۷

اندر حديث مدارا و دموکراسی

Print Friendly, PDF & Email

 امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرين برگ کتابچه‌اش ورق خورد. ماجرا شايد از حد يک اختلاف نظر تئوريک فراتر باشد، اما اين اتفاق مهر تصويبی بود بر تمام واقعيت‌های جاری در وبلاگستان فارسی گويا. ماجرای قتل فيلم‌ساز هلندی برای عده‌ای گويا پيراهن عثمانی شده است تا تمامی عقده‌های فروخورده‌ی خود را از فرهنگ ايرانی و تمدن اسلامی بيرون بريزند. موضع نظری و تئوريک کاتب کتابچه با آسانی قابل فهم است و می‌توان به سادگی با آن در پيچيد اما هرگز نمی‌توان با ارباب جزميت و اصحاب خشونت تئوريک گفت‌وگو کرد. آن‌چه جای دريغ بيشتر دارد اين است که گروهی که از بيرون به مباحثات ما نظر داشتند، هر روز تلاشی بيشتر در راه مسموم‌تر کردن فضای اين گفت‌وگو نمودند و عجيب‌تر آن‌که از گفت‌وگوهای ما استنباط کردند که شايد ما هم روزی به روی هم شمشير بکشيم و سينه‌ی يکديگر بدريم. به جرأت می‌گويم که اگر اين برداشت از گفت‌وگوهای تند کاتب کتابچه، صاحب سيبستان و من حاصل شده است، برداشتی است ناروا و غيرمنصفانه و صراحتاً نشان می‌دهد که عده‌ای مطلقاً پيشينه و زمينه‌ی مباحثات ما را نمی‌دانند. در خلال همين نوع مباحثات و اختلاف مشرب‌های فکری بود که کاتب کتابچه به جمع ما پيوست و بينه‌ی محکم این مدعا، مباحثات سال گذشته‌ی ما بود که همگی در ملکوت ثبت است. در ميان نه کاتب کتابچه مواضع‌اش را بی‌دليل ترک گفته است و نه من بيهوده از نظر خود دست کشيده‌ام. تمامی بحث ما بر سر اين بود که به اشتراک نظری برسيم روشنگر و البته در اين ميان دانش کاتب کتابچه بر شور و حرارت بحث می‌افزود. اين نوع مناظرات البته در تاريخ اسلام پيشينه‌ای بلند دارد. از مباحثات امام صادق بگيريد تا مناظرات ميان ابوحاتم رازی و زکريای رازی و جدليات غزالی فقيه در برابر باطنيان و پاسخ‌های گروه مقابل به او.


اما فضای وبلاگستان ما به محيطی تبديل شده است که گويا وبلاگ قرار است نقش حزب سياسی را ايفا کند و از آن می‌توان توقع داشت که تبديل به شمشيری مکتوب برای ستيز با استبداد سياسی شود. پيش از اين‌که نظرم را درباره‌ی آشوب‌های وبلاگستان بگويم، بگذاريد از ملکوت بگويم که خانه‌ی من است. ملکوت، هيچ‌گاه به قصد موضع‌گيری سياسی عليه هيچ دولت يا حکومتی بسط نيافته است و اگر در ملکوت چنين فضايی پديد آمده است، قطعاً نيت پديد آورنده آن نبوده است و بدون هيچ ترديدی هر گاه احساس کنم از اين فضا استفاده‌ی سياسی می‌شود و تبديل به تريبونی سياسی عليه غرب يا شرق شود، راه گسترش آن را مسدود خواهم ساخت. اگر هم تا به امروز بر پاره‌ای از تندروی‌ها به ديده‌ی اغماض نگريسته ام از آن رو بوده است که نخواسته‌ام فضای تساهل و رواداری را از ميان ببرم. اما واقعيت گويا جز اين است. گروهی بدون هيچ اعتنا و ملاحظه‌ای از سر عصبيت و جهالت اين فضا را آشفته ساختند و کار بدانجا رسيد که ناچار اهل انديشه قلم را بر زمين بنهند. دريغ بزرگ‌تر آن است که در اين ميانه‌ی آشوب، مفاهيمی از جهان مدرن همچون دموکراسی، حقوق بشر و آزادی بيان در دست جمعی که فهمی ابتدايی از زيربناهای تئوريک و اقتضائات فرهنگی آن دارد،‌ به مثابه‌ی سلاحی برای خراش دادن سينه‌ی انديشه و روی خردورزی به کار می‌آيد. از سويی ديگر، بلهوسان در اين ميانه بل گرفته‌اند که ما ايرانی‌ها همين هستيم که هست. جهل و تعصب در ميان هر گروه انسانی می‌تواند رشد کند و اختصاصی به ايرانی و عرب و اروپايی و آمريکايی ندارد. اندکی به انصاف در احوال آمريکاييان نظر کنيد و ميزان بروز و شيوع خشونت را در رسانه‌ها،‌ فيلم‌ها و اجتماعات‌شان ملاحظه کنيد. بيهوده نيست که نظريه‌پردازانی چون هابز و مورگنتا شالوده‌ی سياست رئاليستی آمريکا را پديد آورده‌اند. در حين اين مباحثات البته کسانی خود را در مباحثات تند ما آويختند که مثقال ذره‌ای دانش و معرفت در ما نحن فيه نداشتند و تنها مانند شاگردان شلوغ مدرسه هنرشان جيغ و داد بود.

