۰

شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطقِ طير…

Print Friendly, PDF & Email
مالِ دنيا بد است؟ بد است آدم تنعم و تمولِ دنيوی داشته باشد؟ بله، به قول مولوی:
چی‌ست دنيا؟ از خدا غافل بُدن
نی قماش و نقده و ميزان و زن
مال را کز بهرِ دين باشی حمول
نعم مال صالح خواندش رسول

مالِ دنيا اصلاً بد نيست. اين‌ها البته در جايگاه مختلفی گفته می‌شود. ربط چندانی به چيزی که می‌‌‌خواهم بگويم ندارد. بارها با خودم فکر کرده‌ام و هر وقت مجال خلوتی و حالی دست داده است، چيزی که در نظرم آمده است اين بوده که اگر مُلکی و مالی قرار باشد فراهم شود، حکمت‌اش هم بايد باشد. سليمان‌وار بايد مال را با حکمت خواست. اما از يک جايی به بعد، تصميم گرفتم حسابِ کار خودم را از حسابِ کار خدا جدا کنم. وظيفه‌ی من چيزی است، کار او چيز ديگر. بهتر است کارهای خودش را به خودش حواله دهم و با همان که او می‌کند ذوق و بهره‌ای ببرم. همين مرا کافی است. به من چه که اصرار کنم مالِ سليمان و حکمت‌اش را توأمان می‌‌خواهم؟‌ دوست دارد بدهد، دوست ندارد، ندهد. (البته اگر بدهد، آدم بدش نمی‌آيد!). ولی هنوز مسأله‌ای که می‌خواهم بگويم اين نيست.

آدم وقتی مال داشت و بهره‌ای از نعمتِ دنيا داشت، با آن چه می‌کند و خود، آن را چگونه می‌بيند؟ فقط مهم نيست که آدم با اين مال چه بکند. کلی آدم خيرخواه در دنيا هستند که کار بشردوستانه و نيکوکارانه از آن‌ها سر می‌زند. اين‌که شما با اين‌ پول چه می‌کنيد، سرنوشت‌اش همانی است که فردی خيرخواه با هر کيش و آيين و ايمانی می‌کند. فرقی نيست ميان مؤمن و بی‌‌ايمان. اما فرقِ فارق آن است که مؤمن بداند – يا اعتقاد داشته باشد که – اين مال، اين بهره‌مندی دنيايی از کجا آمده است. اين بهره‌مندی را اگر جز عنايت بدانی و سخاوت، در گامِ اول افتاده‌ای به دام غرور. اصلاً همين‌که پيوسته و دايم، بتوانی يا از باطن‌ات خطور کند که اين مال را «داری» و اين مال، «مالِ تو»ست، آغاز لغزش باطنی توست. اگر از ياد ببری که اين مال، اعتباری است و حقيقی نيست، اگر از ياد ببری که ميانِ‌ تو که دست‌ات به دهان‌ات بيشتر از بقيه می‌رسد و آن‌‌ها که به هر دليلی، زندگانی پررونق دنيوی ندارند و تمول تو را ندارند، فرقی نيست، يعنی هنوز نمی‌دانی که اين که می‌گويی «مالِ من»، «پولِ من»، «ميراثِ من»، حقيقتاً مالِ تو نيست. اين داشتنِ تو با آن نداشتنِ آن درويش، به حقيقت يکی است. شک داری؟ اين‌ها را وقت امتحان می‌شود ديد. امتحان‌اش کجاست؟ وقتِ بيماری؛ وقت فراق؛ وقت عاشق شدن؛ وقت مرگ. در عجب‌ام از آدم‌های اهل ايمانی که اين همه نشانه دارند برای علم به اين‌که مال‌شان اعتباری است – و به زبان هم اقرار دارند که اين مال اعتباری است – اما در کردار، جوری رفتار می‌کنند (و حتی جوری سخن می‌گويند) که انگار اين مال حقيقی است! مسأله فقط از حيث اُنتولوژيک مهم نيست. اين مسأله جنبه‌های ديگری هم دارد. مسأله فقط منحصر به نوعِ شناخت و دريافتِ ما از مال نيست. مسأله اين هم هست که منِ مال‌دار، در عمل چگونه می‌توانم کاری کنم که آهِ يک درويش، آتش در خرمنِ اين مالِ خداداده بزند (اصلاً چرا آتش بزند؟ می‌شود افزون‌تر بکند و جان‌ات را غرقه‌ی غفلت يا غرور کند و هیچ وقت نفهمی روز به روز چطور داری غرق می‌شوی).‌ کافی است گاهی اوقات فراموش کنی که اين مال، مالِ تو نيست؛ همين که جوری حرف زدی که دلِ درويشی را اندک ذره‌ای رنجاندی (و من و تو هيچ ابزاری نداريم برای اين‌که بسنجيم کی و کجا دل درويشان می‌رنجد)، در آستانه‌ی سقوطی. اين‌جاست که نه تنها اين مال می‌رود، بلکه ايمان هم به تبعِ آن ممکن است برود. بله، «بی‌دلی سهل بود گر نبود بی‌دينی». درويشی هم سهل است اگر بی‌دینی در پی‌اش نباشد!‌ پس اولیٰ‌تر آن‌که از موضع تهمت و لغزش پرهيز کرد و اصلاً نزديک نشد به دم زدن از داشتن و دارايی.

