۳

سليمان و اسطوره‌ی عشق

Print Friendly, PDF & Email

سليمان و قصه‌های مربوط به او در ادبيات دينی و اسطوره‌های عرفانی جايگاه بلندی دارند. سليمانی که از کودکی صاحب حکمت است و قضاوت و داوری او زبانزد است، پيامبری است که سلطنت هم دارد. سلطانی که زبان مرغان می‌داند و ديو و پری زير حکم او هستند، عاقبت آن سلطنت‌اش بر باد است اگر چه باد به فرمان اوست. از سويه‌های تاريخی ماجرا که بگذريم، سليمان چهره‌ای است که در حکايت‌های عاشقانه و داستان‌های عرفانی فراوان از او ياد می‌کند. عين‌القضات همدانی از زمره‌ی عارفانی است که فراوان از سليمان و نسبت او با بلقيس و هدهد ياد می‌کند. حافظ هم که البته اشارات فراوانی به سلطنت بر باد رفتنی سليمان دارد. مولوی البته به جوانب بيشتر توجه دارد:
ای سليمان در ميان زاغ و باز / حلم حق شو با همه مرغان بساز
مرغ پر اشکسته را از صبر گو / مرغ جبری را زبان جبر گو
که: تا سليمان لسين معنوی / در نيايد بر نخيزد اين دويی
سليمان خاتمی دارد که ياوه می‌کند و:
زبان مرغ به آصف دراز گشت و رواست / که خواجه خاتم جم ياوه کرد و باز نجست
حافظ هشدار می‌دهد که:
با دعای شبخيزان ای شکر دهان مستيز / در پناه يک اسم است خاتم سليمانی
و حتی خود را با داشتن آن اسم اعظمی که از لبان معشوق می‌جويد، سليمانی می‌بيند:
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليمانی / چو اسم اعظمم باشد، چه باک از اهرمن دارم
اين اسم اعظم است که حافظ آن خاتم سليمانی است و خطاب به صاحب خاتم گم‌گشته می‌گويد که:
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت / کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
و آن‌جا که خاتم گم می‌شود به دلداری او می‌گويد که:
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند / چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی
اسم اعظم و خاتم سليمانی در کف اهريمنان به کار نمی‌آيد:
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش / که به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
اين ملک تنها از آن سليمانی است که واجد آن کيفيات است:
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم / ملک آن تست و خاتم، فرمای هر چه خواهی
اين همه اما حکايت نگين سليمان بود. آن‌چه ميان او و هدهد رفته است به بهترين وجهی در منطق‌الطير عطار آمده است که راهنمای مرغان در سلوکی روحانی و معنوی است و راه بردن به سر منزل عنقا و قطع مراحل طريق به مدد ارشاد و دستگيری هدهد ميسر است. اين هدهد همان قاصدی است که ميان سليمان و بلقيس پيغام عشق می‌برد. عشقی که سلطان دارد و خود سلطانی است که ويران می‌کند و بلقيس را به لرزه می‌افکند که پادشاهان تا پای به ملکی می‌گذارند آن را تباه می‌کنند و عزيزان آن ديار را ذليل می‌سازند. و اين خود وصف عشق است که هر چه جز معشوق باشد جملگی می‌سوزد:
عشق آن شعله است کو چون برفروخت / هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت
تيغ لا در قتل غير حق براند / در نگر زان پس که بعد لا چه ماند
ماند الا الله و باقی جمله رفت / شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت
قصه‌ی سليمان حکايت عدم است که از هيچ به هيچ می‌رويم. فرق است البته ميان هيچ و پوچ. فرق است ميان هيچستان و پوچستان. آن خواجه که ممکلت‌اش بر باد می‌رود اوست که:
شکوه اصفی و اسب باد و منطق طير / به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست
سليمان شدن يعنی اين:
حافظ از دولت عشق تو سليمانی شد / يعنی از وصل تواش نيست به جز باد به دست!
اين خاصيت عشق است که هم عاشق را می‌سوزاند و هم معشوق را البته در هر يک به وجهی اين آتش را بر پا می‌کند:
مطرب عشق اين زند وقت سماع / بندگی بند و خداوندی صداع
پس چه باشد عشق دريای عدم / در شکسته عقل را آن‌جا قدم
منزل‌گاه عاشقان عدم است که:
عاشقان اندر عدم خيمه زدند /

  1. منش says:

    خوبيد شما؟ خوش می‌گذره؟ بازم که داری می‌نويسی، ساعت ۶ شده ها!

  2. سید says:


    سلیمان ….پيامبری است که سلطنت هم دارد. ….هدهد همان قاصدی است که ميان سليمان و بلقيس پيغام عشق می‌برد. …
    اما خودت بهتر می دونی که:
    در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند.
    خودت که استادتری.
    بهر حال سلیمان هم همون سلیمان های قدیم، اگه رو باد هم بود بازهم یه نیمچه سلطنتی داشتند و خدم و حشمی و…(؟؟!)
    باقی بقایت.
    سلیمان بی خدم و حشم و بقیه چیزها

  3. مهشا says:

    گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
    که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

|