۸

اصغر فرهادی و جدايی دولت از ملت

PrintFriendly and PDF
هنوز شاید يک‌ساعت از اعلام برنده شدن فيلم «جدايی نادر از سيمين» اصغر فرهادی نگذشته است و شادی است که موج می‌زند ميان ایرانی‌ها. پیام از اين رساتر و گویاتر نمی‌تواند باشد: مردمی که آزادی و شادی می‌خواهند، اين آزادی و شادی را به فرموده‌ی دولت و حکومت نمی‌پسندند و نمی‌خواهند. شادی حق مردم است؛ چيزی نيست که دولت و حکومت بر مردم روا بداند يا به آن‌ها هديه کند. و اين‌که شادی حق مردم ماست، سياسی‌ترین مضمونی است که زاييده‌ی جنبش سبز است. رخداد امشب يک پيروزی نرم برای جنبش سبز بود. شب پیروزی شادی بر اندوه و رنج و افسردگی و نوميدی.

حاکمان جمهوری اسلامی – به ويژه کسانی که در اين چند سال زبانه‌ی بیدادشان به فلک رسيده است و رمق و نفس آزادی و شادی ملت ما را ستانده‌اند، چیزی جز رنج و غم و اندوه به ملت ما هديه نداده‌اند. کدام حرکت به ويژه در اين چند سال در اين نظام رخ داده که دلی را شاد کرده باشد یا لبخندی بر لبانی نشانده باشد؟ کدام سخن و گفتار از سوی دولت‌مردان يا مسؤولان عالی اين نظام سر زده است که خاطر آزادگان و خردمندان و اهل ایمان و تقوا و صاحبان دل‌های سالم و رمنده از بيماری دروغ و ریا را شاد کرده باشد؟ هر چه بيش‌تر می‌‌کاويم می‌بينيم که اين حاکمان نه تنها شادی و تبسم را به کسی هدیه نداده‌اند بلکه هر جا توانسته‌اند شادی و آزادی و خرمی و آسايش مردم را از صغير و کبیر و پير و جوان و مرد و زن ربوده‌اند. تنها هنرشان تحميل شادی خودخواسته‌ی نظامی و حکومتی و حقنه کردن فرهنگ سرهنگی بوده است.

امشب، گلدن گلوب و برنده شدن فرهادی آن‌قدر مهم نبود که هلهله‌ی شادی در دل‌های ایرانيان. امشب، جوانه‌ای که زير خروارها خاک و خاکستر ستم اين ماه‌ها و سال‌ها نفس می‌کشيد و به رغم هل من مبارز طلبيدن‌های جاهلان مکرم و اراذلِ مقدم، و فتنه‌جو خوانده شدن و بی‌بصيرت ناميده شدن، هم‌چنان زنده اما خاموش بود، سر از خاک بیرون کرد يعنی که ما هم‌چنان شاد هستيم و شادی و اميد را نتوانسته‌ايد از ما برباييد.