اين همه، البته بيشتر به کار اهل ايمان و کسانی می‌خورد که اهل تفقد باطن‌اند. اين جور نگاه کردن به کار کسانی می‌آيد که اهل محاسبه‌ی نفس باشند، نه کسانی که اين‌ها را به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار تکرار می‌کنند. چند ساعتی است که اين بيت حافظ مدام در ذهن‌ام می‌آيد و می‌رود:
شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطق طير
به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست

تکرار می‌کنم که نه در مال داشتن چيزی هست که در خورِ طعنه باشد، نه درويشی و فقر چيزی است که بشود و بايد آن را تشويق کرد. چه بسا رذايل که از همين درويشی‌ها و تهی‌دستی‌ها زاييده می‌شود. اما تهی‌دستی اگر زمين حاصل‌خيزی برای رذيلت‌ها و کژی‌ها می‌شود، توانگری هم زمينی‌ است حاصل‌خيز برای رذايلی از جنسی ديگر.
گفتا: «کجاست خوشتر؟» گفتم که: «قصرِ قيصر»
گفتا: «چه ديدی آن‌جا؟»‌ گفتم که: «صد کرامت»

گفتا: «چراست خالی؟» گفتم: «ز بيمِ رهزن»…
خلاصه، اين قصرِ قيصر هم کم رهزن ندارد. اين‌جا هم بايد مراقب بود. کار ساده‌ای نيست. بسيار کار دشواری است که در ناز و نعمت زندگی کرده باشی و تنها از «تماشا کردن» احوالِ تهی‌دستان و خواندن اشعار عارفان و صوفيان بخواهی درس اعتباری بودنِ مالِ دنيا را بياموزی. نشدنی نيست. می‌شود. اما به این شکل، اين حال چشيدنی نيست. دانستنی شايد باشد، اما وقتی چشيدنی می‌شود که رفتن، دود شدن و سوختن‌اش را به چشم ببينی. مباد که اين سوء عاقبت (يا به عبارتی اين تنبيه) نصيب کسی شود. آگاه شدن و متواضع شدن، راه‌های بهتر و کم‌هزينه‌تری هم دارد.

شکوه سلطنت و حُسن کی ثباتی داد
ز تختِ‌ جم سخنی مانده است و افسرِ کی…
زمانه هيچ نبخشد که باز نستاند
مجو ز سفله مروت که شيئه لا شی
نوشته‌اند بر ايوان جنت المأویٰ
که هر که عشوه‌ی دنيا خريد وای به وی…

بله، «که می‌رسند ز پی، رهزنان بهمن و دی…». يکی ما را از دستِ خودمان برهاند! آدمی دشمنی بزرگتر از خودش ندارد.

|