۰

تقوا و علم

Print Friendly, PDF & Email
صاحب سيبستان پای يادداشت قبلی من در گودر حاشيه‌ی – به‌جای – زير را آورده است:
«فکر می‌کنم تقسیم ظاهر و باطن به عوام و خواص روا نباشد. معیار باید داد که ظاهر چیست و ظاهرپرست کیست و باطن کدام و باطن گرا کیست. چه بسیار خواص ظاهرپرست و چه بسیار عوام باطن شناس. بعلاوه فهم ظاهر و باطن مستقیم نیست. از ورای حجاب است. یعنی خود فهمیدن هم مساله است حتی فهم ظاهر چه رسد به باطن. مثلا لغت ظاهر است. اما درک معنای لغت هم همیشه آسان نیست و داستانها بر سر لغات رفته است. مثل کفر که معنای لغوی اش هم بحثی دقیق دارد. یا همین حسن که در آیه آمده است».
درباره‌ی بخشی از اين جملات توضيح می‌دهم و بحث بيشتر درباره‌ی بقيه‌اش را به يادداشتی ديگر وا می‌گذارم. بگذاريد مرادم را از «خاص» يا «عام» بودن روشن کنم. مقصود از خاص يا عام بودن چيزی نيست در رديف سواد داشتن يا نداشتن يا مثلاً عالم بودن يا عالم نبودن. درجات معنوی و باطنی ارتباطی به دانشگاه رفتن و فقيه بودن يا علامه شدن يا بودن ندارد. مواجيد معنوی و اذواق باطنی مستقل از اين علوم می‌ايستند. علوم باطنی، علومی نيستند که تنها در حد لفظ پيچيده و دشوار باشند يا نياز به درکی عميق‌تر داشته باشند. علوم باطنی و معارف حقيقتی – به تعبيری که بعضی از عارفان يا فيلسوفان از آن‌ها ياد می‌کنند – نيازمند صيقلِ درون و منجلی بودن آينه‌ی باطن آدمی است. در يادداشت قبل – در خلال بندی که از قاضی همدانی نقل کردم – اشاره‌ای بود به «دين عجايز». اين مضمون را مولوی در مثنوی هم پرورانده است که اين دين عجايز، نشانی از فروتنی دارد و در آن تکبری نيست:
چون‌که گله باز گردد از ورود
پس فتد آن بز که پيشاهنگ بود
 
پيش افتد آن بز لنگ پسين‌
اضحک الرجعی وجوه العابسين
 
از گزافه کی شدند این قوم لنگ
فخر را دادند و بخریدند ننگ
 
پا شکسته می‌روند این قوم حج
از حرج راهیست پنهان تا فرج
دل ز دانشها بشستند این فریق
زانک این دانش نداند آن طریق
دانشی باید که اصلش زان سرست
زانک هر فرعی به اصلش رهبرست
هر پری بر عرض دریا کی پرد
تا لدن علم لدنی می‌برد
پس چرا علمی بیاموزی به مرد
کش بباید سینه را زان پاک کرد
پس مجو پیشی ازین سر لنگ باش
وقت وا گشتن تو پیش آهنگ باش
 
