۳

سکولار/دينی؛ دوگانه‌ای ابهام‌آفرين و مشکل‌ساز

Print Friendly, PDF & Email
در توضیح شعارهای سکولاریسم نوع اول، که در یادداشت‌های پيش ذکر آن رفت، به شعار «تمايز حوزه‌ی خصوصی از عمومی» رسیديم. مضمون این شعار سکولاريسم کلاسيک يا ارتدکس این است: دین به حوزه‌ی خصوصی تعلق دارد و باید به طور کامل از عرصه‌ی عمومی به عقب رانده شود.
در متن اين شعار چند پیش‌فرض هست که می‌توان آن‌ها را به چالش کشید يا دست‌کم برای دقیق‌تر کردن‌شان کوشش کرد. نخست این‌که وقتی از دین،‌ و به طور مشخص دين اسلام، حرف می‌زنیم، سخن گفتن از تمایز خصوصی/عمومی بی‌معناست مگر این‌که مراد چیز مشخص و محدودی باشد (که به آن در زير اشاره خواهم کرد). تمایزهایی از جنس خصوصی/عمومی، دینی/سکولار، شرق/غرب، زن/مرد، تمایزها يا دوگانه‌سازی‌هایی هستند که نه تنها به حل مسأله کمک نمی‌کنند بلکه گره بر گره هم می‌افزایند.

به عنوان مثال، نسل‌های منقرض‌شده‌ی فمينیسم، انسان‌شناسی‌شان جنسيتی بود اما وارونه. مدعای فمينیسم کلاسيک این بود که چرا می‌گوييد اين طرف چون زن است از يکسری حقوق محروم است؟ پس ، دقيقاً به همين علت اين‌که یکی زن است، باید واجدِ حق باشد. يعنی مبنای‌اش را تمايز جنسيتی می‌گذارد. نسل‌های بعدی فمينيسم متوجه شدند که مشکل در خودِ نگاه جنسيتی است: وقتی سراغ شهروندان و سراغ آدم می‌رويم، جنسیت را نباید لحاظ کنيم؛ لحاظ کردن جنسیت خودش ناقض فمينيسم است (یعنی همان فمينيسمی که قصدش زدودن تبعیض جنسیتی بود،‌ با آن نگاه دوگانه‌ساز، تبعیض جنسیتی تازه‌ای را خلق می‌کرد).

در شرق‌شناسی هم حرف ادوارد سعيد همين بود: یک سنت دانشگاهی وجود دارد که «شرق» را دارد جا می‌اندازد و می‌سازد؛ شرق را با نگاهی اروپامحور «می‌سازد». اين‌جاست که صادق العظم از‌ شرق‌شناسی وارونه حرف می‌زند: ما در موضع شرق ايستاده‌ايم و به غرب ناسزا می‌گوييم. انگار هر دو در درجه‌ی اول اين تمایز را پذيرفته‌ايم.

به طریق اولیٰ، تمایز سکولار و دينی، تمایزی مصنوعی و برساخته است. اين تمایزها می‌توانند به راحتی به ضد خودشان بدل شوند. در بحثِ ما، سکولاریسم نوع اول تبديل به ایدئولوژی‌ای می‌شود که به ضد خودش بدل می‌شود يعنی دولت سکولار اقتدارگرا می‌شود (سر از آشويتس در می‌آورد يا تبديل به حزب بعث در عراق و سوريه می‌شود).

سکولارهایی که متر و معيارشان دينی يا غیردينی نيست (گونه‌ی دوم) می‌گويند که دوگانه‌ی عمومی/خصوصی تمایزگذاری ناکارآمدی است. در بحث خصوصی/عمومی، می‌توان اين سؤال را پرسيد که کجا خصوصی است و کجا عمومی؟ عمومی و خصوصی را با مکان و فضا تعریف کردن، پوزيتويستی است؛ نمی‌توان گفت که با تعریف فضايی، مکان‌های خاصی، مکان‌های عمومی است و غيرشان عمومی است.

