۵

قصه‌ی معيشت و ماجرای عاشقی

Print Friendly, PDF & Email

ديشب اين يادداشت نقطه‌ی صفر سيد رضا شکراللهی را خواندم. با خودم گفتم با توپ پر می‌روم سراغ‌اش و به او می‌گويم تو اين کاره نيستی! باز فردا می‌نويسی، اگر اينجا نشود جای ديگر. اما آيا واقعاً ماجرا به همين سادگی است؟ وبلاگ‌نويسی آيا تجملی است که نصيب هر کسی می‌شود؟ ببخشيد اگر با لحن پرولتاريا ستيز و بورژوا شکن مارکسی حرف می‌زنم، ولی واقعاً هر کدام از ما که وبلاگ می‌نويسيم چقدر وقت داريم تا بنويسيم و جدی بنويسيم؟ آری، می‌شود وبلاگ نوشت و حرف روزمره زد اما شرط دارد البته. برای بعضی‌ها حضور در عرصه‌ی اينترنت به نوعی نشان دادن جايگاه متفاوت‌شان در حوزه‌ی اجتماع است. وبلاگ‌نويسی برای همه فقط نشستن پای اينترنت و تايپ کردن نيست. اما با تمام اين اوصاف مطلقاً با سيد خوابگرد موافق نيستم که يا همه يا هيچ. سيد خودش هم خوب می‌داند که با اين شعار اصلاً نمی‌شود زندگی کرد حتی، مخصوصاً در ايران. در ولايت ما (ديگر مملکت نداريم که؛ ملکی در کار نيست!)، تنها اهل قدرت و سياست که تمامی مجاری اعمال اقتدار را در اختيار دارند می‌توانند بگويند يا همه يا هيچ. بقيه با اين شعار يا بايد منزوی شوند و سکوت کنند يا سر به باد دهند. پس نتيجه می‌شود اين‌که خاموش و سر به زير حرف بزنی. گاهی اوقات هم به رندی و زيرک‌ساری در پس هزاران پرده حرف بزنی که: «به بانگ چنگ مخور می که محتسب تيز است»! هر جا را هم که نگاه کنی هيچ کس در آن ولايت بند زبان ندارد که جان در امان بماند. پس حکايت باز هم حکايت جان است و لقمه‌ای نان. اين را هم در همين حواشی بگويم که وقتی ازدواج کردی ديگری خودت تنها نيستی که بگويی کار ملک است آن‌که تدبير و تأمل بايدش! زندگی خانواده هم تدبير و تأمل می‌خواهد. می‌خواستم بگويم که اگر سيد خوابگرد قلم بر زمين می‌نهد، کسانی هستند که بختک غصه‌ی نان بر زندگی‌شان نيست و می‌نويسند به جای او و اوهای ديگر. اما نمی‌شود! رضا شکراللهی خودش بايد بنويسد و خودش بايد باشد. اگر نباشد، يک جای آسمان انتقاد و ادبيات و فرهنگ سوراخ می‌شود. وقتی هم که سوراخ شد ديگر رفو نمی‌شود. روزگاری خودم نیت کرده بودم اين وبلاگ را تعطيل کنم و بروم پی کارم با انگيزه‌هايی شايد مشابه سيد خوابگرد. اما نمی‌دانم، راستش را بخواهيد نمی‌دانم که چه شد باز نوشتم. نوشتن آن هم به اين ترتيب «نفس اماره»‌ای می‌خواهد که خيلی زورش به تمامی کف نفس‌های زاهدانه بچربد. ما هم که خدا را شکر (هزار شکر که ياران شهر بی‌گنه‌اند) بازيچه‌ی نفسيم! سر سيد رضا سلامت که از بند ملامت می‌رهاند خودش را! ولی خودمانيم. کسی که اين مرض لاعلاج نوشتن در جان‌اش رخنه کند شب‌ها هم کابوس نوشتن می‌گيرد. می‌گوييد نه؟ می‌بينيد! اگر سيد رضا شکراللهی ديگر ننويسد، شب‌ها حتماً خواب می‌بيند دارد توی وبلاگ‌اش می‌نويسد. مگر نه اين‌که وبلاگ‌اش نام خوابگرد را دارد. خدا به خير کند! حالا که شب‌ها توی وبلاگ‌اش نمی‌نويسد، کجا می‌رود خوابگردی؟!

  1. حباب says:

    ای کاش نمینوشت “از چند روز ديگر، صفحه‌ی اصلی خوابگرد رسما تعطيل خواهد شد و آدرس خوابگرد دات کام تنها به پنجره‌ی پشتی آن باز خواهد شد”. ما هنوز هم دوست داشتیم آرشیو وبلاگ رو بخونیم!

  2. حميد says:

    خواب نما شده باشد انگار … يکی می گفت اين سيدها يک رگ دارند که گاهی باد می کند! و کارهايی می کنند اين سادات! … ولی بر می گردد … دلش تنگ می شود و بر می گردد … ايمان دارم که بر می گردد … روزی و شايد به هيات ديگری …

  3. Dastangooo says:

    ْهم‌آن خدا به خير كند/.

  4. parastoo says:

    سلام
    با عرض تسليت براي همه به مناسبت كناره گيري آقاي شكراللهي
    چه مي شود كرد دوست عزيز شما كه در لندن مه آلود ( فكر مي كنم) تشريف داريد و چه دانند حال ما سبكباران ساحلها درد اينجا عميقا روي شانه ها سنگيني ميكند هم درد نان و هم درد جان كه سخت طاقت فرسا و بي پايان مي نمايد و درياي غم را هيچ كرانه اي پديد نيست بايد ساخت با همه اينها با رفتن سيد وبلاگ نويس و رفتن اميدي براي حداقل تغيير كه كفتارها حتي در نحوه پوشش هم خود را محق مي بينند بر همگان وبيش از همه اين سكوت ابدي است كه گويي هيچ سنگي آرامش مرداب گونه مان را بر هم نمي زند رفيق چه مي شود كرد كه بلبلان خاموش مهر بر لب و …

  5. m says:

    تازه شش ماه است خانواده در كار آمده و شديدا جديدالتزويج ايد ..و هنوز هيچ نشده چو بيد برسر ايكان و هر چيز ديگر شروع به لرزيدن فرموده ايد ! نميدانم اگر نسل پيش از شما هم اينگونه مصلحت انديشي مي كرد و پس پشت سنگرك كوچك نان و عيال چرتكه ( پس مسؤ و ليت زن و زندگي چه مي شود ؟) مي انداخت ، الان كجا بوديم و بوديد ! په هه !

|