۶

نژادپرستی: از کاريکاتور تا واقعيت

بگذاريد همين ابتدا تعبيری درشت و تحريک‌آميز به کار ببرم که چندان هم دور از واقعيت نيست: در ماجرای اخير، برخورد بسياری از ايرانيان منتقد برخورد زشت و زننده‌ی چند نفر از مسؤولان حکومتی ايران با مردم هم‌زبان، هم‌ريشه و هم‌فرهنگ افغان ما، بيشتر سويه‌ای کاريکاتوری پيدا کرده است. در کاريکاتور، تصوير هميشه از ابعاد واقعی‌اش فاصله می‌گیرد و بعضی ابعادش برجسته‌تر می‌شود تا تصويری مضحک يا تأمل‌برانگيز پديد آورد. اما در اين نوع تصويرگری‌ها، به ويژه در مسايل پيچيده‌تر اجتماعی، چیزی که گم می‌شود پيچيدگی‌ها و ظرافت‌های قصه است. از اين منظر، کاريکاتور می‌تواند ماجرا را در خدمت جهت‌گيری‌هايی خاص، تحريف کند.
با اين مقدمه، روشن است که اتفاقی که در ايران افتاده است، نه تنها زشت و زننده و غيرانسانی است که رفتاری است اساساً ضد اخلاقی و بدون شک جنايت‌آميز. و بايد پرسيد که مسؤول اين اتفاق جنايت‌آميز کی‌ست و چه چيزی باعث می‌شود چنين حوادثی اتفاق بيفتد و آب از آب تکان نخورد و نظام حقوقی و حکومتی مدافع يا مروج چنين اتفاقاتی خم هم به ابرو نياورد. مغز مسأله اين‌جاست. لذا صرف محکوم کردن قصه، و سپس کاريکاتور احساسی و عاطفی ساختن از آن و تسری و تعميم دادن‌های بی‌وجهی که عمدتاً به کار تشفی خاطر می‌خورند و از حل مسأله عاجز می‌مانند، دردی از ما دوا نمی‌کند.
وقتی بی‌بی‌سی فارسی مجموعه‌ای از روايت‌های افغان‌ها از تجربه‌شان در ايران را گرد هم آورد و منتشر شد، خوشحال شدم از اين بابت که به سويه‌ی انسانی روايت‌ها توجه نشان می‌دهد و در واقع – شايد بدون آن‌که از ابتدا خواسته باشد – پيچيدگی‌های قصه را بهتر روايت می‌کند.
اما مسأله اين است: آيا مردم ايران از مردم کشورهای دیگر – فرقی هم نمی‌کند کشورهای توسعه‌يافته‌ی اروپايی باشند يا کشورهای در حال توسعه‌ی جاهای ديگر جهان – «نژادپرست»تر هستند؟ تعبير «نژادپرست» را هم با احتياط به کار می‌برم چون هم بار سياسی دارد و هم بار ايدئولوژيک. پاسخ من به اين پرسش منفی است. فکر نمی‌کنم مردم ايران به نسبت مردم جاهای ديگر جهان بيشتر «نژادپرست» باشند. ماجرا را بايد از افق بالاتر ديد. برای فهم بهتر قصه، مسأله يک سطح انتزاعی دارد و يک سطح انضمامی که می‌توان به اجمال به صورت زير درباره‌ی آن سخن گفت.
سطح انتزاعی مسأله
در سطح مجردتر و فارغ از تعيين مصاديق، اين امری قابل آزمون است که انسان‌ها خودخواه‌اند و منافع خويش را بر منافع ديگری ترجيح می‌دهند و اگر آدمی تربيت نشود – در قاموس و فرهنگ دينی نام اين تربيت «تهذيب اخلاق» است – به سادگی به سوی خويشتن‌پرستی و ديگری‌سوزی و تبعيض حرکت می‌کند. اين تبعيض و خودخواهی چه بسا از غريزه‌ی بقا ناشی می‌شود که ديگری را هميشه مزاحم خود می‌بيند و می‌کوشد او را حذف کند و ناديده بگيرد. اين سطح از خويشتن‌خواهی در همه جای جهان مشاهده می‌شود تنها تفاوت‌اش اين است که صورت‌های متفاوتی پيدا می‌کند. اين تبعيض – که در سطحی پايين‌تر و به طور خاص‌تر خود را در برتر دانستن يک نژاد و تبار خاص و فروتر دانستن نژادی ديگر نشان می‌دهد – گاهی نام «نژادپرستی» به خود می‌گيرد.
اما وقتی از «نژادپرستی» صحبت می‌کنيم ماجرا فقط اين نيست که افراد در مقام فرد حقيقی چگونه با آدميان پيرامون خويش رفتار می‌کنند. مسأله‌ی مهم‌تر اين است که چه نظام حقوقی راه را بر انعکاس آن در جامعه فراهم می‌کند. لذا مغز مسأله اين است که: آيا يک نظام حقوقی خاص راه را بر بروز اين تبعيض‌های نژادی، قومی، زبانی و فرهنگی هموار می‌کند يا نه؟ وقتی نظام حقوقی با قانون‌گذاری و تعيين مجازات برای تبعيض و نژادپرستی به سوی محدود کردن اين تمايل انسانی برود، ناگزير انسان‌هايی که در ظل آن نظام حقوقی زندگی می‌کنند بيشتر مراقب خواهند بود که منافع شخصی‌شان با عدول از آن قوانين به خطر نيفتد. اما تا آن عامل بازدارنده از ميان برداشته شود، باز هم اين تبعيض‌ها خود را نشان خواهند داد. لذا، به طور مشخص وقتی از «نژادپرستی» سخن می‌گوييم بايد يک نظام حقوقی را مد نظر قرار داد و آن را هدف گرفت که زمينه‌ی بروز اين تبعيض‌ها را فراهم می‌کند.
 
