۶

زُهد و ریا؛ اضطرار و نیاز!

۱. دیشب قبل از این‌که خواب‌ام ببرد، با خودم این بیت حافظ را می‌خواندم که:
آتشِ زهدِ ریا / زُهد و ریا خرمنِ دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه‌ی پشمینه بینداز و برو

و فکر می‌کردم کدام قرائت درست‌تر است و چرا. گمان کنم این را یا جایی از سایه شنیده‌ام یا خوانده‌ام. روایتِ‌ «زُهد و ریا» درست‌تر می‌نماید به این دلایل که: اولاً ترکیب زُهدِ ریایی کمی نازیباست. مگر زُهدِ غیرریایی چه چیزی مطلوبی در خود دارد که حال زُهدِ ریایی نامطلوب شده است؟ این‌جا حافظ با دو چیز به صراحت می‌ستیزد: یکی زُهد که اساساً در جهان‌بینی او امری است منفی و مذموم و دیگری ریا که برای او امّ الرذایل است. توجه توأمان به این دو رذیلت، شاید یکی از ارکان ذهن حافظی است. در نفسِ زُهدورزی در برابر رندی و عاشقی، اندک فضیلتی نیست و این را سایر ابیات حافظ به خوبی نشان می‌دهد:
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاری است که موقوفِ هدایت باشد

زُهدِ رندانِ نوآموخته راهی به دهی است
من که بدنامِ جهان‌ام چه صلاح اندیشم

یارب آن زاهدِ خودبین که به جز عیب ندید
دودِ آهی‌اش در آیینه‌ی ادراک انداز!

و همین بیت اخیر، از آن ابیات طنزآمیز و رندانه‌ی حافظ است: زاهدِ خودبین،‌ به جز عیب نمی‌بیند!‌ یعنی فقط خودش را می‌بیند و بس. آیینه‌ی ادراک‌اش جز خودش را نشان نمی‌دهد و خودش عینِ عیب است! پس همان به که آیینه‌ی ادراک‌اش دودآلود شود تا دیگر خودش – و این همه عیبِ درون و برون – را نبیند! شاهکار است این حافظ! این همه که از زهد مذمت کرده است،‌ آن را هم‌ردیف ریا آورده است گویی. به همان اندازه که ریا برای او تعفن‌آور است، زهد هم آدمی را از کمال مطلوب‌اش دور می‌کند. و البته یک وجهِ بارز این زهد، تشرع‌ورزی است (و زهدفروشی هم در همین طبقه است):
دلا دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

به هر حال،‌ هر چه هست،‌ در نگاهِ حافظ چیزی به اسم زُهدِ ریایی نباید معنای روشن و درستی داشته باشد. در نظرِ او هم زهد است که مذموم است و هم ریا؛‌ هر یک جداگانه. و البته این ریا، همین شرکِ مخفی، چیزی نیست که به سادگی بتوان در ضمیر و باطنِ آدمی تشخیص‌اش داد. شاید سال‌ها مجاهدت کنی و عمری مراقبتِ نفس، اما باز هم فریب بخوری که ریایی نکرده‌ای! یک بار دیگر این را شاید نوشته باشم که می‌شود حرفِ صوفیان و عارفان را به تکرار و تقلید، به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار بازگو کرد و خود را میانِ آن‌ها جا زد. کار سختی نیست. کمی حافظه می‌خواهد و یک شرایطِ آزمایشگاهی مناسب (!). بعد از مدتی می‌شود مثل بلبل شعر حافظ و مولوی و سعدی برای مردم خواند. بماند که اولاً جهان‌بینی این سه بزرگ با هم تفاوت‌های مهمی دارد، اما گمان می‌کنم هر کسی خودش باید خودش را پیدا کند و ببیند کی‌ست:
تو به هر صورت که آیی بایستی
که: «من‌ام این!»؛‌ والله این تو نیستی!
آدم البته همیشه دوست دارد خودش را جورِ خاصی ببیند؛ خوب ببیند و از دیگران هم بر خوبی خود شاهد و دلیل بیاورد! چه می‌شود کرد؟ آدمی است و خدای فریبِ نفسِ خویش!‌ ولی این فریب‌کاری، باطل‌السحری هم دارد: هنگام نیاز، «هنگامِ بادِ استغنا»، جایی که دیگر از آدمی نه شعر می‌خرند و نه علم، نه زُهد و نه نسب، نه فن و نه پیشه، جایی که عاجز می‌شود و هیچ راهِ برون‌رفتی از هجومِ حادثه نیست، آن وقت است می‌فهمی که لافِ پهلوانی و معرفت زدن، در میدان چقدر می‌ارزد و در خانه چقدر!

