۷

تقریر صواب و تحریفِ سخنِ راستِ سالکان…

امشب تا سحر، قاضی همدانی دست از سر من بر نمی‌دارد. دو چیز مرا سخت آزرده‌خاطر می‌کند: یکی این‌که خود به این ورطه بیفتم که سخن کسی را به وجه نادرستی تقریر کنم و معنای دیگری از آن بیرون بکشم (به هر قصدی) و دیگر آن‌که کسی سخن‌ام را تحریف کند و به غلط روایت کند و در ابطال همان که خود می‌فهمد و می‌خواهد بکوشد. تشخیص دومی البته آسان‌تر از اولی است. در دومی، ما آگاهانه می‌فهمیم که به ما جفا می‌شود و سخن‌مان بد فهمیده می‌شود. در اولی، خویشتن‌دوستی مانع از تشخیص لغزشی می‌شود که مرتکب شده‌ایم. این بند از نامه‌های قاضی همدانی را به همراه من بخوانید:

«مردی نه آن است که سخنِ راستِ سالکان بر وجهی رکیک حمل بکنند، آن‌گه در ابطالِ آن خوض کنند. مردی آن بود که همه‌ی مذاهب را وجه راست بازدست آورند، و وجهِ تحریفِ هر یکی پیدا واکنند، چنان‌که هر کسی فهم کند. خدای تعالی در صفتِ این قوم می‌گوید که «الذین یستمعون القول فیتبعون احسَنَهُ. اولئک الذین هَداهُم اللهَ و اولئک هم أولوا الالباب» اما این‌که «فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأویله» به چه کار آید؟ از مصطفا – صلعم – بباید آموخت که در نماز شب گفتی: اللهم اهدنی لما اختلف فیه من الحق باذنک. دانی چه می‌خواست و چه می‌طلبید؟ می‌گوید: هر چه خلق در آن خلاف کرده‌اند،‌ مرا وانمای که چون است و از کجا افتاد!» (نامه‌ها، بخش دوم، نامه‌ی ۹۵، بند ۵۰۳).

عین القضات البته در این نامه و نامه‌های قبل و بعدش، به ظرافت و ملایمت از ابوحامد غزالی انتقاد می‌کند و تلویحاً گاهی او را متهم به تحریفِ سخنان مدعیان می‌کند،‌ هر چند بدون هیچ تردیدی به فضل و دانش غزالی و مراتب سلوکِ او معترف است. نکته‌ی دیگر این‌که، شرطِ اخلاق هم این است که در هر چه می‌خوانیم و می‌شنویم، ابتدا صواب‌ترین برداشت ممکن را باید از سخن داشته باشیم. اگر سخنی را به «رکیک»ترین وجه و نادرست‌ترین شکل ممکن استنباط کنیم و بر همان میزان و مبنا پیوسته حواشی و زوایدِ دیگری هم بر آن بیفزاییم، در همان گامِ نخست، مروّت را فرو گذاشته‌ایم. این همان است که قاضی همدانی می‌گوید که: «مردی نه آن است…». این پیمودن راه فتنه است و بس. سخن در این مقولات زیاد است. گمان می‌کنم این نوع سخنان، از جنس سخنان قاضی همدانی، بسیاری اوقات می‌تواند راهنمای اخلاقی خوبی در ادب بحث و گفت‌وگو باشد.

پ. ن. «اذا اراد الله لعبدٍ خیراً بصّره بعیوب نفسه»

  1. مانی ب گفت:

    شرطِ اخلاق هم این است که در هر چه می‌خوانیم و می‌شنویم، ابتدا صواب‌ترین برداشت ممکن را باید از سخن داشته باشیم.
    شما خود به این اصل پابیند نبوده و نیستید. اخلاق مورد نظر شما لطف است در حال دوستان موافق و گرزی است برای دیگران.
    ********
    اگر بی‌انصافی از جانب بنده است، خدا مرا به انصاف آراسته کناد؛ اگر هم از جانب شماست، خدا شما را به حال خودتان بینا کناد! دیگر چه بگویم که راضی شوید؟ من نمی‌دانم البته که این‌ها که قاضی همدانی گفته اصلاً برای شما اصل هستند و مهم هستند یا نه. و باز نمی‌دانم و نمی‌خواهم وارد داوری شوم که شما چقدر پای‌بند به این‌ هستید. در همین یادداشت مختصر هم نوشته بودم که آن مورد اول سخت است برای انسان‌ها. «چون غرض آمد هنر پوشیده شد» آدم‌ها همیشه سعی می‌کنند خودشان را فریب بدهند و بگویند مشکل از جانب طرف مقابل است: این به ویژه درباره‌ی من هم صادق است. شما را نمی‌دانم. شما لابد از معصومان و صدیقان هستید.
    د. م.

