۳

طرح بحث: سیاه‌مشق متافیزیکی

برای تدریس جلسه‌ای درباره‌ی آراء و عقاید حمیدالدین کرمانی مدتی است که مشغول کاویدن منابع و مقالاتی هستم که مدت‌ها درگیرشان بوده‌ام. در خلال بحث، مسأله‌ی همیشگی و دیرین من درباره‌ی فلسفه و علم نزد مسلمانان دوباره برای‌ام زنده شد. چیزی که من از نسبت فلسفه، الاهیات و علم در زمان کرمانی می‌فهمم این است که میان این‌ها نسبت و پیوندی ارگانیک برقرار بوده و متکلم یا متأله – در این مورد خاص، داعی اسماعیلی فاطمی – علاوه بر متأله و متکلم بودن، در علوم زمان خود نیز ورود داشته و به آن‌ها وقوفی کامل یا کافی داشته است. دو نمونه از این‌ها در زمان فاطمیان حمید الدین کرمانی و ابوحاتم رازی هستند که علاوه بر «داعی» بودن به هنرها و دانش‌های دیگری نیز آراسته بودند (تعمداً تعبیر داعی را به کار بردم چون «داعی» چیزی است بیشتر از متکلم یا متألهِ صرف). این‌ها علم لغت می‌دانسته‌اند (فیلولوژیست بوده‌اند)، از اندیشه‌ها و عقاید غیرمسلمانان آگاه بوده‌اند، اهل فلسفه بوده‌اند، طبیعیات زمان خودشان را خیلی خوب می‌شناخته‌اند و خلاصه دانش دینی‌شان با دانش طبیعی‌شان هماهنگ و هم‌ساز بوده است. مسأله‌ی این‌ها این نبوده که نوافلاطونی شوند یا نوفیثاغورثی یا هلنیستی. مسأله ابدا این نبوده است. این‌ها بیش از هر چیزی توجه داشته‌اند به هم‌ساز کردن دانش دینی‌شان با کیهان‌شناسی و معارف غیردینی زمان‌شان.

اما اتفاقی که در قرون بعدی در جهان اسلام می‌افتد اتفاق غریبی است: پیوند میان علم دین و علوم طبیعی و فلسفه گسسته می‌شود. در دوره‌های متقدم‌تر، متافیزیک مسلمانان با فیزیک‌شان تناسب داشت. اما از زمانی به بعد،‌ دیگر نه این‌که احساس کنند نمی‌توانند متافیزیک یا الاهیات‌شان را با طبیعیات هم‌ساز کنند، بلکه متافیزیک‌شان را از فیزیک و طبیعیات پاک مستغنی می‌دیدند. نظریه‌ی قبض و بسط سروش به زبانی دیگر به همین معضل اشاره دارد. که متافیزیکی بر پایه‌ی طبیعیات جدید نداریم. این کار البته کار آسانی نیست. مدعی هم در این زمینه فراوان است. در مطالعات اسلامی هم امروز بسیاری از آکادمیسین‌ها هم‌چنان تمایل به کاویدن بایگانی‌ها یا آثار باستان‌شناسانه دارند (آثار اساتید و دانشورانی از جنس مادلونگ از همین طبقه است). البته این نوع آثار خلائی را پر می‌کنند و بی‌شک ارزش‌مندند ولی هنوز اثری خلاقانه یا زاینده از این نوع پرداختن به مطالعات اسلامی حاصل نمی‌شود.

استاد بزرگواری برای من نقل می‌کرد از داوری ملاصدرا درباره‌ی ابن سینا. ملاصدرا ابن سینا را ملامت می‌کرد که چرا به علوم طبیعی می‌پرداخته و سراغ پزشکی و قاروره گرفتن و بول بیمار مشاهده کردن می‌رفته است. از نظر او، شأن فیلسوف اجل از آن بوده که به طبیعیات و علوم تجربی بپردازد. نزد او، فیلسوف کارهای مهم‌تری دارد و باید طرح‌های عظیمی پی بیفکند که این دانش‌ها پیش‌شان خرد و حقیر می‌نموده است. این همان نقطه‌ی انحطاط و زوال اندیشه است.

