۴

تئوری‌های سياست در عالم اسلام

پيشينه‌ی تاريخی کشورهای مسلمان، به دلايل متعددی شاهد شکل گرفتن مکاتب سياسی در عرصه‌ی کشورداری نبوده است. تاريخ غرب دقيقاً‌ نقطه‌ی مقابل آن است. خاطرم هست يکی دو سال پيش در يکی از سخنرانی‌های دکتر سروش اين سؤال را از او پرسيدم و او هم تصديق کرد که در اسلام، تئوری مشخص و مدونی برای سياست پرداخته نشده است. از اين‌ گذشته، مسأله‌ی مهمی که در خلال همين بحث مطرح است اين است که آيا بايد چيزی به اسم «حکومت اسلامی» در روزگار معاصر وجود داشته باشد؟ اصولاً چه کسانی به دنبال تأسيس يک حکومت اسلامی هستند؟ اين دو پرسش‌،‌ پرسش‌هايی بلند و پر دامنه هستند که جای رسيدگی به آن‌ها اين‌جا نيست. عجالتاً آن‌ها را به مجالی ديگر می‌گذارم.

اگر به تاريخ تحول نظام‌های حکومتی در غرب و جهان سوم نگاه کنيم، می‌بينيم که مثلاً جريان‌های ليبرال، جمهوری‌خواه يا کارگر در کشورهای مختلف تقريباً نهادينه است و حتی رؤسای دولت‌ها از ميان اين احزاب انتخاب می‌شوند که برای دولت خود برنامه‌های مشخص و مدون و تئوری‌های روشنی دارند. بدون فهم تئوری‌های سياسی اين احزاب درک رفتار آن‌ها امری است بسيار دشوار. کسی که زيربنای سياست رئاليستی آمريکا را نفهمد، نخواهد فهميد که متکا و مبنای سياست خارجی آمريکا چيست و توازن قدرت و حفظ حاکميت در اين کشور از کجا سرچشمه می‌گيرد. انديشه‌های هابز در لوياتان و تئوری‌های مورگنتاو شالوده‌ی بسياری از سياست‌های آمريکاييان در نیم‌قرن گذشته بوده است. بدون مطالعه‌ی آن انديشه‌ها، نمی‌توان درکی روشن از رفتار سياست‌مداران آمريکايی داشت. عين همين ماجرا درباره‌ی فرانسويان، انگليسی‌ها و مثلاً آلمانی‌ها و هلندی‌ها هم صادق است.

وضع ايران البته تفاوت زيادی با اين‌ کشورها دارد. سياست ما ملغمه‌ای است از انديشه‌های اسلامی، سوسياليستی، مارکسيستی با تفسيرهای غريب از هر کدام از آن‌ها. ايران علم سياست ناب ندارد. اين را بدون هيچ‌گونه بار ارزشی می‌گويم. در مقامی نيستم که بگويم اين خوب است يا بد. واقعيت سياست ما اين است. شايد در دهه‌ی اخير سياست‌مداران ايرانی تلاش زيادی کردند تا تئوری‌های روشن و مشخصی برای شهرياری خود تدوين کنند اما تا به امروزه نشانی از انسجام و اتحاد فکری در آن تئوری‌ها نيست. شايد روزی آن تئوری‌ها مکتوب و مدون شد و معايب نظری آن‌ها هم به دقت بررسی شد. اما عجالتاً وضع سياست ما اين است.

با اين مقدمه،‌ مقايسه‌ی سياست‌های ايران و مثلاً اروپا مقايسه‌ای غير منطقی و شايد غير منصفانه باشد. در آخرين يادداشتی که نويسنده‌ی اسپيد نوشته بود با عنوان «عدالت ما و عدالت ديگران» به اين خلط مبحث تئوريک برخورد کردم و در ذيل مطلب او يادداشت زير را نوشتم که آن را عيناً در همين‌جا نقل می‌کنم:

« ايراد اساسی در اين نوع نگاه به آزادی و عدالت وجود دارد. نخست اين‌که مقايسه‌ات ميان ايران و انگليس مقايسه‌ای افراطی و شتاب‌زده است. اگر بخواهيم همين انگليس را با کشوری مثل هلند مقايسه کنيم می‌بينيم که سياست راستگراهای هلند فاقد عنصر انديشه و تئوری‌پردازی استوار است. لذا اگر قرار است مقايسه‌ای بکنيم، بايد هر چيزی را در بستر متناسب و مربوط خودش بسنجيم. در نظر گرفتن شرايط و بسترهای يک موضوع مطلقاً به معنای چشم فروبستن بر معايب آن يا توجيه کردن خطايای آن نيست. امعان نظر به ابعاد مختلف يک موضوع زيربنای رسيدن به درکی صحيح و روشن از وضعيت آن است. در نتيجه‌ی مقايسه‌ی انگليس و ايران مقايسه‌ای بسيار دور از انتظار و نامعقول است. نظام سياسی ايران کجا و نظام سياسی انگليس کجا؟ پيشينه‌های فکری و عقلانی تئوری‌های سياست در بريتانيا کجا و بی‌پيشينه‌گی تئوری‌های سياسی و حکومتی در ايران کجا؟

