۹

هنوز در سفرم

Print Friendly, PDF & Email

وليعهد بارگاه و ظهير جانِ نازنينمان آگاه باشند که قبله‌ی عالم هنوز در سفر هستند. اينکه می‌بينيد چيزی ننوشته‌ايم از کم التفاتی نيست. از فرط مشغله‌ی بسيار است. وليعهد ما باز دلتنگ شده است. خاطر مقدس همايونی به ياد همه شما هست. اتفاقاً چند روز پيش در معيت سلطان بانو به ياد ظهير جان افتاديم که گويی چند روزی از صدر اعظم بارگاه دور افتاده بودند و دلشان از غصه دو نيم شده بود. ديروز با تيلفيون تماس گرفتيم احوالی بپرسيم از ظهيرِ درگاه، ميسر نشد سخنی دراز بگوييم. عجالتاً باز برويم که دير شده است و هزار و يک کار داريم.
قبله‌ی عالم، کماکان در سفر!

  1. ظهيرالملکوت says:

    قبله عالم در سفر عروسی‌اند. ما که ظهيرالملکوت باشيم نمی‌توانيم رعيت را از اين اتفاق ميمون جاهل بگذاريم که قبله عالم (داريوش م.) با الاهه خانم (صاحب وبلاگ ساغر) عقد ازدواج بسته‌اند و اخيراً از ولايت طهران به ولايت کرمان سفر کرده‌اند. نمی‌دانم اين سفر را به رسم متجددين و فکلی‌مآب‌ها می‌شود همان ماه عسل رفتن ناميد يا نه. فقط خدا می‌داند و قبله عالم ما. حال پيش از آن که عريضه‌های شادباش از چين و ماچين و هفت اقليم روانه بارگاه همايونی شود ما خودمان از راه دور کلمات تبريک را بر قاصد مثالی اينترنت می‌فرستيم.
    مهمه ديگری که هست در باب ملطفه اخير عباس ميرزای وليعهد است. اولاً ما عباس ميرزای ولی‌عهد را در گزاردن عهدش چندان ثابت قدم نيافتيم. وعده در کار می‌آورد، ديدار می‌نمايد اما سر آخر پرهيز می‌کند، می‌شکند، می‌گسلد. ما خيلی دلخوريم قبله جان، خيلی بدجوری!
    ثانياً عباس ميرزای وليعهد نوشته که ولی عهدی در اين ديار آخر و عاقبت ندارد. به ولی عهد بگوييد مگر ظهيرالملکوتی دارد؟ خاقان معظم خود به ياد می‌آورند که ظهيرها در اين مملکت يا به زنجير گرفتار شدند يا زنجيره‌ای کشته؟ ولی‌عهدها عاقبت چه شدند؟ هيچ. آخرش از اين طرف دنيا رفتند آن طرفش. من نمی‌دانم اين ولی عهد را چرا اين طور عادت داده‌ايد، قبله، که زود برآشوبد و بی آن که حال آشفته ما را بپرسد از چيزهايی می‌نويسد که دل دشمن چنگ می‌خورد چه رسد به ما که حبيبيم و در ديار غريب. ما که آهن نيستم. از اين جا و آن جا می‌شنويم که ولی عهد رفته و در روزنامچه‌های پايتخت حرف زده که انتظار مرگ را می‌کشد. زشت است به خدا. ما همه اميدمان به اين ولی عهد است. هزار اميد ادب حلقه بر گردن اوست، آن وقت اين طوری بنالد؟ خيلی دلخوريم قبله جان. شما در ولايت کرمان و ما در اقليم بوهيمه. نمی‌خواهيم حالا که قصد حرم داريد و خاطر با سلطان بانو مفرح و در باغات آن ولايات مفرج است، مکدر کنيم. اما دلمان بدجوری پر است. شما باشيد چه می‌کنيد؟ صدر اعظم هم که نيست اين جا تا کمی دلداری دهد. هجران او هم کم غصه‌ای نيست. بل اعظم مصايب و هموم است. اما چه می‌شود کرد؟ عباس ميرزای ولی عهد می‌گويد صبر ايوب داريم. به خدا نداريم. جان چاک چاک و سينه شرحه شرحه تا دلتان بخواهد داريم. اما چه کنيم؟ بيداد هست، اما روی داد و فرياد نداريم.
    زياده زحمت نيست، بل جسارت است.

