۵

دردی بايد

PrintFriendly and PDF

غباری بر تن دارم که رخصتِ پروازِ جانم نمی‌دهد. آنها که بال در بال من بوده‌اند و هم‌پروازم، می‌دانند که در سيرِ جان، چالاک‌تر از اينيم. همين اکنون در خاطرم گذشت که زمانه‌ی ما را چه افتاده است که دردِ ابوسعيد ابوالخير و تيزبينیِ مولوی و رندی حافظ در آن نيست. اشتباه نکنيد. مقصودم اين نيست که در زمانه‌ی ما بايد حلاج و عين‌القضات و ابوسعيد با همان کيفيات ظهور کنند. حاشا! دريغم از اين است که گوهرِ سخنانِ ايشان در غبارِ فراموشی و جفاست. بگذاريد اين گونه بنگريم: مگر سخنان افلاطون و ارسطو را امروزه از آن رو که هزاران سال پيش زيسته‌اند کسی به خواری می‌نگرد؟ چه شده است که آنها که سخن از معرفت می‌گويند و حديث حکمت بازگفته‌اند نزدِ مدعيانِ امروزیِ معرفت قدری ندارند؟! يادداشتِ پيشين را که می‌نوشتم با خود می‌انديشيدم که کسی که دردی نداشته باشد، نه تنها اين سخن به کارش نخواهد آمد که مايه‌ی طعن او هم خواهد بود. کسی خدمتِ جامِ جهان نما می‌کند که باور داشته باشد که اين جام را خاصيتی هست. جز اين اگر باشد، ملکوت و لاهوت و جبروت مشتی الفاظ و عبارات رهزن خواهند بود برای آن طايفه که مجال عرضِ اندامِ از ايشان می‌ستانند:
طبيبِ عشق، مسيحا دم است و مشفق ليک / چو درد در تو نبيند که را دوا بکند؟
دردی بايد. دردی بزرگ. بی‌دردان نشسته در کنجِ عافيت چه می‌دانند که از چه دور افتاده است اين نای؟
هر که او از همنشينی شد جدا / بی‌نوا شد گر چه دارد صد نوا
و اگر بانگِ اين نغمه‌سرای جاويد در گوش اين خفتگان اثری ندارد يا از ناپاکيزگی اين گوش‌هاست که حکم اغلب است:
نوای بلبل‌ات ای گل کجا پسند افتد / که گوشِ هوش به مرغانِ هرزه‌گو داری
و يا اينکه بسامدی دارد اين نغمه برون از طاقتِ ادراکِ اين گوش‌های حقير:
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز / بيرونی از اين پرده‌ی تنگ شنوايی

  1. با سلام و تشکر از قبله عالم
    بالاخره آه ما در قلب شما آتشی نهاد و سبب نوایی در خیال تشنه مان شد.
    تشکر تشکر.

  2. هومن says:

    تار لطفي در اين آواز … زخمه بر جانم ميزند ….

  3. محمد says:

    داغ دلم تاره ميکنی، بر جانم آتش ميزنی رهايم ميکنی!!
    از نوشته ات چه ميماند برايم؟! هيچ ،جز افسوس !
    افسوسی که براين بخت خواب آلوده ام ريشه دوانيده !
    سخن از ايمان بود؟!!
    کدام ايمان! الحق که خاطرم نيست،که آنچه از آن برايم باقی است، نامی و بس!
    دم از آن ميزنم و گاه ِعمل، عافيت طلبی..!
    بخت خوابيده به فرياد نگردد بيدار / خون چو شد مرده ، کجا زنده به نيشتر گردد!

  4. چه مي شود گفت به جز اينكه بسيار زيبا مي نويسي و نوشته هايت گاها آتش به جانم مي اندازد . ليكن غرض از اين نوشته تشكري بود به خاطر حسن سليقه تان در انتخاب اين آهنگ بسيار زيبا (ملكوت) كه چهچهه هاي شجريان اشك آدم را سرازير مي كند . خيلي قشنگ بود . همين

|