۱

نماز مستان؛ نماز سوختگان

گمان نمی‌کنم هیچ شاعری مثل مولوی دین‌داری را با دیوانگی و عاشقی در هم آمیخته باشد. فضل تقدم برای کاشتن بذر این میوه‌ی مبارک با سنایی است که آتشی در بیشه‌ی دین‌داری ظاهریان انداخت. یک غزل است و مضمون‌اش از ابتدا تا انتها «نماز» است؛ در لفظ. اما توسعاً به هر آداب و مناسک شرعی نیز می‌توان آن را اطلاق کرد. کسی که این‌جا – یعنی شاعر این غزل – فریضه می‌گذارد در مقامی است که فریضه از او ساقط است. با آن جان آتشین، با آن سینه‌ی گداخته و انباشته از رنج و محنت، با آن سر سرگشته‌ای که خرد را در آن گنجا نیست، به حکم همین شریعت تکلیفی بر او نیست. اما ببینید که چگونه عاشقانه روایت دلبردگی‌اش را ترنم می‌کند.

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی | منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی

چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم | در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی

رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد | ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی

عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن | که نداند او زمانی نشناسد او مکانی

عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است | عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی

در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل | دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی

به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم | که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی

پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی | که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی

به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر | مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی

ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد | که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی

چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم | چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی

چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه | چه کند دهان سایه تبعیت دهانی

نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر | ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی

گاهی که این سودای نوشتن به جان‌ام می‌افتد با خودم می‌گویم باید برای هر بیت دفترها بنویسم؛ شرح باید کرد و قصه‌ها سرود. بعد به خودم نهیب می‌زنم که به من چه؟ بگذار طراوت، بکارت و اصالت غزل هم‌چنین بماند. هر کس فهمید و ذوقی عمیق و عظیم برد، گوارای وجودش. کسی که نفهمید و نتوانست بفهمد، خوب نفهمیده است. چه اصراری که فهمانده شود؟ بعد می‌گویم اصلاً کسی که لایه‌لایه درد در جان‌اش انباشته است، کسی که تاب ندارد و ثانیه‌ثانیه‌اش آتشفشان گدازانی است که جایی برای کفر  دین نمی‌گذارد، اصلاً چرا باید برای‌اش نفس این گفتن مهم باشد؟ برو، برو دردی به کف آور، طلبی به دست آور! بقیه‌ی ماجراها قصه است. کاش قصه بود. حرف مفت است.

۱

آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست

آدمی به درد داشتن آدمی است. این فقط کشف صوفیان یا بعضی از دین‌داران نیست. هر کسی که آدمی بودن را در عمق وجودش لمس کرده باشد، درمی‌یابد که این موجود نحیف و ضعیف و ناتوان و در عین حال حیرت‌آور و باشکوه چه اندازه در میان تناقض‌های کمرشکن دست و پا می‌زند و از دل همان تناقض‌ها، هوش‌رباترین آفرینش‌های بدیع را بر می‌کشد. اما، همه‌ی آدمیان طبعاً نه وقوف دارند به این نکته و نه اصلاً برای‌شان مهم است. طبع عالم این است که اکثر ساکنان‌اش را متوسطان بلکه غافلان پر کرده‌اند و بنای زندگی و معاش – علی‌العموم – هم بر غفلت است. اما درد داشتن را از آدمی نمی‌شود منسلخ کرد. درد، سرشت آدمی است. بعضی از آدمیان این را می‌فهمند و از همان درد کیمیا می‌سازند. درد ناگزیر را می‌کشند و می‌چشند تا اکسیری از آن بیرون بکشند. کار آسانی نیست. شهامت می‌خواهد. شجاعت در افتادن با خود را لازم دارد. در افتادن با دیگری، همیشه کار آسانی است. نظام طبیعت هم به هزار نشانه به هر کسی می‌گوید دیگری را حذف کن، نابود کن، از میان بردار، تنازع بقا را پاس بدار. تکامل – ظاهراً – همین را می‌گوید. در افتادن با خویش هم‌زمان روایت دیگری از بقا را عرضه می‌کند.

در افتادن با خویش در سطح عقلانی به همان معنای متعارف درس گرفتن از تجربه‌های دیگران و خویش است. به معنی نقد کردن مداوم خویش است. یعنی پیوسته گریبان خودت را بگیری و در هر حالی سعی کنی جایی برای متهم کردن و سنجش خود باز بگذاری. غفلت از خطاکاری آدمی – و خطاکاری خویش – سم مهلکی است که کمترین زیان‌اش در کوتاه‌مدت به خود آدمی می‌رسد.

اما در افتادن با خویش سطحی معرفتی-روانی-عاطفی هم دارد. با خویش در افتادن تنها تا مرز مشخصی کار عاقلان و خردمندان است. این در افتادن با خویش اگر از مرز خاصی عبور کند یا وصف دیوانگان است یا کیفیت عاشقان. در افتادن با خویش، خصوصاً در میان دین‌داران، به رغم توصیه‌های مکرر ظاهر شریعت بر توبه و اصلاح رابطه‌ی خود و خداوند، امر رایجی نیست به دلیل این‌که شریعت – در فهم متعارفی که از آن می‌شود – مستعد پرورش ریاکاران و ریاکاری است. لذا پرسش بر می‌گردد به یک نکته‌ی ساده: انسان دین‌دار در حفظ رابطه‌ی هم‌زمان با خدا و سایر انسان‌ها – که نقطه‌ی کانونی‌اش نهایتاً بشریت اوست – چه اندازه نگاه‌اش به افقی بلندتر است؟ چقدر بر خود سخت می‌گیرد؟ ممکن است کسی بر خود سخت بگیرد که آداب شرعی را ادا کند. ادای آداب شرعی کار دشواری نیست. با اندکی تمرین بیش از آن‌که سختی باشد، لذت‌بخش می‌شود. تبدیل به عادتی می‌شود که اتفاقاً ترک آن، بیشتر برای گزارنده‌اش دشوار می‌شود تا ادای آن. پس دشواری در التزام به شریعت نیست. دشواری هم‌چنان در چسبیدن گریبان خویشتن است. دشواری در متهم داشتن خویش است. و گرنه دین‌داران همه می‌توانند صبح تا شب صورت‌حساب تهیه کنند و آخر روز بگذارند پیش خدا که چنین کردم و چنان کردم. کاری که آدمی همیشه برای‌اش سخت است، چه در افق عقلی و چه در افقی عاطفی-روانی، همین چالش با خویش. همین با خویش برآمدن.

