۴

چراغی بايد افروخت

Print Friendly, PDF & Email
برای همه‌ی دوستان و ياران نازنين‌ام که این روزها زخم‌ها از بيداد به جان دارند
آن‌ها که زخم اين بساط دروغ و بیداد در استخوان‌شان نشسته است و احوال اين روزهای ايران را دیده‌اند، حتماً نيازی ندارند که کسی برای‌شان وصف اين تنوره کشيدنِ حيرت‌آور پليدی و اهریمن‌خویی بی‌سابقه را بازگو کند. هر چه اين روزها رسانه‌های فتنه‌ی دولت محموديه را بیشتر می‌خوانم، بيشتر به اين نکته می‌رسم که چه بسا ملت ایران هرگز چنین روزگاری را به ياد نداشته باشد و هرگز اين مايه تيرگی و تباهی را به چشم ندیده باشد. به این‌ها بیفزاييد عمق توحشی که اين روزها اگر چه آشکار نمی‌شود و شکارِ دوربین‌های رسانه‌ای و قلم‌های افشاگر نيست، اما هست و کم‌تر از پيش هم نيست. اين قصه‌، قصه‌ی تازه‌ای نيست که کانون‌هايی در حکومت فعلی ايران می‌کشند و کشته را مجازات می‌کنند؛ دروغ می‌گويند و لاف پاکی و راستی می‌زنند؛ از کلام و کردارشان نفرت و خشونت فوران می‌زند، اما نمايش لطافت و رأفت می‌دهند؛ دم از اخلاق می‌زنند اما چيزی جز شلتاق در چنته ندارند. اين قصه‌ها، تازه نيست و همگی آزادی‌خواهان و عدالت‌جویانی که خردشان و روان‌شان از تلبيس ابليسی به رنج است، اين تلخی آشنا را در بن دندان‌شان دارند. اما چه باید کرد؟

درست از روزهای پيش از بالا گرفتنِ شعله‌ی فتنه‌ی محموديه، هر روز و هر ساعت نگران اين بوده‌ام و هم‌چنان هستم که چگونه می‌توان به نبرد تباهی رفت و چگونه می‌توان با دروغ و ریا و شيطان‌صفتی پنجه زد اما آلوده‌ی آن نشد. اين پرسش را با بسيار کسان از اهل تجربه در میان نهاده‌ام. این سخن را از حکیمان پرسيده‌ام، از کسانی که چون جان عزیزند و خلاصه‌ای از دهه‌ها تجربه‌ی درد و دشواری‌اند. پاسخ ساده است: ايمان باید و اميد. نبايد چندان چشم در چشمِ مغاک بدوزيم که خود روزی به مانندِ آن شويم. می‌شود هر روز جريده‌های بی‌حیايی چون فارس‌نيوز،‌ رجانيوز و کيهان را خواند و دید. می‌شود هر روز تراوشاتِ ذهن‌های بيمار و اسیر سوءظن و بدگمانی‌های مزمن سياسی و اعتقادی را خواند و بر این مايه از جهالت اندوه خورد یا حتی به خشم آمد. پرسش اين است که اگر روزی در چنگال این نابخردان افتادی و جایی گرفتار زورگویی و ارعاب و تهديد اين فرومايه‌گانی شدی که تنها هنگام اتکای به قدرت نظامی و امنيتی و مالی، زبان‌شان دراز است و مار و اژدهای‌اند اما در فراق قدرت و سياست مانند موری ضعيف و حقیر، چه می‌توان کرد و چه بايد کرد؟

استوار ماندن و قامت افراشتن کار آسانی نيست. همه اين گنجايش را ندارند که در اين دشواری‌ها جان‌شان را در تن خلاصه کنند و ايمانی به صلابت کوه در برابر دروغ و ارعاب اين‌ها بنشانند. پرورده شدن، صيقل خوردن و الماس شدن، رياضت می‌طلبد. اين کار همه نيست. اما من ايمان دارم، باور دارم که در آدمی، در همين آفريده‌ی عزيز و شریف، مایه‌ای هست و شعله‌ای هست که هر ظلمتی را می‌تواند خاموش کرد. و پاسخ اين پرسش به گمان من يک کار ساده و دشوار است: در تاریکی‌ها بايد چراغی افروخت. مردمی کردن يعنی همين‌که اجازه ندهی حاکميت زور و قدرت سیاست و دروغ، انسانيت و وفا را از تو بستاند. يعنی اين‌که در برابر این سيلاب بلا و فتنه‌انگیزی دروغ و رستاخيز ديوان، آدمی‌وار بايستی و گوهر بشريت‌ات را، وفا را، مهر را و راستی را سخت در سینه بفشاری. می‌توان اين هستی را سپر کرد برای صیانت از بشریت خود. آدمی گرامی است و مکرم. «آن‌قدر زیباست اين بی‌بازگشت / کز برای‌اش می‌توان از جان گذشت». هر روز فکر می‌کنم که باید پيوسته چراغی بيفروزيم. هر روز بايد آتش اميد را تازه کنيم و بدانيم که اين آتش یزدانی را نباید گذاشت تا از دمِ دیوان تيره شود:
تیره شد آتشِ یزدانی ما از دَمِ ديو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
آن‌که در خاموش کردن اين آتش می‌‌کوشد، دود در چشمِ خود می‌اندازد و نفسِ خود را تنگ می‌کند. تقدير آتش سوختن است و افروختن. بايد با تمام یارانِ دلنواز و نازنینی که اين روزها خسته‌اند و رنج‌کشيده و زخم‌خورده از بیداد، اين دوبيتی سايه را زمزمه کرد:
ای آتش افسرده‌ی افروختنی
ای گنج هدرگشته‌ی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته‌ايم
ای زندگی و مرگِ تو آموختنی
ما از نژاد آتش هستيم. آتش را با تاريکی و دخمه‌های خفاشان ميانه‌ای نيست. صبر کنيد. صبر کنیم. تسليم آدمی‌ستيزی این بيدادگران نباید شد. آتش ما، اين ظلمت را خواهد زدود:
از آن به دير مغانم عزيز می‌دارند
که آتشی که نمیرد هميشه در دلِ ماست
  1. ahmad says:

    سلام.. بسیار عالی و شور انگیز بود. خدا یار و پشتیبان مردم است.

  2. رضا says:

    با سلام،
    بله بسیار زیبا.
    ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟ مشکل ایران و ایرانی جماعت چیست که با این همه شور و اخلاص و آتش در دل، ووو (که من هم همین گونه هستم) هنوز نتوانسته ایم به جامعه نه حالا ایده آل و رویایی، بلکه به جامعه ای که حداقلها در آن رعایت می‌شود برسیم؟
    مگر نه اینست که مشکل اصلی اینست که احساساتی هستیم و بیشتر از اینکه به عقلانی فکر کردن رو بیاوریم همیشه در تنور شور و شعر می دمیم؟ به جای اینکه به حد اقلها بپردازیم و گلیم خود را با پیروی از راههای شناخته شده از آب بکشیم، در پی در انداختن طرح‌نو هستیم. ا
    این ایراد را سال پیش به‌آقای جامی گرفتم که به جای تئوری بافی در مورد رسانه “سبز” یک شبکه رسانه ای کارآمد درست کنید که این ملت در هجوم شایعه ها و تهمت ها و اخبار دروغ خود را نبازند. بعد از یک سال ایران ندا را داریم با پروژه بسیار زیبا و شاعرانه هر ایرانی یک فیلم. نمی گویم اینکار بد است و در دراز مدت موثر نیست، ولی جای خالی کار عقلانی و عملی لازم در شرایط کنونی بر اساس اصول را پر نمی کند. نتیجه اینست که روز به روز بیشتر از نا امیدی و یا به افراط افتادن دوستان و آشنایان در ایران می شنوم.
    به خدا شما مسوولیید. شما روشنفکران نسل جدید ایران هستید که با قلم خود و برد رسانه ای که دارید می توانید ایرانیان را نسبت به کمبود هایشان (که اینرا می گویم چون کمبود ها و ٓظعف های شخصی خود من هم هست) آشنا کنید. به جای دمیدن بیشتر در این بالن باد شده، یک بار هم سوزنی به آن بزنید و بگویید که به جای شعار و شعر، کار فکر شده لازم است. از شما می پذیرند چون در کار خود کوشا و موفق بوده اید. چرا به جای این سوزن (که سوزنی است که درد آن امید و تلاش می آورد)، به مرحمی روی می آورید که ابتدا کرختی و سپس ناامیدی ناشی از کرختی و کاهلی می آورد، نمی دانم.
    برا ی مثال عرض می کنم. همین جزوه ای که در مصر پخش شده در مورد اهداف جنبش و روشهای مقابله با پلیس، …فارغ از محتوای جزوه، نشانه یک کار فکر شده و منظم گروهی است که با هدفی مشخص تهیه شده. یک کار عقلانی و به دور از هر گونه احساسات ایده آلیستی یا تکروانه. چرا چنین چیزی در ایران کم است؟‌چرا کسی بر سر ما فریادی نمی کشد که تا تلاش نکنیم و هر ثانیه رنجی نکشیم تا گره کوچکی را باز کنیم، هرگز
    گره های بزرگ باز نخواهند شد؟‌ نگویید نا امید نباش. همین فریاد من اینجا نشانه امید من است به اینکه چیزی را تغییر دهم. تا شما مثال های عملی از کردار درست و هدایت شده به جماعت ندهید (که تنها از کسانی مانند شما با امکانات شما بر می آید) احساسات افسار گسیخته و تئوری بافی و بی عملی ما ایرانیان ما را به همان جایی خواهد برد که تا به حال برده است.
    با تشکر

  3. حامد says:

    ایمان و امید، یا عشق :
    آشنایان ره عشق در این بحر عمیق / غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

  4. Abbas says:

    داریوش عزیز:
    خیلی زیبا گفتی ” ايمان باید و اميد. نبايد چندان چشم در چشمِ مغاک بدوزيم که خود روزی به مانندِ آن شويم”
    حق یار و یاورت

|