۱

تا دوردستِ آينه…

Print Friendly, PDF & Email
اين هم از ويژگی‌های ماهِ روزه است: اهل دعا، در عبادت می‌کوشند. شب‌های قدر هم می‌شوند تاجِ لحظات اهل دعا. ولی بالا آمدن، ارتفاع گرفتن، خودِ دعا را از افق بالاتری ديدن، گرهِ اصلی کار است. مردم وقتی دعا می‌کنند، موضوع دعا روشن است برای‌شان. تکلیف حاجت هم روشن است. معلوم است چه می‌خواهند. شمار اندکی هستند که اين‌گونه نيستند.

اين شمار اندک، تکلیف‌اش با دعا روشن است؛ نه این‌که نباشد. اما معامله‌شان با دعا از جنس ديگری است. گروه اول می‌دانند چه می‌خواهند. اين طايفه نه اين‌که ندانند چه می‌خواهند، بلکه گره اصلی از اساس اين است که آيا چيزی می‌خواهند؟ عده‌ای می‌گويند چنین کن و چنان کن؛ این را بده و آن را بيفزا؛ از اين غم بکاه و بر آن شادی بیفزا. برای آن شمار اندک، کار از مرحله‌ی چنین و چنان کردن گذاشته است. حرفی از کاستن و افزودن درميان نيست. تمام قصه همين است که ميانه‌ی اين همه خواستن، دو کلام گفت‌وگو رخ بدهد و گرنه مهم نيست بخششی در ميان باشد یا نباشد. عطايی باشد یا نباشد. اصلاً چه عطایی عظیم‌تر از همين‌که يک‌ نفس هم‌صحبتی رخ دهد. بگذار او هر چه می‌خواهد بکند. به ما چه که او در داشته‌ی خودش چه تصرفی می‌کند. حالا گرفتیم گله‌ای هم کردیم. گرفتیم شکری هم کردیم. آخرش که چه؟ آخر قصه اين است که او بيايد و با خودش گفت‌وگو کند. يعنی ديگر از مرز گفت‌وگو کردن با او هم بشود عبور کنی. برای این‌که زيبارو با خودش گفت‌وگو کند، آينه‌ای لازم است.

آینه، خواست و میل و تمنا ندارد. آينه، رنگ ندارد. اوست که با خودش در آینه سخن می‌گويد. حالا گره قصه اين است: ما می‌خواهيم خودمان آينه باشيم یا از او آينه‌ای بسازيم؟ او قرار است از هم‌صحبتی با ما لذت ببرد يا ما از هم‌صحبتی با او؟ یا اساساً فرق ميان این دو از ميان بر می‌خیزد؟ وقتی یکی می‌گويد: «خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن»، يعنی که با همین «موج سودا» خوش است! یعنی که «شب تا به روز تنها» دیگر رنج‌اش نمی‌دهد ولی همين رنجی که نيست، درست همان است که در افق انسانی چيزی نيست جز تنهايی بی‌اندازه. برای همين است که می‌گويد: رو سر بنه به بالين!
این‌ها هم، اما، حاشيه‌ است: برای بعضی، حتی دعا کردن معنا ندارد. ما خود را در دعا می‌آويزيم و به دعا آغشته می‌کنيم که شايد به همين آگاهی برسيم که در این گفت‌وگو، در اين هم‌کلامی و هم‌نشينی مهم عاقبت و نتيجه‌ی آن دعا نيست. مهم چیز ديگری است. مهم اين است که از ذوق حضوری، داستان را طول بدهی و اساساً زبان‌اش را آموخته باشی که بتوانی و بدانی چه طور چیزی را بهانه کنی تا داستان را طولانی کنی. و گرنه، «شکر با شکايت» ما هم همين است. می‌شود با او در آویخت. با او عتاب کرد. با او عرض نیاز کرد. شايد لازم باشد با او ناز هم بکنی. همين رفت و آمد ناز و نياز است که مهم است. برای گروهی «رشته‌ی تسبيح» مهم‌ است؛ برای آن طايفه‌ی ديگر، گسستن اين رشته مهم‌تر است چون ساعد و ساق ساقی سيمين ساقی هست. دعا هم که می‌کنند برای رد گم کردن است. چیزی می‌گويند که بعضی چیزها را نگويند.
و کاش… کاش می‌شد اين حرف‌ها را بدون اين همه پيچيدگی نوشت. کاش می‌شد جوری حرف زد که ساده، صريح و بی‌پروا این‌ها را فرياد کرد – هر چند تا به حال هم بارها فرياد شده است. ولی «در نمی‌گيرد نياز و ناز ما با حسنِ دوست…». چاره‌ای می‌ماند جز پرداختن به همین آينه و پرداختنِ اين آينه؟ ببينيم می‌شود اين «آينه‌ی صافی» را بکنيم «آينه‌ی شاهی»؟ بهانه‌ها زياد است. اين بهانه – بهانه‌ی همين دعا و همين رمضان – هم افزون بر همه‌ی بهانه‌ها. و چقدر بهانه زياد است: وَكَأَيِّن مِّنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ… (*)
(*) آيه‌ی سوره‌ی يوسف است؛ سوره‌ی دیوانگان و عاشقان.
  1. محمود says:

    با سلام و ارادت
    همیشه از دلنوشته های شما، خصوصاً رمضانیاتتان، به خاطر وجه اگزیسنسیل آنها لذت برده ام.
    شاید نامیدن رمضان به عنوان میهمانی خدا، اشاره ای باشد به این که ما آدمیان در ضیافت بزرگ هستی میهمان خدائیم:
    جمله مهمانند در عالم، ولیک / کم کسی داند که او مهمان کیست
    خنک آنانی که دانستند در این دوراهه منزل، میهمانند و در فرصتِ میهمانی نیز، به جای پرداختن به سفره، گرم خوش و بش با صاحب مجلس شدند:
    گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند / گول نعمت را مخور، مشغول صاحبخانه باش
    دریغ که فرصت ضیافت به پایان رسد، قبل از یافتنِ میزبان و باختنِ خویش بدو:
    عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
    پایدار باشید

|