۲

سايه: آفتابیِ کهنسال

Print Friendly, PDF & Email

الآن از پيش سايه برگشته‌ام. غروب مشغول آماده کردن پيشنهاد پايان‌نامه‌ام بودم که سايه زنگ زد. می‌گفت از صبح در خانه نشسته است منتظر تلفنِ من. بعد به يادش می‌افتد که اصلاً شماره تلفنش را در لندن به من نداده بود! گفتم الآن راهی می‌شوم و می‌آيم پيش‌ات. تلفن زدم به جمشيد برزگر که اگر می‌خواهد همراهم بيايد. باری يکی دو ساعتی طول کشيد تا رسيدم آنجا. سايه بود و آلما و خواهرش و پسر سايه، کاوه و جوادِ شمس که برگزار کننده‌ی مراسمِ شبِ شعر سايه در لندن است. گرم صحبت شديم و از هر دری سخنی پيش آمد. ديگر داشتيم آماده‌ی رفتن می‌شديم که سخن به شعر رسيد و ادبيات. مجالی دراز فراهم نشد و جمشيد هم از کار روزانه خسته بود و مسير طولانی و بايد برمی‌گشتيم. به هر تقدير، چنان که يک بار ديگر هم در همين‌جا نوشته‌ام، ديدار سايه و حضور او هميشه برایِ من لذت‌بخش بوده است. در حضورش احساس راحتی و صميميت می‌کنم، فارغ از اينکه از او چيز می‌آموزم. دانشِ او و دلبستگی و تعلقِ خاطرش به ايران و فرهنگ و ادبياتِ ايران زمين ستودنی است.


يک بار ديگر گفته بودم که سايه بر اين باور است که بدون داشتن زمينه‌ای در ادبيات کلاسيک ايران و شناختن گذشته‌ی ايران، پرداختن به شعر کاری است بی‌نتيجه (با اندکی تفاوت در نقل قول). به قول او کسی که بخواهد از ادبيات ايران سخن بگويد و سعدی را نشناسد، حرف زيادی برای گفتن نخواهد داشت و به زبانی من در آوردی می‌رسد. امشب سايه تعريف می‌کرد که اين سفارش را (مطالعه‌ی ادبيات کلاسيک ايران) را به دختر خانمی کرده بود که شعر می‌گفته است. اين خانم برمی‌گردد و به طعنه به سايه می‌گويد: «يعنی حالا ما بايد برويم و تاريخ بيهقی هم بخوانيم؟». سايه همان جا به او می‌گويد: «نه، شما اصلاً لازم نيست بخوانيد!» حکايت غريبی است داستان کسانی که بدون شناخت گذشته و با تکيه بر هيچ، ناگهان خود را اديب و شاعر جا می‌زنند. امشب متأسفانه مجالی فراهم نشد که اين بحث را گسترش دهيم. جمشيد هم سخن‌ها داشت که بگويد و بشنود. فرصتی اما نبود. برای من اما، اين نخستين ديدار بعد از چند ماه، حداقل تازه کردنِ ديدارها بود. فردا به سراغش می‌روم تا با هم گشتی در شهر بزنيم و او کمی خريد کند. خلوتی درازتر هم با هم خواهيم داشت. وقتی که داشتيم می‌رفتيم آن آخرين شعرم را (تاب نگاه) را درآوردم و به دستش دادم. گفتم: «حالا که داريم می‌رويم اين را می‌دهم بخوانيد تا اگر غرغری داشتيد، دستتان به من نرسد!» نگاهی به دو سه خط اول کرد و چشم غره‌ای رفت! همين! فردا بايد ديد چه بلايی سرم می‌آورد، آن هم سايه‌ی مشکل‌پسندِ سخت‌گير.
امشب سايه داستانی را تعريف کرد از شاملو و زنِ اولش، اشرف خانم. گويا شاملو هم خود از کج‌خلقی و درشتی‌های زنِ اولش سخن‌ها گفته است. سايه هم تجربه‌ای از درشتی‌های اين زن داشت که قصه‌اش را شايد نتوان اينجا روايت کرد. باشد شايد وقتی ديگر. فعلاً بروم که خيلی کار دارم. فردا هم بايد زودتر بيدار شوم و تلفنی به سايه بزنم تا قرار روزمان را بگذاريم. در ضمن مراسم شبِ شعر روز پنجم دسامبر در محل زير برگزار می‌شود:

Chiswick Town Hall
Heathfield Terrace
Chiswick
London W4
۵th Dec 2003
ساعت برگزاری برنامه از ۷ شب تا ۹ شب است. تا جايی که من اطلاع دارم برنامه رأس ساعت هفت شروع می‌شود و بعد از ۷ ورود به سالن ميسر نخواهد بود.

  1. مهشا says:

    يادت نرود بپرسی که آن بيت يعنی چه
    زاييده‌ی پندار من …. و چون کودک ناداشته گهواره می‌جنبانمت…
    برايم تصور و تقريرش مهم است.

  2. س.س . ع says:

    سلام. از شما خواهش می کنم بفرمایید چطور میتوانم با آقای سایه ارتباط برقرار کنم… آیا ایشان ایمیل یا راه تماسی دارند؟ پیشاپیش از شما تشکر میکنم.

|