۱

شمه‌ای واگو از آن خوش حال‌ها

Print Friendly, PDF & Email

دو شب پيش، قصد کرديم سری به کافه‌ی شوکا بزنيم. از سال گذشته که آخرين باری بود به شوکا رفته بودم،‌ يار علی مقدم را نديده بودم. وقتی که وارد شديم و احوال‌پرسی کرديم با مقدم، ما را به اتنهای کافه راهنمايی کرد. تا می‌خواستيم بنشينيم، ناگهان کسی که سيگار به دست در کنار پيشخوان ايستاده بود و جرعه جرعه آبش را داشت می‌خورد به سمت ما برگشت. با ديدن چهره‌اش ناگهان با صدای بلند گفتم: «استغفر الله ربی و اتوب الیه»! کافه ناگهان ساکت شد. باورم نمی‌شد کسی را که سال‌ها نديده بودم و هميشه پاتوق ما و او و ساير حلقه‌ی دوستان از جمله مهرداد شوقی همين کافه بود، ‌اينجا ببينم. محسن قريب به يک سال يار غار و حريف حجره و گرمابه و گلستان من بود. دست روزگار و حوادث غريبه ميان من و او و ديگران شکافی عميق انداخت. اين سال‌ها اگر چه مرتب با او در تماس تلفنی بودم اما هرگز نديده بودمش. آن شب تا يکی دو ساعت بعد مرتب ذهنم درگير بود و تا اعماق سال‌ها به عقب رفتم. ياد آن شب‌ها و حکايت‌های پرشور. حديث معنا و حکايت باطن. شور و حال خضر و سليمان و ادريس. شوق حضور عيسی و بال در بال فرشتگان پريدن. نمی‌دانم که ديگر بار آيا آن حديث معنويت برای ما تکرار خواهد شد؟‌ آیا خواهيم توانست ميان آن معنويت‌ و خواطر روحانی با عوالم جسمانی و ابعاد دنيوی حيات توازن و تعادلی بسازيم؟ می‌شود آيا؟

|