در وبلاگستان فارسی تا زمانی که کسی احوال شخصی خود را فارغ از تئوری‌های معرفتی و فلسفی بنگارد آب از آب تکان نمی‌خورد. اما همين که پا به عرصه‌ای جدی و عقلانی می‌نهی، بلفضولان می‌پندارند که اين وادی هم همان وادی سابق‌الذکر است. طرح تئوری در اين فضا آشوب پديد می‌آورد. البته می‌توان راه اين آشوب‌ها را با بستن بخش نظرها سد کرد و مجال هتاکی و افترا را از درازدستان سلب نمود. اما مگر می‌توان به ذهن‌های بيمار انديشه و عقلانيت تزريق کرد؟ اينجا هر کسی به خود اجازه می‌دهد از هر چيزی بنويسد و بدتر از آن خود را صاحب‌نظر آن عرصه بداند و برای تمامی خلايق تعيين تکليف کند.

باری، تمام اين‌ها را نوشتم از حسرتی که از رفتن کاتب کتابچه دارم اگر چه شايد من يکی از پرشورترين مخالفان او هستم. او در اين ميان می‌فهميد که از چه سخن می‌گفت و حداقل دانشی داشت که ده‌ها برابر سواد ادعايی مدعيان بود و بيهوده و خالی‌الذهن برای عرفان و سياست و فقه و فلسفه حکم صادر نمی‌کرد. حضور او رونق عقلانی جمع ما بود و غيبت او فقدان تفکر جدی است. در ملکوت بسا کسان که آمده‌اند و رفته‌اند و بسا کسان که شايد بروند، اما رفتن اوست که جای سؤال دارد. تا جايی که من شريک بحث کاتب کتابچه بودم، نديدم که او از چيزی سخن بگويد که از حوزه‌ی دانش او برون است، اما فراوان هستند کسانی که تنها با روزنامه خواندن و وبگردی و بيانيه سياسی خواندن، خود را علامه‌ی دهر می‌شمارند و تئوريسين سياسی! هيچ کس گويا در اين فضا کار خود را انجام نمی‌دهد و می‌خواهد برای تمامی عرصه‌های دانش بشری حکم صادر کند. اين است که فضای وبلاگستان ما آشفته است و مسموم. وبلاگ‌نويسانی هم که از وبلاگ ابزار مبارزه‌ی سياسی ساخته‌اند راه‌شان به ترکستان است زيرا چيزی که اين‌جا می‌لنگد، فقدان دانش و تصور دقيق و صحيح از احوال عالم است. وبلاگ‌نويسی آدمی را عالم و دانشمند نمی‌کند. وبلاگ‌نويسی وقت آدمی را می‌خورد و اگر در ازای اين وقت بر باد رفته چيزی حاصل نکنی که توشه‌ی اين جهان و آن جهانت باشد، روزگار بر باد داده‌ای. حال ببينيد با اين اوصاف وبلاگ‌نويسی چه کار دشواری خواهد بود. در ميان اين همه غوغا و تلخی‌ها و درشتی‌های جاهلان، حضرت دوست را منت‌پذيرم که دوستانی حاصل کرده‌ام اهل معرفت و همنشين دل.

با اين حال يقين دارم که کاتب کتابچه نه از انديشيدن باز می‌ايستد و نه از نوشتن. حسن روزافزون يوسف زليخا را روزی از پرده‌ی عصمت برون خواهد کرد. خلجی هم در پرده دير نخواهد پاييد. سخن نيکو و طيبه راه خود را پيدا می‌کند و ناپاکان خود به پليدی جذب می‌شوند:
خانه‌ی خود را شناسد آن دعا / تو به نام هر که خواهی کن ثنا
آن کلام پاک در دل‌های کور / می‌نپايد، می‌رود تا اصل نور
وان فسون ديو در دل‌ها کژ / می‌رود چون کفش کژ در پای کژ
مترددين اين عرصه به عيان ديدند که در خلال اين بحث، چگونه کفش کژ تعصب و نادانی در پای کژ بهانه‌جويان و خشونت‌پرستان رفته است. آن‌ها که اهل اشارت‌اند و حکمت، البته بهره خود بر گرفتند.