پرگویی نکنم. دو ترانه از دولتمند خال در زیر می‌آورم که به گمان من خلاصه‌ی زیست آدمی‌وار است. در این‌ها دو غزل درخشان و حیرت‌آور مد نظر من است. یکی غزل باشکوه «حیلت رها کن عاشقا»ی مولوی است و دیگری ابیاتی از میرسید علی همدانی («هر که ما را یاد کرد، ایزد مر او را یار باد…»). اولی حکایت خویشتن‌سوزی بی‌محاباست. در دل آتش رفتن، تحمل رنج بی‌اندازه. متهم کردن خویش. و تمام این‌ها یک غایت بیشتر ندارد: سینه را هفت آب شستن از کینه‌ها. یعنی اول و آخر قصه تصفیه‌ی خویش است. سوزاندن تمام این رذایلی که سال‌ها آدمی ذره‌ذره انباشته می‌کند؛ دانسته یا نادانسته. از میان برداشتن تمام کینه‌ها و نفرت‌ها و بغض‌هایی که بر خود دوخته است و اولین قربانی‌اش خود آدمی است. دومی، مقدم داشتن دیگری بر خود است. از آن مهم‌تر استقبال کردن از رنج و آزاری که از دیگری به آدمی می‌رسد. نگاه صوفیانه و قلندرانه‌ای است ولی مضمونی معرفتی هم دارد. از رنجی که از دیگری به آدمی می‌رسد، می‌توان چیزی ساخت که به درمان دردهای آدمی بیاید. آن‌که ما را رنج می‌رساند به قصد انتقام، تشفی‌ خاطر،‌ آزار، یا کینه‌کشی چنین می‌کند. ولی پذیرنده یا هدف این رنج، می‌تواند از اساس این را دگرگون کند و این جوی خون را تبدیل به نیل کند. تمام آن‌چه نوشتم در حقیقت زاید بود. اصل سخن را در همین دو ترانه بجویید و بشنوید. این‌ها را نخواندید هم نخواندید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

راست هم‌چون سرگذشت یوسف…

سوره‌ی یوسف، به روایت خودِ قرآن، «احسن القصص» است. حکایت نبوت در آن هست. قصه‌ی محبت در آن هست. محبت پدر و فرزندی. عشق برادر به برادر، در کنار حسادت برادران دیگر به یک برادر. قصه‌ی عاشقی، عاشقی زلیخا. و لطیف‌تر از همه عشقی است که زیر سطر سطر آیات سوره‌ی یوسف پنهان است. و این عشق از همان سجده یازده ستاره و ماه و خورشید آغاز می‌شود. از این «برگزیدگی» یوسف؛ از «عزیز» بودن او. حکایت از نازپروردگی یوسف است. سوره‌ی یوسف، حکایت دلبردگی و دلدادگی است. پیش‌تر هم یک بار نوشته‌ام که هر چقدر در حافظه‌ای جست‌وجو می‌کنم، می‌بینم که انس من به قرآن و ذوقی که از همنشینی با او می‌برم، در گرو آن لحظات و ساعاتی است که پدرم برای من – در طفولیت – قصه‌ی یوسف را می‌خواند. قرآن، شنیدنی است؛ خواندنی نیست. قرآن کتاب کاغذی نیست؛ کتاب صوتی است. کتابی است که از راه گوش به وجود آدمی وارد می‌شود نه از راه چشم. آیاتی از سوره‌ی یوسف را با صدای محمد صدیق منشاوی بشنوید که در سال ۱۹۶۰ در مسجد جامع لالا مصطفی باشای دمشق خوانده است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. پیراهنی که آید از او بوی یوسفم…

۰

کمانِ گوشه‌نشینی و تیر آهی کو

حافظ غزلی دارد با مطلع «جز آستان توام در جهان پناهی نیست». این غزل سراپا تمناست و سوز و درد. بازتاب استیصال و عجز آدمی است در برابر جور زمانه و تقلبات درونی. این عجز و استیصال از همان بیت اول غزل بیداد می‌کند. این غزل خصوصاً این روزها در احوالی که بر کشور ما می‌رود شنیدنی است و سخت مرتبط با اوضاع. روزگاری که «عقاب جور گشوده است بال بر همه شهر»؛ روزگاری که تنها سلاح اهل معرفت، «آه است و ناله». تنها تیر کارگر این جماعت همین «آه» است. از یک سو این آه، کارگر است و عافیت‌برانداز و از سوی دیگر نشانه‌ی عجز است؛ نشان بسته شدن هر دری که به تدبیر می‌توانست گشوده شود.
و این همان غزلی است که حافظ مغز فلسفه‌ی زندگی‌اش را تصویر می‌کند:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
خصوصاً در این روزها که به بهانه‌ی رمضان، طایفه‌ای به مستمسک اقامه‌ی «شریعت» از هیچ «آزار»ی برای خلایق فروگذار نمی‌کنند. این برای حافظ عین بی‌دینی است. آزار به کس مرسان و هر چه خواهی کن. شریعتی که ظاهریان از اساس و معنا تهی کرده‌اند، نزد حافظ شست‌وشو می‌شود و از نو شناخته می‌شود: شریعت یعنی کم‌آزاری. مسلمانی یعنی آزار به خلایق نرساندن، حتی به نام خدا.
شجریان در مجلسی خصوصی در مشهد، در ۱۷ فروردین ۱۳۶۵، این غزل را با تار استاد غلامحسین بیگجه‌خانی در بیات ترک خوانده است.

