۱

همه زندگی آن است که خاموش نميريد

Print Friendly, PDF & Email
خاموشی و سکوت، دو وجه دارد. یک وجه خموشی رو به جانب مرگ و مرده‌گی دارد. مرده‌گان، مرده‌گان معنا و مرده‌گان حقیقت، سخن نمی‌گويند. زبان‌بسته‌اند و خاموش. آن‌ها که زنده‌اند، سخن‌گوی‌اند ولو به زبان هيچ نگويند. هزار اشارت و بشارت از آن‌ها صادر می‌شود که دلالت بر زنده بودن‌شان دارد. و اين سخن و گويايی خاموشانه‌ی آن‌هاست که آتش زندگی را بر می‌فروزد.

خاموشی وجه ديگری هم دارد. و این خاموشی آن است که دیگران می‌خواهند، يا در واقع آن خاموشی که ستم و بیداد می‌خواهد. بیداد، مرگِ داد است و ندای مرگ در گوش آدميان. ستم، خموشی ما را می‌خواهد نه خروش ما را. پس این دو وجه خاموشی، يکی روی در اختيار و انتخاب دارد و دیگری روی در اجبار و تحمیل. آن‌که روی در اختیار و انتخاب دارد، از کمالِ نفسِ آدمی بر می‌خيزد. سکوتِ اول، سکوتی فربهی‌بخش است. سکوت اول، کار سالکان است؛ آن‌ها که از بسیاری گفتار خموشی می‌گزينند نه از تهی بودن و هيچ نداشتن. سکوت دوم، از استبداد می‌خیزد و مرعوب شدن. این يکی يعنی منکوب ستم شدن. سکوت دوم، همان است که وصف عام‌اش استخفاف است در برابر فرعون‌های بیرونی. اين سکوت از تسلیم در برابر قدرت می‌خیزد. اين سکوت، دلالت بر زبونی و عجز و استيصال آدمی دارد.

گاهی سکوتی که به اجبار و تحمیل است، ممکن است حمل بر سکوت اختياری سالکانه شود. و زهی خامی که آدمی نتواند تفاوت سکوت اجباری و از سر خوف را با سکوت سالکانه ببيند. همیشه سکوت اجباری در خورد ملامت نيست ولی آن‌گه که سکوت در برابر فرعون را حمل بر سکوت سالکانه کنيم، دروغ را میدان داده‌ايم و دامن به فریبِ خويش و دیگران گشوده‌ایم. سکوت سالکانه را هم حمل بر سکوت ضعیفان و متوسطان کردن، نیز، جفاست. جفا در حق سالکان است. رندان هم سکوت می‌کنند. می‌توان هر چه بالا از سالکان گفتيم، به اسم ديگری، در حق رندان بگوييم. خموشی رندانه هم از همين جنس است. رندان اهل مماشات با فرعون‌ها نيستند. رندان خود صاحب ولایت‌اند و تن به ولايت فرعون نمی‌دهند. از همين روست که رندان يا سکوت نمی‌کنند و به عبارتی، جمله‌ای، بیتی و مصرعی هم که شده، بانگی در سرای شوکت فرعون می‌اندازند که خواب بر ديدگان‌اش حرام می‌کند. و اين‌جاست که رندی، خصلتی موسوی می‌شود. و همین‌جاست که آتش موسی گل می‌کند و از درخت می‌توان نکته‌ی «توحيد» شنيد (و توحید را نسبتی با فرعون نيست).

گويايی، يعنی زندگی. زنده‌گان‌اند که سخن می‌گويند. و فرهنگ ما ایرانیان، فرهنگِ سخن است و سخن گفتن، نه خموشی و سر در گریبان فرو بردن و صبر بر جفای بیدادگران. آن‌چه بهانه‌ی نوشتن این سطور شد، تصنیفی بود از محمدرضا لطفی در ماهور که با صدای مرضيه روی غزل «بمیريد بميرید…» مولوی ساخته شده است (گل‌های تازه‌ی ۱۲۶). وقتی که این‌ها را می‌نوشتم به فکر افتادم که با اين حساب، در زمانه‌ی ما، فرهنگ، ادبيات و موسیقی ایران، پرونده‌ی قطوری از جرايمی (به زعم حاکمان امروزی کشور ما) دارد که این روزها بساط امنیتی و نظامی حاکم بر ايران از مواجه شدن با آن هراس دارد، چون هر سطری، هر بیتی، هر نغمه‌ای و آهنگی، لرزه‌ای بر رکنی از اين بساط ستم می‌اندازد. راه را که کج بروی، قدم به قدم ناگزير به افزودن بر خطاها هستی. اين بار کجی که در خرداد ۸۸ بر استر لنگ اين دولت نهاده شد، روز به روز بيشتر به بی‌راهه می‌رود. اما بيم گمراهی برای ملت ما نیست. این همه روشن‌بینی و حکمتی که داريم نهيب زندگی به ما می‌زند و دعوت به گويايی و پويا بودن می‌کند. پس خاموش نبايد بود. دست‌کم در برابر فرعونان خموشی نباید گزید. و هر کسی به نوعی و شيوه‌ای سخن می‌گويد و سکوت می‌شکند. زنده‌گان چنين‌اند. روی سخن ما هم با زنده‌گان است نه مرده‌گان!

  1. Anonymous says:

    Ziba bood Merci

|