  2. ما که البت در اين مقاميم اکنون، از ديار و دَيار بی خبريم و گاه بی خبر می نماييم اما حاليا که خبر وصلت همايونی در سراسر شهر ملکوت پيچيده، البته درنگ در شادباش روا نباشد. ظهيرجان در سرای اقدس، هلهله به شادی برآورده و پرده از روی شادی گرفته. پس بساط عيش و طرب برقرار باد که ما خود به اين ميمنت اگر گرفتار غربت نبوديم، بايد که هفت شبانه روز، بلکه هفت هفته آذين می بستيم و پای می کوبيديم و آستين می افشانديم. حاليا، اما بايد به گوشه‌ی صبر بنشينيم که صاحبان ملکوت! بازآيند و تدبيری رود که جشنی درگيرد. گرچه اين بيم با ماست که حضرت سلطانی، دل از حرم برندارد و رحل اقامت آنجا فکند دست کم به روز و هفته و ماه و بل فصل. و ديگر نمی دانيم آنجا چه می رود در ملک کرمان که قبله عالم، ارکان سلطنت رها کرده و بارگاه را متروک گذاشته و از هزار و يک کار ديگر سخن به ميان می آورد. و الله اعلم که رعيت، در عين شادمانی وصلت اشرف، بيمناکند که آن والاجاه چگونه در خاطر مقدس اين ناچيزان را همه به ياد می آرند که هيچ جلوه نمی کند.
    همين قدر هم جسارت بود

  3. yasseman says:

    داريوش عزيز سلام و درود به تو و عشقت!
    مباركت باشد … رسيدن به وصال يار…اگر انسان مي دانست كه زندگي تنها
    يك اه است…عشق را هرگز از ياد نمي برد…اميدوارم كه امروز عاشق تر از ديروز باشي! و فردا عاشق تر از هر روز …

  4. mahsha says:

    دوست عزیز!
    شادباش !
    از یادداشت ظهیر الملک و الملکوت رمز و راز های این بی قراری های اخیر و عاشقانه ها گشوده شد. امارات ظاهر و باطن اعنی وبلاگ حضرتت و ساغر هم تایید می کنند. وقت است که ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت باده ی مستانه ای و ساغر شکرانه ای زنند .
    وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر
    که به هر حالتی اینست بهین ِ اوضاع
    اما از بهر خدا این نغمه از ملکوت برچین و نغمه ای دیگر بساز از جنس بیت آخر افتخار آفاق : یار بی پرده عیان می آید …
    دست کم و علی العجاله این جادو هم بد نیست :
    http://195.69.142.7:8081/ramgen/music/jadu.rm
    ایام به کام و ساغرت همیشه پر می

  5. وليعهد دل شکسته says:

    قبله ي عالم به سلامت
    خدا هيچ تنابنده اي را وليعهد نکند. مثل اين است که ما يأجوج و مأجوجيم! اول اين که قبله عالم به تخت دامادي نشسته و انار به ديوار مي کوبد، ما بايد زيرجلکي لاي نامه ي حضرت ظهيرالملکوت را باز کنيم و خبردار شويم. انگار نه انگار که ما وليعهد بوديم. باور بفرماييد که قصد تجسس نبود، داشتيم رد مي شديم نامه ي ظهير جان را از ميز برداشتيم و تورقي کرديم. اينهمه سعايت و نمامي تا به حال نديده بوديم. براي تقرب به قبله ي عالم مي کنند، وگرنه نمي کنند، خودمان مي دانيم، ولي وقتي به آدم مي رسند ماچ هايي مي کنند که جايش روي صورت آدم، علي الخصوص روي حق النسا مي ماند بخدا. شما که نيستيد اين چيزها ببينيد، حالا خدا کند نامه ي ما دست ظهيرجان نيفتد، نازک دل است و ما به ايشان التفات هم داريم. همه ي اينها را گفتيم که بگوييم آخر اين وصلت ميمون را چرا بي خبر از ما کرديد؟ البته در کار قبله ي عالم حکما تدبيري بوده که ظهير ناخودي اول بداند و وليعهد خودي پس از ظهير. سه شب است که نمي خوابيم. همين جور راه مي رويم و حرص مي خوريم. از اينها که بگذريم شنيده بوديم که ظهيرجان در جمع خنديده و گفته است اين وليعهد که خواب از سرش پريده، خدا کند عقلش معيوب نشود. و حرف هاي ديگر که نمي خواهم دل قبله را خون کنم. آنقدر رفتيم و برگشتيم که فرش مان نخ نما شد. ببينيد چه به سر دل مان آمد. تو را خدا به دل نگيريد. اصلا نامه را نخوانيد. ما خيلي هم ظهيرجان را دوست مي داريم. کاش نامه را مچاله کنيد و در کرماني، بمي، جايي بيندازيد دور. کاش دور نيندازيد. آتش بزنيد که دست نامحرم نيفتد. تو را بخدا مواظب باشيد دست تان نسوزد.
    وليعهد دل شکسته

  6. همان says:

    قبله ي عالم به سلامت باشند
    از اين كه عريضه ي كمترين مقبول طبع افتاد و از باب رعيت پروری تصنیف عارف بی نوا را بر سر در ملکوت آذین بستید رعیت به خود می بالند .
    بندگان با این نوا سخت به یاد سایه اند که :
    تن او به تنم خورد ، مرا برد مرا برد
    گرم باز نیاورد به شکرانه بگردید
    سور شکرانه ی بازگشت قبله ی عالم کی است؟
    جان کین سخت بی تابی می کند.

