۱

هيچ کس بی‌ دامنی تر نيست

Print Friendly, PDF & Email

شايد در خيلی از وبلاگ‌های جدی و تفننی، يا مبتذل و غير مبتذل (استفاده از فرهنگ خوابگردی!)، به اين جمله برخورد کرده باشيد که: «اين وبلاگ صفحه‌ی شخصی من است» يا به عبارتی روشن‌تر، مردم در وبلاگ‌شان بلند بلند فکر می‌کنند. البته بلند بلند فکر کردن، چندان شوخی و هزل نيست و طبعاً بی‌صدا و خاموش هم نيست در نتيجه نمی‌تواند فارغ از تأثير گذاری باشد. خلاصه اين‌که نوشتن در وبلاگ، چندان نمی‌تواند معادل انديشيدن باشد که بتوان خيلی صريح آن را در دايره‌ی آزادی بيان قرار داد. البته آزادی بيان و آزادی پس از بيان حرمت دارد به شرطها و شروطها! به گمان من هيچ چيزی در اين عالم بی‌قيد و شرط و مطلق نيست، حتی آزادی. وقتی که کسی در وبلاگ درباره‌ی موضوعی اظهار نظر جدی می‌کند و چه بسا سخنانی تند و گزنده می‌گويد طبيعی است که گروهی آزرده خاطر شوند و عده‌ای خشنود. اين طبيعت عالم انسانی است. آدم نمی‌تواند دل همه را به دست آورد. به اعتقاد من، آدم اگر بخواهد همه را خوشحال نگه دارد، موجودی بی‌خاصيت می‌شود. کسی که بخواهد دل همه‌ی آدميان کره‌ی زمين را به دست بياورد ديگر برای خودش کسی نيست. ديگران است. اما آدم اگر آينه باشد، هر کسی را همان‌طور که هست به خودش نشان می‌دهد و البته در توصيف مقام آينه‌گی مناقشه و مجادله بسيار می‌رود که ترجيح می‌دهم از خير آن بگذرم.