سطح انضمامی مسأله
در سطح انضمامی‌تر، با مقدمه‌ی بالا، رژيم آفريقای جنوبی سابق و رژيم اسراييل – و البته نظام جمهوری اسلامی – نمونه‌های برجسته‌ای هستند از نظام‌هايی حقوقی که در آن تبعيض نژادی – يا قومی و ايدئولوژيک – به بهترين شکلی نمايان است. اين تبعيض‌ها البته حتی در نظام‌های دموکراتيک به صورت‌های ديگری خود را نشان می‌دهد. در هلند، خيرت ويلدرس نمونه‌ی سياست‌مداری است که بخشی از يک نظام حقوقی و سياسی است که گرايش‌های ديگری‌ستيزانه و نژادپرستانه‌ی آشکاری دارد. چنين نيست که چون هلند يا نروژ نظام سياسی دموکراتيکی دارند، راه بروز يا قدرت گرفتن تمايلات نژادپرستانه در آن‌ها مسدود است. اتفاقی که در نروژ افتاد و کشتاری که يک راست‌گرای افراطی در ميان خود نروژی‌ها انجام داد نمونه‌ای است آشکار از اين‌که جايی که نظام‌های سياسی از پرداختن به ماجرا ناتوان می‌مانند، باز هم اين ديو تبعيض و ديگری‌سوزی سر بر می‌کند.
حل مسأله يا پاک کردن صورت مسأله؟
ذهن‌های تنبلی که توانايی انتزاعی‌ ديدن مسأله را ندارند، عمدتاً به جای حل مسأله يا پرداختن به پيچيدگی‌های آن در پی راه‌حلی ساده و سريع می‌گردند تا دست‌کم خاطر و وجدان خود را از معضلی آزارنده آسوده کنند. لذا به جای درنگ و تأمل در جوانب متفاوت قصه، ساده‌ترين راه متوسل شدن به احکامی کلی و تعميم‌هايی است که می‌تواند ذهن را آسوده کند. اگر در ایران افغان‌ها آزار می‌بينند، نتيجه اين می‌شود که «ايرانی‌ها» مردمی «نژادپرست» می‌شوند! در اين معادله، سويه‌ی حقوقی ماجرا يکسره ناديده گرفته می‌شود  هيچ کس نمی‌پرسد که چه اتفاقی افتاده است که در نظام جمهوری اسلامی، می‌توان با ملتی هم‌زبان، هم‌ريشه، هم‌فرهنگ و هم‌دين و هم‌آيين، به چنين شيوه‌ی تحقيرآميزی رفتار کرد؟ کدام قانون است که راه اين رفتار ضدبشری و حتی ضد-دينی را هموار می‌کند؟ چه چيزی به مسؤولان حکومتی اجازه می‌دهد که به همين راحتی مرتکب چنين شناعت‌هايی شوند و هيچ مقامی فرادست آن‌ها از اولين مقام بالادست‌شان گرفته تا عالی‌ترين مقام نظام، کم‌ترين واکنشی به اين رفتار نفرت‌انگیز نشان نمی‌دهند؟ به گمان من، مسأله را بايد در نارسايی نظام حقوقی ديد که در آن برای ديگری حقوقی قايل نيست. قصه به همين سادگی است.
در نتيجه وقتی که همين ماجرا را به اروپا هم بياوريم، وقتی قرار باشد «ديگری» حقوقی کم‌تر از «ما» داشته باشد، به سادگی می‌توان با مهاجران رفتاری کرد که در عمق قصه تفاوت چندانی با همان «نژادپرستی» مورد اشاره در جمهوری اسلامی ندارد. آيا می‌توان به اين اعتبار گفت که مثلاً هلندی‌ها يا بريتانيايی‌ها يا فرانسوی‌ها «نژادپرست» هستند؟ شک دارم که چنين تعابيری حتی از منظر جامعه‌شناختی هم درست باشد.
در پرداختن به اين قصه، محکوم کردن و دندان بر دندان ساييدن و رگ گردن قوی کردن و زمين و آسمان را بر هم دوختن و تمام يک «ملت» را با توضيح‌ها و توجيه‌های مختلف متهم ماجرا قلمداد کردن، تنها تنبلی ذهنی است و نشانی از بی‌عملی خود ما. درست است که ساختار حقوقی برآمده از متن جامعه است ولی هميشه ساختار حقوقی يک کشور منعکس‌کننده‌ی اراده‌ی واقعی و عينی تماميت يک مردم نيست. اين از مغالطه‌های به ظاهر دموکراتيک است که هر نظام حقوقی انعکاس خواست و اراده‌ی مردم است. هميشه چنين نيست. واقعيت اين است که حتی در دموکراتيک‌ترين کشورها هم آن‌چه در سطح حقوقی و سياسی اتفاق می‌افتد با خواست و اراده‌ی قاطبه‌ی مردم يک کشور فاصله دارد. نظام‌های سياسی دموکراتيک ابزارهايی دارند برای نظارت بر قدرت و مکانيزم‌هايی برای عزل غيرخشن سياست‌مداران ولی اين نتيجه نمی‌دهد که در نظام‌های دموکراتيک هم ساختار حقوقی هرگز به سوی تبعيض نمی‌رود. تنها فرق نظام‌های دموکراتيک با ساير نظام‌ها اين است که وقتی اين تبعيض خود را در سياست نشان می‌دهد، مردم بهتر می‌توانند در رفع آن بکوشند ولی هرگز نخواهند توانست يکايک آدميان را تغيير بدهند.
در مورد ايران، بايد نشان داد که چرا و چگونه ساختار حقوقی و سياسی زمام امور را به دست اراذل و اوباشی سپرده است که هم آبروی سياست را می‌برند و هم ننگ دين و ايمان و اخلاق‌اند.

