۱۶

پاسباني از سنت؛ چيرگي مدرنيسم يا انصافِ علمي

Print Friendly, PDF & Email

ديشب و امروز هر وقت كه در قطار يا ميان راه دانشگاه فرصتي به چنگ مي‌آوردم‏‌، مروري در يادداشت‌هاي اخير كاتب كتابچه و صاحب سيبستان مي‌كردم. نوشته‌ي كاتب كتابچه،‏ ستايش از سنت‏ پاسباني از آن نيست‏، در پي يادداشت پيشينِ او آمده بود. مهدي در پي آن نكاتي را بر حاشيه‌ي اين مطلب و همچنين مطالبِ پيشيني كه محل مناقشه‌ي ما سه نفر بوده است‏ نوشت. من اما ‏‌به هر دو مهدي انتقاد دارم. بگذاريد نخست با صاحب سيبستان در پيچيم كه خود را به منظرِ فكري او از برخي جهات نزديك‌تر مي‌دانم. در فضايي كه كاتب كتابچه، عنوان مطلبش را چنان برگزيده بود‏ روا نبود كه مهدي با اختيار عنواني چون ‏«تذكرة لمن يخشي» از همان نخست‏ روشي كلامي در پيش بگيرد و در كسوت متكلمي قرون وسطايي مهدي را به چالش بطلبد؛ حتي اگر سخنانش مر حقيقت مي‌بود،‌ اين عنوان را بايد اصلاح مي‌كرد. درست است؛ اگر كاتب كتابچه روشي كلامي يا جدلي را برمي‌گزيد شايد من هم به همان شيوه و با عباراتي گزنده‌تر بر او مي‌تاختم! باري من هم چون صاحب سيبستان سخنِ آخر خود را اول مي‌گويم: در همان دو پاراگراف نخستِ تذكره، مهدي روشي روانكاوانه را اختيار كرده است كه شايد اين نتايج را بايد از آخر و با استدلال مي‌گرفت.


