۷

فربهانِ لغو و لهو و حکايت منکرانِ شجريان

۱. همان روزهایی که رسانه‌های دولت کودتا و مجلسيانی که جانب‌داری از بيداد کرده بودند، در آستانه‌ی ماه رمضان، با ربنایی که شجريان خوانده بود، ترش‌رویی کردند، يکی از همان طایفه گفته بود که: «من حالم از شنیدن ربنای این… به هم می خورد واقعا جای تاسف بود که ما سر سفره افطار مجبور بودیم صدایش را بشنویم» (نقطه‌چين‌ها از اصل خبر است؛ آن‌ها هم شرم‌شان آمده است از بی‌آبرويی و دریدگی قایل؛ اما اين‌جا و اين‌جا را هم ببينید). خوب خواندن اين جملات هم اسباب خنده است و هم مايه‌ی تأسف. اسباب خنده است چون نهايت کج‌سلیقه‌گی و لجاجت و رفتار کودکانه است اين اظهارنظرهای خام و خصمانه. اسباب تأسف است چون به هر حال اين‌ها آيينه‌ی تمام عیار همين نظام ولایی‌اند و ما حق داريم که اين رفتارها و سخنان را به پای همين نظام بنويسيم. اين‌ها همان کسانی هستند که برای اين بساط جامه می‌درانند و گلو پاره می‌کنند (به هر معنایی که بخوانيد). اما این قصه ما را به یاد قصه‌ی مثنوی هم می‌اندازد که دباغی را به بازار عطرفروشان بردند و از استشمام بوی عطر حال‌اش ناخوش شود و بيهوش شد. راه چاره اين بود که اندکی سرگين سگ پيش مشام‌اش آورند تا به هوش آيد. حالا حکايت همین آقاست! بياييد اين بيت‌های مثنوی را بخوانيم که چقدر موافق حال ایشان و هم‌رأيان قدرت‌مدارشان است:
آن یکی افتاد بیهوش و خمید / چونک در بازار عطاران رسید
بوی عطرش زد ز عطاران راد / تا بگردیدش سر و بر جا فتاد
هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر / نیم روز اندر میان ره‌گذر
جمع آمد خلق بر وی آن زمان / جملگان لاحول‌گو درمان کنان
آن یکی کف بر دل او می براند / وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند
او نمی‌دانست کاندر مرتعه / از گلاب آمد ورا آن واقعه
آن یکی دستش همی‌مالید و سر / وآن دگر کهگل همی آورد تر
آن بخور عود و شکر زد به هم / وآن دگر از پوششش می‌کرد کم
وآن دگر نبضش که تا چون می‌جهد / وان دگر بوی از دهانش می‌ستد
تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش / خلق درماندند اندر بیهشیش
پس خبر بردند خویشان را شتاب / که فلان افتاده است آن‌جا خراب
کس نمی‌داند که چون مصروع گشت / یا چه شد کور افتاد از بام طشت
یک برادر داشت آن دباغ زفت / گربز و دانا بیامد زود تفت
اندکی سرگین سگ در آستین / خلق را بشکافت و آمد با حنین
گفت من رنجش همی دانم ز چیست / چون سبب دانی دوا کردن جلیست
چون سبب معلوم نبود مشکلست / داروی رنج و در آن صد محملست
چون بدانستی سبب را سهل شد / دانش اسباب دفع جهل شد
گفت با خود هستش اندر مغز و رگ / توی بر تو بوی آن سرگین سگ
تا میان اندر حدث او تا به شب / غرق دباغیست او روزی‌طلب
پس چنین گفتست جالینوس مه / آنچ عادت داشت بیمار آنش ده
کز خلاف عادتست آن رنج او / پس دوای رنجش از معتاد جو
چون جعل گشتست از سرگین‌کشی / از گلاب آید جعل را بیهشی
هم از آن سرگین سگ داروی اوست / که بدان او را همی معتاد و خوست
الخبیثات الخبیثین را بخوان / رو و پشت این سخن را باز دان
ناصحان او را به عنبر یا گلاب / می دوا سازند بهر فتح باب
مر خبیثان را نسازد طیبات / درخور و لایق نباشد ای ثقات
چون ز عطر وحی کر گشتند و گم / بد فغانشان که تطیرنا بکم
رنج و بیماریست ما را این مقال / نیست نیکو وعظتان ما را به فال
گر بیاغازید نصحی آشکار / ما کنیم آن دم شما را سنگسار
ما بلغو و لهو فربه گشته‌ایم / در نصیحت خویش را نسرشته‌ایم
هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ / شورش معده‌ست ما را زین بلاغ
رنج را صدتو و افزون می‌کنید / عقل را دارو به افیون می‌کنید

اين‌ها البته همه نشانه‌های سرآسيمگی و آشفتگی ارباب کودتاست که نمی‌دانند با اين خبط و خطای خود چه کنند. وقتی نمی‌توانند ناراستی و سوءکردار خودشان را اصلاح کنند،‌ ناگزیر به توجيه و دست و پا زدن روی می‌آورند تا جايی که خیره‌سرانه داوری می‌کنند که «شجريان صلاحيت حضور در قلب مردم را ندارد»‍! اين هم از طرفه کراماتِ دولت کودتاست که دستگاه صلاحيت‌سنج قلوب را هم پيدا کرده است!