 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

از گوشه‌ای برون آ ای کوکب هدایت…

آواز بیات ترک زیر را شجریان با تار مجید درخشانی خوانده است روی غزل «زان یار دلنوازم شکری است با شکایت…» در ماهور. اجرایی خصوصی است. تاریخ اجرا ۱۵ فروردین ۱۳۶۷ است. موسیقی را باید شنید. شعر را هم. زیاده مصدع نمی‌شوم.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. فایل را از این‌جا گرفته‌ام.

۰

ماهِ امساک

ماه رمضان، ماه امساک است. یکی از مصادیق روزه، امساک است نه فقط از خوردن و آشامیدن که معنای متعارف و عام‌فهم روزه است؛ یعنی چیزی که با حداقل و متوسط فاهمه‌ی عقلی و باطنی می‌توان به آن رسید. روزه، شامل امساک از سخن گفتن هم می‌شود. این سال‌ها به ویژه پس از سهل‌الوصول شدن فضای مجازی، فراوان دیده‌ام نه تنها در میان عموم و عوام مردم که حتی در میان نخبگان دین‌دار که سخن (و گاه سخن تکراری و پرملال انشاگونه) به مدد این فضا فزونی و کثرت پیدا کرده است. پرسش ساده است: رمضان باشد یا نباشد، خوب است همیشه از خود بپرسیم چرا باید فلان سخن را بگوییم؟ از نگفتن‌اش چه آسیبی به کجا می‌رسد؟ از گفتن‌اش چه سود (واقعی) دنیا و عقبا می‌بریم که از نگفتن‌اش دچار خسران عظیم می‌شویم؟ این معنا، به وجهی دیگر، از نگاه من، در شعر خیام متجلی است (شرح نگاه ملحدانه یا ظاهراً ملحدانه‌ی خیام را می‌گذارم برای وقتی دیگر):
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی، چو هستی،‌ خوش باش
برای امروز، روز نخست رمضان، قرائت سوره‌ی مریم را بشنوید با صدای ابوبکر شاطری، به ویژه آیه‌ی ۲۶ این سوره را که توصیف تمام‌عیار است از مضمون معنوی و اصیل روزه: «فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنًا ۖ فَإِمَّا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمَـٰنِ صَوْمًا فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنسِیًّا» (پس اى زن، بخور و بیاشام و شادمان باش و اگر از آدمیان کسى را دیدى بگوى: براى خداى رحمان روزه نذر کرده‌ام و امروز با هیچ بشرى سخن نمى‌گویم). و از این آشکارتر مضمون نمی‌تواند باشد که روز‌ه‌دار هستی ولی هم می‌خوری و هم می‌آشامی، اما مهار زبان‌ات را به دست داری و می‌دانی چه سخنی باید گفت و چه سخنی را نباید. و فزون‌تر از آن این‌که سکوت علی الاطلاق چه خاصیتی دارد.

این شما و این سوره‌ی مریم در روز نخست:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ.ن. البته قرائت همین سوره با صدای مصطفی اسماعیل حال دیگری دارد:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالین‌ام…

شجریان آوازی دارد در اصفهان با ویولن شاپور نیاکان که هر چند کیفیت ضبطش خوب نیست ولی از کم‌نظیرترین آوازهای شجریان است که در اوج قوت و صلابت است. پیش‌تر در این‌جا این قطعه را در کنار بقیه‌ی آوازهای اصفهانی که دوست دارم آورده بودم. حالا به استقلال این‌جا بشنویدش. خصوصاً از دقیقه‌ی ۲۸ به بعد (تقریباً اواخر آواز) تحریر حیرت‌آور شجریان را بشنوید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۲

نه درمان دلی نه درد دینی

ماجرایی که پس از عتاب روحانی (آن روحانی منفرد) با صنف روحانی بر سر قصه‌ی بهشت و دوزخ آغاز شد، ماجرای مبارکی است. نقطه‌ای که روحانی – خواسته یا ناخواسته – بر آن انگشت نهاده است قلب نزاع‌های کلامی و زاهدانه‌ای است که تنها چیزی که در متن آن، در جریان رقابت‌های سیاسی و گروکشی‌های اهل قدرت نیست،‌ دردِ دین است. دست مریزاد به روحانی که رخنه‌ای در این سنگ خارا انداخت که این بحث پا بگیرد و دامن بگستراند.