نکته‌ی ديگر اين‌که عدالت اسلامی و عدالت غير اسلامی از ديد من امری يکسره بی‌معنا و تهی است ولو دولتمردان اسلامی بخواهند مدام از آن دم بزنند. عدالت، مانند حقوق بشر، موضوعی فراگير و ماورای شرايط منطقه‌ای است. کلی بودن و فراگير بودن عدالت در سايه‌ی تئوری‌های پرداخته شده در باب آن قابل ادراک است. لذا نبايد الگوی عدالت فرمايشی و نسخه‌پيچی شده‌ی حکومت‌های ايدئولوژيک که در قالب اعتقاد دينی و با گروگان گرفتن و مصادره‌ی سيره‌ی اوليای سلف در ايران جاری است، معيار داوری ما درباره‌ی چيزی باشد که «عدالت اسلامی‌» اش ناميده‌ای. عدالت، عدالت است. بدون هيچ پيشوند و پسوند. لذا عدالت انگليسی و عدالت آمريکايی هم بی‌معنا است. اين حد نظری و تئوريک بحث بود. البته در مقام عمل، تفاوت‌ها بسيار است که به آن اشاره‌ای مختصر کرده‌ای.

در باب گفتمان غالب مسلمين و غرب در عرصه‌ی سياست، بحث چندانی ندارم، الا اين‌که دکتر سروش در سال‌های اخير بحث‌های مفصلی در باب تقدم و تأخر مفاهيم عدالت و آزادی در نزد مسلمين و مخصوصاً ايرانيان طرح کرده است و از ديد من برنارد لويیس متأسفانه در فهم مسأله قاصر بوده است و بسياری از قضايا را يا يک‌جانبه داوری کرده است و يا مغرضانه. لذا با آن سوابق و
آن نوع استدلالی که لويس مخصوصاً در «آيا چه خطا رفت» دارد، نمی‌توان به قضاوت و داوری او اعتنا و اعتماد چندانی کرد. ماجرای وبلاگ‌نويسان و اعتراف‌نامه‌ها و توبه‌نامه‌ها هم باز بنا به همان اشاره‌ای که پيشتر کردم، نمی‌تواند ربطی به غلبه‌ی گفتمان عدالت نزد مسلمين داشته باشد. تنها چيزی که می‌توان گفت اين است که عدالتی که نظام حکومتی ايران از آن دم می‌زند چنين شده است. نمی‌توان يک دستگاه قضايی را که استقلال آن در گرد و غبار جنجال و غوغا گم شده است، معيار عدالت يا اسلاميت شمرد. در يادداشت کوتاه‌ات آن‌چه مستتر است به اعتقاد من يک نکته است که خواننده ناخودآگاه به سوی آن سوق داده می‌شود: اسلام و جمهوری اسلامی يکی انگاشته شده است؛ چنان‌که بسياری بن لادن و اسلام را يکی می‌گيرند. چنان‌که هلندی‌ها مراکشيان و اسلام را يکی می‌گيرند. چنان‌که در بسياری از همين کشورهای اروپايي، ايرانی و مسلمان را يکی می‌گيرند! در روزگاری که غلبه و سيطره‌ی رسانه‌ای در دست غربيان است، احتياط بسيار بايد کرد که نهايتاً همان حرفی را که غول‌های رسانه‌ای غرب می‌خواهند به ما بخورانند ما نزنيم.»

مطالب مرتبط:
نقد شيوانی بر لوييس و دست و دهان غربی  ـ سيبستان
آيا چه خطا رفت؟ – فل سفه
دموکراسی و خرد بريتانيايی – سيبستان

  1. مشکل همین تیکه آخره یکی گرفتن اسلام با چیزهایی که اسلام نیستن

  2. سلام
    داريوش برعكس كساني كه مي گويند اسلام سياست مدوني دارد. مثلا از زمامداري امام لي مي گويند كه چنين بوده و آن امام نمونه اي است براي ديگران.
    اتفاقا يوسفي اشكوري سالهل قبل در مصاحبه ايقريبا به همين چيزها اشاره كرده بود. اشكوري اعتقاد دارد كه اسلام اصلا مدل حكومتي ندارد. و حتي پا را فراتر مي نهد و از زمامداري حضرت محمد به عنوان نوي مدل حكومتي ياد نم يكند.
    با تشكر.

  3. hamid says:

    اين درست كه ما نبايد حرف غرب را بزنيم . اما اگر بخواهيم هر ايدئولوژي و يا ايسمي را بررسي كنيم به سراغ نمونه هاي آن در تاريخ خواهيم رفت . آيا نمونه هاي موفقي در تاريخ اسلام وجود دارد ؟

  4. به نظر من مشكل از همان ابتدا و از تقسيم بندي ما بروز مي كند. يعني اين كه كليتي را به نام جهان اسلام از ساير نقاط جهان تفكيك بكنيم سپس همه چيز را از نوع دين ها انتظار داشته باشيم كه تدوين كند و ارائه دهد. چرا براي كشورهاي مسيحي چنين چيزي گفته نمي شود؟

|