البته فقط مسأله‌ی ما این نیست که کسانی که به علم دین می‌پردازند عمدتاً شناختی از دانش‌های غیردینی ندارند و وزن و اعتباری برای‌شان قایل نیستند. این نکته را هم می‌فهمم که به هر حال شاخه‌های دانش چندان فراوان و پربار و گسترده شده‌اند که از وسع و طاقت یک فرد خارج است که از هر حوزه‌ی دانش اطلاع داشته باشد ولی دست‌کم می‌توانند در همان حوزه‌هایی که شناخت از آن‌ها برای وسعِ آدمی میسر است، اهل تفحص و کوشش باشند. از این سو، چه بسا مثلاً میان مسلمانان و متدینان، دانشمندانی باشد در حوزه‌های غیردینی، مثلاً پزشکی، فیزیک، شیمی، ریاضی و الخ که در این علوم زبردست‌اند اما وقتی در احوال همین عده نظر می‌کنی، می‌بینی که دانشِ دینی‌شان چیزی است در حد ابتدایی و سواد عامیانه و حداکثر دانشِ رساله‌ای و فقهی. و هم‌چنان کمتر کسی را پیدا می‌کنیم که علاوه بر مبرز بودن در رشته‌ی علمی غیردینی‌اش، غوری در دانش‌های دینی به شکل امروزی‌اش – مشخصاً در چهارچوب علوم انسانی روز – داشته باشد.

فکر می‌کنم این ایده را باید بسیار جدی گرفت که چه نسبتی می‌توانیم میان دانش دینی و دانش غیردینی برقرار کنیم و چگونه معرفت دینی امروزی ما می‌تواند متأثر از معارف غیردینی ما باشد؟ کلید زایندگی و خلاقیت دوباره‌ی تمدن امروزی بشر – و نه تنها مثلاً مسلمانان – در این است که بتوانند فضای علمی دینی را از تکرار و خمودگی بیرون بکشند تا بتوانند سر پای خود بایستند و با اعتماد به نفس با علوم غیردینی مشغول داد و ستد شوند. این کار نشدنی نیست. زمینه‌ی کار هم فراهم است. از دانش‌های مختلفی هم می‌توان بهره جست. امروز با یکی از دوستان دانشورم، نادر البزری، درباره‌ی همین موضوع گفت‌وگو می‌کردم. او مقاله‌ای دارد که در مجله‌ی فلسفه‌ی تطبیقی منتشر شده است با عنوان «هزارتوی فلسفه در اسلام» که مقاله‌ای است خواندنی و درخور تأمل (کل مقاله در همان لینکی که دادم موجود است).

درباره‌ی این موضوع بیشتر خواهم نوشت،‌ اما این قلم‌انداز و سیاه‌مشق برای آغاز بحث کافی است. امیدوارم دوستان دیگر اهل فضل هم مددی کنند که بتوان بحث را پی گرفت.
  1. مهدی گفت:

    داریوش عزیز! تا حد زیادی حرفت رو قبول دارم ولی تاجای که من می دونم و می فهمم، این اتفاق دور افتادگی متافیزیک از فیزیک نه مختص جهان اسلام که مشخصه عصر روشنگری به معنای کلی کلمه است. به بیان ساده «فیزیک»، به معنای هرآنچه متافیزیک نیست، اون قدر پیچیده شد که دیگه عملا نمی شد هم فیزیک رو داشت و هم متافیزیک رو. بگیر بیا تا دوران مدرن که دیگه همین فیزیک هم به طرز وحشتناکی تخصصی می شه. …
    ————————
    به نظر من احیای این پیوند نه کار محالی است و نه کار نامطلوبی. هم شدنی است و هم مطلوب. ولی کار خیلی سختی است.
    د. م.