۲. مدتی است فکر می‌کنم که این دعای «امّن یُجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» عجب دعای شگفتی است و چه اندازه کارآمد است! بعضی، یا بسیاری، از مؤمنین این دعا را به هنگام کارهای فروبسته‌‌ی بزرگ می‌خوانند. اما چه کارِ فروبسته‌ای بزرگ‌تر از وجود و هستی آدمی که دایماً سدِ راهِ پروازِ اوست؟ وجودِ آدمی تناقضی است ناگشودنی: هم بارِ اوست و هم بال‌اش. تا زنده باشی نمی‌توانی بگویی که از ننگ هستی رهیده‌ای!‌ تا هستی هم نداشته باشی، نمی‌توانی بگویی عاشقی کرده‌ای. وضعیت دردناک و دشواری است: خیرهای آمیخته با شری پیش روی آدمی است که واقع‌بینانه اگر بنگری وضعیت را جز به مصیبت تبدیل نمی‌کند! «…الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون»؛ مصیبت همیشه مرگ نیست، خود هستی هم مصیبتی است. این هستی هم به ما اصابت کرده است: ما نبودیم و تقاضامان نبود…

۳. داوری نکردن کارِ ساده‌ای نیست؛ ما هم سخت دوست داریم داوری کنیم از حیث خودخواهی و دیگرستیزی و هم با داوری، به نوعی فرافکنی می‌کنیم و نگاهِ خود را از سنجشِ نفس و باطنِ خویش به باریک‌بینی در کار دیگران، معطوف می‌کنیم. داوری نکردن سخت است. بارها درباره‌اش نوشته‌ام و باز هم درباره‌اش خواهم نوشت. ما هیچ وقت نمی‌دانیم عاقبت خودمان چی‌ست؛ عاقبت دیگران که جای خود دارد. «زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت». این «دار السلام» نصیب همه‌ی اهل نیت و همت باد که به زهد، غرور و ریا راضی نشده‌اند و مشغول خودفریبی نیستند: «قل هل ننبئکم بالأخسرین اعمالاً الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً». این آیه زلزله در وجودِ اهلِ ذکر می‌اندازد. اگر اهل اشاره باشی، هر بار این آیه را می‌خوانی باید دوباره بنشینی و در تمام چیزهایی که خوب می‌دانسته‌ای تجدید نظر کنی! اهل اشاره می‌دانند وقتی می‌گویم «تجدید نظر» یعنی چه. این نکته همین‌جا سربسته بماند بهتر.

  1. سعید گفت:

