۳

مدرنيت و مدنيت:‌ قصه‌ای کهن و گرهی کور

Print Friendly, PDF & Email


گاهی اوقات که در ماجرای مدرنيته و تقابلی که ميان آن و سنت ديده می‌شود فکر می‌کنم، می‌بينم که ماجرا تنها از ميان رفتن هويت و اعتبار يک گروه نيست، بلکه بيشتر استعلای آن گروه سرمست از اقتدار تکنولوژيک است که بر آتش اين تفرقه‌ها می‌دمد. يادداشتی که کاتب کتابچه، بی‌هيچ محابايی بر نقل قول صاحب سيبستان در سيبستانک آورده بود، عميقاً مرا به فکر فرو برد که حقيقتاً معضل و گره اصلی کار ما در کجاست؟ چنان که بارها پيش از اين آورده‌ام، عقلاً و منطقاً نمی‌توانم با کاتب کتابچه هم‌رأی و متفق باشم. کاتب کتابچه بارها نوشته بود که من در يادداشت‌های‌ام عاطفی و احساسی برخورد می‌کنم و نوشته‌های من (و گويا صاحب سيبستان از ديد او) بيش از آن‌که حظ و بهره‌ای از عقلانيت داشته باشد، از آبشخور عاطفه سيراب می‌شود. با اين‌ حال يادداشت اخير کاتب کتابچه گواهی محکم است بر اين‌ که خود او بسی بيش از من و صاحب سيبستان دستخوش عواطف و احساسات است. يادداشت‌های متعدد و مکرر کاتب کتابچه و همين يادداشت اخير به شيوه‌های متفاوت نشان داده‌ است که يک زیر بنا و رکن رکين برای تمامی مدعيات او وجود دارد و آن زيربنا همانا اين است که غرب و اروپاييان سردمدار معرفت و آزادی و عقلانيت هستند و شرقيان يکسره در دام تعصب و جهالت دست و پا می‌زنند و در حال سقوط و غرقه شدن هستند. فی‌الجمله همين عبارت را بخوانيد بار ديگر: «اگر قرار بود برای لغو حکم اعدام، همه‌پرسی برقرار شود، اروپاييان به اين اندازه از مدنيت نمی‌رسيدند که جان آدمی را با چيز ديگری (دست‌کم در سطح نظری) برابر نکنند». پيش فرض مسلم انگاشته شده‌ی کاتب کتابچه اين است که اروپاييان اين اندازه در مقام مدنيت هستند که حکم اعدام را لغو کرده‌اند. باری از بند واپسين نوشته‌ی کاتب کتابچه که سراسر روانکاوی و عاطفه‌گرايی است اگر بگذريم، هنوز آن ميزان سردی و بی‌طرفی لازمه‌ی بحثی عقلانی را در اين نوشته نمی‌بينم. کاتب کتابچه از همان آغاز سخن موضع خود را نسبت به مدرنيته روشن می‌کند. او خود را مدرن می‌داند و به آن افتخار می‌کند و خود را مهيای نبردی افتخار آميز به نفع مدرنيته و عليه سنت می‌کند که به زعم او پوسيده و در حال احتضار است [به نظر شما، تفاوت اين کار با جهاد مقدس و جنگ عادلانه‌ای که بن لادن و جورج بوش بر طبل آن می‌کوبند چی‌ست؟]. صرف‌نظر از درستی يا نادرستی اين مدعا، به اعتقاد من، همين‌که از ابتدای يک مناظره عقلانی پيش فرضی داشته باشی، ولو پيش فرضی بسيار متعالی و ارج‌مند، غبار تعلق و آرزوست که بر تمام آن انگيزه‌های نيک خواهد نشست. تمام فرض من اين است که کاتب کتابچه از سر دردمندی و برای انذار و محض شفقت و نيک‌انديشی اين تذکرها را می‌دهد. اما اگر انگيزه‌ی مطلب او اين‌ها باشد، قطعاً روش و شيوه‌ی او نادرست است. با آن‌چه من ديده‌ام، تنها می‌توان مدعيان را فروکوفت و دهان سرکشان را شکست! حاشا که چنين روشی ميان دوستان پای گيرد. گمان نمی‌کنم مجادله و نوشتار پلميک جای دو سطر استدلال عقلانی صريح و روشن را بگيرد. هيچ از خود پرسيده‌ايد که چرا آدميان بر سر مجموع زوايای مثلث در هندسه‌ی اقليدسی هيچ‌گاه جدل نمی‌کنند، اما گاهی اوقات بر سر ساده‌ترين مسايل زندگی روزمره حاضرند مرتب با هم در نزاع باشند؟ چرا؟ حال بدون اين که بخواهيد اعتنايی به نوشته‌ی من داشته باشيد، يک بار ديگر با آهستگی و طمأنينه، بدون شتاب يا تنگ‌نظری هر دو نوشته‌ی اخير صاحب سيبستان و کاتب کتابچه را بخوانيد.
آن‌چه من می‌دانم اين است که نه مدرنيته و نه سنت را نمی‌توانم و نبايد بی‌جهت تقديس يا تقبيح کنم. هر کدام جای خود را دارند و قدر خود را:
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او / ور به حق گفت، جدل با سخن حق نکنيم!

پ.ن. برای احسان می‌نويسم در پاسخ نظرش: دوست بزرگوار! من در اين يادداشت در مقام ارايه‌ی تعريف از سنت و مدرنيته نبودم و به اعتقاد من وقتی پيش‌فرض‌ها و انگيزه‌ها و دواعی پيشینی بر بحثی سايه می‌افکنند، اصولاً از تعريف دم زدن کار عبثی است. نمونه‌ی آشکارش، بحث پر جنجال روشنفکری‌ است که هنوز بسياری از مدعيان تعريف روشنی از مفهوم، معنا و خاستگاه روشنفکری ارايه نکرده‌اند. باری، تمام سخن من در اين يادداشت کوتاه همين جمله‌ی به قول شما «کليشه‌ای» بود! هرگز نمی‌توان با انگ زدن و از پيش قضاوت کردن، حق سخن را در باب موضوعی ادا کرد. حتی اگر هم از تعريف سخن بگوييم، نهايتاً هر کس ممکن است تعريف متفاوت خود را از سنت يا مدرنيته ارايه دهد. تمام سخن من اين است که در مقام تعريف پديده‌های بشری نمی‌توان با جزميّت و به ضرس قاطع ابراز نظر کرد و مدعی وصول به لُبّ حقيقت در آن موضوع شد. اعتراض ضمنی من به اين است که گروهی (فرق نمی‌کند کدام گروه باشد: سنت‌ستيز باشد يا مدرنيته‌ستيز) انديشه‌ی خود را آينه‌ی تمام نمای حقيقت در موضوع بداند و ديگران را به هر بهانه‌ای محروم از داشتن حظ و بهره‌ای از حقيقت بداند. اين‌جا تقابل آشکاری ميان پلوراليسم و مطلق‌گرايی است. اندکی تواضع بايد (که قطعاً اندرزی برای خود من نيز هست)!

  1. احسان says:

    اي كاش شما هم تعريف خودتان را از سنت و مدرن تعريف مي كرديد تا بهتر قضاوت مي شد؟تا آنجا كه مي دانم آقاي خلجي مدرنيته را جدايي از سنت نمي دانند بلكه آنرا گسستي در پيوست مي دانند .
    در ضمن جمله كليشه اي” آن‌چه من می‌دانم اين است که نه مدرنيته و نه سنت را نمی‌توانم و نبايد بی‌جهت تقديس يا تقبيح کنم. هر کدام جای خودرا دارند و قدر خود را” زياد نمي تواند راهگشا باشد و نوعي وقت كشي است.
    هر چند الان در موقعيتي نيستم كه يابا شما و صاحب سيبستانك همراي باشم يا صاحب كتابچه

  2. ظهيرالملکوت says:

    دل‌مان تنگ قبله عالم است. اين شازده‌ی ولی‌عهد هم در غيب الغيوب است و در زمانه عسرتِ ما دستی به ياری برنمی‌کند. امان امان…
    المتوسل بذيل الولاية الکبری
    ظهيرالملکوت

  3. مهدی says:

    يا شيخ!
    من نظر احسان و پاسخ تو را هر دو خواندم. فکر می کنم دادن تعريفی ولو اجمالی و مشخص کردن حدود معنايی مفاهيمی که از آن استفاده می کنيم برای همه ما شرط ضرور است. مهم نيست که ديگران اين مفاهيم را با تعاريف ديگر به کار برند مهم آن است که ما برای خود و خواننده مان روشن کنيم که “ما” از چه منظر به بحث می نگيريم. به نظرم اين تقاضا که هر روز هم بيشتر می شود که اهل قلم روشن و شفاف حرف بزنند و در دايره معنايی مشخص کاملا مشروع است. در همين دايره دوستان نگاهی به چالش سعيد با جهانبگلو بر سر حوزه معانی “روشنفکر” کافی است که به اهميت اگر نه تعريف دست کم عرضه محدوده بحث اذعان کنيم. اين آش در هم جوش بحث های بی پايان وب بزودی می بايد به سمت نوعی نظم فکری حرکت کند و گرنه همه ما در وضعيت برج بابل قرار می گيريم و هيچ کس حرف هيچ کس را نمی فهمد. آنگاه اين رسانه ارتباطی به قطع ارتباط ما با ديگران خواهد انجاميد!
    دوستار،
    مهدی سيبستانی

|