اما مدعاي نويسنده‌ي كتابچه در بابِ اينكه معرفتي نوين پديد آمده است كه مسلمين تا بر اساسِ اين معرفت تاريخ و فرهنگِ خويشتن را نفهمند، راهي به دهي نخواهد برد، سخني است كه به اعتقاد من و با تكيه بر آنچه تا امروز آموخته‌ام اندكي گزاف مي‌نمايد. پديد آمدن اين معرفت نوين در مغرب زمين پيوندي تنگاتنگ با بر آمدن و طلوع تمدن غربي و غرب به شيوه‌اي كه امروز مي‌شناسيم دارد. سيطره و چيرگي علم تجربي و ريشه دواندن تئوري‌هاي نقادانه‌ي فلسفي كه خود عميقاً متأثر از نظريان علم تجربي بودند، نقشي انكارناپذير در نضج گرفتن اين فرهنگ داشتند. ماكس وبر شايد يكي از كساني باشد كه به خوبي سير شكل‌گيري تمدن غربي و انسجام يافتن فرهنگ بوروكراتيك را تحليل كرده است. قطعاً جاي انكار نيست كه آراي كانت و دكارت و هگل هم در رشد اين انديشه‌ها مؤثر بوده‌اند و هم رجوع به ما قبلِ آنها ميسر شايد نباشد. براي ظريفترين نكته اين است كه وقتي كه نه صاحبِ آن آراء و نه پديدآورنده‌گان آن منظومه‌هاي معرفتي قايل به تسري‌پذير بودن آنها نيستند و آنها را الگوهايي مي‌دانند كه در بستر زماني و مكاني خاص موضوعيت دارند‏، طرفه مدعاي شگرفي است كه ما از برون در لاف جاودانگي آنها يا تفوق و برتري آنها را بزنيم! همين جا مي‌خواهيم به نكته‌اي بازگردم كه نويسنده‌ي سيبستان از ويتگنشتاين يادآوري كرده است. از منظر ويتنگشتاين، حتي در پديدآوردن منظومه‌هاي معرفتي، ما درگير يك بازي زباني هستيم. سخنان ما و تعاريف و تعابير ما همگي در بستر و بر زمين و زمينه‌ي همين بازي‌هاي زباني بنا مي‌شوند. در نتيجه هرگز نمي‌توان يك الگوي فكري و معرفتي را كه در منطقه‌اي خاص پديد آمده است به همين سادگي به جاي ديگر برد. وقتي مؤلفه‌ها و مقومات يك بناي معرفتي در دو فرهنگ مختلف تفاوت دارد، نقش كردنِ آنها بر سپهر معرفتي قومي ديگر خبطي بزرگ است.
نكته‌اي كه شايد در اين ميان رهزني مي‌كند و چه بسا كتاب كتابچه هم به اين موضوع متوسل شود و آن را،‌ چنانكه من نيز پيشتر اشاره كردم، مبناي بحث بداند، حجيت علوم تجربي است. به اعتقاد من يكي از خطاهاي پاره‌اي از روشنفكران معاصران خلط كردن و برآميختن حوزه‌ي علوم تجربي و علوم انساني است. نمي‌توان مدعي شد كه روش‌هاي علمي محققين غربي در همه جا موفق خواهند بود. روش‌هاي علمي محققين غربي در علوم انساني هم‌رديف و هم‌شأن روش‌هاي ايشان در مثلاً رياضيات يا فيزيك نيست كه چنين مدعايي داشته باشيم. اين البته سخن من نيست و فلاسفه‌ي علم و فلاسفه‌ي علم‌الاجتماع اين دو حوزه را به خوبي تفكيك كرده‌اند. ايضاً مدعاي كساني كه مي‌گويند «ايمان مدرن» (در صورت معنا داشتن) وجود ندارد و تعبير متناقض است همين ايراد را دارد. همچنين مدعاي آقاي جهانبگلو كه روشنفكري دين را مثل مربعِ مدور مي‌داند، ناشي از همين خلط موضوع است.
متأسفانه يكي از تعبيراتي كه كاتب كتابچه به كار مي‌برد و هيچ تلاشي براي تعريف و توضيح آن به خرج نمي‌دهد «معرفت اسلامي» است؛ حتي تعبير او از «مسلمانان» همين ايراد را دارد. اين متصلب ساختن و مونوليت ساختن كلمات نتيجه‌اي جز همان نتايجي كه كاتب كتابچه مي‌خواهد نمي‌دهد. آنچه كه من بر نمي‌تابم همين مطلق‌نگري است كه مي‌بينم. مهدي همه‌ي مسلمانان را به يك چوب مي‌راند و غافل از اينكه حتي كساني از جنس او و خودِ او هم نام و عنوان مسلماني را با خود دارند. معرفتي هم كه او شايد بتواند پديد بياورد، نهايتا از ديدِ يك غربي معرفتي است كه مسلماني پديد آورده است. مگر كسي امروزه پزشكي مغرب زمين را از آن رو كه زماني بسياري از مقوماتش از نزد مسلمين آمده است، پزشكي غربيان بدون غربيان مي‌داند؟! آري،‌ وقتي كه تعاريف ما يكسان نباشد،‌ معلوم است كه با مقدمات مهدي خلجي همان نتايجي كه مي‌خواهد گرفته مي‌شود. اما كسي هيچ وقت در صحت و سقم آن مقدمات تشكيك و ترديد كرده است؟ به اعتقاد من چالش اساسي و عمده‌اي كه مهدي بايد پاسخگوي آن باشد، تعيين حدود و ثغور تعاريف و روشن ساختن اين «ايده‌آل تايپ»‌هاست. اين رده‌بندي‌هاي اوست كه براي من محل مناقشه‌ي اصلي است.
باز هم اين بحث را ادامه خواهم داد. تا بعد.

  1. کاتب کتابچه says:

    چون امر می‌کنيد پاسخ‌گو باشم می‌نويسم. آن گونه که شما نوشته‌ايد فلسفه غرب و علوم انسانی اروپايی چون زاده اروپا هستند به درد همان جا می‌خورند. البته اين ادعای عظيمی است. در اين باره بايد استدلال کرد. فکر می‌کنم در جهان جديد، هيچ قوم و ملتی به اندازه مسلمانان نسبی‌گرا نباشند. البته نسبی‌گرايی در اسلام تاريخ بلندی دارد. در عمل و نظر همه چيز قابل توجيه است و اصل اصيلی که بتوان روی آن ايستاد وجود ندارد. مسلمانان با نسبی کردن علوم انسانی می‌کوشند آن را در کشورهای غربی محصور کنند و از نفوذ آن به دائره ايمان و عقيده و تفکر خود جلوگيری کنند. مسلمانان دوست دارند حقوق بشر را هم نسبی کنند، چون گفتار حقوق بشر دقيقاً از دل علوم انسانی اروپايی برمی‌آيد و زاده ذهن غربی است.
    از اين که کانت و هگل از آن زمانه و زمينه تاريخی خود هستند، چه نتيجه‌ای می‌خواهيد بگيريد؟ جز راحت کردن خيال مسلمانان؟ آن وقت چه گونه ادعای جهان شمولی خود اسلام را داريد؟

  2. داريوش says:

    سخن را به يادداشتی ديگر نمی‌کشانم. تنها چند نکته را روشن می‌کنم. مدعای من به هيچ رو اين نبود که: «فلسفه غرب و علوم انسانی اروپايی چون زاده اروپا هستند به درد همان جا می‌خورند». تنها سخنِ من اين بود که اين منظومه‌های معرفتی به تعبير فلاسفه ممکن [continget] هستند نه طبيعی و تحول‌ناپذير. به اين معنا تنها بايد موضوعيت اين منظومه‌ها را در فضاهای ديگر سنجيد و ارزيابی کرد و در جای لازم تنظيم و تطابق داد آنها را با وضعيتِ آن منظومه.
    مقوله‌ی حقوق بشر هم مطلبی است که بحث آن را در فرصتی ديگر مطرح خواهم کرد. باشد تا بعد. اما اين سخن که: «از اين که کانت و هگل از آن زمانه و زمينه تاريخی خود هستند، چه نتيجه‌ای می‌خواهيد بگيريد؟ جز راحت کردن خيال مسلمانان؟ آن وقت چه گونه ادعای جهان شمولی خود اسلام را داريد؟»، اتفاقاً آنکه در پی نتيجه گرفتن است من نيستم. تو می‌خواهی با طرح نقطه‌ی مقابلش نتيجه‌گيری کنی. ادعای جهان‌شمولی اسلام هم در متن سخنانِ من نبود و اين ادعا هم از آن من نيست. به فرض هم که چنين ادعايی داشته باشم، شما که هنوز تعريفِ من را از اسلام نمی‌دانيد، چطور درباره‌ی آن داوری می‌کنيد؟ عجالتاً وارد اين وادی نمی‌شوم که تعريفی از اسلام بخواهم ارائه بدهم که هرگز اين کار را نخواهم کرد. چون نهايتاً تعريفِ من از اسلام تعريفِ من است، نه حکمی جهان‌شمول و قطعی؛ درست بر خلاف تعريف شما که پيشايش حکم جهان‌شمکول درباره‌ی اسلام و تاريخ و معرفتش صادر می‌کنيد.
    بسط سخن را می‌گذارم برای فرصتی ديگر. می‌دانم که اکنون منتظر خواندن سخنان شتابناک منم هستی!!!

  3. کاتب کتابچه says:

    من در اين مقوله با شما احتجاج نخواهم کرد. دشواری اين بحث آن است که شما مبنای مشخصی نداريد. از چه چيز دفاع می‌کنيد و بر پايه کدام نظريه استدلال می‌کنيد، اين‌ها هيچ کدام برای من روشن نيست. يا بايد متأله باشيد و از موضع الاهيات بحث کنيد يا فيلسوف يا عالم علوم انسانی. يا بر مبنای سنت يا بر مبنای تجدد. شما هم اين و هم آن هستيد، مثل بيشتر روشنفکران دينی که دچار تناقض‌های خردگدازی هستند. همه چيزهای خوب را می‌خواهند و نه معنای «خوب» معلوم است و نه اين که آيا همه اين‌ها با هم سازگار است يا نه. در وب‌لاگ هم گفت و گوی علمی دشوار است. همه چيز به بهانه شتاب در سطح می‌گذرد و به فرجامی نمی‌رسد.