به عنوان مثال، در يک جامعه‌ی دینی، تجمع‌هايی دينی هستند که اساساً‌ شکل‌گيری‌‌شان جماعتی است (و به هيچ وجه نمی‌شود آن‌ها را «خصوصی»‌ کرد). نمی‌شود آن‌ها را پشت درهای بسته محصور کرد؛ مثل عيد فطر یا چیزهايی شبيه این. فرايض و شعائری از اين دست، در عین این‌که به شدت بر اساس یک ترجيح فردی و رابطه‌ی درونی با خداوند است، شکل‌گيری‌‌شان درجامعه تبدیل می‌شود به ظهوری عمومی. حال پرسش این‌جاست که با آن تمايزگذاری‌ سکولاریسم نوع اول، در این مورد خاص، مرز کجاست؟ چگونه می‌شود در مقوله‌ای که امر خصوصی و عمومی تا این اندازه در آن در هم تنيده است و قابل تمایز نیست، از خصوصی/عمومی حرف زد و گفت اين فریضه‌ی دينی نباید تجلی و ظهوری عمومی پيدا کند؟

مثال ديگر، حجاب است که امری شخصی است و خصوصی. مرزِ حجاب کجاست؟ حجاب در جامعه‌های امروزی، چه در داخل ایران و چه در خارج از ایران، معضل می‌شود دقيقاً به این دلیل که نمی‌توان مرز خصوصی و عمومی‌اش را مشخص کرد. دقيقاً در همان‌جایی که حوزه‌ی خصوصی است بی‌معنی است (حجابِ زنِ مسلمان در خلوت، پاک بی‌معنا و بی‌ربط است) و همان‌جایی که انگار جای‌اش نيست (چون امری شخصی است) وضع می‌‌شود. همین مثال‌های دمِ دستی، می‌توانند به ما نشان دهند که اين تمایزگذاری‌ها يا دوگانه‌سازی‌های قالبی و متأثر از یک بستر فرهنگی ديگر، مثل تخت‌خوابی هستند که افراد را برای جا گرفتن در آن،‌ يا می‌کشيم و دراز می‌کنیم و یا دست و پا و سرشان را باید قطع کنيم تا در آن جا بگیرند.

اگر بخواهيم مثالی دیگر بزنیم، می‌شود از اذان گفتن در جامعه‌ی دينی حرف زد. یا می‌توان به مثال متأخرتر ممنوعیت ساخت مناره‌ی مسجد در سوييس اشاره کرد. مناره، يک شکل معماری است که يک تظاهر بیرونی است. معماری را چطور می‌توان زيرزمینی کرد یا به عرصه‌ی خصوصی برد؟ بالاخره هر کار بکنیم،‌ بالای در مسجد تابلو می‌زنند و می‌نویسند «مسجد» (در حوزه‌ی عمومی تابلو زده است). خلاصه‌ی سخن اين‌که، تمايز از دین به دين و از فرهنگ به فرهنگ فرق می‌‌کند. انواعی از دين‌ورزی هست که اغلب جماعتی است. و با نوعِ‌ سکولاریسم اول، پیوسته تزاحم‌ها و اصطکاک‌های فراوانی آن دوگانه و تمایزگذاری‌ خصوصی/عمومی را به چالش می‌کشد.
اگر به پرسش دين‌ورز بودن و توتالیتر شدن (در عرصه‌ی حکومت) باز گردیم، می‌توانیم بپرسيم چطور می‌شود يک نفر غير-دينی، سکولار باشد و توتالیتر نشود؟ (به عبارت دیگر، اصلِ مدعا اين است که برای توتالیتر نشدن، شرط اين نیست که طرف دين‌دار يا دین‌ورز نباشد يا سکولار باشد). نمونه‌ی فاشیسم بهترین نمونه است. موسولینی یکی از سکولارترین حکومت‌های تاريخ را ساخت و این سکولاریسم او هيچ تعارضی هم با فاشيسم‌اش ایجاد نکرد. در فاشيسم، تنها چیزی که به رسميت شناخته نمی‌شود، امر خصوصی است. واقعیتِ‌ عریانِ پيش‌روی ما اين است: سکولاریسم،‌ فاشيسم را مهار نمی‌‌کند و مکانیزمی برای مهار کردن فاشيسم ندارد! از آن سو، اگر به مدعای خودم بازگردم،‌ می‌توان گفت که از این‌که دين‌داران نباید ترجيح دینی‌‌شان را در امر سياسی دخالت دهند، ‌نتيجه نمی‌شود دين به نظام توتاليتر منجر می‌شود. 

