۱۳

تمثال حضرت جان کین اعلی الله مقامه


در راستای این‌که ظهیر درگاه ظاهراً اشتیاق وافر و ارادت غریبی به رؤیت مسوده‌ی تصاویر آن عالم استرالیایی کانادا دیده‌ی بریتانیا نشسته‌ی برلین رفته پیدا کرده‌اند، عجالتاً به نقش تمثالی از معلم قبله‌ی عالم اکتفا می‌کنیم که در ذیل می‌آید:


حضرت جان کین
 این هم عکسی دیگر از آن عالم بی‌بدیل:
حضرت کین


که البته مربوط به ایام جوانی ایشان است گویا! باری، برخی از اشارات و کتاب‌های جان کین در حجره‌ی لینکدونی ارض مقدسه آمده است. طالبان می‌توانند به همان‌جا رجوع کنند. اما ما هنوز هم به ظهیر شک داریم. نمی‌دانیم این سخنان چرب‌زبانانه را به چه قصد و نیتی گفته است. ولیعهد هم که در پاسخ مرقومه‌ی ما تعلل وافر کرده است. نمی‌دانیم چه خبر است در درگاه. پراگیان که سر در نقاب سکوت کشیده‌اند الا ظهیر. برلینیان هم که احتمالاً در معیت ولیعهد به خاطرشان جای دیگری مشغول است. اهل وین هم که شده‌اند حاجی حاجی مکه! چه خبر است در درگاه؟ ما چهار روز ملتزم درس و مشق بودیم همه‌تان پراکنده شدید؟ زهی همت! آی ملکوت نشینان!‌ ما هول برمان داشته است؟ ولیعهد! کجا رفتی؟
 قبله‌ی عالم نگران که قلبش دارد از دهانش در می‌آید!

  1. ظهيرالملکوت گفت:

    زبان ناطقه در وصف شوق نالان است قبله عالم! از درس سحرگاه و ورد شبانه برمی‌گشتیم که دیدیم تمثال بی‌مثال عالم ربانی و عارف صمدانی جان کین علیه آلاف التحیه والثناء بر دیوار ملکوت نقش بسته است. یاد جد اعلای ایشان مرحوم جان استیوارت میل افتادیم که با جد اعلای ما مراودات و مکاتبات سر و علن داشتند و مفاوضات علمی‌شان علی الدوام برقرار بود. رحمه الله علیهم اجمعین. بیت:
    تلک آثارهم تدل علیهم
    فانظروا بعدهم الی الاثار
    اما پرسشی در ذهن ما خلید که بنا به حافظه خانوادگی، مرحوم جان کین دارای لحیه‌ای طویل بود و دایم در حال دست کشیدن بر آن؛ و این اواخر هم یک جورهایی لحیه ایشان جوگندمی شده بود، اما در این تصویر ما اثری از لحیه ندیدیم. نکند این عکوس و نقوش محرفه و معوجه هم از تلبیس آن ابلیس برلینی در امان نمانده است؟

  2. وليعهد گفت:

    امروز که چشم به جهان گشودیم باز چهره ی نورانی ثقهالاحساس و المناظره، جان کین فقید (قدس سره) را زیارت کردیم. بیت:
    به به از آفتاب عالمتاب!
    چون دلیلت باید از وی رو متاب
    از وقتی شنیده ام که ملکوتیان دیار اطریش به سفر حج رفته اند، ما هم هوایی قبله ی عالم و سلطان بانو شده ایم و صفحه ی سی و سه دور مرحمتی را می گذاریم در گرامافون تا دل مان تازه شود:
    تو مکه ی عشقی و من
    زائر رو به قبله تم
    من اولین قربونی
    عیدای فطر کعبه تم…. والخ.
    باری ما کجا و پراکندگی، قبله ی عالم؟ ما که قرار است ابدالدهر ولیعهد و تنها بمانیم از طعن و لعن ظهیرالملکوت هم نمی رنجیم. بیت:
    مستیم و عاشقیم و به گلزار می رویم
    دل داده ایم و از پی دل دار می رویم
    با رهروان ملکوت احرام بسته ایم
    ما رخ به کعبه کرده ایم پی یار می رویم
    در آرزوی خنده ی قبله ی عالم خود
    در کوی او چو سایه ی دیوار می رویم
    به یاد دارم در سال های دور روزگاران خوش، روزی در آلاچیق باغ ملکوت، مرحوم جان کین (ره) با جمعی از عارفان و سالکان و احباب با انگشت به قبله ی عالم اشاره کرد و فرمود: “کجایی؟”
    گفت: “کلاس جان کین بودم، هنوز ناهار نخورده م.”
    بعضی به جان کین حاضر شک بردند که جان کین دیگر است، و جان کین غایب، دیگر. و قطب العارفین حضرت جنرال الدین نیکلسون فرمود: “جان کین، عالم ربانی بود، پس هم اینجا بود، هم آنجا بود، پس کَشَفَ الدوجا بود.” و همگی بر قبله ی عالم آفرین گفتند که اسرار هویدا می کرد.
    نقل است که روزی قبله ی عالم در معیت جان کین (ره) و حجهالحق ادوارد براون علیه الرحمه عزم پراگ کرد و اول سفر او در هجده سالگی بود، و تصدیق بایستی گرفت. گویند سه ماه بی وقفه با جان کین صحبت داشت، و نیکلسون را از این مباحثه خوش آمد، آفرین گفت و دختر بدو داد. قبله ی عالم نخواست، عرض کرد: “ما زن داریم.” نیکلسون متغیر شد و رو به تریاق آورد و به تهران شد و مجاور گشت و دیگر باز نیامد.
    جمله ی عارفان قبله ی عالم را از این جواب دندان شکن خوش آمد و کسی از مریدان گفت: “مرا وصیتی کن.” فرمود: “خود را کوچک کن.” کسی پرسید: “قبله ی عالم، از چه سبب؟” فرمود: “حجم زیاد تأخیر می اندازد در ظهور.” همگی او را آفرین کردند و آنها به راه می رفتند. گویند هجده ماه می رفتند. نقل است که درویشی در آن میان پرسید: “عشق چیست؟” گفت: “یک دو سه. سوختن، خاکستر شدن، به باد رفتن.”
    جمله ی عارفان حیران بودند که مردی بدانان پیوست. نقل است که این ظهیرالملکوت بود که از عیاران بود و شبانه روز هزار رکعت نماز می کرد بی سبب. قبله ی عالم فرمود: “بگو تن تن.”
    گفت تن تن. قبله ی عالم گفت: “این تو را از هزارهزار نماز بهتر است.” از آن پس بود که ظهیرالمکوت به جمع مریدان زبده پیوست و رساله ی ناتنی نبشت.
    فاخته ی ملکوتی، ولیعهد

  3. قابيل گفت:

    سلام حضرت استاد… باور کنید من هر وقت پا به ارض ملکوت می گذارم ادبیاتم خود به خدایی قابیلی الاصل می شود، یاد پدر ومادر بخیر بادا و دست شما درد نکند با این لینکی که مرحمت فرمودید… ارادتمند قابیل یوسفی

  4. ظهيرالملکوت گفت:

    در پوستین درویشان افتادن و مرام ایشان یک‌سو نهادن و حاطر پاک‌دلان را پی‌کردن و بر احساس قبله اهل ملکوت دست گذاشتن و در عَلَن زهد فروختن و در خلوت کار دیگر نمودن، هرآینه ولایت را تباه کند و عهد را سست گرداند. ما به عنوان عقل منفصل قبله همایونی ناقوس خطر را به صدا درمی‌آوریم تا ناموس ملکوت و قانون رعیت شکست برندارد. حکایت تزویر میرزاهای چه و چه در تاریخ مکتوب است و بر قبله عالم مکتوم نیست.
    شب دوشین مرحوم مغفور جان کین در عالم رؤیا بر ما ظاهر شد با موی آشفته و رخ خوی کرده. گفتم این پریشان حالی را سبب چه باشد؟ گفت این تلمیذ ما گرچه قبله عالم و کعبه آمال است گاه در کار ملک و ملکوت سهل می‌گیرد و با تساهل و تسامح اساس دین و دنیا را عرضه فنا می‌کند. بیت:
    قل للذی یدعی بالعلم فلسفه
    حفظت شیئاً و غابت عنک اشیاء
    قدحی از خون خویش پر کردم و پیش روی آن استاد اعظم و معلم اول نهادم. در سرخی جام نگریست و اشک خویش بدان رنگ بیاراست و گفت: از مشتی طرار، ترس دارم که پرده عصمت اعتماد قبله عالم بدرند و ما را در یوم الحساب شرمسار صاحب کتاب کنند.
    این اقاویل تأویل عظیم دارد و ما را هنوز از این رؤیا حیرت است. بیت:
    حیرت اندر حیرت آمد زین قصص
    بیهشی خاصگان اندر اخس
    ما به اقتدا و اقتفای حضرت جان کین اعلی الله مقامه در رمز سخن گفتیم تا آن نامحرمان بر لینت کلام ما بنگرند و سخت عبرت گیرند.
    سر قبله عالم به سلامت
    ظهیر الملکوت عالم الاسرار

  5. در سفر بودم و برگشتم و دیدم رویش
    مانده حالی قلمم معطل وصف مویش
    هر که اوصاف وی از قبله‌ی عالم بشنید
    هوش و عقلش برمد حال به دید رویش
    گشته معلوم مرا از چه جهت قبله‌ی ما
    این چنین بست نشسته به محل و کویش
    آنکه جان است و دو صد جان فدایش بادا
    کرده صید دل بی تاب خم ابرویش
    موی آشفته، یقه بسته و چشمان خمار
    ناز بسیار و نمکخنده به لب می جویش
    شیوه‌ی دلبری آری که نکو می داند
    رسم آشوب بیاموز تو از گیسویش
    از کمالات وی آخر چه توانم گفتن
    عالمان را برسد قد فقط زانویش
    عارف راز بود کاشف اسرار نهان
    آنکه دریا شده سیراب همی از جویش
    ترکتاز است و سرآمد، همه در وقت شکار
    ببرد رونق هر اسب، خر و یابویش
    خود ِ جان است، تن و پیکر او هم جان است
    او چه کین است که مهر است بر و بازویش
    این همه، یک لغت از دفتر جان کین باشد
    به مثل آجری از قلعه و از بارویش
    لیک اما سخنی مانده به جا با قبله
    تا بداند که چه فتنه است روان در سویش
    ( اندکی بیش در این ساغر ریز
    تا کنم ریتم کلامم تعویض
    اندکی بیش مرا بخش بدون پرهیز
    تا نترسم ز حریفان به شوق تعویذ):
    ذکر آنان سخن مرحوم کین
    ولی دارند به او صدها کین
    روی از مهر، ولی باطن کین
    دشمن دوست نما یعنی این
    آن ظهیری که خفاکار بود
    آری همواره جفا کار بود
    نیستش به شکم روده‌ی راست
    دوغ در کاسه دهد به جای ماست
    حرف از دین و خدا دارد او
    باورم نیست تو را خواهد او
    شهریارا نکنش باور هیچ
    در جدالی نکنش داور هیچ
    او پی قدرت و سودای خود است
    در پی امشب و فردای خود است
    کی به فکر ملک و ملک است او
    نی به فکر ملک و ملک است او
    فتنه‌ی دوش مگر یادت رفت
    شورش شوش مگر یادت فت
    لیک در فتنه نباشد تنها
    با ولیعهد بود او همپا
    جمله هایی که به برلین نوشت
    همه را از سر تزیین نوشت
    او فقط در پی تاج است و نگین
    می گی نه؟ یک کمی صبر کن و ببین
    عزل باید که ولیعهد بشود
    حبس باید که به مشهد بشود
    قبله را خواب گرانی بربود
    ای بسا نقشه که پنهانی بود
    حالیا جای قلم، نیزه و شمشیرم ده
    وقت افشا رسید، رخصت نخجیرم ده
    شرح این نکته بماند تا بعد
    جنگ آغاز شود ساعت سعد
    ملک الشعرای از سفر برگشته‌ی شمشیر به دست ِ آماده‌ی “کین”خواهی