اما بعد، به کرات ديده‌ام که گروهی از خوانندگان صفحه‌ی من انتقاد، شکايت يا درشتی کرده‌اند که چرا من در سخن‌ گفتن از ديگران (احتمالاً از بعضی‌ها؛ چون نمی‌توانم درباره‌ی همه حرف بزنم!) درشتی می‌کنم و لحنی گزنده و طعنه‌آلود دارم. انصاف می‌دهم که بخشی از اين تندخويی خصلت ذاتی و عيب طبيعی من است! خرده مگيريد! به بزرگواری سخاوت‌مندانه‌ی خود از قصور و خطای من بگذريد! خدای‌تان خير دو جهانی دهاد! اما، يک حرف صوفيانه بگويم، اجازت است؟ من يک نفر در مقام نوشتن شايد جاهايی نهان‌ورزی کنم و در نوشتارم به دلايلی تستر و تقيه بورزم، اما به طور قطع و يقين، از ابراز صريح عقيده‌ام درباره‌ی چيزی که گمان می‌کنم خطاست (شايد هم واقعاً آن چيز درست باشد!) پروايی ندارم. اما ساير آدميان چگونه‌اند؟ شما وقتی که بخواهيد درباره‌ی موضوعی جدی حرف بزنيد چه می‌کنيد؟ لی‌لی به لالای همه می‌گذاريد؟ وقتی نوشته‌ای را می‌خوانيد که شديداً از آن رنجيده خاطر می‌شود و بغض‌تان می‌گيرد از نادانی يا تنگ‌نظری نويسنده‌اش (به نظر خودتان و با مبانی فکری خودتان) چه کار می‌کنيد؟ اگر دستی به قلم داشته باشيد نظرتان را گوشه‌ای می‌نويسيد. در روزگار ما هم اينترنت خيلی از ديوارها را برداشته است و نتيجه‌اش می‌شود چيزی شبيه وبلاگ! من بارها گفته‌ام که وبلاگ جايی است برای انسان بودن و انسان خطا می‌کند. اصلاً بياييد اينجا که خطا کنيد. مگر ما آمده‌ايم خود را اينجا قديس بنماييم؟ مگر مثلاً من با انتخاب نام ملکوت، ادعای رسالت کردم و جهانيان را به آيين تازه‌ی خودم دعوت کردم؟ تا جايی که به ياد دارم، خيلی به ندرت پيش آمده است در وبلاگ کسی (البته شايد به جز وبلاگ‌های اصحاب ملکوت) يادداشتی نقادانه نوشته باشم و خواسته باشم گريبان کسی را بگيرم. سعی کرده‌ام هر چه می‌نويسم همين جا باشد، مگر اين‌که دليل جدی و محکم ديگری برای نوشتن در جای ديگری داشته باشم. نتيجه‌ی مستقيمی که از اين حرف می‌شود گرفت اين است: آن علامت ضرب‌در گوشه‌ی سمت راست صفحه‌ی مرورگرتان را بی‌هوده نگذاشته‌اند. صفحه‌ی ما را ببنديد و شما را به خير و ما را به . . . ملامت! ما هم که نامه ننوشته‌ايم در خانه‌ی مردم که يا ايها‌الناس بياييد بخوانيد که: «بلعجب نادر شکار آورده‌ام»! دوست نداريد نخوانيد. چه نقدی بر حسين درخشان باشد يا مهدی خلجی يا سايت لوح يا محمدرضا شجريان! حاشا که مثلاً مهدی خلجی را با سايت لوح يا نوشتارهای حسين درخشان در يک جا بنهم. هر کسی جای خودش را دارد. اما من نظر خودم را می‌نويسم و بس! من و دوستان‌ام همديگر را می‌شناسيم و حکايت ما از آنِ ماست. اما آن‌ها که به تلخی از نامردمی‌شان ياد می‌کنم، قطعاً در نظام فکری من جايگاهی درخور اعتنا و منيع ندارند که از آن‌ها پرهيز کرده‌ام. اگر مثلاً من آقای آوينی را خوش نمی‌دارم حتماً برای آن دلايلی دارم. چه لزومی دارد که من از آقای آوينی خوش‌ام بيايد يا مجيزش را بگويم؟ اصلاً چه لزومی دارد که شما مثلاً جلوی جرج بوش کرنش نکنيد؟ خوب معلوم است! مثل او فکر نمی‌کنيد! رفتارش را با معيارهای خودتان انسانی يا خردمندانه و منصفانه نمی‌دانيد. پس هر کس به دليلی ممکن است از کسی خوشش نيايد يا نظر خودش را به گونه‌ای ابراز کند. در اين پريشان نوشته‌‌ها تلاش کرده‌ام خودم باشد بی‌هيچ پرده‌پوشی با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها‌ی‌ام (که البته بدی‌های‌ام قطعاً بر خوبی‌های‌ام می‌چربند!). خدا را هم به قدر شعور خودم بنده‌ام! به رسول‌اش و روز جزا هم به مقدار وسعی که دارم باور دارم (اين قدر هست که گه‌گه قدحی می‌نوشم!). اگر هم درشتی کرده‌ام و از اين به بعد می‌کنم، بدون هيچ‌گونه تزوير و ريايی اين کار را می‌کنم. ظاهر و باطن من همين است. برقی است که می‌جهد و می‌رود. خوش نمی‌داريدم؟ با بسته شدن صفحه‌ام به دست شما دوست عزيز، تخفيف زحمت می‌کنم. اما محال است که من کور شوم، لال شوم، کر شوم! سع
ی می‌کنم خودم باشم با همين سواد اندک.

بگذاريد تأکيد کنم که اين نوشته مخاطبی خاص و معين ندارد. افراد زيادی از آشنا و غريبه سخنی به مضمونی مشابه در نقد يا مذمت من نوشته‌اند: وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم! گله‌ای نيست. اما ما راه خود را می‌رويم و حکايت آدميان خاکی در اين جهان ناسوتی که ملکوت‌اش هم در مرزهای خيال ما تنها می‌گنجد اين است و بس:
هيچ کس بی‌ دامنی تر نيست ليکن ديگران
باز می‌پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ايم! 

  1. قبله ی عالم به سلامت،
    عرصه ی فوتبال هم مثل دار دنيا سراسر کيفر و الم است. چند روز پيش ما پروسی ها الحمدلله حذف شديم، ديشب هم تيم تحت سيطره ی قبله ی عالم. تسليت وليعهد فوتبال دوست را از صميم قلب بپذيريد. از قول ما به سلطان بانوی ورزشکار هم تسليت بگوييد. خدا به خير کند، اندرونی و بيرونی فغان و الم است، بيت:
    باز اين چه شورش است که در خلق آدم است
    باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
    ملک الشعرا هم که بويی از ورزش نبرده، فقط تيم ظهيرالملکوت پيشتاز است و ما البته حسودی مان نمی شود. اينجوری ست ديگر!

|