۱

شهر باران زده

Print Friendly, PDF & Email

ساعتی پيش، گويی دمدمه‌ی سحرگاهان بود که با سپندم سخن می‌گفتم. از پنجره که بيرون را نگاه می‌کردم هوا هنوز تاريک بود. آسمان لندن را سراسر ابر گرفته بود. خنکی اتاق حکايت از ماجرايی در بيرون می‌کرد. هوا که روشن‌تر شد، ديوارهای روبرو را خيس ديدم. ديشب تا سحرگاهان باريده بود. چند دقيقه‌ای که برای خريد بيرون رفتم ناگهان مرا به تهران پرتاب کرد و صبح‌های بارانی قلهک و شميران. تا جايی که خيالم کار می‌کند، هوای بارانی و کوهساران برف‌گرفته‌ی تهران از همان دوران طفوليت برايم رؤيايی و خيال‌انگيز بوده است. لندن، اما، دريغ که برف ندارد! نصيبِ من از لندن تنها همين باران است. الآن که بيرون را نگاه می‌کنم هوا دارد صاف می‌شود و نوشخندِ آفتاب است که دامن می‌گسترد. هوای مسيح نفسی است. دل‌ها اگر زنده باشند، تن‌های مرده را هم زنده می‌کند. آبان ماه از راه رسيده است گويی. تا آخر پاييز هم هنوز راه بسيار است و البته درس و مشق فراوان! تا بارانی ديگر، عجالتاً بدرود.

  1. دی داد says:

    ببار اى ابركم …

|