۳

شاعر و شيرينی و گل

Print Friendly, PDF & Email

ديشب را ميهمان همايونی حامد بوديم! بماند که چه ماجرايی پيش آمد بر سر خمی که بشکسته بود!! القصه شب دوشين را با حامد گذرانيديم در خلوتی سه‌نفره و فارغ از حضور اغيار. تا روايت حامد از آنچه ديشب گذشت چه باشد. باری صبح که راهی خيابان شديم، يکی دو ساعتی را برای تکميل خريد کتاب‌ها و سفارشات احباب سرگرم تفرج در کتاب‌فروشی‌های روبروی دانشگاه بوديم. آخرين باری که نزد دهباشی بوديم قرار کرده بود که نسخه‌ای از يکی از شماره‌های کلک را که خواهان مقاله‌‌ای از آن بودم،‌ برای‌ام تهيه کند. سپرده بودم که مصطفی و تقی که نزد او می‌روند آن نسخه را از او بستانند که نکرده بودند. ناچار هم برای ستاندن آن نسخه و هم برای تجديد ديدار و درد دلی با دهباشی دوباره سر از سمرقند و بخارا در آورديم. يک ساعتی را به گفت‌وگو گذارنيديم تا وقت رفتن شد و هنگام ظهر. دو سه روزی پيش با سايه که اين روزها در ايران است صحبت کرده بودم که پيش از مراجعت به لندن و آغاز درس و مشق حتماً‌ ببينم‌اش. قرار ما به امروز ظهر افتاد. دوست داشتم با تقی و مصطفی هم هماهنگ کنم تا بيایند و دقايقی با سايه باشيم. مصطفی خود ناپديد شده بود و تا پديد آمد فرصت گذشته بود و مجال هماهنگی با تقی نيز حاصل نشد. با الهه نزد او رفتيم و يک ساعتی را به سخن نشستيم و حکايت و روايت. سايه برای من همان سايه‌ی هميشگی و ديرين بود که ديدن‌اش مرا به شوق می‌آورد و نديدن‌اش دلتنگ‌ام می‌کند. منش و گفتار و صميميت سايه برای الهه نيز بسيار دلنشين بود و توقعی جز اين هم نداشتم. تنها چيزی که ماند اين بود که سايه کلی سفارش الهه را به من کرد که مراقب‌اش باشم و حرمت‌اش نگاه دارم که مبادا در ديار غربت نه رنجيده‌خاطر که دلتنگ هم نشود! راست می‌گويد!
من و دل گر فدا شويم چه باک / غرض اندر ميان سلامت اوست
متأسفانه دوربين همراه‌ام نبود که باز سايه‌ی گريزان را شکار کنم! قول‌اش داديم که ديگر بار در کلن به ديدن‌اش برويم، اگر عمری باقی باشد.

  1. محسن says:

    سلام
    داريوش جان اگه هنوز تهران هستي يه زنگ به من بزن
    مي‌خوام ببينمت

  2. jolie says:

    كه اينطور!!!!!!!!

  3. Toranj says:

    سالهاست آرزوي ديدارش را دارم

|