۲. بر همين سياق، هم‌چنان قصه‌ی علیرضا افتخاری خواندنی است. ظريفی دیروز می‌گفت که افتخاری با اين کاری که کرد به خودش نارنجک بست و خودش را در آغوش احمدی‌نژاد منفجر کرد. البته افتخاری با اين کار ذلیلانه و شرم‌آوری که کرد قطعاً قصد نداشت که احمدی‌نژاد را بی‌آبرو کند يا شمه‌ای از ادبار او را بر عالميان آشکار کند ولی نتيجه‌ی معکوس ماجرا همين شد که ناچار زیر فشار افکار عمومی به دست و پا افتاد و سعی کرد آن رفتار را توجيه کند و وقتی که ديگر توجيه‌ها جواب مناسب نداد ابتدا در مقام دفاع از ربنای شجریان برآمد و زبان به ستايش استاد گشود و بعد هم به قهر هوس فرانسه رفتن کرد که کمی دامان خودش را پاک کند. اما اصل ماجرا اين است که پس از این اتفاق یک چیز علنی‌تر شد: افتخاری به زبان حال به احمدی‌نژاد می‌گفت که تو دیگر چه آدم بی‌آبرویی هستی که هر کس از کنارت رد می‌شود بايد بلافاصله از تو برائت بجوید تا عزت و آبروی‌اش مخدوش نشود و رسوای خاص و عام نباشد!

مرتبط: شجريان: سرمايه‌ای ملی

  1. مسعود says:

    ملکوت عزیز انها همه;i گفتd قبول اما یک چیز را هم در مد نظر باید قرار داد و آن اینکه خود ما که از صدای افتخاری و مثلا با نیلوفرانه اش حال کرده ایم با این موضع گیری نه چندان دوست داشتنی آقای افتخاری شاید واقعا حال مان از شنیدن دوباره همان آواز نیلوفرانه اش بهم بخورد. قبول دارم که کار آقای ترقی و دار و دسته اش که همه وجودشان به بند ناف اقتصادی شان وصل است خیلی ابلهانه است اما یک واقعیت تلخ را در خود نهفته دارد و این است که آدمی عقیده اش ا ز عقده اش براحتی گسستنی نیست. شاید ما یاد بگیریم همچون پند لقمان حکیم که پسرش را پند داد از بی ادبی کودتا چیان ادب بیاموزیم.
    ———————-
    نه دوست عزیز. اين‌جوری نیست. من داوری میان خوب/بد بودن صدای افتخاری را با داوری درباره‌ی کارش خلط نمی‌کنم. آدم باید بیمار باشد نتواند ميان اين هم تفاوت بگذارد. صدای خوب، خوب است. فرق است بین کار افتخاری و حرکت زشت‌اش و جنس صدای‌اش. اگر صدای افتخاری خوب است، ربطی به کارش ندارد.
    د. م.
    د. م.

  2. صبا says:

    سلام
    از انتخاب به جا متشکرم، عالی بود.

  3. فلورا says:

    بسيار لذت بردم از اين حكايت مثنوي كه خيلي بجا بكار بردين در اين ماجرا.
    مثل هميشه عالي بود. به حضور ذهن عالي شما در اينطور موارد بسيار حسد ميبرم
    ———————————-
    حضور ذهنِ منِ تنها نبود. همه حاصل گفت‌وگو با اهل دانش يا اهل نکته بوده است. بنده فقط صورت داده‌ام با آن معانی!
    د. م.

  4. م.ع.رحمتی زاده says:

    بسیار حکایت معروفی است و اتفاقا خیلی هااین حکایت را برای موسیقی به کار می برند و آنرا مثالی برای وجه تمایز موسیقی خوب از بد می دانند.
    حالا نمی دانم چرا بیشتر در مورد موسیقی به کار می رود ؟!
    به هر حال حکایت به جایی است چه اساتیدی که قبلا از آنها شنیده بودم و آنرا برای همین منظور استفاده کرده بودند و چه شما که برای این مورد خاص آقای شجریان استفاده کردید
    به هر حال واقعیت است.

  5. مسعود says:

    اما این قدرتی که شما دارید هرکسی ندارد که فعل را با فاعل خلط نکند و آنها که صدا و هنر شجریان را با شخص وی خلط کردند از زمره انبوهی هستندکه به بادی می آیند و به فیشی می روند. من هم گفتم که آنها را درک می کنم هرچند حق به آنها نمی دهم.

  6. فلورا says:

    من فكر ميكنم دوستان يه مقدار به آقاي شجريان جفا ميكنن. اگر استاد رو واجد خطاهايي بدونيم،خطاهايي هستن كه هر انسان واجب الخطايي انجام ميده و بسيار متفاوت هست با موضع گيري ها وعمل آقاي افتخاري كه روحش رو مثل مفيستوفلس به شيطان فروخته.
    تكبر داشتن و مادي انديشيدن و ساير خطاهايي كه به استاد نسبت ميدن همگي خطاهايي هستن كه همه ي انسانها دارن و ميزانش اتفاقا در خسرو آواز ايران نسبت به هنرمندان ساير عرصه ها بسيار كمتره و اين براي هر انساني كه اندكي وجدان اخلاقي داشته باشه كاملا مشهوده.
    كاش يك بار براي هميشه اين قضيه لااقل در محيط وبلاگستان حل بشه… تا هركسي به خودش مجال اظهار نظر و مقايسه ي بيجا نده.

  7. علی says:

    سلام، من هم به نوبه خود از شماو از استعداد شما و مطالعه بسیار دقیقی که بر شعرای بزرگ دارید(مولوی،حافظ،سعدی…)متشکرم. من هم از کار و حرکات آقای افتخاری خیلی خیلی ناراحت شدم چطور ممکن است که یک استادی بزرگ همچون …دست به همچین کاری بزند واقعا جای …دارد. من که خیلی از نوشته های شما خوشم امود.
    ممنونم
    علی… از ir
    ———————–
    مرحمت دارید.
    د.

|