تمام آن کسانی که موضع‌شان به اختصار این است که: «مردم را باید به بهشت برد ولو به زور»، از احمد خاتمی بگیر تا احمد علم الهدی و اخیرا محسنی اژه‌ای، از چند نکته‌ی مهم که مغز مسلمانی و پیام رسالت محمد است غفلت کرده‌اند. نخست این‌که این آقایان هیچ‌کدام در جایگاه پیامبر نیستند و ولایت او را ندارند. یعنی هر چند ممکن است ولایت روحانیون را ادامه و حتی عین ولایت رسول‌الله بدانند (که این حتی با نظریه‌ی ولایت فقیه، و نه ولایت فقیهان یا ولایت فقه، تعارض و تفاوت دارد)، این ادعای سیاسی، هیچ کدام از این آقایان و همگنان‌شان را تبدیل به محمد نخواهد کرد. محمد، صاحب وحی است در عقیده‌ی مسلمانی. محمد، پرده‌دار «مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَىٰ وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ» است و این منزلت نه در عقیده‌ی مسلمانی نصیب این آقایان است و نه حتی از منظر خداناباوران این‌ها هم‌ردیف محمدند. کوتاه سخن این‌که: این دین‌فروشی و سودای رشد و هدایت، بیشتر نمایش است و زهدفروشی تا از سر درد و سوز سخن گفتن. به این دلیل مختصر و کوتاه که هیچ‌کدام از این آقایان، اگر مسلمانانی درست و پارسا باشند، نمی‌دانند که در قیامت بر سر خود آن‌ها چه خواهد آمد یعنی اگر باوری جز این داشته باشند و یقین داشته باشند که خود به بهشت می‌روند به خاطر کارهایی که می‌کنند رخنه‌ای عظیم در مسلمانی آن‌ها هویداست که منافات صریحی دارد با مسلمانی و آن‌چه محمد به پیروان‌اش آموخت که: قُلْ مَا کُنتُ بِدْعًا مِّنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَلَا بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَىٰ إِلَیَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِیرٌ مُّبِینٌ (احقاف: ۹). دینی که خودِ پیامبرش به تصریح خداوند او می گوید که نمی‌داند با او چه خواهند کرد، پیداست که برای این لاف‌زنانی که خود را از منزلت رسول خدا هم فراتر می‌برند، چه شأنی قایل است.

دیگر آن‌که منطق مدعای بالا باز هم با کل رسالت پیامبری محمد در طول حیات‌اش و مدلول صریح نص قرآنی تفاوت دارد. از جمله بنگرید به این آیات:

فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ (فاطر: ۸)؛ فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ لَّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ (غاشیه: ۲۲-۲۳)؛ فَبِمَا رَحْمَهٍ مِّنَ اللَّـهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ إِنَّ اللَّـهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ (آل عمران: ۱۵۹)؛ فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهَـٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفًا (کهف: ۶).

پیامی که به محمد می‌رسد، روشن و خالی از ابهام است. این همان محمدی است که مکلف است بگوید که نمی‌داند به رغم تمام این‌ها که او به پیروان‌اش می‌آموزد پس از مرگ چه بر او و آن‌ها خواهد رفت. او مکلف است بگوید تنها انذار می‌کند و بس. وظیفه‌ای بیش از این بر دوش او نیست. او مسؤول به بهشت بردن کسی نیست؛ او تنها مکلف به ادای رسالت پیامبری است و بس. خدای محمد، از قول به فعل عبور نمی‌کند. خدای این آقایان از فعل به اکراه شروع می‌کند و هرگز به رسوخ ایمان در دل و جاری شدن شهادتین به زبان آن هم از سر باور و رضایت نمی‌رسد. مسلمانی به این شیوه خلاصه می‌شود در اکراه و زور و انزجار. این همان دینی است که در آن حتی به پیامبرش توصیه می‌‌کند که حسرت نخورد، و نکوشد که آن‌ها به زور ایمان بیاورند به قول او. او تنها مکلف به تذکر است (آن هم به زبان نه به عمل و به اکراه و به شلاق!). محمد حتی از تأسف خوردن بر آن‌ها نهی می‌شود. می‌شود به سادگی محاسبه کرد که دینی که در آن رسول‌اش – که قاعدتاً از نگاه همین آقایان مصون از خطا و لغزش است و لابد بهشتی‌صفت است – مکلف به بهشتی کردن مردم نیست که هیچ بلکه صراحتاً از دخالت کردن در کار خدا منع می‌شود (اگر خدا می‌خواست – به تصریح قرآن – این‌ آدمیان را جوری می‌آفرید که همه ایمان بیاورند؛ فارغ از این‌که آیا اصلاً از اساس و بن، این «حجاب» رکن و مقوم «ایمان» نیست)، فقیهانی پرخاشگر و درشت‌خو که بهترین وصف‌شان همان «فظا غلیظ القلب»‌است، چه «حق»ی برای به بهشت فرستادن پیروان محمد دارند. این‌جا یک نکته آشکار است: آن‌ها دین محمد را نه تنها در انحصار خود می‌‌دانند و زیر نگین خود می‌دانند،‌ بلکه به فتوای خودشان و به دلالت مستقیم مدعای‌شان، چه خود بدانند و چه ندانند، خود را از محمد هم فراتر اعلام کرده‌اند!