در بحث‌هایی که به نفع سکولاريسم (که عمدتاً همان سکولاریسم ارتدوکس و کلاسيک است) انجام می‌شود، یکی از مدعیات محوری همين است که دین‌ورزان به محض اين‌که در امر سياست وارد می‌شوند، ترجيحاتِ‌ دینی‌شان را در حکومت کردن دخالت می‌دهند، که البته مغالطه‌ای است آشکار. از آن سو، باز هم هیچ تضمينی نداریم که يک سکولار (بخوانید «دین-ناباور») در مقام قدرت یا هنگام وارد شدن به سیاست، به سوی استبداد و توتاليتاریسم نرود. اين‌که بگوييم سکولاریسمی که ما از آن دم زده‌ايم شعارش رفع تبعيض بوده است (يا هست) نتيجه نمی‌دهد که در عمل هم آن سکولاريسم ملتزم و پای‌بند به رفع تبعيض بماند و راه‌هایی را برای توجيه عدول‌اش از شعارهای اوليه‌اش پیدا نکند. پس هم‌چنان پرسش اصلی و مهم این است که برای سکولارها يا دین‌ورزان چه شرايطی را می‌توان قرار داد که کمتر توانايی رفتن به سوی استبداد را پیدا کنند؟

پ. ن. کاش در این فقر دانشی که درباره‌ی سکولاريسم در ميان فارسی‌زبان‌ها هست، یکی وقت و همت می‌داشت و کتاب «عصر سکولار» چارلز تیلور را ترجمه می‌کرد. تيلور بر خلاف کسانی مثل بلومنبرگ که نگاهی حاشيه‌ای و محدود به سکولاریسم دارند (و عمدتاً يکی از غايات مهمِ کارشان نقدِ دین است)، نگاهی کلان‌تر به سکولاريسم دارد و فهمی واقع‌گرايانه‌تر و انتقادی‌تر از آن دارد. سعی می‌کنم در روزهای آینده هر وقت فراغتی حاصل شود، بخش‌هايی از کتاب تیلور را ترجمه کنم و ضميمه‌ی اين یادداشت‌ها کنم.

  1. بهمن says:

    درست است که اگر دين‌داران ترجيح دینی‌‌شان را در امر سياسی دخالت ندهند، ‌لزوما از توتالیتریسم جلوگیری نمی شود، اما قطعا از »توتالیتریسم مذهبی« جلوگیری می شود. جدایی دین از دولت که قرار نیست بر هر درد بی درمان دوا باشد، بلکه دوای یک درد خاص است و آن درد، دولت مستبد مذهبی است. استبداد از هزار سوراخ دیگر می تواند وارد شود و هر کدام چاره ی خود را دارد. سوراخ دین چاره اش سکولاریسم است، و مثلا سوراخ دیکتاتوری اکثریت چاره اش سیستم دومجلسه یا فدرال. با یم نسخه شفابخش که نمی توان همه دردها را دوا کرد. اما درد ایران فعلی معلوم و دوایش معلوم است.
    —————————————
    بله ولی نکته اين است که ما قرار است با «استبداد» بستیزيم. فرقی نمی‌کند چه صفتی کنارش بگذاريم. فرض کنيم «مذهب» را نفی/حذف کرديم و استبداد هم‌چنان باقی ماند (که تاریخ نشان می‌دهد اين اتفاق بارها افتاده است)،‌ آن وقت چه می‌‌کنيم؟ عرض من به روشنی اين است که «توتاليتاريسم مذهبی» عنوانی است که کمکی به ما نمی‌‌کند («توتالليتاریسم سکولار» هم ايضاً) الا در مقام نشان دادن این‌‌که هر دوی اين‌ها می‌‌توانند منجر به استبداد شوند. نبرد به استبداد چنین نيست که اگر مثلا مذهب را کنار گذاشتيد احتمال بروز استبداد کمتر بشود چون نوع «استبداد مذهبی»اش نفی/رد شده است. اين مغالطه‌ی کميتی، می‌تواند هم‌چنان به دامن زدن به استبداد کمک کند.

  2. حمید says:

    حرفی در این که بین دو نوع سکولاریسم تفکیک قائل شدید، نیست اما من گمان نمی‌کنم در فضای مباحثی که این روزها مطرح است اشارات به آن نوع اول که اتفاقا شما خیلی مانورش را می‌دهید معطوف باشد.
    گفته‌اید:” در بحثِ ما، سکولاریسم نوع اول تبديل به ایدئولوژی‌ای می‌شود که به ضد خودش بدل می‌شود يعنی دولت سکولار اقتدارگرا می‌شود (سر از آشويتس در می‌آورد يا تبديل به حزب بعث در عراق و سوريه می‌شود”
    خب شما می‌گویید حکومت‌هایی مثل سوریه و عراق سکولارند و توتالیتر. چند سطر پایین‌تر بحث حوزه‌ی عمومی و خصوصی مطرح می‌شود و شما مثال‌هایی نظیر حجاب و اذان گفتن و نماز عید فطر را مطرح می‌کنید. سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است: آیا حزب بعث در عراق و سوریه از حجاب یا اذان گفتن ممانعت به عمل می‌آورد؟! یا برعکس؛ خیلی‌ها هنوز صحنه‌ی نماز خواندن صدام کنار ضریح امام حسین را به یاد دارند.
    به نظر می‌رسد شما تمرکزتان را روی به اصطلاح سکولاریسم نوع اول گذاشته‌اید. از طرفی دو کشور به ظاهر سکولار مثال می‌زنید که حکومت‌شان توتالیتر است و طوری استدلال می‌کنید که سکولاریسم مسبب توتالیتر بودن آن حکومت‌هاست. در صورتی که همین مثال‌های خودتان حداقل نشان نمی‌دهند که حتا به قول شما در آن کشورها سکولاریسم نوع اول وجود داشته باشد (و البته که نوع دومش هم چندان وجود ندارد.)
    در بحث از سکولار بودن یا نبودن یک حکومت ملاک‌های ظاهری و مینیممی معیار نیستند. بسیاری از قوانین کشور سوریه و عراق متعارض و مقابل قوانین سکولار بوده‌اند. البته منظور من از سکولار، بی‌طرفی و خنثا بودن موضع نسبت به دین و ضددین و مواجهه با مسائل از موضعی بالاتر است ولی در حیطه‌ی بحث شما یعنی همان که سکولاریسم نوع اول می‌خوانیدش هم، حزب بعث سوریه یا عراق مثال‌های نادرستی‌اند.
    درثانی شما با این شکل استدلال از طرفی مسئله را به سکولار نوع اول و توتالیتاریسم فرو می‌کاهید و از طرف دیگر طوری نشان می‌دهید که سکولاریسم عامل توتالیتاریسم است! در مثال حزب بعث، به جرئت می‌توان گفت که بحث سکولاریسم یک بحث انحرافی است.
    و اما مغلطه‌ی بزرگ و ناجور شما ربط فاشیسم به سکولاریسم است. شما می‌گویید: “موسولینی یکی از سکولارترین حکومت‌های تاريخ را ساخت و این سکولاریسم او هيچ تعارضی هم با فاشيسم‌اش ایجاد نکرد.” باید گفت قرار نبوده و نیست که سکولاریسم جلوی توتالیتاریسم و فاشیسم را بگیرد. اساسا مطرح کردن سکولاریسم به عنوان بدیلی برای دموکراسی خنده‌دار است و مشخص است که کارکردهای این دو متفاوت است.(ضمن این‌که به نظر من بخش اعظم مفهوم دموکراسی به شکل امروزینش حاصل علم عصر سکولار بوده است) اما حالا که این بحث را این‌گونه مطرح می‌کنید باید بگویم که فاشیسم و سوسیالیسم به شکل ایدئولوژی‌هایی که ما در دوران موسیلینی و استالین شاهدش بودیم خود ایدئولوژی‌هایی دینی‌ یا شبه‌دینی‌اند، هر چند ادعایشان ظاهرا ضددینی است. بسیاری از خصوصیات دین‌های اصلی را در این دو می‌توان دید. این دو در دوره‌ای توانستند به عنوان روی دیگر سکه‌ی دین بروز پیدا کنند. بنابراین از این منظر حتا نمی‌توان آن‌ حکومت‌ها را سکولار نامید.
    در پایان باید بگویم به همان میزان (و بلکه به نظر من بیشتر) که در ایران امروز توتالیتاریسم مضر است، نبود سکولاریسم هم مضر است. من فکر می‌کنم امروز بسیار واضح است که مراد از سکولاریسم ضد دین بودن نیست می‌خواهم بگویم برعکس اتفاقا نبود سکولاریسم باعث ضدیت بسیاری با دین شده. فشاری که دین حکومتی و حکومت دینی بر ملت تحمیل می‌کند را باید لمس کرد. این است که شمای خارج نشین چندان قادر به درکش نیستی و این‌جاست که من معتقدم سکولاریسم برای ما از دموکراسی واجب‌تر است.
    ——————————————————-
    از ابتدا شروع به خواندن کردم و داشتم آماده می‌شدم توضيح بدهم، بعضی جاها را پاسخ دهم و نقض مدعای شما را نشان بدهم. رسيدم به آخرین جمله که فرموده‌اید «شما خارج‌نشین چندان قادر به درکش نیستی» و ديدم زیاد کار مفیدی نيست بحث را ادامه بدهم. باور شما محترم است، اما بحث در حوزه‌ی علوم سياسی، فارغ از باور شما و مورد خاص ایران هم‌چنان ادامه پیدا می‌کند. شايد شما هم روزی موفق شدید در ایران نظام سکولاری درست کنيد که از دل آن استبداد بیرون نيايد!
    د. م.

  3. مهدی ناجی says:

    سلام
    اشکالی در نوشته شما به ذهنم می‌رسد، فروکاستن جنبه عمومی دین(این‌جا اسلام) به شعائر اجتماعی آن مانند اجتماع عید فطر، حجاب یا مناره مساجداست. در حالی‌که فکر می‌کنم جنبه‌های عمومی دین اسلام بسی عمیق‌تر و جدی‌تر از آن باشد که بتوان از آن‌ها در یک جامعه‌ی دینی صرف‌نظر کرد. به عنوان مثال در مورد حدود اسلامی مانند قصاص، اعدام، سنگ‌سار، شلاق و غیره چه می‌توان گفت. آیا چنین دستوراتی که در واقع یک والی دین‌دار نمی‌تواند فروگذاردشان را می‌توان در یک نظام سکولار که والیان آن دینی هستند نادیده گرفت.
    اگر منظورم هنوز روشن نیست، این‌گونه بازگو می‌کنم: با مقدمه‌ی بالا، چه‌گونه است که تعارض و تناقض آشکاری بین سکولاریسم و دین-باوری نمی‌بینید یا سعی در کم‌رنگ جلوه دادن آن دارید؟
    ———————————
    من اسلام را به شعائر اجتماعی فرو نمی‌کاهم. يک بار دیگر بخوانید نوشته را. مثال‌هایی که آورده‌ام، مثال‌هایی نقض هستند برای این‌که نشان بدهند تمایزگذاری خصوصی/عمومی چه اندازه می‌تواند ناکارآمد و غلط‌انداز باشدو. اگر بخش‌های قبلی اين یادداشت‌ را دنبال کرده‌ باشيد و به انگيزه‌خوانی يا استقراء و تعميم‌های ناروا نزدیک نشويد، پیام این يادداشت‌ها روشن‌تر می‌شود.
    د. م.

|