مدل تحلیل «سوزن در انبار کاه»
يکی از مشکلات جدی تحليل‌هایی که ناظر به حل مسأله نيستند اين است که عمدتاً با ارايه‌ی تحليل‌های تعميم‌گرا، رسيدگی به اصل مسأله را به بن‌بست می‌کشانند. در مورد بالا، يعنی مسأله‌ی تبعيض (يا «نژادپرستی»)، چنان دایره‌ی بحث گسترده می‌شود و مسأله به «نژادپرستی ایرانيان» فروکاسته می‌شود که ديگر نمی‌توان مسأله را حل کرد. جذابيت ظاهری ماجرا در اين است که به شدت تأييدگراست يعنی وقتی می‌گويیم «ايرانی‌ها نژادپرست هستند»، به سادگی می‌توان الی يوم‌القيام شاهد و نمونه پیدا کرد از نژادپرستی ايرانيان: از برخوردشان با اعراب بگير تا نحوه‌ی نگاه آن‌ها به اقليت‌های قومی و مذهبی؛ از برخوردشان با افغان‌ها بگير تا حتی نگاه‌شان به صنف روحانی («آخوندها» و «ملاها» و الخ). چيزی که در اين رويکرد غايب است، نگاه عقلانيت نقاد است. مسأله‌ی برخورد تبعيض‌آميز با افغان‌ها مثل سوزنی است که در انبار کاه کل‌گرايانه‌ی «ايرانی‌ها نژادپرست هستند» گم می‌شود.

اين مدل تحليل نه تنها مسأله را حل نمی‌کند بلکه هميشه مخاطب را به هزارتويی می‌فرستد که راه برون‌رفت از آن اگر نگوييم محال، دست‌کم بسيار دشوار است. نمونه‌ی ديگر اين مدل «سوزن در انبار کاه» برخورد با سويه‌های مشکل‌آفرين و خردستيزانه‌ی بعضی از مسلمانان است: به جای بررسی اصل مسأله، هميشه کل مسأله را پاک می‌کنند؛ برای حل مسأله‌ی جمهوری اسلامی، با تلاش و تقلا رشته‌ای ميان جمهوری اسلامی و خودِ اسلام کشيده می‌شود تا نتيجه بگيريم اگر «اسلام» را از معادله حذف کنيم، مسأله‌ی جمهوری اسلامی هم حل می‌شود. هم‌چنين است وضعيت برخورد بعضی از مسؤولان حکومتی و بعضی از مردم ايرانی با افغان‌ها. برای توضيح دادن يک مسأله، می‌توان مسؤوليت را به گردن همه‌ی ايرانی‌ها انداخت تا با موضع‌گيری جمعی بشود قبح مسأله را نشان داد غافل از آن‌که گره اصلی در بن‌بست نظام حقوقی ديگری‌سوز و ديگری‌تراش است. 

  1. میم- دال says:

    خب. کسی در ناعادلانه و تبعیض آمیز بودن قوانین در ایران تردید ندارد. اما پرداختن به بحث تبعیض و نژاد پرستی در ایران به معنای نفی آن در دیگر کشورها نیست. داریوش این از آن مغالطه‌های جدا هولناک است. مثل مدافعان نظام مقدس اسلامی که تا صحبت از نقض حقوق زندانی می شود فورا از گوانتانامو صحبت می کنند. بله هم ابوغریب وجود دارد و هم گوانتانامو اما این ها دلیلی نیست بر آن که من از کهریزک حرف نزنم. مساله منتقدان رفتار تبعیض آمیز و نژاد پرستانه در درجه اول ایران است. چرا؟ چون آنها ایرانی هستند و طبعا دلشان می خواهد اول این زخم کریه را از چهره جامعه خود پاک کنند. خب خود تو هم با یک جمله تحریک آمیز شروع کرده‌ای. پس منتقدان هم وقتی با نوشتن متن‌های تحریک آمیز میگویند در جامعه ما نژاد پرستی وجود دارد، درست مثل خود تو مقصودشان تحریک کردن و برانگیختن است. برانگیختن به عمل. قوانین نژاد پرستانه به کنار، اما ایا ما خود نمی توانیم نژاد پرستی را اول در ذهن خودمان ریشه کن کنیم؟ این نیازی به یاری حکومت ندارد. داریوش جان شما نگاهی به بحث‌هایی بینداز که همین الان پس از قضیه جزیره‌های خلیج فارس شروع شده. ببین با چه روش‌هایی هم وطن‌ّای ما می‌]واهند حقانیت خود را بر این جزیره ها ثابت کنند. شرم آور است میزان توهین های نژادی که به اعراب شده است. این که دیگر دست حکومت نیست؟ هست؟
    ——————-
    ربطی ندارد. اين نوشته از جنس نوشته‌های توجيه‌گر و قايل به نسبيت فرهنگی نيست که بگوييم اگر اين‌جا هم اتفاق می‌افتد خوب خودشان هم همين‌جوری هستند. مطلقاً. اين يادداشت ناظر به تحلیل ريشه‌های عميق‌تر و حقوقی‌تر ماجراست.
    بعد هم وقتی از «هم‌وطنان»مان حرف می‌زنيم دقيقاً مرادمان چند نفر است و چه آدم‌هايی است؟ ما چقدر تحليل آماری داريم؟ آيا ايرانی‌ها فقط همان‌هايی هستند که تخيل رسانه‌ای را تسخير می‌کنند؟ يا ايرانی‌هايی هم هستند که من و شما هرگز نمی‌بينيم و پای‌شان به فيس‌بوک و اينترنت و اخبار هم نمی‌رسد ولی مطلقاً چنين نيستند؟
    در نتيجه نه مغالطه‌ای صورت گرفته و نه در واقع تلاش کرده‌ام نشان بدهم که اين کار به معنای نفی نژادپرستی در کشورهای ديگر است. وقتی نشان بدهی در جاهای ديگر هم همين وضع هست، از خودت می‌پرسی چه چيز مشترکی در اين کشورهای به ظاهرا متفاوت با نظام‌های سياسی مختلف هست که باز هم قصه هم‌چنان استمرار دارد. اين نشان می‌دهد که ريشه‌ی مسأله جای ديگری است. اين‌که شما بخواهی از اين تحليل استنتاج پلميک و جدلی بکنيد، اختيار خودتان است. ربطی به متن و نويسنده ندارد ولی نمی‌توان آن استدلال جدلی را در جاهای ديگر به کار برد. همچنين متن حاضر دقيقاً همان فرد مسؤول را نشانه می‌گيرد و او را از بار مسؤوليت نمی‌رهاند. يعنی هم فرد مسؤول و هم نظام حقوقی بالادست او در اين قصه مخاطب قرار گرفته است که اصل مراد ماست.
    د. م.

  2. مجید says:

    سلام داریوش جان،
    فقط یادآوری کنم که آن فاجعه قتل عام در نروژ بود و نه در سوئد…
    ——————-
    درست است. اصلاح می‌کنم.
    د. م.

  3. elham says:

    salam
    mamnoon az tahlile besiar khobeton
    dar koshtare 1 efratie rast gera, ehianan manzore shoma Norvej nabood? kasi ke 22 July parsal javanane hezbe kargar ro be ragbar bast
    ———————–
    همان نروژ است. اصلاح کردم.
    د. م.

  4. ورگ says:

    این دیگر چه جورش است!
    این سبک استدلال به این می‌ماند که با نشان دادن لک‌های پررنگ‌تر روی دیوار، بگوییم آن لکی که شما می‌گویید وجود ندارد یا همچین لکی هم نیست که اعتراض شما را برانگیزانده!
    آن هم با مثال زدن رژیم‌های آپارتاید!
    آپارداید بودن یک ماجراست و نژادپرستی یا نژادگرایی ماجرایی دیگر.
    سطح انضمامی دوست دارید؟
    پس این گزاره‌ها را مد نظر داشته باشید:
    مردمی که در جوک‌ها و شوخی‌های روزمره‌ی خود اقوام خود را بچه‌باز، خر، زن‌به‌مزد و… معرفی می‌کنند و این جوری تفریح می‌کنند.
    مردمی که عرب‌ها را (که بخشی از خودشان هم عرب هستند) با بدترین پسوندها خطاب قرار می‌دهند.
    تازگی البته مد شده که یک قید هم اضافه کنند: غیر از عرب‌های ایرانی!
    مردمی که می‌گویند: هنر نزد ایرانیان است و بس!
    مردمی که همیشه در این گمان‌ند که باهوش‌ترین، کهن‌ترین، بهترین، و باقی ترین‌های جهان‌ند.
    مردمی که به بدترین نحو ممکن زبان‌های قومی را تحقیر و تضعیف می‌کنند.
    مردمی که بخشی از خود را نجس می‌دانند.
    مردمی که به هر ضرب و زوری تلاش می‌کنند تا زبان‌های دیگر را در حد لهجه به زیر بکشند. یک زمانی تورکی را هم لهجه‌ای از فارسی می‌دانستند!
    آقا! نژادپرستی و نژادگرایی چیست؟ شاخ و دم دارد؟
    من خیلی افراد را می‌شناسم که به خاطر همین جوک‌های رشتی از سربازی فرار کردند و هرگز برنگشتند. یا به خاطر لهجه‌ یا هر تحقیر دیگری که توی جامعه رواج دارد.
    می‌دانم خیلی به شما گران می‌آید که قبول کنید ما ملتی نژادپرست و بیمار هستیم.
    اما باور کنید نخستین گام برای درمان بیماری، به رسمیت شناختن بیماری‌ست.
    خودمان را فریب ندهیم با این سفسطه‌ها. به فکر درمان باشیم.

  5. سناتور says:

    سلام
    جناب آقای روشنفکر(ورژن دینی)…اهل قلم و بافرهنگ…
    لطفاً از طرف من یک لیوان آب سرد به صورتتان بپاشید..دو تا چک چپ و راست محکم هم در گوش خود بخوابانید تا بلکه از حپلوت و ژست روشنفکری و دنیای بافرهنگ و روزنامه خوانی در آیید و بفهمید در دنیای واقعی دارید زندگی می کنید و کشورتان ایران است.
    کشوری که نیروی کار داخلی دارد زیر بیکاری حامله می شود و هیچ جای خالیی برای نیروی کار بی شناسنامه و خارجی نداریم(بی شناسنامه هایی که در صورت انجام یک جرم به راحتی می توانند به کشور خود بازگردند و به دلیل بی شناسنامه بودن نمی شود حتی ردی از آنان گرفت.
    افغان ها یا باید بروند یا خود ما تبدیل به افغان می شویم..بی پول و بی کار…
    هر کاری غیر از اینکه با گلوله و تفنگ سرسان را سوراخ کنیم قابل توجیه است.
    ضمناً وِرد نخوانید و لفظ مُد نکنید. این کار یا نژاد پرستی به شدت فرق دارد.
    آخر تو ایرانی که تاریخ خودت را خود ننوشته ای و هویتت آنیست که مهاجم یونانی برایت در قالب تاریخ بیان کرده و پس از آن تازیان برایت دین و فرهنگ ساختند و پس از استقلال یافتنت مفتضح ترین انتخاب ها و درک ها را از سیاست و فلسفه ی زیست داشته ای …چه فخری میتوانی داشته باشی و رسماً چه عددی هستی که بخواهی نژاد هم بپرستی؟؟؟؟…
    سپاس

  6. صداقت جم says:

    برای بدبختی نیاز به کمی شانس و خوشبختی است
    یادم می آید a la mode بود که هر آدم پولدار و مشهور و با کلاسِ خوبی حتما سری به شیر خوارگاه آمنه بزند و عکسی بیاندازد و دستی بر سر کودکی به خیر خواهی و نوازش بکشد.
    علی دایی رفت؛سید محمد رفت و آن شیرینان برایش “یاد ایام ” را خواندند.آمنه نُماد خیرخواهی شده بود؛همه شیک و مرتب.
    سال ۸۵،بعد از تعطیلات نوروزی به کُردستان رفتم.محمد فاتح دبیری است با سابقه ی هنرستان و راهنمایی و…آن سال راهنمایی تدریس می کرد.پریشان ،تو گویی شهروزش(سیروس) بیمار است.یکدانه ای و دُردانه ای که چه خوش صدایی دارد.از بنان که می خواند و…،پریشان بود.به کلام آمد که چند طفلی –از قضا استعداد هم در آن ها حاضر- به اصرار پدرانشان بعد از سال نو مدرسه نمی روند و گفته اند از سر همکاری و مساعدت درس های باقی مانده را به کودکانشان پیشتر بگوید به راهنمایی کردن که عازم بودند به کرج و تهران برای کارگری و کمک به پدر؛تا خرداد برگردند برای امتحان.
    برای بدبختی نیاز به کمی خوشبختی هست.
    ایرج بسطامی تَرک تهران کرده.شنیده بودم که در این جا روی خوش ندید حتا ماجرایی تعریف کردند که خسرو آواز نخواست او را مشکاتیان دوم ببیند و صید شده تیر” مژگان ” .رفت و زمین لرزید و شهری را بلعید.سوپ فروشی میدان خراسان هم گلپونه ها را چه با سوز می خواند.چه مرگی که تولدی با خود داشت با خود.گویی نه افشاری مرکب خوانی داشت و نه … گلپونه های وحشی دشت امیدم …وقت سَحَر شد.
    راسته ی انقلاب عزیز است از چاپ پخش ته پاساژ که سلام مهندس مهدی را می رساندی و سراغ چاپ شده ی جزوه ای را می گرفتی که به سَق کشیده بودیش از نظام الدین قهاری یا پله های مارپیچی که سر راست می بردتت به سراغ نی که چه دارد؛بشیریه،کَتبی،جهانبگلو،گیدنز یا مروارید و ویترین به ویترین از آگه تا مولا.اما همین راسته مرا تابستانی دیوانه کرد.مشیری ، گلشیری و شاملو قَد در قَد، پوستر به پوستر، رنگ به رنگ
    برای بدبختی و مرگ نیاز به کمی شانس و خوشبختی هست.
    مجله فیلم ویژه نامه ی جشنواره بود.بازیگری بعد از خواندن سناریو ،فیلمنامه روبان قرمز انصراف داده بود و آزیتا حاجیان آن نقش را در برابر کیانیان – جمعه- بر عهده گرفته بود.دلیل : مگر ممکن است که زن ایرانی عاشق مرد افغانی بشود؟! حالا دوستان هنرمند مان می روند به حمایت از مهاجران،خدا کند که برای سهیم شدن در خوشبختی تیتر و خبر بعد از بدبختی صفه نباشد.خدا کند.
    خدا کند در انسان دوستی مان یادمان باشد که ” همه ” با هم برابرند نه برخی برابر تر.
    دست خودم نیست عادتِ پلشت من است؛من از مُدهای فراگیر،ژست های جلوی دوربین با شال و کلاه چه گوارایی و عینک تیره و جین و… بدم می آید.دهانم طعم اسید معده ام را می گیرد.نمی دانم چرا یاد سیگار گوشه لبِ شیوا نظر آهاری می کنم با استانبولی برسرش یاد منصور اسانلو و شهرک کاروان.زمانی که پای شیر آبی در حاشیه کوچه، زنان رخت می شستند و کودکان جنگ خروس جنگی داشتند و فیلم هندی هواخواه داشت در جوی ها دَلَمه ی گنداب صابون و چرک و تاید بود و رنگ تیره و بچه ها در پی هر وانت می دویدند و هلهله سَر می دادند.
    برای بدبختی باید کمی خوشبخت بود که تا آنکه یا در آمنه ترا بپذیرند یا سرطانت به محک برود و یا صفه صفحه اول شود وگرنه دور است.کردستان دور است.
    خدایا یعنی در بدبخت شدن هم باید تبعیض بگذاری؟
    کوچه پس کوچه های کرمان و کهنوج دور است دوریش تا نمره ۷۲ فونت است.
    چقدر من از خودم دورم از حَبل مِن ورید؛دورم، که روزی فکر می کردم بریدن از زندگی این است که این حبل را ببری با ژیلت، نه مُچ دست ، حَبل را باید برید.

|