حاشیه‌ی دیگر ماجرا که مصباح یزدی آن را پیش کشیده است از موارد بالا تأمل‌انگیزتر و البته افشاگرتر است. او در کنایه‌ای ابلغ من التصریح، خطاب به روحانی می‌گوید: «تو دینت را از کجا آوردی؟ فیضیه یا انگلستان؟». لحن، لحن طلبکارانه و بازجویانه است. بن‌مایه‌ی سیاسی و رقابتی قصه را کنار بگذاریم (فارغ از این‌که در هشت سال گذشته جهت‌گیری سیاسی مصباح یزدی به کدام سو بوده است)،‌ کافی است به وزن عقیدتی همین جمله نگاهی بیندازیم. همین که از کسی بپرسی تو دین‌ات را از کجا آورده‌ای، اول نامسلمانی است. دین هر انسانی، در منطق محمد، به دو جمله‌ی ساده و بی‌تکلف محقق می‌شود. شهادتینی که در حد قول حتی، پیامبر خدا، مکلف به قبول آن است. هیچ کس حق ندارد از مسلمانی بپرسد تو دین‌ات را از کجا آورده‌ای. گرفتیم که قانون اساسی جمهوری اسلامی وجود ندارد که آن هم دارد و منع از تفتیش عقاید می‌کند، اما دین محمد که نابود نشده است. دین محمد معیار دین‌داری‌اش روشن و صریح است. دین محمد، محدود و مقید به هیچ مرز جغرافیایی نیست. مسلمان عرب با مسلمان ایرانی و رومی هیچ تفاوتی ندارند. نسبت‌های سیاسی مسلمان‌ها هم – تابعیت سیاسی این یا آن کشور حتی – تأثیری در مسلمانی‌شان ندارد و خدشه‌ای در شهادتین آن‌ها نمی‌افکند. چنین اگر بود، محمد باید از همه‌ی آدمیان می‌‌خواست به جزیره العرب بروند و همه تکلم به زبان عربی را اختیار کنند. برای فهم این‌ها نه نیاز به دانش فلسفی است و نه محتاج متکلمان هستیم. حتی نیازی به عرفا هم نداریم. دانش فقیهانه کافی است که به ما بگوید در مسلمانی شهادتین کافی است و حق نداریم از کسی بپرسیم تو چطور به مسلمانی ایمان آوردی و در کجا زاده شدی و در کجا درس خواندی.

دین محمد، دین محمد است. به همین صراحت و سادگی. نه به جایی وابسته است. نه به حکومتی خاص دلبسته. دین محمد، دین آخرت است و رستگاری. در دنیا، دین محمد برای آدمیان صلاح و آسایش می‌‌خواهد نه رعب و فرسایش. دین محمد نه ریشه در ریشه‌ی فیضیه دارد نه ضرورتاً خصومتی با انگلستان یا آمریکا. دین محمد نیست که به تبعیت از فیضیه یا اقتفای به آن دین می‌شود؛ این فیضیه است که باید به دنبال دین محمد بدون تا شأن و منزلتی داشته باشد. آقای مصباح، شأن و منزلت فیضیه را مفروض گرفته و حتی فوق دین محمد تصور می‌کند گویی هرگز هیچ لغزشی یا انحرافی در فیضیه‌ی انسان‌های خطاکار راه ندارد! دین محمد، همه جا دین محمد است. زمین خدا، همه جا از آن خداست. در انگلستان از آن ابلیس نمی‌شود. بنا به نص قرآن هر آن‌کس که در مالکیت خداوند تردید کند، از مسلمانی دور شده است. فلذا، مهم نیست دین را از کجا گرفته باشی، تا زمانی که پا جای پای محمد بگذاری و از سیره‌ی او دور نشوی مسلمانی و حبذا مسلمانی! از سیره‌ی محمد و قرآن او که فاصله گرفتی ولی عرب باشی و گمان کنی که به ملبس شدن به لباسی تنها و عبا و لباده‌ای تشبه جسته‌ای به محمد، و دین او را منحصر در شرق یا غرب کردی، در عین کفری:
به هرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
به هرچ از دوست وامانی چه زشت آن نقش و چه زیبا

سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابسا

قصه‌ی این آقایان روشن است. نه این‌که از مسلمانی چیزی نمی‌دانند و قرآن نخوانده‌اند. حتماً می‌دانند. این‌ها همگی روزگاری طلبه بوده‌اند و علی‌القاعده با متن و صورت ظاهر قرآن آشنایند. اما این قوم را چه افتاده است که عین آیات قرآن محمد پیش روی آن‌هاست ولی گویی نمی‌بینندش و نمی‌خوانندش؟ پاسخ این پرسش را هم البته شاعر همان دو بیت بالا، سنایی، به شیواترین بیان داده است:

عروس حضرت قرآن نقاب آن‌گه براندازد
که دار الملک ایمان را مجرد بیند از غوغا!

ماجرای این روحانیان، بر خلاف آن روحانی، خلاصه است در همین یک کلمه: «غوغا». شلوغ کردن، گل آلود کردن آب، منصرف کردن حواس مردم و مخاطبان از محل اصلی نزاع. مسأله نه خداست، نه پیغمبر، نه بهشت و نه دوزخ. مسأله اگر این‌ها بود دست‌کم می‌توانستند برای این ادعاهای گزاف و هول‌ناک‌شان نیم‌شاهدی از قرآن یا سیره‌ی محمد بیاورند. شاهدشان خودشان هستند و بس. دعوا، دعوای دین نیست. دعوا، دعوای به خطر افتادن منافع است. سفره‌ای که تا دیروز چرب و رنگین بود، گویی آرام‌آرام دارد برچیده می‌شود.

به دلالت رفیقی، این سخنرانی از محسن قرائتی را دیدم که دست‌ بر قضا در زمان حیات آیت‌الله خمینی ایراد شده است. سخنرانی دلنشینی است (و فی‌الجمله مضمون‌اش همان است که در بالا به زبانی دیگر آورده‌ام). برای اهل ایمان و مبتدیان و متوسطان بسیار عبرت‌آموز و پرنکته است. آن‌چه غریب است فاصله‌ی شگفت‌آوری است که میان این سخنان محسن قرائتی و رفتار و گفتار این آقایانی که امروز هر کدام‌شان از ارکان این نظام هستند وجود دارد. این‌ها اگر هر کدام‌شان پای سخنرانی قرائتی نشسته بودند و به دل باور داشتند به این سخنان، چنین گزافه‌هایی بر زبان‌شان جاری نمی‌شد.