  7. ظهيرالملکوت says:

    حال که قبله عالم از طلب در طرب افتاده و از رنج رهيده‌اند و دل در بر و می در کف و معشوق به کام دارند، خوش نداشتيم که خاطر مبارک را به غوغای دربار مکدر کنيم اما چه بايدمان کرد که اين عباس ميرزای ولی‌عهد چنان در کاسه خون دل ما چنگ می‌زند که آدم بايد سنگ خارا باشد که بند از بندش نگسلد.
    قبله عالم جان. ما داريم يوماً فيوماً دق می‌کنيم از اين همه نميمت که عباس ميرزای ولی‌عهد در کار می‌کند. آستين کوتاه ما به آستان بلند شما نمی‌رسد وگرنه الساعه می‌آمديم و بار خاص شما را با آه تظلم‌خواهی‌مان نقل عام می‌کرديم. يادتان هست که وقتی عباس ميرزای ولی‌عهد در عهد طفوليت بود چقدر به آن خاقان اعظم گفتيم که ولی عهد را اين قدر در حرم نگه ندارند؛ با خود به شکار ببرند و رموز مملکت‌داری بياموزند. در حرم نشستن زياد همين خلق را بياورد بس است که آدم به نمانمی عادت کند و خرمن ظهيرالملکوت را که در هر دهری يکی است بسوزاند. ما که نمی‌توانيم به قرة‌ العين قبله عالم چيزی بگوييم. نه آخر خودمان هم دوستش داريم؟ وقتی می‌گويد ظهير، دلمان يک جورهايی برايش غنج می‌خورد. چه کنيم. واقعاً ظهير بودن هم کار آسانی نيست، ظَهر آدم تا ورمی دارد به خدا.
    حالا عباس ميرزا حکماً خواهد پرسيد ظهير از کجا فهميده که ما نمامی می‌کنيم؟ البته خيلی لازم نيست بداند. همين که آگاه باشد که کار ولی‌عهد سخن‌گستری است نه سخن‌چينی بس است. اما برای علم خودتان می‌گويم. خفيه‌های دربار نامه‌اش را پيدا کرده‌اند، لای پوست آهو گذاشته بوده در جوف زين اسبان. خيلی ناراحت شديم به خدا. دلمان گرفت. اصلاً شکست. دادم تمام جوف‌ها را پر کردند تا حيلت دوباره نسازد. خوب شد که اين نامه دست شما نيفتاد. دادم در تون سلطنتی بسوزانندش. آخرِ قباحت بود. حالا شما هم خودداری کنيد. به ميمنت آن حالی که داريد، مقال سختی به زبان نياوريد. فکر بد نکنيد. جوان است و جويای سلطنت. مبادا گمان سوء ببريد. ما خودمان شفاعتش می کنيم. قول می‌دهد. عهد می‌بندد. اگرچه ما عهد اين ولی عهد را چندان استوار نيافتيم. ولی شما اتکا کنيد. چاره نيست. اين مملکت مگر چندتا ولی‌عهد دارد؟ مدعی‌ها را نمی‌گويم که به اندازه رعيت هستند. منظورم ولی‌عهدهای راست راستکی است. به خدا غير از همين ولی‌عهد خودمان هيچ ولی‌عهدی را قبول نداريم. خدا نياورد آن روز را که سلطان، زبانم لال کار را به ولی‌عهدی واگذارند. ولی به هر حال مرگ است. شما هم بايد اين حقيقت را بپذيريد. يک روز شما دار فانی را وداع می‌کنيد و ما هم بايد برای همين ولی‌عهد ظهيرالملکوتی کنيم.
    خسته شديم قبله جان. از ديشب تا حالا داريم کله معلق می‌زنيم که چه جوری به شما انذار دهيم که نه سيخ بسوزد نه کباب. آخرش هم مجبور شديم خودمان بسوزيم. راستی از کباب آن ناحيه غافل نشويد. ذی الحجه پيرارسال که آن جا بوديم رعيت کباب حقی پرداختند. نوش جانتان. بخوريد قبله جان که اين روزها بايد قوت داشته باشيد.
    زياده خلاف جسارت است.

  8. ehsan says:

    دوش ديوانه شدم عشق مرا ديدو بگفت
    آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
    گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
    گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
    من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
    سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
    اين وصلت فرخنده را به شما دوست فرهيخته تبريك ميگويم.

  9. با درود
    وبلاگ حلقه درويشان نيست را در سیپريسك بخوانيد و ديدگاه خود را در اين باره بيان كنيد. اين مقاله خطاب به كسانی است كه فكر می كنند وبلاگستان فارسی را ابتذال گرفته است.

|