در نتيجه، اين تفکیک را بايد به درستی انجام داد که چنين نيست که هر که از علوم ظاهر بر می‌خورد لزوماً از معارف باطنی بی‌بهره می‌ماند و چنين نيست که هر که از عالمان حقیقتی صاحبِ معرفت نباشد، از باطن بی‌خبر خواهد بود. اما در معنای وسيع‌تر، رزق و روزی باطنی، نصيب خاصان است. و رزق ظاهری، نصيب عموم (می‌شود نام‌اش را بگذاريم «عوام»). اين تعبير را نبايد تحقيرآميز خواند و فهميد. در اين تعبير بيشتر توصيف هست تا تحقیر. مثال‌های مختلفی می‌توان در توضيح‌اش آورد، قوتِ آدمی، نصيب حيوانات نيست و لذتی که آدمی از خوراک بشری می‌برد، نصيب حيوانات نمی‌شود. اين مضمون را قاضی همدانی به زبان ديگری هم توضيح داده است: آدمی‌زادی که به سن کمال نرسيده باشد، لذت وقاع نمی‌داند. يعنی اين تفکيک خاص و عام و ظاهر و باطن از اين روست. اما اين‌که ظاهر چی‌ست و باطن چی‌ست، سنت بلند و تاريخی دراز پشت اين تعابير نشسته است. يعنی می‌شود از منظرهای مختلف توضيح داد که از نظر چه کسی، چه چيزی ظاهر است و چه چيزی باطن. ولی دست‌کم اين مقدار می‌توان گفت که در تاريخ اسلام، اصناف و طوايف و طريقه‌های مختلفی بوده‌اند که هر يک فهمی از ظاهر و باطن داشته‌اند. سنت‌های باطن‌گرای مسلمانان – از صوفيه گرفته تا فيلسوفان و باطنيان اسماعيلی – کمابيش درکی مشخص از باطن داشته‌اند: هر صورتی معنايی دارد و لزوماً معنای باطنی با معنای ظاهری سازگاری محض و تمام ندارد و گاهی در تضاد و تناقض می‌افتد و از همين روست که دست به دامان تأويل می‌شده‌اند. اما دو نکته را بايد از هم تميز داد: بحث درباره‌ی اين‌که ظاهر و باطن چی‌ست – در حد يک بحث معرفتی – يک نکته است و بحث درباره‌ی ظاهرپرستان و زاهدان رياکار که آفت دین‌اند ولی در لباس دين ظاهر می‌شوند، نکته‌ای ديگر. بحث اول، بحث معرفتی و شناختی صرف است و بحث دوم بحثی انتقادی و اجتماعی که به روشنی ابعاد سياسی هم پيدا می‌کند. اين دو بحث البته از هم جدا نيستند ولی بايد شأن هر يک را به رسميت شناخت و يکی را با ديگری خلط نکرد. درباره‌ی اين مضمون هم باز بيشتر خواهم نوشت.
اما، در دو يادداشت پيش، اشاره‌ای کرده بودم به تقوا و نسبت آن با دانش. قاضی همدانی نسبت اين دو را معکوس می‌داند: از تقوا، دانش و علم می‌زايد. اين دو البته با هم در تضاد نيستند. وقتی تقوا را به معنای خشيت بگيری، می‌گويند که اهل دانش، اهل خشيت هم هستند. اما اين تقوا، معنای ديگری هم دارد. تقوا گاهی هم‌عنان و هم‌رديف محبت است و محبت نتيجه‌ی دانش است. يعنی نمی‌توان با نادانی به تقوا رسيد. اهل تقوا شدن هم سلوک می‌خواهد اما همين رسيدن به درجات تقوا، اسباب بسط علم هم هست. شرح‌اش بماند برای يادداشتی ديگر. عجالتاً اين دو بند از نامه‌های عين‌القضات را در تکميل قصه بخوانيد تا بعد.
«جوانمردا! پنداری هرگز حرفی از قرآن خوانده‌ای؟ هيهات! به عادتی مزوّر قناعت کرده‌ای. راه مردان که اصنام عادت را پاره‌پاره کردند ديگر است و راه مخنثان و نامردان و مدعيان که صنم عادت را معبود خود کردند ديگر که «و قالوا نعبدُ اصناماً فنظل لها عاکفين انًّا وجدنا آباءنا علي أمة و انّا علي آثارهم لمهتدون». اگر بر راه پدر بودن واجب بودی و راست بودی، ابراهيم خليل به راه آزر بودی. هيهات هيهات! نادان را بر امت دانا بايد بودن، و خاکيان را قدم بر قدم آسمانيان بايد نهاد، چنان‌که ابراهيم خليل با پدر خود گفت: «يَا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جَاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرَاطًا سَوِيًّا».
جوانمردا! علم ميراث سلوک است نه ميراث مادر و پدر « وَمَن يَتَّقِ اللَّـهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ». اگر «وَيَرْزُقْهُ» رزق معده بودی، بر تقوا معلق نبودی. رزق معده‌ ابوجهل را بيش بودی که مصطفی را – صلعم – آن رزق سماوی بود نه ارضی، و هو االذی «يرزقکم من السماء و الأرض». رزق سماوی علوم است، و علم از تقوا واديد آيد که «وَاتَّقُوا اللَّـهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّـهُ»، لو انهم «آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَـٰكِن كَذَّبُوا».» (نامه‌ی ۲۶؛ ج ۱، صص ۲۲۵-۲۲۶).

|