حافظ قرن‌ها پیش پرده از این زهد ریایی برانداخته بود وقتی می‌گفت که:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

که ترجمه‌ی مستقیم آیه‌ی قرآن است که:  وَلَا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَیْهَا وَلَا تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ (انعام: ۱۶۴ و چند جای دیگر از قرآن). حافظ درد را درست تشخیص داده است: دین‌فروشی زاهدانه و ریایی.

نمی‌بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی

درون‌ها تیره شد، باشد که از غیب
چراغی برکند خلوت‌نشینی

امیدوارم این باریکه‌راهی که روحانی گشوده است باعث شود فقهای دلیری که هم دین را خوب می‌شناسند، هم از صمیم قلب به آن باور دارند و متلزم و عامل به دین محمد هستند، جسارت پیدا کنند و این لغزش‌های فاحش روحانیون دین‌فروش را پیش چشمان‌شان بگذارند تا دست‌کم اگر دانش دینی‌شان عیاری ندارد، پروای پس از مرگ خود را داشته باشند که هیچ خط امانی برای بهشت رفتن خودشان وجود ندارد. کسانی که خود باید چو بید بر سر ایمان‌شان بلرزند، سزوار نیست خود را قسیم الجنه و النار بدانند. اندکی تقوا کافی است برای این‌که چنین به بیکارگی و گزافه‌گویی نیفتند.

۲

اجتهاد در مقابل نص؟

ویرایش دوم
حمید دباشی، در صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش، در پاسخ به اقتراحی – که از فحوای کلام‌اش به روشنی بر می‌آید صمیمانه و دوستانه و با لحنی خودمانی نوشته شده – یادداشتی نوشته درباره‌ی این ماجرای «آزادی‌های یواشکی» (حالا هر چه هست، خوب یا بد). مهدی پرپنچی – که عالم و آدم می‌دانند که یک شخص نیست در این‌جا و در مقام گوینده‌ی خبر بی‌بی‌سی فارسی شناخته می‌شود – عبارات حمید دباشی را به صراحت تفسیر و تأویل کرده است و از آن عنوانی بیرون کشیده که هیچ نسبتی با نص عبارات، مضمون و حتی «روح مطلب» و «جان کلام» دباشی ندارد.

عین عبارات دباشی این‌هاست:
«امروز این خواهر ما کله سحر ایمیل زده بود میپرسید: “برر جان –شما در این مورد چی گیدی؟ خیلی کنجکاوم بدونم”–منظورش این داستان “آزادیهای یواشکی بود”– عزت این آبجی ما هم نه فقط بر من که بر همه ملت ایران واجبه –بنا بر این ما هم گفتیم چشم و براش نوشتیم:
“بین خواهرجان از قدیم گفتن پریرو تاب مستوری ندارد –درست؟ خاصه بقول مولای روم در وقت بهارو ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت (کارش درسته بجان عزیزت) امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟ هان؟ هیچی–تازه این بچه ها بچه های خلف حافظ و فروغ و شاملواند دیگه –همشون هم همسن و سال و حتی بعضا شبیه پردیس دختر خود من میمونند وجملگی پر از کمالات و بقول مادرم دم بخت–خداوند او و جملگی رفتگان شما رو هم بیامرزه –درست؟ حالا این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت اون جمهوری کذایی میشه خوب بشه –عیبش اونه موقعی که این بی بی سی فارسی بی سیرت ورمیداره اینو خبر میکنه و چه بسا کار دست این بچه ها بده –باور کن دیگه من از اسم این “بی بی سی فارسی” هم کهیر میزنم و از اون چهار دفعه و نصفی هم که پذیرفتم برم اونجا پشیمونم –تک تک آدمهای بسیار محترم و موجهی در بینشون هست ولی کل سیستم فاسده –اینکار این بچه های ما اسمشو گذاشتن چی “آزادیهای یواشکی” درست؟ یواشکی یعنی چی –یعنی “یواش” بعلاوه یک کاف تصغیر یعنی حتی یواشتتر–باضافه یک “یای تحبیب”– یعنی یک نجوای شیرین تصویری– درست؟ کارشون هم درست بوده و توی شبکه های اجتماعی بوده –بهترین منبع خبرش هم صفحه فیس بوک این خواهر کوچک ما (همولایتی تو) مسیح خانم علینژاده که خدا عمر و عزت و تعداد این “لایک” های فیس بوکش رو حتی از جواد آقا ی ظریف هم رو روز به روز بیشترکنه –بنا بر این اگر این ملت ما رو این “صدا و سیما” و “بی بی سی فارسی” لاکردار به حال خودش بذاره والا با مادر ما طبیعت تبانی میکنند کارشونرو میکنند –بنا بر این زنده باد آزادیهای یواشکی قایمکی –چرا چونکه . . . قطره قطره جمع گردد آنگهی دریا شود . . . عزتت پایدار –یک مخلص خارج از بند ٣۵٠ داری اونهم منم . . .”».

عنوانی که مهدی پرپنچی به این عبارات داده این است: «حمید دباشی: فصل بهار است و این زنان به اقتضاى طبیعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند».