  6. ظهيرالملکوت گفت:

    آن شیخ شطاح همدانی که چون در حجت فروماند، سلسله خصومت بجنباند، در نظر قبله عالم نه سزاوار سروری بر شاعران است نه سرودن شعر. آن به که کار خویش گیرد و پشت فرمان نشیند و سر به هوا نسپارد و چشم بر علامت دوزد و سیاقت آموزد که کار ملک، تدبیر و تأمل خواهد نه تخییل و توهم.
    ظهیر هرچند از دست ولی‌عهد خون خورد، در نظر عام خنده بر لب می‌نشاند و ظهیر و ولی‌عهد هرگاه لحم هم بخورند، هرآینه عِظام هم دور نیفکنند. پس آن شطاح همدانی لاجرم باید که عبرت گیرد و از سکوت حشمت‌آلود سلطان هراسی عظیم در دل راه دهد که، بیت
    آن جا که عقاب پر بریزد
    از پشه لاغری چه خیزد
    و الله اعلم بالصواب
    ظهیر هوادار قبله و مقام معظم ولایت عهد

  7. ظهيرالملکوت گفت:

    در حال مفارقت دیوان رسائل بودیم، مهمتی فرایاد آمد. بر حسب اخبار پنهان‌پژوهان، نازک الملکوت در سمرقند در کار نازک‌بدنان است. شهر در ولوله است و زلزال. مقتضی است قبله عالم اقدامات لازم را مبذول بفرمایند که تأخیر موجب پشیمانی است.
    ظهیرِِ ذوب در ولایت

  8. حالی درون پرده بسی فتنه می رود
    و قبله اما باید آگاه باشد که این ظهیر خفاکار نابکار، چندان که به دشواری افتد و دسیسه هایش عیان شود، جسارت تا آن حد به کار آورد که از زبان خاقان جهاندار سخن گوید و قصد تباه خود با نظر همایونی نه همسان که یکی شمارد. زهی شرم. که این طایفه که نسبت خویش به رسول خدا و بل بیشتر به خود خدا می رسانند، چنین در شعبده و دروغ یکه اند.
    و قبله خود دید که جان نثاری این کمترین، چگونه رسوا کرد هر دو دشمن خانگی را و پرده از کار نهان آنان برداشت. خود به چشم مبارک همایونی دیدید که همان ظهیر پرفریب، که تا دوش به خون ولیعهد تشنه می نمود و سعایت اوی می کرد، حال با او از در مغازله درآمده است؟ بل بدتر ، از خاقان جم نشان قدر شوکت جلالت مآب، به سادگی، گویی از کهتر خود و باز بل هم بدتر یاد می کند و در عوض، آن پروس نشین را ملقب به القاب بی مسمی و بل مسموم کرده که ما را از ذکر آن در پیشگاه همایونی عرق شرم به پیشانی است.
    و قبله‌ی عالم باید خود حال نیکوتر بدانند قدر این خدمت که ما کردیم و آن نقشه ها که نقش بر آب کردیم و دوستی دو دشمن نما به هم و دشمنی آنان به شخص اول بارگاه ملکوتی را چندان آشکار کردیم که جای تردید و انکاری دیگر نه.
    و بهتر است حالیا، قبله خود این ظهیر هزار چهره را سیاست کنند که چون از کویر برآمده، توان فرانگریستن ندارد در کوهسار همدان، که قله هاست در آن و در قصبه قم، البته از گلدسته ای که ما خود افراشتیمش بلندتر نبوده است و هم باید بداند که این عرصه را اکنون بباید خالی گذاردن که بیش از این با حق درافتادن، جز رسوایی هیچ سود به او نبخشد.
    و البته لازم است تا ولیعهد را متوجه کردن به امور و احوال. که خبر می رسد این روزها مدام از بلاد عمان و مادرید یاد می کند و خویش را با ولایات عهد آن دیار می سنجد. و این نه راه آمادگی برای ملکداری است آخر. و او البته هر چه می کشد در این میانه، از همین ظهیر می کشد و بس.
    و ما درباره جان کین، اعلی الله مقامه و کثرالله امثالهم، گفته های ناگفته بسیار داریم که در عریضه ای دیگر به رویت همایونی خواهد رسید.
    ملک الشعرای هوشیارِ ِ دشمن رسوا کن