    به نظر من زهد ریایی درست تر است تا زهد (و) ریا. نخست اینکه، در مصرع دوم وقتی حافظ می گوید «این خرقه پشمینه بینداز و برو» این سخن معنایی جز این ندارد که او خود در کسوت زهد است و اکنون از این خرقه خود شرم دارد. چون دلش چیز دیگر می خواهد و طاقت این جامه ندارد. و دیگر اینکه خواجه در همه جا زهد را ملامت نمی کند:
    دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
    به فسق مکن مباهات، زهد هم مفروش
    بهتر است شما شاهدی بیاورید که حافظ مطلق «زهد» را نکوهیده باشد. اینها که آورده بودید همه تخصیص داشت. و باز روشن است که از نظر حافظ «زهدفروشی» همان «زهد ریایی» است.
    البته این مدعای شما راجندی پیش کسی دیگر نیز کرده بود و لینک آن در هفتان نیز آمده بود.
    ******************
    شاید درست ننوشته‌ام. مرادم این بود که برای حافظ، زهدورزی شیوه‌ی زندگی نیست. و حافظ هم تعلق‌خاطری به زاهدی ندارد. «زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد / دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند» و ابیات بی‌شمار دیگری که به روشنی و صراحت در مذمت زهد و زاهد است. اما با آن توضیح شما هم باز من فکر می‌کنم زهد و ریا درست‌تر است. اتفاقاً همین بیت بعدی یعنی مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش، خود دلالت بر همین دارد. زهد فروشی، آمیختن زهد و ریاست. می‌توان البته هر دو روایت را پذیرفت. تعارض زیادی ایجاد نمی‌کند به نظر من. «زهد ریا» هم تفسیری است البته. بهتر است بگویم هر دو تفسیر دلایل خود را دارند. ممنون از توجه و روشن‌گری.
    د. م.

  2. سعید گفت:

    دوست گرامی می شود پرسید آن«ریا»یی که حافظ از آن شکوه می کند «ریا» در چیست؟ آن چه ریایی است که بازارش گرم است؟ آیا در زمان حافظ می شد به «فسق و فجور» ریاکاری کرد یا به «علم و فضل» و «عقل و خرد»؟ آیا اینها ارزشی در آن جامعه داشته اند که کسی خواست باشد با آنها ریاکاری کند؟ اگر در جامعه اسلامی زهد ارزش بوده است و خریدار داشته است، پس زاهدان ریاکار بسیار بوده اند و ریاکاری جز در دین‌فروشی و زهدفروشی جایی نداشته است. اگر بالاترین پارسایی پنهان کردن پارسایی است و حافظ به فقر و قناعت خود می‌نازد، آیا می‌توان گفت که حافظ «زهد» بدون ریاکاری را نیز خوار می داشته است؟ زهد بدون ریا چه صدمه ای رای کسی می توانسته است داشته باشد؟
    ************
    من فکر می‌کنم از بستر ذهنی حافظ پرهیز از زهد به سادگی قابل استنباط است. الان در سفرم. به محض برگشتن، یادداشت دیگری می‌نویسم و نظرم را شرح می‌دهم. به نظر من، چنان‌که یک بار دیگر هم نوشته‌ام، نزد حافظ فقط زهد ریایی نیست که مذموم است. اساساً در ذهنِ او، چنان‌که من از شعرش می‌فهمم، زهدورزی شیوه‌ی مناسبی برای زندگی نیست. مسأله این نیست که او بخواهد به همان شدتی که ریا را محکوم می‌کند، زهد را هم محکوم کند. سخن شما صد در صد درست است که وزن زهد و ریا نزدِ‌ حافظ یکسان نیست. قطعاً او زهد و ریا را یکی نمی‌دانسته است. رذیلت ریا آشکار است، منفی بودن زهد اما نزد او بسته به جهان‌بینی و نوع انتخاب حافظ دارد. سعی می‌کنم یادداشت تازه‌ای بنویسم تا هم رفع ابهام شود و هم نظرم را روشن‌تر بنویسم. باز هم ممنون‌ام که نکته‌سنجانه خطاها و ابهام‌ها را گوشزد می‌کنید.

  3. hichkas گفت:

    dood e ah kenyae az pak kardane ayane hast na keder kardane an beit ra dobare bekhanid
    ********************
    عجب! چطور چنین استنباطی کردید؟ از کی تا به حال، دود باعث پاک کردن می‌شود؟ یا کنایه از پاک کردن است. خوب است توضیح بدهید تا هم بنده بفهمم و هم دیگران. در ضمن من هم استفسار می‌کنم و از بزرگان شعر و ادب می‌پرسم. چه بسا بنده اشتباه می‌کنم ولی استدلال شما ظاهراً استدلالی نیست که با عقل جور در بیاید.
    د. م.