  1. با سلام به آقای داریوش
    پیش از هر چیز لازم است بگویم به عنوان یکی از وبلاگ نویسهای حلقه ملکوت برای همه اعضای ملکوت احترام قائلم. از مسلمان متعصب و کسانی که عشق را به هر شکلی زمزمه می کنند گرفته تا فعال سیاسی متعصب . حضور همه لازم است. اگر توانستیم حضور و وجود هر کسی را در این حلقه بپذیریم (البته به جز حضور فاشیستها. هرگز با فاشیستها میانه خوبی نداشته ام اعم از فاشیست اسلامی تا فاشیست کمونیست ) پس قادر به دموکرات بودن هم خواهیم بود.
    این حلقه تا آنجا که من فهمیده ام حلقه اختصاصی ، یک بعدی و برای گروه سنی و سیاسی خاصی نیست. پس همه حق دارند که از ذهن، حس و اندیشه خود بگویند.
    جایی غیرمستقیم افرادی را تهدید می کنید که اگر قرار است این حلقه در خدمت حزبی در بیاید چنین و چنان خواهم کرد. شما که خود با موزیک ، آواز و نوشته های تان تا امروز مبلغ عقایدتان بوده اید ، اشتباه می کنم؟
    من به عنوان یک عضو اگر حس کنم کسی می خواهد برایم شرط و شروطی بگذارد که هماهنگی با آزادی بیان و آزادی عقیده نداشته باشد خود پیشاپیش می گویم خداحافظ. با ورود به این حلقه نبود که دهان به سخن گشودم.
    همیشه نوشته ام. آن زمان که نوجوان و عاشق بودم ، وقتی جوان شدم و خسته از کار می آمدم و بخاطر عقب رفتن روسری ام لقب فاحشه می گرفتم ، وقتی مهاجر شدم و حالا که در شرف اتمام تحصیلات دانشگاهی خود هستم. هم می نویسم.
    داریوش عزیز از آنجایی که خالق این حلقه هستی مسئولیت سنگینی را بر دوش داری. آن مسئولیت یک مدیریت خوب، صبر و شیوه رفتاری پداگوژیک است. چرا عده ای از این حلقه بیرون رفتند؟
    امیدوارم علتش هر چیزی باشد جز رفتار اعضای این حلقه، از خودم گرفته تا بقیه.
    به نظر من همه انسانها از بی سواد گرفته تا آنها که تحصیلات آکادمیک دارند دارای ارزش و شخصیت هستند و حق دارند حرف خود را بزنند به هر شیوه ای که دوست دارند. آن کسی که حق ارزشگذاری این نوشته ها را دارد من و شما نیستیم. ما که معلم اخلاق یا جمهوری اسلامی نیستیم که هر چه با فکر خودش همخوانی ندارد را سانسور و یا رد می کند.
    با سپاس خیال تشنه

  2. م says:

    نع خير !! اميد بهبودي نمي رود ! خود بزرگ بيني مزمن ، مضمن ،مذمن را !!
    ظاهرا كار ديگر به آشوري و سايه بر نمي آيد !!!….نه كرسي فلك نيز ديگر قد نمي دهد ، بوسه بر ركاب قزل ارسلاني سانچو پانزا زدن را !!!!
    حالا ، روشنمان بفر ماييد ببينيم در اين قياس خارق مع الفارق ، شما كدام ايد …… غزالي ، رازي و يا العياذ يا……حضرت امام صادق !!!! از قياس ات گريه آمد خلق را ……و از حد برون شد چون بكا …. در دگر گشتي ناگزير ، به خنده اي تلخ بدل شد !! از سر دلسوزي عرض مي شود …يا در خود و بر خود بنگريد ، و يا كاش رخصت مرحمت مي فرموديد، از عقبه فرويد كسي در شما و بر شما مي نگريد !!