کمی جملات را ساده‌ کنید. پرپنچی مدعی است که دباشی گفته است: «زنان… برای جفت‌یابی حجاب از سر برداشته‌اند». بعد از اعتراض‌های اولیه به مهدی پرپنچی، او در پاسخ توضیح زیر را در صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش آورده است:
«ساعتی پیش در این صفحه، نظرات نسرین ستوده و حمید دباشی درباره «آزادی‌های یواشکی» به اشتراک گذاشته شده بود. تعدادی از دوستان، تیتر انتخاب شده برای مطلب آقای دباشی را تحریف سخنان ایشان قلمداد کرده و سوالاتی را در این باره مطرح کردند.
اگر با کلیک روی لینکی که به اصل مطلب آقای دباشی داده شده بود، آن را خوانده باشید، کلیدواژه‌ها یا جملات کانونی آن از این قرار است:

(«پریرو تاب مستوری ندارد»، «خاصه در وقت بهار و ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت، امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟»، «جملگی پر از کمالات و دم بخت». «حالا این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت اون جمهوری کذایی میشه خوب بشه»، «والا با مادر ما طبیعت تبانی میکنند کارشون رو میکنند».)
از اتهامات و توهین‌های آقای دباشی که بگذریم، این لب لباب چیزی است که ایشان درباره صفحه «آزادی‌های یواشکی» نوشته‌اند. از آن جایی که این جملات فارسی است، تبعا [هکذا در اصل!] نیازی به ترجمه و تفسیر ندارد. طبق این متن، آقای دباشی معتقدند این زنان، «پری‌رویانی» هستند که «تاب مستوری» ندارند و به اقتضای «طبیعت» و برای «امر خیر» خودنمایی کرده‌اند و کارشان از دید آقای دباشی، حکایت «گل و بلبل و زنبور عسل» است که به حکم غریزه، لابد در کار جفت‌یابی و گردافشانی هستند. به گفته آقای دباشی اگر «در این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت» بشود باکی نیست.
تیتری که برای مطلب آقای دباشی انتخاب شده بود از این قرار است: (حمید دباشی: فصل بهار است و این زنان به اقتضاى طبیعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند).
از کسانی که معتقدند این تیتر، تحریف سخنان ایشان است ممنون می‌شوم با استفاده از جملات و کلمات خود ایشان، نشان دهند که روح آن مطلب و جان کلام آقای دباشی، چه چیز دیگری بوده است؟ گروهی نوشته‌اند قصد آقای دباشی، تایید صفحه «آزادی‌های یواشکی» بوده است و نه انتقاد. امیدوارم این دوستان توجه داشته باشند که در انعکاس نظرات ایشان، هیچ دخل و تصرفی صورت نگرفته و خلاصه حرف‌شان همراه با لینک به متن کامل منتشر شده است بنابراین داوری درباره این که آن مطلب، تایید یا تکذیب «آزادی‌های یواشکی» است، با خواننده است.
درباره گفته‌های ایشان در باب ارزش خبری صفحه فیسبوکی «آزادی‌های یواشکی» هم کافی است توجه داشته باشیم که درباره آن، قبل از بی‌بی‌سی (تاکید می‌کنم قبل از بی‌بی‌سی)، ده‌ها رسانه معتبر جهان به زبان‌های مختلف، خبر تهیه و منتشر کرده‌اند. بنابراین قضاوت ایشان درباره این که این ماجرا نباید خبری می‌شد، قاعدتا برای بسیاری از رسانه‌های معتبر جهان قابلیت پذیرش نداشته است.»

چند نکته را در حاشیه می‌نویسم (و بر شیطان لعنت می‌کنم تا عطای این ماجرا – و ماجراهای دل‌آزار – را به لقای‌شان ببخشم).

۱. دباشی در متن‌اش تعریضی دارد، بلکه طعنه‌ای دارد گزنده به بی‌بی‌سی فارسی. و این نکته بسیار بسیار مهم است. مهدی پرپنچی دست‌کم برای دفع این شبهه که دست بردن در عبارات دباشی ممکن است در واکنش به طعنه‌ی گزنده‌ی دباشی – که به نظر من به جاست – باشد، خوب بود چند بار عبارات‌اش را سبک و سنگین می‌کرد تا نتیجه‌اش این نشود.

۲. جمله‌ی دباشی – که مستمسک آن تأویل غریب مهدی پرپنچی شده است – این است: «در وقت بهارو ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت (کارش درسته بجان عزیزت) امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟». صورت ساده شده‌اش این است: «مادر… طبیعت… امر به کار خیر و بعله‌برون می‌فرماد…». عبارت مهدی پرپنچی – حتی بدون ساده‌سازی! – این است: « این زنان به اقتضاى طبیعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند». مهدی پرپنچی با این متن دقیقاً چه کرده است؟ کلمات و واژه‌های قسمت‌های مختلف متن را داخل دیگی ریخته است و چند بار هم‌زده، نتیجه‌اش این شده که با چسباندن کلمه‌های مختلف جاهای متفاوت متن، و افزودن چاشنی تفسیر و تأویل، به جای «طبیعت» گذاشته است «زنان»! بله، در متن دباشی، حکایت از این هم هست که «پری‌رو تاب مستوری ندارد» (که نه چیز غریبی است نه چیز تازه‌ای؛ ادبیات ما مشحون است از وصف جمال!). و سخن از این نیز رفته است که «جملگی پر از کمالات‌اند» و «به قول مادرم دم بخت» (این «به قول مادرم» هم ایضاً مهم است). اما این عبارات را با صد من سریش هم نمی‌توان چسباند به این‌که دباشی مدعی است این «آزادی‌های یواشکی» به خاطر این است که این زن‌ها دم بخت هستند و می‌خواهند جفت پیدا کنند. به فرض هم که چنین باوری داشته باشد – که اصلاً هر انسان مستقل و آزادی حق داشتن استقلال نظر دارد – تنها وقتی می‌توان این را به او نسبت داد که عین این عبارات را نوشته باشد.