  4. عباس معروفي says:

    اياز پاسبان گفت: “با دو دسته بحث نکن، باسواد و بي سواد.”
    بحث شماها پيش از بيخ پيدا کردن بهتر است ناصري شود. کدام اسلام؟ ما داريم وارد زمانه اي مي شويم که اگر من بخواهم برادرم، اسماعيل را سر چهارراه صدا بزنم، يک کشيده آمده توي صورتم. چون اسماعيل با اس شروع مي شود، و مدعي مي زند که بگويد تو مي خواستي بگويي اسلام؟ بنابراين برويم سر اصل مطلب. ولي اگر دعوا جدي شد، من حرف دارم. با اينحال ول کنيد و برويد کار ايجابي بکنيد. از اسلام کره اي حاصل نمي شود. برويم سر بازي خودمان,
    قبله ي عالم به سلامت،
    من اگر هفته اي چندبار اين را ننويسم، ديوانه خواهم شد.
    عباس معروفي

  5. قبله‌ی عالم says:

    وليعهد درگاه چشمشان بلا نبيند!
    اندرز شما را به گوش می‌گيريم. پيشتر سلطان بانو هم فرمودند که اين ماجرا را تمام کنيم. ولی خودمانيم، اگر ظهير درگاه حق دارد در صفحه‌اش چيزی بنويسد، چرا ما حق نداشته باشيم نظرمان را بگوييم. ما که هميشه اهل اينجور چيز نوشتن‌ها نبوديم! اين ظهيرالملکوت است که از همان اول پايش را کرده است توی کفش اسلام يا اسماعيل يا استغفار و اين جور چيزهايی که با اس شروع می‌شوند.
    مگر وليعهد وساطت کنند تا ظهير از خر شيطان پياده شود! نکند شما فکر می‌کنيد اصلاً اين قبله‌ی عالم است که سوار خر شيطان شده است؟! ديگر خودتان می‌دانيد با ظهير بارگاه. ما رفتيم ديگر هم حرف نمی‌زنيم اصلاً. خودتان ديديد که از همان خط اول به ما گفته است شما نطق نکشيد! گفته است با شما حرف نمی‌شود زد چون اصلا حرف‌هايتان پايه و اساس ندارد! اصلاً خر ما هم مثل خر شيطان از کره‌گی دم بريده بود! ديگر اين مهدی‌ها خودشان می‌دانند با خودشان. ولی ما فقط حرف دلمان را خواستيم بگوييم. البته يادمان هست هنوز که ظهير از دست جان کين کافر ملعون دلش خون است. اين را هم از ياد نبر وليعهد جان!
    زياده مايه تصديع ساکنان درگاه خلد آشيان نمی‌شويم!
    قبله‌ی دل‌شکسته

  6. ehsan says:

    سلام…خوبي..اقا من خدايشش از اينجور نوشتن زياد نميفهمم ولي سر ميزنم هر دفعه…..شايد چيزي حاليم شه..اقا سرتو درد نيارم…ميخواستم بگم اين اهنگه كه گذاشتي از كيه..صداش شبيه شجريان..خودشه؟ اسم اهنگ رو ميشه بگين چيه..مرسي…اگه تونستيد همين جا پاسخ مار و بدين..قربانت……..

  7. قربان وليعهد خودمان برويم! نزديك بود از خوف در اندروني سكته كنيم. مدام از بيروني صداي فرياد قبله و ظهير مي آمد. آخر مجبور شديم ورود قليان و تنباکو را از ممالك اجانبه ي چك و بريتانيا تحريم كنيم تا اين صدا بخوابد. زورمان به ظهير كه نمي رسيد، پيش قبله قدركي مويه كرديم كه نكنيد قبله جان عاقبت ندارد اين مباحث شيرين.
    به خدا دلمان يك ذره شده براي صداي اين وليعهد. (به قول قبله) دست به شمش فولادي بزند ان شاءالله كه زر شود!
    پ.ن: قبله جان گفته بودم عاقبت ندارد! دیدید آه ظهیر گرفتتان. دیدید بی تیلیفون همراه شدید. آخر من چه گُلی به سر کنم؟ وقتی شکار می روید چطور صدای نازنینتان را بشنوم؟ از کلاس جان کین که می گریزید چه؟

  8. بلک مک says:

    مرا عاشقي شيدا تو كردي با صداي استاد شجريان!!!!!!!! اين اجرا بايد خصوصي باشه! من تا حالا نشنيده بودم! واقعا تشكر! بنان و تجويدي جاي خود! ولي استاد به سبك خود بسيار عالي اجرا كرده!!!!!! فقط لطف كنيد بگيد اين اجرا چي هست ! من روابطي دارم كه پيداش كنم!