  2. کریم گفت:

    به اعتقاد من زمانی که فیزیک و متافیزیک ارتباط تنگاتنگی داشتند به این دلیل بود که ماهیت هر دو تقریباً یکی بود یعنی بیشتر جنبه نظری داشتند. امروز دیگر هیچ کدام با دیگری نسبتی ندارد. مگر اینکه امروز دین را نیز تجربی کنیم تا ماهیتاً مشابه علم شود. البته در آن صورت دیگر شاید دین به معنای معمول نباشد. شاید روانشناسی یا علوم اجتماعی صورت مدرن دین باشند! الله اعلم!
    ————————-
    به نظر من مسأله اصلاً این نیست. یعنی همان مثال ملاصدرا و ابن سینا تصویر خوبی از مشکل را نشان می‌دهد. فیزیک و متافیزیک هرگز ماهیت یکسانی نداشته‌اند. من هم هرگز اعتقاد ندارم ماهیت این‌ها یکی است. ولی معارف دینی و غیردینی همیشه در هم اثر داشته‌اند و دارند. و هم‌چنان می‌توانند تأثیر متقابل داشته باشند. دین به معنای معمول اگر همین دینی است که در رسانه‌ها مطرح است و عموم مردم به اسم دین می‌شناسند، طبعاً مقصود من نیست. با این معیار خیلی از این آدم‌هایی که اسم بردم اصلاً از دین خارج‌اند.
    روانشناسی و علوم اجتماعی مدرن هم صورتی از دین نیستند. دین، دین است و علم علم. تمام بحث حفظ ارتباطی زنده و ارگانیک میان این دو است بدون این‌که یکی در نفی دیگری بکوشد یا قرارش این باشد که دیگری را از میدان به در کند. هر کدام از این‌ها به نیازی در حوزه‌ای پاسخ می‌دهند.
    ولی همان دو جمله‌ای اول‌ات، مبنای خوبی برای ادامه‌ی بحث است: ۱) این‌ها هیچ وقت بحث نظری صرف نبودند – هم در علم دین و هم در علوم غیردینی؛ شواهد تجربی فراوانی حکایت از همین موضوع دارد. ۲) این صورت‌بندی، پیش‌فرضی هم دارد و آن این است که این‌ها بالاخره یک جایی گذارشان به هم افتاده و دیر یا زود از همان اول قرار بود راه‌شان جدا شود و یکی منادی توسعه،‌ آبادانی، پیشرفت و غیره باشد و دیگری نظری و متافیزیکی و اسطوره‌ای و فارغ از این واقعیت‌ها. یا مثلاً بگوییم که دیر یا زود دین از علم قرار بود عقب بیفتد که هیچ شاهدی بر اثبات یا مدلل کردن‌اش نداریم.
    خلاصه این‌که مدعای این یادداشت این نیست که دین را باید تجربی کنیم. حاشا و کلا. ابن سینا هم هرگز نمی‌گفت دین را بیایید تجربی کنیم. مقصود خیلی روشن است: علم‌ورزی ابن سینا نسبتی با دین‌ورزی او داشت به این معنایی که نگاه او را به دین تغییر می‌داده و از جمود بیرون می‌آمده. به نظر من اگر مقاله‌ی نادر را به دقت بخوانی، پاسخ بعضی از این پرسش‌ها را می‌‌توان در آن یافت.
    د. م
    د. م.

  3. آزاد گفت:

    کتاب “ملاحظات فلسفی در دین علم و تفکر “از آرامش دوستدار و هم چنین دیگر آثارش ،این بحث را در زبان فارسی تمام کرده و برای شروع بحث باید از آنها گذشت.برایم جالب است که روشنفکران ایرانی به گونه ای حرف میزنند که انگار کسی به نام آرامش دوستدار در فارسی مطلبی ننوشته.

|