۳. دم خروس کجا پیدا می‌شود؟ این‌جا: «از اتهامات و توهین‌های آقای دباشی که بگذریم»! بله؟ «…که بگذریم»؟ شما قرار بود متن را روایت کنید و برای‌اش تیتر درست انتخاب کنید یا قرار بود به آن به اصطلاح «اتهامات و توهین‌ها» جواب بدهید؟ اگر فکر می‌کنید توهین کرده به شما، یک مطلب مستقل بنویسید در پاسخ به آن به اصطلاح «توهین»ها. نمی‌شد؟ یا قرار است به یک تیر چند صد تا نشان بزنیم و همین‌جوری مشت‌مشت مغالطه در کار کنیم که مخاطب نفهمد بالاخره شما قرار بود پاسخ به اصطلاح «توهین» دباشی را بدهید یا سخن او را «نقل قول» بدون تحریف و اعوجاج کنید یا قرار بود به مقتضای «زدی ضربتی ضربتی نوش کن»، حرف‌اش را چنان بگردانیم که باعث شود مردم او را به انگشت نشان بدهند و بگویند: «آهای فلانی چه سکسیستی حرف زده»؟ آخر کدام آدم عاقلی اگر بخواهد حرف سکسیستی و ضد زن بزند، از دخترش مایه می‌گذارد؟! هان؟

۴. مهدی پرپنچی از مخاطب‌اش تقاضا می‌کند که بیاید و «روح آن مطلب و جان کلام آقای دباشی» را به او نشان دهند. یعنی که منِ پرپنچی کوشیده‌ام تا – از نظر خودم – روح مطلب و جان کلام را بگذارم جلوی شما. درست است؟ خوب اگر شما کارت بیرون کشیدن روح مطلب و جان کلام است، دیگر چرا دو خط پایین‌تر سخن خودت را نقض می‌کنی و می‌گویی: «در انعکاس نظرات ایشان، هیچ دخل و تصرفی صورت نگرفته»؟! واقعاً؟ «هیچ دخل و تصرفی صورت نگرفته»؟ یعنی حتی شما به جای «طبیعت» نگذاشته‌ای «زنان»؟ این قسمت کار اظهر من الشمس است. یعنی کذب است دیگر. دخل و تصرف صریح و عریان صورت گرفته. اما، هر کوششی برای ارایه‌ی روح مطلب و جان کلام کسی – خواهی نخواهی – مسلتزم یک جور دخل و تصرف است دیگر. تأویل یعنی همین. هرمنوتیک (شما کوتاه بیایید بگذارید ساده‌اش کنیم) همین است که «نص» کلام مقابل «تأویل»‌ آن قرار بگیرد. پس، مقرر شد که بله، بر خلاف از این شاخ به آن شاخ پریدن دوست‌مان مهدی پرپنچی، دخل و تصرف صورت گرفته ولی فعلاً ادعا می‌کنیم صورت نگرفته! حبذا امانت در نقل قول!

۵. چیزی که کار را خراب‌تر از اصل‌اش می‌کند این است که مهدی پرپنچی در انتهای توضیح‌اش می‌گوید که اصلاً اعتراض آقای دباشی به این‌که چرا این خبری شده بی‌جاست! او می‌گوید این کار «ارزش خبری» دارد نشان به این نشان که قبل از بی‌بی‌سی فارسی فلان و بهمان رسانه‌ی خارجی آن را پوشش داده. انگار از ابتدا بحث حمید دباشی درباره‌ی «ارزش خبری» آن بوده! انگار در همین متن، در انتهای همین متن، حمید دباشی ننوشته است: «یک مخلص خارج از بند ٣۵٠ داری اونهم منم»؛ خوب شما که «تأویل» بلدید، چرا این‌جا حجاب نص عبارت جلوی چشم‌تان را می‌گیرد؟ حمید دباشی – چنان‌که از متن پیداست – می‌گوید مشکلی ندارد با این‌که این خانم‌ها یواشکی یا هر جوری حجاب‌شان را بردارند (اصلاً می‌گوید بردارند «قلقلکی» بدهند به نظام) ولی حواس‌تان باشد باعث نشوید کار نتیجه‌ی عکس بدهد و به جای اتصال «آزادی یواشکی» به طعم آزادی واقعی و پایدار، همین آزادی نصفه‌نیمه از شما سلب شود (این است تأویل آن «بند ۳۵۰»؛ یعنی که هنری نیست من در فراغت و امنیت و آسایش برای مردم نسخه بپیچم و یک روزش را هم نتوانم هزینه‌ای برای آن بدهم). این‌جاست که بی‌بی‌سی فارسی – نه، مهدی پرپنچی – احساس می‌کند باید تمام قد بایستد و بگوید آقا کار ما «ارزش خبری» داشت! من و شما خیلی خوب می‌دانیم، رسانه‌ها هم – از فارسی‌زبان و غیر فارسی‌زبان‌اش – تاریخ دارند و نمونه‌های بی‌شماری داریم از این‌که گاهی «ارزش خبری» در تضاد و تعارض کامل با اولویت‌های بسیار مهم‌تر انسانی قرار می‌گیرند. یک نمونه‌ی دراماتیزه شده‌ی آن دو سه قسمت اول فیلم «جان‌سخت» است که بروس ویلیس در آن بازی می‌کند. خبرنگاری که همیشه «ارزش خبری» برای‌اش مهم است، جان آدم‌های زیادی را به خطر می‌اندازد و خوب در فیلم همه می‌توانند ببیند آخر قصه چه می‌شود! عرض‌ام این نیست که لزوماً این قصه همان است؛ می‌خواهم بگویم این عین مغالطه است که «ارزش خبری» را فرو کنید توی چشم آقای دباشی و مدعی شوید اصلاً با همین دلیل ما حتی حق داریم نص سخن دباشی را تحریف کنیم!

حرف زیاد است. حوصله‌ی من کم، حوصله‌ی مخاطب هم خیلی خیلی از من کم‌تر. خیر الکلام ما قل و دل.

۰

سیل خیز از نظرم، رهگذری نیست که نیست

شرح و بیان ندارد.


صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد