۱

سفرت آرام، رفيق!

Print Friendly, PDF & Email

چيزی که می‌نويسم برای هر کسی دریافتنی نیست. یعنی وصف حس انسان به انسان درک‌اش برای آدميان شايد آسان‌تر باشد. همدلی ميان آدميان آسان‌تر است تا همدلی آدميان با سایر موجودات زنده. از زمان وفات پدرم تا به حال، بیش از یکی دو بار مستقيم در چشمان مرگ نگاه نکرده بودم. مرگ را از آن زمان مدام زندگی کرده‌ام ولی مهابت‌اش را آدمی به اقتضای ابزارهای دفاعی جسمی و روحی‌اش هميشه زیر لایه‌های ستبر زندگی پنهان می‌کند ولو مدام با آن زندگی کند. پسرکم مخمل، رفیق، همدم، همنشين و مصاحب نه ساله‌ی ما پا به راهی گذاشته است که هر موجود زنده‌ای دير یا زود راهی آن می‌شود. چند روزی بود اشتهای‌اش را از دست داده بود. دامپزشک تشخیص داد غده‌ای در شکم دارد که به سرعت رشد می‌کند. گزینه‌های موجود يکی از یکی دشوارتر و طاقت‌فرساتر بود: يا باید عمل جراحی می‌شد برای برداشتن غده با نتايج نامعلوم. يا شیمی‌درمانی يا اين‌که بخوابانيمش. همه‌ی آزمایش‌هایی که این چند روزه انجام شد یکی بعد ديگری رشته‌های امید را یکی‌یکی می‌گسلاند.

درد از دست رفتن مخمل برای من و الهه سخت‌تر و سنگين‌تر است تا برای ترنج هر چند ترنج هم درد و رنجی را که جسم و جان مخمل را روز به روز و ساعت به ساعت می‌کاهد می‌بیند و حس می‌کند. توضیح دادن سنگينی ماجرا برای هر کسی آسان نیست،‌ به ويژه برای کسانی که در زندگی‌شان با رفیقی نه از جنس و نوع خودشان نزیسته باشند. مسأله فقط انسانيت و لطافت روحی نيست. مسأله درک لرزان بودن حيات است. مسأله استيصال آدمی است در برابر بی‌رحمی طبعی طبیعت. ديروز برای ترنج که لگوهای‌اش را می‌ساخت و خراب می‌کرد می‌گفتم که خانه‌ای را که الآن ساخته‌ای باز خراب می‌کنی: اين کوزه‌گر دهر چنين جام لطیف، می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش. برای او بازی است؛ برای ما حقیقتی عریان و مکرر است. مرگ، آدمی را آدمی‌تر می‌کند. نکته‌ی تازه‌ای نيست. بارها درباره‌اش نوشته‌ام ولی نوشتن و گفتن و ادراک کجا و چشيدن و چشم در چشم‌اش دوختن کجا؟ مثل زهری است که در رگان آدمی می‌دود.

از روزی که آرام‌آرام و به سختی و رنج دو نفری تصميم گرفته‌ايم مخمل را بخوابانيم و از رنج‌اش بکاهيم، مدام فکر می‌کنم که اين کمترین دینی است که به این رفیق قدیمی داریم: باری از دوشش برداریم؛ رنجی از رنج‌اش بکاهيم. کمترين شرط رفاقت ما با او همين است. اين‌که بخواهی رفیقی را به تیغ جراح بسپاری برای نتیجه‌ای نامعلوم و لرزان – حتی اگر آن رفیق آدمی باشد دوپا و از جنس خودت – دشوار است ولی دست‌ کم می‌شود به آدمی توضیح داد که چرا رنج می‌کشد و چرا به انتخاب خودش يا به تصمیم و رضایت ما به تیغ‌اش سپرده‌ايم. برای يکی مثل مخمل این درک در بهترین حالت فهمی رنگ پریده و غریزی است از اتفاقی ناگزیر. مخمل در اين سال‌ها مايه‌ی شادی و خرسندی ما بود. رفیق تنهایی و بی‌کسی های ما بود. حالا ما شده‌ايم همراه عبور او از اين باریک‌راه نه ساله. او به گردنه‌ای می‌رسد که ما نمی‌توانيم همراه‌اش از آن عبور می‌کنيم. جدايی سخت است رفیق! خودخواهی ما را ببخش که سال‌ها ناگزیر به زيستن با ما بودی و سهم شادی‌ات از ما شايد کمتر از سهم شادی تو از ما بود.

جدايی ما از تو باز هم يادآور اين نکته‌ی دردناک ولی درخشان حيات است/بود که: فرصت‌شمار صحبت کز اين دو راهه منزل، چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسیدن. می‌گويند که المرأ يحشر مع من احب. حتماً همين‌طور است. رويیدنی و سربرآوردن دگرباره‌ای اگر باشد، تو هم همراه ما خواهی بود. زندگی هر چه باشد گره خورده است به دوستی و محبت. آدمی در زندگی و مرگ با دوستان‌اش همنشين می‌شود. سفرت آرام باد و رنج‌ات اندک!

  1. شیفو says:

    ما هیچ ما نگاه 🙁

|