  2. مانی ب گفت:

    سلام
    رضایت من به چه کار می آید. به زبان خودتان: خدا از شما راضی باشد!
    نه نه. من از معصومان و صدیقان نیستم. اعتراف می کنم که انصاف را دوست دارم٬ اما ضعیف تر و نارس تر از آن هستم که از عهده ی رعایت آن برآیم. این حرف من از جمله تعارفات فروتنانه ی دروغین نیست. اگر حرف شما را هم بی تعارف بپذیریم که رعایت این اصل برای شما هم سخت است٬ و این که خودتان را واقعا جزو آدمهایی به حساب می آورید که در فریب خود می کوشند و مشکل را از جانب طرف مقابل می بینند٬ سؤال این است: چطور و چرا باید به اصول اخلاقی ای پرداخت که ربطی به واقعیت آدم ها ندارد؟
    پس کی این نوع سخنان، از جنس سخنان قاضی همدانی، می‌تواند راهنمای اخلاقی خوبی در ادب بحث و گفت‌وگو باشد.
    به نظر شما «صواب ترین برداشت ممکن» از نوشته های من در باره ی برخی گفته های دوست شما عباس معروفی این است که مانی ب کارمند وزارت اطلاعات است؟
    آیا «صواب ترین برداشت ممکن» از نوشته های من در باره ی رادیوزمانه و برخی گفته های دوست شما مهدی جامی این است که مانی دشمنی خصوصی دارد و نفرت پراکنی می کند؟
    به من بگویید چرا سخنانی از جنس سخن قاضی همدانی نمی تواند شما و دوست شما را راهنمایی کند؟
    —————————————
    عجب! شما واقعاً شگفت‌انگیزید. برادر من! این‌ها که نوشتید چه ارتباطی به عباس معروفی و مهدی جامی دارد؟ «پیش چشم‌ات داشتی شیشه‌ی کبود…». من مسئول خودم هستم نه عباس معروفی یا مهدی جامی. من کجا گفتم شما کارمند وزارت اطلاعات هستید؟ آن اندازه که من از شما می‌دانم احتمالاً چنین نیستید. هر چه هستید به خودتان مربوط است. بنده و دوست‌ام؟ من درباره‌ی خودم می‌توانم حرف بزنم. دوست‌ام کی‌ست؟ فرض کنید آن دوستی که شما می‌گویید عباس معروفی باشد یا مهدی جامی. مسئول سلوک شخصی و محاسبه‌ی نفس و مراقبه‌ی آن‌ها من نیستم. اصلاً اگر من بودم که اسم‌اش نمی‌شد محاسبه‌ی نفس. می‌شد محاسبه‌ی دیگری و استنطاق! کمی فکر کنید به حرف‌های خودتان برادر من!
    د. م.

  3. رضا گفت:

    لطف می کنید این “پ.ن.” آخر را یک ترجمه کنید؟ ممنونم
    ***************
    هر گاه خدا خیری را برای بنده‌ای اراده کند، او را به عیوب نفس خودش بینا می‌کند.

  4. مانی ب گفت:

    سلام
    تصحیح کنم: در مورد معروفی راست می گویید. شما مسئول رفتار او نیستید. اما شما ناشر «صواب ترین برداشت ممکن» او هستید.
    ارتباط مسئله با جامی طور دیگری است. در این مورد خاص شما بودید که «صواب ترین برداشت ممکن» رااز نوشته های من (در باره رفتار نامبرده و رادیوزمانه) منتشر کردید.
    ***************
    خوب خدا را شکر که حداقل یک جا با هم توافق کردیم.
    د. م.

  5. asd گفت:

    lotfan ye emkanati bezar ta beshe in muzsice matno stopesh kard.
    ******************
    Dokomeye stop raa feshar dahid, ghat mishavad!

  6. علي ميري گفت:

    خیلی جالبه اگر از این موعظه‌ها پندی گرفتی برای ما هم نقل کن بنده نقد قدیمی شما رو چند روز پیش خواندم که بر آرامش دوستدار نوشته بودید واقعا حیرت کردم از این عما و مشوش گویی و تهمت و حمل سخن دوستدار بر رکیک ترین وجه. شما قلم زیبایی دارید اما لطفا تصور نکن خواننده مرید قلم است و لو متناقض و بی محتوا. اگر خواستید مورد به مورد اختلال درک و دریافتتان را از نظریه امتناع تفکر در فرهنگ دینی دوستدار براتان گزارش خواهم کرد. بگذریم که در آن نقد فقط تاخته‌اید بر روش و شخصیت دوستدار!
    ***************************
    گزارش بفرمایید خوشحال می‌شوم. بنده هم مثل شما جایز الخطا هستم. از آن‌چه شما نوشتید نه استدلالی بر می‌آید و نه ذکر نمونه‌ای کردید. تا این‌جا به جز انتساب تهمت به بنده کاری نکردید. این گوی و این میدان. بفرمایید بنویسید.

  7. مهران گفت:

    سلام بر شما. به نظر می‌رسد شما هم مثل خیلی‌ها که وقتی از اصلاح امور ناامید می‌شوند به شعر و عرفان می‌زنند٬ به آن وادی پناه برده‌اید. سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود!
    **********
    عجب! چه استنباط‌هایی!

|