۲

برف می‌بارد

Print Friendly, PDF & Email

از صبح آسمان لندن بارانی است. ساعتی پيش که از ايستگاه گرين‌پارک بيرون آمدم تا راهی دفتر ايران اير شوم، ميان قطرات باران برف هم شروع به باريدن کرد. دفتر هواپيمايی ايران اير اما در و ديوارش قصه‌ی رنج بود. بر ديوارهای دفتر، تنها عکسی که دو نسخه از آن وجود داشت، عکس ارگ بم بود! گفتمشان که اين عکس‌ها را برداريد که ديگر نه ارگی مانده است و نه شهری، نه دياری و نه ديّاری. بم شهر ارواح است. گويی هر چه بمی بوده است راهی ديار فنا شده است. بم ديگر ساکنی ندارد. خانواده‌ای نيست که داغدارِ عزيزانش نباشد. چنان ابعاد فاجعه وسيع است که در خيال نمی‌گنجد. باری می‌خواستم ديگر از بم ننويسم. می‌خواستم گريه‌ها را خاموش فروبخورم. امروز عکس‌های بم بر ديوار دفتر هواپيمايی آشفته‌ام کرد دوباره. خاتمی گويا هنوز به بم نرفته است. طبيعی است که کارشناسانش نمی‌گذارند! در اين ميانه‌ی غوغا، غارتگران مجالِ چپاول يافته‌اند. گويی خيلی پيشتر از اين آدميت در ميانِ اينها مرده بود. از مردگان و مرده‌ريگِ رفتگان نيز نمی‌گذرند. چه خبر است در ديارِ من؟ نمی‌دانم که اگر در اروپا هم مثل ايران مرتب زلزله می‌آمد چه می‌کردند. ولی نه. معلوم است چه می‌کردند. زلزله‌ی هفته‌ی پيش آمريکا نشان داد که چه می‌کنند. تنها دو نفر کشته! ديديم که چند روز بعدش زلزله‌ی ايران چند نفر قربانی گرفت. بس است ديگر. نمی‌خواهم از زلزله بنويسم. هنوز خيال برف در ضميرم می‌چرخد. به ياد سياوش کسرايی افتادم و آرش کمانگير. زمستان رسيده است و همين روزها نوروز از راه می‌رسد. بشنويد حکايتش را از زبانِ خودِ سياوش: آرش کمانگير
اما می‌خواستم تمامِ آثاری را که از ايرج بسطامی دارم جمع کنم و همه را يکجا روی سايت بگذارم. اولين و آخرين برای که ايرج را ديدم در منزل پرويز مشکاتيان بود. خاطرم هست که دو سه هفته‌ای مانده بود تا به لندن بيايم. هنگام غروب بود که رسيدم به خانه‌ی پرويز. قرار نبود مهمانی داشته باشد. ما بوديم و پرويز. شايد دو ساعتی پرويز سخن گفت و گله‌ها کرد از چيزی که من سر در نمی‌آوردم. پروای سخن گفتن هم نداشتم. در اين ميانه زنگ در خانه را زدند و شکوه‌های پرويز قطع شد. هيچ کدام باورمان نمی‌شد. ايرج بسطامی بود و شهلا صالح. هنوز نيم ساعتی نشده بود که پرويز او را واداشت که آوازی بخواند. حالش خوش نبود. لهجه‌ی شيرين کرمانی‌اش اولين چيزی بود که توجهم را جلب کرد. با آن حالی که داشت گمان هم نمی‌کردم بتواند آواز بخواند. اما خواند و بی‌نظير خواند. صدايی بود در اوج. پنجره‌ها با صدای او وقتی که در اوج می‌خواند می‌لرزيد. اتفاق را، در مسيری که به سمتِ خانه‌ی پرويز می‌رفتيم، همين آواز کنسرت افشاری را داشتيم گوش می‌داديم و توانايی حنجره‌ی ايرج که برايم حيرت‌آور بود هميشه. نمی‌دانستيم که قرار است ايرج را هم به تصادف آنجا ببينيم. و نمی‌دانستم که بارِ آخری است که او را می‌بينم. آری، ايرج بسطامی ديگر نيست. بسطامی نيست.

  1. kimiya says:

    رهبر رفت…محض اطلاع

  2. شين says:

    سلام!
    خبر را بار اول از نوشته تو خواندم! خبر لرزيدن زمين را در بم مي‌گويم، آن هم چه لرزيدني!
    نمي‌دانم چه بايد گفتن كه هنوز در فكرم. فكري كه مي‌آيد و مي‌رود …
    ذكري كه ناتمام مي‌ماند و …

    شايد همان به‌تر كه آوازي براي هميشه در اوج در خاطره بماند و …

    نوشته‌ام هم در هم است و بي‌سر و ته. زلزله به همه چيز سرايت مي‌كند وقتي كه ايراني باشي و در ايران …

|