۱

از پری‌وارِ پنهان… تا «بيداد همايونی»!

PrintFriendly and PDF
می‌دانم. حالِ ديوانگان است. ظاهراً حال فرزانگان اين نيست ولی «المنة لله که چو ما بی دل و دين بود / آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم»! پری‌گویی و پری‌خوانی، از احوال ديوانگان است. اما آتش به جان گرفتگان نیک‌تر می‌دانند که وقتی درون‌ات می‌سوزد يا کمندی در جان‌ات افتاده و در فراز و نشيبی، همین زمزمه کردن با اين پری و اين پنهان تنيده در جان می‌تواند راهی در این ظلمتِ بی‌منتها پيش روی آدمی بگذارد. روزن اميد را می‌توان به مدد همین پری‌خوانی گشود. پری جستن و پری خواندن، شرطی دارد البته و آن این است که بدانی‌اش تا خواندن‌اش بتوانی. برای دانستن‌اش، باور کردن‌اش هم شرط است. وقتی هرگز باوری به گشايشی و فتوحی نداشته باشی، می‌شوی گمگشته‌ی بیابان:
خاکِ سيه مباش که کس برنگيردت
آيينه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
صيقل خوردن می‌خواهد و صيقل دادن. آدمی گاهی صيقل داده می‌شود به جبر و گاهی به اختيار خويش را می‌تراشد و صیقل می‌دهد. هر چه باشد، تا صيقل نخوری و صيقل ندهی، درجه و مرتبه نمی‌يابی. اندوه‌ات هم روی کاستن نخواهد داشت. جایی اگر نوايی شنيده باشی و نفسی دل‌ات رفته باشد و لرزیده باشد، کافی است تا همان نشانه را پی بگيری و بروی. برای اين‌که دل‌ات بلرزد، چنان که باید بلرزد، خواب و خيال‌ها باید:
خواب و خيالِ من هم با يادِ روی تست
تا کی به من چو دولت بیدار روی کنی
اصلاً قصه گفتن می‌خواهد؟ اين‌ها حديث کسی است که خونِ دل می‌خورد. کسی که «هر چه مراد است در جهان» دارد، پری‌خوانی‌اش از چی‌ست؟ آمده بودم برای اولین بار اين برنامه‌ی همايون گلهای تازه – گلهای ۵۲ را با صدای قوامی بگذارم که جنونِ پری‌خوانی زبان مرا هم از خود کرد. اگر اين‌ها را هم نخوانده‌ايد، اصلاً خواندن نمی‌خواهد. برنامه را که بشنويد، اگر آماده باشيد، شاید بفهميد اين‌ها که به هم بافته‌ام يعنی چه. در کنارش گلهای تازه‌ی ۳۷ را هم اضافه کرده‌ام که يک همايون درست و حسابی داشته باشيد.
 
پ.ن. امروز دوست نازنینی – از مشهد – که مدت‌هاست کوشش می‌کند بتواند موسيقی‌های طربستان را – پس از فتنه‌ی دولت محنت – بشنود، گله می‌کرد که نمی‌شود به این‌ها دسترسی پیدا کرد. هر چند پشت سد فيلتر واقع شدن در این نظام، اسباب مباهات است و ذخيره‌ی آخرت (!)، ولی اين‌که دوستان اهل دل حتی از شنيدن موسيقی و خواندن شعر هم محروم می‌شوند چون آدم‌هايی مثل ما زبان به تملق و چاپلوسی در برابر این بساط باز نکرده‌ایم، البته اسباب شرمساری است (طبعاً برای آنان که زمام امور را به دست مردم نادان می‌سپارند!). در چنین احوالی است که شاعر می‌فرمايد:
آن‌که‌ آيينه‌ی صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهن سوسن آزاد گرفت
 
آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک
ديد اين شيوه‌ی مردم‌کشی و ياد گرفت…
 
بيداد «همايونی» فقط قصه‌ی آن روزها نیست؛ وصف حال همین روزهای تلخ و تيره هم هست! فقط رنگ‌ها عوض شده است: چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آميز…!
 
 

  1. صدرا says:

    اتفاقا همین دیروز پریروزا داشتیم با عماد تو خیابونای شهرمون از جای پری میپرسیدیم و اینو میخونیدم!
    این حسن تصادف و تصادم و تلائم و تلاطم رو به فال نیک میگیریم 🙂
    —————–
    من اصلاً ششدنگ هلاک اون «تصادف و تصادم و تلائم و تلاطم» و بقيه‌ی تفاعل‌های توام؛ پاشو بیا این‌جا بريم تفاعل کنيم اصلاً 🙂
    د.

|