این مردم، به شادی دستوری تن نمی‌دهند. شادی تجويزی دلی را نمی‌گشايد و لبی را خندان نمی‌کند. درست بر عکس، هر جا که بخش‌نامه صادر کردند برای غم يا شادی، اين مردم خلاف‌اش را رفتند و گفتند و کردند. درست همان‌جا که بر سر فرهادی کوفتند و طعنه و تحقير نثارش کردند، مردم نه به خاطر جايزه گرفتن‌اش بلکه به خاطر همدلی و همراهی اين فرهادی با همين مردم،‌ با او شاد شدند و با او لبخند زدند و با او به بيداد پشت کردند: فرهادی با مردم بود و از مردم و از مردم گفت و با مردم رفت. همين خرده‌رويدادهای ظریف است که کسی شايد توجه چندانی به معنای عميق آن‌ها نکند ولی جنبش ما با همين خرده‌رويدادها زنده است و به پيش می‌رود. اصغر فرهادی و «جدايی نادر و سيمين» تنها يک نمونه و يک نماد آن است. اين ماجرا نمادين بود: نمادی از اين‌که ملت ديگر همراه دولتی نيست که شادی را از او می‌ربايد. این مردم هر جا که بخواهند بی‌آنکه منتظر صلاح‌دید و صواب‌ديد نظام و حکومت و سرداران و سرهنگان فرهنگ‌ناشناس باشند، با سائقه‌ی بشريت و انسانيت و صفای جان و دل‌شان شادی و هلهله می‌کنند. و اين مضمون همان است که در اين شعر درخشان شفيعی کدکنی متجلی است:
طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده ست
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
اين واقعه پيامد سياسی ديگر هم البته برای ما دارد. رسانه‌ها همواره در متن موج‌ها زندگی می‌کنند. در اين روزها که جنگ‌طلبان و گروهی از مخالفان حکومت ايران با ساده‌لوحی در ميدانِ برافروختن آتش حمله‌ی نظامی به ایران بازی می‌کنند، این واقعه تا مدتی باعث می‌شود هم جهان و هم سياست‌مداران آمريکايی و غربی به خودِ مردم ایران بيشتر توجه کنند تا اين‌که همه‌ی هم و غم‌شان را صرف انتقام گرفتن از حاکمان ايران کنند و برای این‌ کار از مردم ايران – با تحريم‌های کمرشکن و فلج‌کننده‌ای که اولين و مهم‌ترين قربانی‌اش خود مردم ما هستند – به مثابه‌ی سپر استفاده کنند. پيام اين جایزه دوگانه است: يکی برای مسؤولان و مقامات ايرانی که همين تازه خانه‌ی سينما را ويران کرده‌اند و رشد و رويش و قدر و حرمت ديدنِ سينمای ایران را جای ديگری به رغم ميل‌شان ديدند و ديگر برای سياست‌مداران غربی که به جای گشودن راهی به جلو، در لفافه‌ی فشار آوردن بر حکومت ايران، ملت ما را بيشتر زخمی و رنجور می‌کنند.
برنده شدن اين فيلم، برنده شدن ماست؛ تصويری از شادی ماست. آن شادی که حق ماست. شادی به يغما رفته‌ی ملتی که همواره باید تاوان ندانم‌کاری‌ها و بی‌خردی‌ها و تعصب‌ها و انتقام‌جويی‌ها و عربده‌جويی‌های حاکمان‌اش با ملت خود و با جهان را بپردازد. اين اتفاق، نويد بازگشت شادی‌های ماست و این‌که شادی برای ما نمی‌ميرد. ما به هر بهانه‌ای شادی را خواهيم زيست هر چند حاکمان بيداد شادمانی ما را نپسندند:
ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
این گنج مزد طاقت رنج‌آزمای توست 
صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
ای دل بیا که این همه اجر وفای توست 
این باد خوش نفس به مراد تو می‌وزد
رقص درخت و عشوه‌ی گل در هوای توست 
شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد؟
کان آفتاب سایه‌شکن در سرای توست 
خوش می‌برد تو را به سرِ چشمه‌ی مراد
این جست‌و‌جو که در قدم رهگشای توست 
ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش
یاد تو خوش که خنده‌ی گل خون بهای توست 
دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد
کاین رنگ و بوی گل همه از نافه‌های توست 
پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز
هر سو گذار قافله‌های صدای توست 
از آفتاب گرمی دست تو می چشم
 برخیز کاین بهار گل افشان برای توست 
با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم
ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
  1. Hchn says:

    به نظر ذهن کوچک من عمیقترین حادثه ی این روزها فقط ترور خوبهاست و بزرگ جلوه دادن بدهاست…
    داد از بیداد زمانه که بر اذهان سایه افکنده: روزی در همین وبلاگ خواندم: قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسنون صنعا

  2. irani says:

    من دقیقاً همین برداشت رو دارم از اتفاقاتی که افتاد. نثر دقیق و روان شما به خوبی هر چه در ذهن من و شاید خیلی های دیگر می گذشت را ثبت کرده. بی جهت نبود که این همه دل دل می کردیم تا لحظه ای که با چشمان خودمان دیدیم که جایزه در دست فرهادی است. موفقیت اصغر فرهادی، انگار به عینه موفقیت مردم بود. امیدوارم شادی هامون افزون باشه و پاینده

  3. sadaf says:

    asghar farhadi seday khafe shode mardom iran ra be ghosh hame donya resand

  4. هر اتفاق مدرن یادآور این جدایی است. شادباد

  5. رهگذر says:

    کاش در میان آن صفت‌ها که حاکمان به مردم داده‌اند “بی‌بصیرت” را ذکر نمی‌کردید. این صفت به طور اخص مربوط به شخص نه‌چندان محترمی است که در ناهمراهیش با مردم یا آنچه شما “جنبش سبز” نامیده‌اید ذره‌ای تردید نیست

  6. علي says:

    داريوش عزيز، ديريست پاورچين پاورچين مي آيم وسري در نوشته هايتان ميزنم و صفايي از رقض قلم بليغ و فصيحتان ميبرم و بي نام ميروم. اين بار دلم نمي آيد بي نام بروم. زاويه ديدتان به كليشه ها بديع است. و يكي از بدايع همين پست آخر. جناب داريوش خان، مدت هاست كه عرصه رسمي از حقيقت جاري در خيابان و هكوچه ها در ابران از هم جدا شده اند و هر كدام به كار خودشان مشغول است. گمان كنم نيازي نباشد از خرواري مثال، مثالي بزنم. در اكثر موارد اما، اين احوال دو روي سكه اند و در تضاد با هم. كافيست همين ماجراي اصغر فرهادي و رويكرد كيهان ها و رجاها و سيماي ميلي ها و جام جم ها و … را با رويكرد مردم مقايشه كنيد. اين جدايي و شكاف ديگر پرناشدني، يك روز بر خواهد آشفت و عيان تر خواهد شدو بي شك، عرصه رسمي دستوري بخشنامه اي طرف شكست خورده اين نزاع خواهد بود. بي شك…. يكي ديگر از نيات هاي نوشتنم سوالي از جناب شما بود. اينكه به سايت كانون توحيد لندن كه سر ميزني، همايش نحوه مديريت مقام معظم رهبري پس از ماجراهاي فتنه ۸۸ را مشاهده ميكني!!! از يك طرف چه بسيار سخنراني هاي سروش و مهاجراني و … غيره را در كانون توحيد لندن ديده ايم و شنيده ام. اين دو مانعه الجمع ها، چگونه باهم جمع شده اند؟! نكند كه كانون توحيد نيز در قلب لندن، توسط بصيرت مندان،فتح و تصرف شده است و ديگر با قدميش متفاوت است… شديدن اين موضوع ذهنم را درگير كرده، لطف با صيغه آشنايي و حضورتان در آن مكان، توضيح بفرماييد. جانتان خرم.

  7. علي says:

    سلام
    بنده بازگشتم كه جواب سوال پيشينم را درباره كانون توحيد لندن بگيرم، ولي گويا همچنان سردرگمي من بايد باقي بماند! داريوش عزيز، لطفا پاسخ بفرماييد.
    —————————–
    چه پاسخی؟ من هر چه می‌دانستم نوشتم. طبعاً پاسخ پرسشی را که نمی‌دانم ندارم. ولی تا جايی که من می‌دانم کانون توحيد نه رونق سابق را دارد و نه آدم‌های پيشين به آن مکان رفت و آمد می‌کنند. کودتای مشابهی در مقياسی ديگر در کانون توحید هم رخ داده است. من در همين حد می‌دانم.
    د. م.

  8. فرشید says:

    درباره جدائی نادر از سیمین و اسکار
    قبل از هر چیز میدانم که آنچه که اینجا نوشته ام به مذاق خیلی ها خوش نخواهد آمد. خیلی ها شاید در دل و شاید علنی به من ناسزا بگویند. من را وطن فروش و عامل بیگانه بدانند و و و …..
    میخواهم در همین آغاز بگویم نظرتان محترم اما این فقط و فقط نظر شخص من است.
    در اینکه بردن جایزه اسکار آنهم برای اولین بار افتخار بزرگیست شکی نیست. جا دارد به اصغر فرهادی و گروه بازیگران و تولید صمیمانه تبریک گفت.
    اما مشکل من با گفته های آقای فرهادی است:
    سلام به مردمِ خوب سرزمینم. در این لحظه بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان ما را نگاه می کنند. فکر می کنم آن ها بسیار خوشحال اند. آن ها تنها به خاطر این جایزه ی مهم یا یک فیلم یا فیلم ساز خوشحال نیستند. آنان خوشحالند چون در این زمان که صحبت جنگ و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می شود، این جا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است. فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را تقدیم مردم سرزمین ام می کنم. مردمی که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند و با نفرت و خشونت سر سازگاری ندارند.
    واقعا” آقای فرهادی؟؟؟؟
    خیلی دوست دارم بدانم تعریف شما از فرهنگ چیست ؟ آیا فرهنگ نباید در رفتار مردم تجلی داشته باشد؟ آیا ۵۰۰۰ سال یا ۷۰۰۰ سال تمدن داشتن دلیلی برای افتخار کردن است؟ آنهم زمانی که در رفتار اکثریت جامعه ایرانی ذره ای فرهنگ نمی بینیم.
    مردمی که شبانه روز به دروغ گفتن و سر این و آن کلاه گذاشتن مشغولند و زرنگ بازی را نشانه موفق بودن میدانند با فرهنگند؟ مردمی که حریم خصوصی برایشان معنی ندارد و به خود اجازه میدهند در مورد شخصی ترین مسائل زندگی دیگران اظهار نظر کنند با فرهنگند؟ مردمی که تحمل شنیدن عقاید مخالف را ندارند و به راحتی فردی را که متفاوت می اندیشد یا به شیوه ای متفاوت زندگی میکند زیر نگاه های خشمگین و انتقامجویانه خود له میکنند با فرهنگند؟ مردمی که اولین واکنششان پس از یک حادثه یا تصادف فیلمبرداری یا عکاسی با موبایل است نه کمک به آسیب دیدگان یا مجروحان با فرهنگند؟ مردمی که برهنه شدن گلشیفته فراهانی برایشان از کشته شدن هزاران نفر در اعتراضات بعد از انتخابات مهم تر است با فرهنگند؟ مردمی که داد میزدند “موسوی کروبی سکوت کنید خائنید” و م”وسوی دستگیر بشه ایران قیامت میشه” الان کجا هستند ؟ بگذارید بگویم پای کامپیوتر شخصیشان اخبار مربوط به اسکار گرفتن فیلم شما را میخوانند و در دل میگویند: “هنر نزد ایرانیان است و بس!”
    مشکل ما آقای فرهادی همین جمله آخری و جمله های نظیر این جمله است. این حس خودشیفتگی ایرانیها که خود را برتر از همه میدانند آنهم در همه زمینه ها.
    مردم ایران برای عقیده و نظر برادر و خواهر خود احترام قائل نیستند چه برسد به فرهنگ و تمدن دیگران. و اتفاقا” پر از احساس نفرتند نسبت به هرچه با عقاید آنها همخوانی نداشته باشد یا هر کسی که از آنها بهتر باشد.
    و اتفاقا” برعکس شما من مشکل را در سیاست نمیدانم. مشکل خود ما هستیم آقای فرهادی. میدانید چرا مردم از احمدینژاد متنفرند؟ من فکر میکنم چون آینه تمام نمای ایرانی بودن ماست اما تحمل دیدنش را نداریم.
    احمدینژاد دروغگوی قهاری است. مگر ما نیستیم؟ احمدینژاد با تقلب رئیس جمهور شد. مگر ما هر روز در کلاس درس در مدرسه و دانشگاه تقلب نمیکنیم مگر سر هر مشتری و ارباب رجوع کلاه نمیگذاریم و بعد هم به خودمان بخاطر این همه ذکاوت تبریک نمیگوییم.
    وقتی احمدینژاد عکس خانم رهنورد را در تلویزیون نشان داد خون غیرتمان به جوش آمد. گفتیم چرا به حریم خصوصی وارد شد؟ اما مگر خودمان هر روز در اینترنت به دنبال عکسهای خانوادگی و شخصی هنرمندان نیستیم تا بلافاصله به تمام دوستان و فامیل بلوتوث کنیم؟ دلیل اینها سیاست است؟ این مردم با فرهنگند آقای فرهادی؟ واقعا”؟؟؟
    آقای فرهادی مشکل ایران سیاست نیست. مشکل ایران مردم ایرانند. مردمی که دروغ بخشی از وجودشان شده و جالب اینکه هم “درباره الی” و هم “جدائی نادر از سیمین” راجع به دروغند. کاش شما هم هنگام سخنرانی دروغ نمیگفتید.

|