  9. وليعهد گفت:

    قبله ی عالم به سلامت،
    خوب است که با یک بانگ حقانی و ربانی اش خفتگان سر از بالش تزویر برداشته و همدیگر را افشا می سازند تا خلایق ببینند که در اندرونی ملکوتی سلطان چه ها می گذرد. تفو بر روزگار، تفو!
    ما کجای کاریم قبله ی عالم؟ چه اجازه دارند این آقایان سلمانی نشسته اند سر همدیگر را می تراشند، حالی که بزرگان این روزها در موزه ی هنرهای معاصر دارند “چگونگی پیدایش نطفه هنر در اندیشه ی هنرمند” را بررسی می کنند و آنطور که ایسنا، راپورتچی ما در طهران نقل می نماید جواب آزمایشات خوب بوده است. بد نیست که یک آزمایش چشم از ملک الشعرا، یک آزمایش خون از ظهیرالملکوت، و آزمایشات دیگر از نازک الملکوت به عمل آید و نتیجه را به طهران بفرستند تا در موزه ی هنرهای معاصر در معرض همگان قرار گیرد. البته من نمونه برداری هم تجویز می کنم.
    ممالک محروسه ی ملکوت مگر چه کم دارد که در چنین آزمایشاتی سربلند و بالنده نباشد. ما با شیخ محمدالبرادعی رضوان الله علیه که با جهنم سر عناد دارد، صحبت خواهیم کرد که در بازدید از آزمایشات طهران در مورد چگونگی پیدایش نطفه هنر در اندیشه ی هنرمند رضایت شان را اعلام فرمایند و امر به گزارشی مبسوط از کشت و صنعت برخی اهالی ملکوت بدهند.
    آزمایشات “نطفه ی هنر” چه کم از آزمایشات “هسته و اتم دارد، قبله ی عالم؟ والله عالم بالامور.
    ولیعهد عالم بالامور

  10. Parava گفت:

    با عرض ادب کاملا تصادفی
    خیلی هم ممنون که کتابچه و سلامی و کلامی گمشده ام را این جا پیدا کردم.
    پروا

  11. Parava گفت:

    با عرض ادب کاملا تصادفی
    خیلی هم ممنون که کتابچه و سلامی و کلامی گمشده ام را این جا پیدا کردم.
    پروا

  12. باری ما که غایب الملکوت باشیم، در مقام ربوبیت عده ای از مقربان درگاه افول می بینیم، و تبری می جوییم از گرفتار آمدگان به آلایش های دنیّه ی این عالم، همان مقربانی که عنقریب است از حدّت غلبات شوق و جذبات محبت، و از فرط ممارست در احساس محسوسات، فرود ِ به ناسوت کنند.
    به فطنت در علّت مداقّه کردیم، دریافتیم که جملگی نازک کاران از هرم منشور تا قاعده ساکنان ملکوت در کار تعلیم و تعلم اند.
    در مرقومه ی دیگری اندر احوالات طبیب الملکوت مشغول در کار طهرانیان خواهم نوشت!.

  13. nader گفت:

    این که قیافه اس شبیه گی ها ست ؟ حتما گی هم هست ؟

|