۲

گر چه ماه رمضان است… (۴)

Print Friendly, PDF & Email
اين مذاهب – و آداب و مناسک‌شان – چيزی نيستند جز منازلی که از آن‌ها بايد عبور کرد. عين‌القضات در فهم اديان و مذاهب اشاره به فرسوده شدن و مندرس شدن مضامين آن‌ها دارد تا جايی که روزگاری می‌رسد که ملتزمان به آن اديان و مذاهب چيزی از آن جز ظواهرش نمی‌دانند که آن‌ها را هم به عادت تکرار می‌کنند. اما برای او، در همه‌ی اين‌ها حقیقتی هست:
«ای دوست، اگر آن‌چه نصاری در عيسی ديدند تو نيز ببينی، ترسا شوی. و اگر آن‌چه جهودان در موسی ديدند تو نيز ببينی، جهود شوی. بلکه آن‌چه بت‌پرستان ديدند در بت‌پرستی، تو نیز ببينی، بت‌پرست شوی. و هفتاد و دو مذهب، جمله منازل راه خدا آمد. مگر اين کلمه نشنيده‌ای که شيخ ابوسعيد ابوالخير روزی پيش گبری آمد از مغان، و گفت: در دين شما امروز هيچ چيزی هست؟ که در دين ما امروز هيچ خبر نيست!‍» (تمهيدات، ص. ۲۸۵).
قاضی همدانی از اين هم گامی پيش‌تر می‌نهد و می‌گويد: «و مقصود از اين بيان بدين محققی آن است که اصول مذاهب بعيد است که دروغ بود، لابل محال بود از آن‌جا که منم. اما از آن‌جا که حکم عموم خلق است لابل از آن‌‌جا که حکم خصوصِ علمای دين است، اين نه محال نمايد و نه بعيد، زيرا گويند چه بعید بود در اين‌که در عالم، مذاهبِ فاسد بود که ادراک حق غامض است، و راهش دراز است و پرخطر است. و افهام خلق قاصر است، و راه‌نمايان همه يا اغلب گمراه‌اند. پس ضرورت است خود که مذاهبِ باطل بيش بود در عالم. و اين اگر چه به عقلِ تو و امثال تو بس نزديک است، از آن‌جا که منم نه چنين است که من هم بر اين بوده‌ام مدتی دراز، و پس از آن اين در من پديد آمده است که اصول مذاهب لابد باید که صحيح بوَد. و بطلان مذاهب از تحريفِ ناقلانِ بد افتاد». (نامه‌ها؛ ج۲، ص ۳۱۱).
عين‌القضات با همين عبارات تمامی برداشت عاميانه، ظاهری و بديهی متدينان را به هم می‌ریزد: اصول مذاهب همه صحيح‌اند! از آن‌جايی که او در آن‌ها نظر می‌کند، نه تنها بعيد است که اصول مذاهب دروغ باشند، بلکه «محال» است که دروغ باشند. اين رأی، رأيی دلیرانه است به ويژه آن‌که در روزگاری که او می‌زيسته، فضای نزاع‌های مذهبی بسيار خصومت‌زا بوده است.
اما این معنا، نزد عين‌القضات، هم‌چنان دنباله‌ای دارد: «اگر مذهبی مرد را به خدا رساند، آن مذهب اسلام است و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را، به نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بتر باشد. اسلام نزد روندگان آن است که مرد را به خدا رساند، و کفر آن باشد که طالب را منعی يا تقصيری در آيد که از مطلوب بازماند. طالب را با نهنده‌ی مذهب کار است نه با مذهب» (تمهيدات؛ صص ۲۲-۳۳).
برای عوام، تنها اسلام است که راه رستگاری است – و اين اسلام خلاصه می‌شود در همين اسلام تاريخی با همين آداب و مناسک شرعی. سخن عين‌القضات درست خلاف اين است: همين اسلامی که شما گمان می‌بريد که با ارجاع به ظاهرِ نص قرآن تنها دين پذيرفته شده نزد خداست و باعث فلاح است، می‌تواند از کفر بدتر باشد. و اين است که او ميان اسلام مجازی و کفر حقیقی تفاوت می‌نهد. همين اسلام، همين عبادات شرعی و مناسک دينی، وقتی قرار باشد از آدمیان رهزنی کنند و مانع معرفت شوند يا زمينه‌ساز تقصير – که عمدتاً این اتفاق میان دين‌داران رخ می‌دهد – دين‌ورزی را تبديل به آفت و عادت می‌کند.
بر مذهب خدا بودن، مقدمه‌ای دارد و آن مقدمه شناختِ خود است. اين سخن شديداً عارفانه و عميقاً کفرآميز که «هر که خود را بشناسد خدای خود را شناخته است» عمدتاً به مثابه‌ی سخنی آرامش‌بخش و حکمت‌آموز ميان متوسطان و مبتديان دين‌داری نقل می‌شود. اما آغاز بر مذهب خدا بودن، و گشودن بابِ شناختِ خود، گويی پرده‌ی ستبری را می‌درد و آدمی را به مقامی می‌برد که تفاوت نهادن ميان مذاهب و اعتبار بخشيدن به آداب و مناسک يا حس ذوق و لذت کردن از به جای آوردن فرايض، برای او هم‌رديف کفر خواهد بود.
  1. محمود says:

    سلام و طاعات قبول حق
    در خصوص روایت مشهوری که ذکر کرده اید : “من عرف نفسه فقد عرف ربه” (هر که خود را بشناسد خدای خود را شناخته است)، دو نکته به نظر می رسد:
    اول آن که شاید این روایت نوعی تعلیق به محال باشد. زیرا برای فرد امکان شناخت کامل و همه جانبه خویشتن خویش توسط خودش وجود ندارد. زیرا در جایی که فاعل شناخت و موضوع شناخت (یا به تعبیر مدرن سوژه و ابژه) یگانه اند و تامین حداقل فاصله لازم بین فاعل و موضوع شناخت چندان آسان یاب نیست، چگونه می توان از حصول کامل شناخت دم زد و عینیت آن را اثبات کرد؟ به تعبیر حضرت حافظ: وجود ما معمایی است حافظ / که تحقیقش فسون است و فسانه.
    و وقتی که چنین است کجا می توان به شناخت کامل خدا راه برد؟
    البته می توان پذیرفت که منظور روایت تشویق آدمیان به گام زدن در راه حصول این شناخت (معرفت نفس و در نتیجه معرفت رب) است ولو معرفت کامل این دو دست نایافتنی باشد، چون چنین به نظر می رسد که در دار هستی نصیب ما فقط “این قدر هست که بانگ جرسی می آید”
    نکته دوم آن که برخلاف تصور رایج، در این روایت وعده ای داده نشده که “شناخت خویشتن” منتهی به “شناخت خداوند” می شود. بلکه تصریح شده است که اگر کسی “خودش” را بشناسد (عرف نَفسَهُ) “خدای خویش” را (عرف رَبَّهُ) – و نه خدا را (عرف الله) – شناخته است. به تعبیر دیگر اگر بپذیریم که خدا بر هر دلی تجلی ویژه ای دارد که با تجلی او بر دلهای دیگر متفاوت است، یعنی همان نکته ای که شيخ روزبهان بقلي بدان اشارت دارد:
    اي تو را با هر دلي رازي دگر / هر گدا را با دلت آزي دگر
    صد هزاران پرده دارد عشق دوست / مي‌كند هر پرده آوازي دگر
    پس حداکثر می توان گفت هر چه فرد در شناخت خویش گام بردارد قدمی به شناخت خدای خویش (یعنی خدا آن گونه که بر قلبش تجلی کرده است) نزدیکتر می شود و نه بیشتر.
    پایدار باشید
    ——————————–
    ممنونم. درست فرموده ايد. البته اين همان روايتى است كه صوفيان كلاسيك تحويل تان خواهند داد.
    د. م.

  2. رویا says:

    باسلام و تشکر از نوشتۀ خوبتون آیا سنت گرایانی مانند ” گنون ” و شوآن “و… به این نظر قاضی نزدیکند ؟با تشکر
    ———————
    متأسفانه من با آراى گنون و شوآن آشنا نيستم.
    د. م.

|