  4. ناشناس گفت:

    باید تعریف از زهد چیست؟ اگر زهد را معادل دوری از تجملات دنیوی و ساده زیستی بدانیم چنین چیزی با توجه به سیره زندگی اولیا خصوصا پیامبر اسلام و حضرت علی که سراسر عمر اینگونه زیسته اند نه تنها نمیتواند نکوهیده باشد بلکه ارزش است.
    *******************
    گمان می‌کنم حتی با تعریف پیامبر و حضرت علی هم حافظ زهد را این‌گونه قبول نداشته است.
    د. م.

  5. Youness گفت:

    می صوفی‌افکن کجا می‌فروشند
    که در تابم از دست زهد ریایی
    این یک نمونه‌ی معروف برای اینکه زهد ریایی در شعر حافظ وجود دارد. اما اینکه حافظ زهد را فلسفه‌ی خوبی برای زندگی نمی‌دانسته به نظر چیز واضحی می‌آید.
    پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنیدست بو
    از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند
    ولی اینگونه هم نیست که شما به زهد حمله می‌کنی و آن را هم‌ردیف زهدریایی قرار می‌دهی. مسلم است که زهد غیرریایی مطلوبیت‌هایی هم دارد. نمونه‌اش این بیت مولوی که می‌گوید
    زاهد با ترس می‌تازد به پا
    عاشقان پران‌تر از برق و هوا
    مولوی به هر حال درجه‌ای از مطلوبیت برای زهد قائل است. ولی خوب عشق را به آن ترجیح می‌دهد.
    ********
    من توضیح دادم که من به زهد حمله نمی‌کنم. برداشت من از آن بیت حافظ این بود. حالا بیشتر می‌نویسم.

  6. ناشناس گفت:

    dooste gerami shishye eynaketan ra pak karde eed ba bokhare dahan? in haman ast pak kardane ayane ba ah. hafeze bozorg hamishe baraye jahelan va zahedane riaee ham doaaye kheir dashte ast va dar in beit ham az khoda mikhahad ke dele zahed az ria joda va ba dard ashena shavd ta ayene delash pak va zolal shavad az ah e an del. behar hal in estenbate man hast. payandeh bashid
    **********************
    بله. البته که استنباط ذوقی جای خودش را دارد. اما توجه بفرمایید که اولاً من نمی‌خواهم حافظ را تبرئه یا تخطئه کنم یا برای‌اش فضایل اضافی بتراشم با تفسیرهای خودم. می‌خواهم سعی کنم از مضمون بیت و معنای لفظی آن به اضافه‌ی جهان‌بینی حافظ معنای سرراست و خالی از ابهام و بی‌تکلفی بفهمم. لذا، آن‌چه مشهود است این است که او از «دودِ آه» سخن می‌گوید نه از «ها کردن». می‌شود بگویی «بخارِ ها» ولی «دودِ ها»؟ بر عکس می‌شود گفت: «بخار آه» به جای «دودِ آه»؟ تأکید روی همین دود است که کارش سیاه کردن است و تاریک کردن محل بینایی. این بیت هم اشاره‌ای به همین نکته دارد:
    کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست
    این دود بین که نامه‌ی من شد سیاه از او
    یا:
    سیاه‌نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
    چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود؟
    (دودِ دل، همان آه است که ارتباطش با سیاهی در شعر حافظ این اندازه نزدیک است؛ این خیلی با «ها کردن» برای پاک کردن شیشه‌ی عینک فرق دارد))
    به هر تقدیر، تفسیر ذوقی شما هم برای خودش تفسیری است اما موافق با سایر ابیات حافظ نمی‌افتد و حتی در فهم لفظی هم از حدی به آن سوتر دوام نمی‌آورد و به سادگی ساختارش از هم می‌پاشد. پس بنده هنوز با همان تفسیر خودم موافق‌ترم مگر این‌که شما بتوانید دلایلی محکم‌تر از دلیل‌های «ها کردنی» بیاورید.
    د. م.

|