  9. زخمه says:

    سلام بر دوستان
    گويا سر قبله‌ی عالم به رتق و فتق امور ملکوت گرم است؛ جسارتاً به عرض می‌رساند:
    اين آهنگ بايد اجرای دو سال پيش شجرِيان در دانشگاه تبريز در مراسم يادبود سالمرگ جواد آذر باشد…

  10. دست نوشته هاي قابيل … شما را به خدا!
    سلطان بانوي مغموم شما

  11. سيد says:

    دوستان از ترس اين سلطان بانو نطوقمان كور شد. و لله نظري بود اما….
    هي كسي نيست تا بخواند…
    ياري اندر كس نمي بينم……
    هي امان. هي دل .

  12. ظهيرالملکوت says:

    قبله عالم مستحضر هستند که ولی‌عهد چگونه از اشتلم‌های سلطان بانوی معزز ما در خوف و خفاست و رندانه سعی باطل می‌کند تا استمالتی از سلطان بانو و استعانتی از سلطان اعظم نمايد. همين قضيه فمنيسم را راه انداخته تا مسأله بحران مشروعيت خودش را حل کند. البته سلطان بانو را به شدت نگران خواهد کرد. در جای خود ما از طرفداران فمنيسم هستيم و خود سلطان بانو هم می‌دانند؛ اما عباس ميرزا می‌خواهد با انتساب مسأله فمنيسيم به سلطان بانو ايشان را در بحر حيرت فروبرند و قضيه ولايت عهدی اولاد ذکور شما را محترمانه مالش دهند. و مکروا و مکرالله و الله خيرالماکرين. ما که ظهيرالملکوت باشيم به خاقان اعظم توصيه می‌کنيم رقعه‌ای سلطانی صادر بفرمايند که سلطان مرتبتی دارند نعوذ بالله مانند امام. همان طور که مسأله امامت فقط در اولاد ذکور می‌گردد و حکمت آن را فقط خداوند متعال می‌داند و بس، مسأله سلطنت هم بر همين منوال است. در عين حال که فمنيسم خودش کاملاً درست است و اصلاً خود سلطان ما مبدع اين مکتب بوده است. احتمالاً تعليمات معلم کودکی سلطان، جان کين، رحمة الله عليه هم بی‌تأثير نبوده است. حق دارند سلطان بانو غم بخورند. امروز در حرم بوديم می‌گفتند از هر چه ماه آذر و دی است بدشان می‌آيد. خوب معلوم است چرا. اين ولی‌عهد در چنين ماه‌هايی بيشتر خون به دل آدم می‌کند. منتهای مطلب ولی‌عهد اعتقادش را هم به امامت از دست داده و هم به سلطنت. از همان اول که داستان برد يمانی و زمزم و کولا را در ميان آورد و در بار عام فطر حاضر نشد ما به خاطر همايونی آورديم که بابا اين ولی‌عهد پاک ايمونش رو از دست داده. به مقدسات وقعی نمی‌نهد، با پروسيان می‌نشيند و پارسيان را سخره می‌گيرد و با کوشک جنبی ارتباطات اصلی دارد. ما خواستيم دم فروبنديم و خون در خلوت خوريم و خاموش نشينيم، مصلحت ملک نديديم. مخصوصاً طاقت بی‌طاقتی‌های سلطان بانو نداريم. ما که عهدشکن و نمام نيستيم. فقط مظاهرت می‌کنيم در جلوت و نصيحت می‌کنيم در خلوت. درباره ولی‌عهد اخبار تازه‌تری هم داريم که عند التيليفون و شفاهاً می‌گوييم که به اين رسولان هم اعتماد نمانده.
    ظهيرالملکوت مو را از ماست بيرون‌کش

  13. وليعهد says:

    اينجور که پيداست ظهيرالملکوت مواضع تازه تری اتخاد کرده که به ايمان وافی و منزلت کافی وليعهد هجمه کند بلکه از مهر قبله ی عالم به مرحوم جان کين، آن عالم فقيد ربانی بکاهد. ما خود شاهد بوديم که آن مرحوم تا زنده بود از مريدان قبله ی عالم بود، و همو بود که با اشارت به اين حقير خطاب به قبله ی عالم فرمود: من کنت وليعهد، فهذا عباس ميرزا وليعهد.
    خدا را هزار کرور شکر که سلطان بانو عزم جزم کرده فرزندان اناث به قبله ی عالم مرحمت کند، و قبله ی عالم يک دستگاه آلت تحرير سفری برای مقام وليعهدي در نظر بگيرد. شايد خون دلی که از دسائس ظهير خورده ايم، کمی با اين دستگاه سرگرم و خشنود شويم. شنيده ام که در کشور لندن، آلت تحرير جديد آورده اند به اندازه ی کتاب رحلی و با مارک سُنی. مرحمتی قبله ی عالم شايد توطئه بی امان ظهير را خنثی کند، تا ما کتبا قصيده ای در نعت خاقان ملکوت در هزاران بيت بسراييم. اينجور که در تواريخ خوانده ايم همه ی شاهان و امامان شاعر هم بوده اند، و ما هم بايد به اين فن شريفه مسلط شويم.
    وليعهد شاعر
    قبله، ای دلير و شير و جوان
    ای که چون عسل می روی در دهان

  14. ظهيرالملکوت says:

    خداوند حکيم در کتاب کريم فرمود که الشعراء غاوون. ولی‌عهد راه بغی و طغيان گرفته، برای جان کين، رحمة الله عليه رحمة واسعة، روايت جعل می‌کند تا امتياز بگيرد. امروز آلت تحرير سفری طلب می‌کند فردا آلت‌های ديگر. نعوذ بالله من همزات الشياطين. حالا هم که از ايمان سلطان روی گردانده، با شعر می‌خواهد دلی ببرد و خاطری را به دست آورد. شعر سست می‌گويد، غافل از اين که دربار ملکوت خودش ملک الشعرايی دارد که اشعار نغز می‌گويد درباره پرندگان و درختان و بلبل و اين چيزها. حتا در همين شعری که سروده، زعارتی می‌بينيم که سلطان را به عسل در دهان تشبيه کرده است. آيا مراد کرده تا سلطنت را مثل عسلی در کام خود فرو برد و در شيرينی جانشينی خود جشن بگيرد؟ ما انديشناکيم، قبله عالم. عباس ميرزا با اين بی اعتقادی بد جوری دارد اتمسفر دربار را برمی‌آشوبد. خيال چه دارد؟ قبله عالم. ابرو کمان کنيد و تير مژه در آن بنهيد و چشم فتنه را از چشم‌خانه بيرون بياوريد. جدتان را ياد کنيد و جدار نفاق را بشکافيد. من و سلطان بانو پشت سر شما هستيم.
    حالش را بگيريد تو را به خدا!
    ظهيرالملکوت زره پوش

  15. مهشا says:

    مي ترسم ولی عهد در مکتب کنار گلستان و نصاب و منشآت، پيش مرحوم قائم مقام مشق قرآنی کرده باشد و از سهو کوچکی قبای مظاهرت را پيرهن عثمان کند! و حاجی ظهیر را مثل حسنک وزير یا زبانم لال آقاجری کند! حالا شاعری که اتباعش یاوه گو باشند لابد خودش هم یاوه سراست!!! (قُل صدق الله و آمنّا!)
    بعيد نيست مثل خاقان مغفور، وزير اعنی ظهير را با زه کمان خفه کند، الان هم که فصل شکار نيست و فراغتی هست،و هم اين که کمان بي‌کار است.
    الغرض، زنهار که تنها بر غار شويد که خواب دار ديده‌اند!
    ارجو که تدارک شود قبل از بلغ ما بلغ!

  16. شين says:

    بزرگان! اين‌جا چه خبر است؟ به زبانی سخن می‌گوييد و می‌نويسيد كه مو بر اندام‌آدمی سيخ می‌شود! آدم ديگر جرأت نمی‌كند حرفی بزند، حتی اگر نظری داشته باشد، آخر همه‌اش می‌رود به فكر آداب و ادب نوشتن و نگارش و سجع و سجايا و …
    ؛)

|