  3. اردشير says:

    چند وقت پيش که در اينجا يادداشت گذاشتم که: «با اين مزخرفات که می نويسی خيالاتی شدی و تصور می کنی که خدای ناکرده نويسنده و روشنفکر شدی و حتی گاهی هم در خفا به خودت می گی: نکنه ما فيلسوف شديم و خودمون خبر نداريم!؟» قيل و قال کردی که «در سراسر اين وبلاگ هيچ وقت ادعای فيلسوف بودن و علامه بودن از ما سر نزده است!» بيا حالا شاهد نه از غيب که در همين نوشته بالاتر از راه رسيد و داری خودتو با رازی و غزالی و چرندياتت رو با جدليات باطنيان مقايسه می کنی. به اين که نميگن «قياس مع الفارق»، بلکه ميگن «آدم از عقل خارج». ايکاش والدهء آقا مصطفی به تو يک گوشزدی می کرد. ما که هر چه ميگيم ميخ آهنين در سنگ. آدم حسابی عقل هم خوب چيزيه. خيال می کنی همين که پای کسی به خارج کشور رسيد، مهر روشنفکری و فيلسوفی به پيشونيش می خوره؟ مصطفا پايان! پيشنهاد ميکنم که تعطيلات بيا کرمون تا کمی دماغت هوا بخوره و عقلت بيات سرجاش.

  4. سلام
    داريوش موفق باشي. در اين رابطه فقط مي گم كه مهدي بر مي گردد شايد يك كم مشكل پيدا كرده و مي بيند هر چي مي نويسد چند صفحه مخالف پيدا مي كند و يا همينطوري مي خواهد استراحت كند.
    اما درباره ديگاه فيلمسازهلندي خوب نوشتي. در واقع غرب با اين رفتارش با مسلمانان نشان مي دهد كه فقط براي غربيان مدارا را رعايت مي كند و نه انسانها..

  5. داريوش says:

    برای آقای ميم عزيز و اردشير می‌نويسم:
    شما که اهل فضيلت و فرهنگ و معرفت هستيد، برای ما که از زمره‌ی متوهمين دانش به شمار می‌آييم، لطف کنيد و صفحه‌ای از آثار گرانقدر معرفتی خويش را نشان دهيد تا ما هم از مراتب دانش شما بهره‌مند شويم، شايد ميزانی از تواضع و فروتنی که به زعم شما در وجود ما نيست، در ضمير ما رسوخ يابد:
    گوی توفيق و کرامت در ميان افکنده‌اند
    کس به ميدان در نمی‌آيد، سواران را چه شد؟

  6. Sahand says:

    Note 1: Mr. Khalaji or the master of MALAKUT Mr. Dariush M.You deleted this comment one, please do not do it again. You were supposed be against censorship. Why you are doing this?
    Note 2:: I posted this comment at Mr. Dariush M. site and next day was deleted. Is there any insult in this comment of mine? Why he cannot tolerate even a friendly criticism. Who long we Iranians “ bayad az ghodal be chah be oftim.” In the past we had people like Dr. Shariati, and then Al-Ahmad, Fardid and the most modern is this dear friend of us, Mr. Dariush.
    Dear Mr. Dariush: Also I had promised neither to visit nor to post any comment in your site, but after following the departure of our friend Mr. Khalaji, I read your post and I must say that “ ne midonam behalat be khandam ya geryeh konam.” Once a while one of your tenants leaves and you start threatening that you will do this and that because some people just does not understand what is this “ MALAKUT “ all about. In this post you are trying to show off that “ nothing less than a serious intellectual business is allowed at this palace.” But you just had forgotten that while ago, when I posted a comment saying that “ why most of your posts are about your personal “ pain “ you replied to me by an e-mail saying that “ you were an average person and not Mandela and I was unaware of the atmosphere of the web logging.” and today you are saying that you mean businesses.
    You are acting like an ostrich (shotor-morgh) when she was asked to carry load, she had said she was a bird and when was asked to fly she said, she was a camel.’ Nietzsche was wrong when he said, “ There is no reality but perception” he should have said, “ There is no reality, except the perception of Mr. Dariosh M.”
    Mr. Dariosh: From your posts etc, I have realized that you are trapped in both tradition and modernity.— ham khoda ra mi khahi ve ham khorma ra– Let me quote form Umberto Eco’s book “ Semiotics and the Philosophy of Language” he says “ As also Scholem remarks apropos of Jewish mysticism, mystical thoughts lives on a continual threshold by the traditions and revolution; on one side the mystic is nourished by the tradition, but on the other side the visions he has can be interpreted so to perturb the traditional truths, Usually the mystic uses old symbols, but fills them up with news thought of the tradition he is supposed to follow and to reinforce..” So you are not a mystic, just old fashioned traditionalist.
    Dear Mr. Dariush: You can not have both, there is some thing called: “ trade –off”
    I just wonder how a person like you, living in a country which is one of the center of both science and philosophy to act like a “ little Massod Rajavi” and all he does to “ nahr—as – monkar” to the other as if himself is clean of all sins.
    Mr. Dariush: I do not know you but let me say something about one thing that I do really hate and that is whispering and not talking openly. I love people that are transparent, no matter who they are. This being to “ private” and being too “ secretive” are embedded in our culture and today we saw them all over. In our court system. The judges, prosecutors, and defense lawyers get behind the closed door and determine the fate of the accused, before informing him/ her.
    I said these because; I doe not want you to send ma another e-mail and “ advising” me how to talk. What ever you want to say. Please do so in your comment section.
    Last but not the least, let me paraphrase what Reagan said to Gorbachev “ Mr. Dariush M. tear down this wall of hypocrisy and secrecy.” And show us your rainbow.
    I did all these for your own good. Good luck

  7. م says:

    نخست اينكه ،اگر حضرنت اهل تواضع به شرط ديدن و دريافت آثار اهل فضل مي بود ، تا حالا و اكنون ، و نيز در پيرامون خود، بيش از حد لازم ، نمونه مي يافت و يافته بود ، تا تواضع كند و قامت خود به قواره آن كارها و صاحبان شان بسنجد، واگر اثري مي داشت ،همان آثار بزرگان كه ديده ايد و خوانده ايد ، بايد اثر مي كرد و نيازي به كارهاي بنده و اردشير خان و… نمي بود !!دو ديگر آنكه ، جوانيد و نظير بسياري از جوانان ،طاقت دانستن نداريد و به محض يافتن نكته و نظري ، آن را جويده و نجويده ، هضم كرده و نكرده ، پيش روي مخاطبان تان مي گذاريد !! سه ديگر آنكه ، خوب سخن گفتن ،با سخن خوب گفتن ، دوتاست ! چه سود كه انشا و نثر خوب را ،خدمتگذار ، طرح نظرات سست و تنك مايه كنيم و مثلا ، با شيوا ترين الفاظ ، سفر چند روزه همسر خود را تا حد يك تراژدي انساني ، بر كشيم ، و چهار ..، اين كه هر كه با من نيست ، حتما يا شعور ندارد و يا شور ، از نشانه هاي ناميمون توامان شدن ، نارسيسم مزمن و مگالومانياي مزمن تر است !..يادتان هست كه وقتي نظري در باب نوشته ها و برخوردهايتان دادم ، در عين ناجوانمردي و سالوس ، به آخرين و بد ترين حربه متمسك شديد و مرا آدمكش مامور رژيم خوانديد ..!!! از همان وقت من (( مهر از تو بريدم و ….)) چرا كه ، كودكي ات يافتم ، كه سياق سخن بزرگان را زره روح كودكانه خود ساخته ، و شرح ، شرح صدر مي دهد ، در عين كوچك دلي ، كه در سينه دارد !!!….دل كوچكي كه مشغول ، شيفته و آشفته عشق و معشوق زميني (( كه بالذات ، و در جاي خود هم زيباست و هم محترم )) مدام لاف خلاف دلمشغولي مقولات و معقولات فرا انساني و آن جهاني مي زند !و پس ، ..يعني…اينكه ، نشاني جستن از آثار من و آن ديگري ،به كار ، بر جا ي نگاهداشتن اين ((خانه از پاي بست در حال فرو ريختن)) نخواهد آمد .!! حرف همان بود و هست كه پيش از اين گفتم و نوشتم . و شما آن را هرزه نويسي هاي اديبانه خوانديد ! همين …..پ.ن. شما فقط (( متوهم دانش)) نيستيد ! ( بگذريم كه اين تركيب نيز غلط است و اگر اساسا اين دو كلمه را بتوان در كنار يكديگر نشاند، بايد (( متوهم دانستن )) نوشت ، دامنه توهمات شما فراخ تر از اينهاست …هم اين يك گناه بس كه ، از كلماتي كه پلكان عرش خداي شان خوانده اند ،به توهم رام بودنشان در دست و ذهن تان ، گهگاه (( پيچ در پيچ سردابه رو)) اي مي سازيد كه خود و مخاطب را به………مي برد !پ.ن دوم ، حرف با شما فراوان است ، اما از آنجا كه از گروه ((يار شدن از ظن خود)) هستيد ، مي ماند تا بوقت كمال يافتن بلوغ فكري تان !!! ضمنا من نه آدمكش ام و نه مامور كسي يا جايي !! و از شما تا قيام قيامت نيز نخواهم گذشت ، شرم بر شما باد ، كه مرا اينگونه پنداشتيد و خوانديد !

|