسی سوخته‌اند و در فضای مسموم چند سال اخير، خاکستر اين ققنوس به همه‌ جای جهان پراکنده شده است. وقت آن نرسيده است که اين ققنوس دوباره از ميان خاکستر و خون، سر برآورد و بال بر سر ملت بلاديده اما نجيب ايران بگشايد؟ وقت آن نرسيده است که سرچشمه‌های يأس و نوميدی و ريشخندگری عبوسانه، بسته شود و راه بر جويبارهای خرد و کرامت آدمی، انصاف و مردمی گشوده شود؟

آينده‌ی ما و آینده‌ی ايران چیزی است که در آن شکستی برای «ديگری» نيست. پیروزی ما، کام‌روايی همه است حتی کام‌روايی کسانی که هم‌چنان به بعضی از برادران‌شان به ديده‌ی بدگمانی می‌نگرند و ستم‌ها بر آن‌ها روا داشته‌اند.

از حوادثی که در شرف شکل‌گيری هستند – اگر دريافت‌ام نادرست نباشد – بی‌اندازه شادمان و هيجان‌زده‌ام. نوميدی در هر حالتی سرنوشت ما نيست. تا همين مرحله هم ملت ما گام‌های بلندی برداشته‌اند. بی‌شک گام‌های بلندتری نيز برخواهند داشت. به آينده، و به روزهای پيش رو، سخت امیدوارم:
روندگان طريق تو راه گم نکنند | که نورِ چشمِ اميد و چراغ ايمانی
خراب خفت تلبيس ديو نتوان بود | بيا بيا که همان خاتم سليمانی

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد