۰

طرب کنید که پرنور باد جامِ شما

این روزها دلم هوای سایه را کرده است. اگر مجالی دست دهد، در سفر آتی شاید تا کلن رفتم به دیدارش. چند روز پیش تلفن کردم که ببینم موقعِ سفرم در آنجا خواهد بود یا نه. در ضمنِ صحبت، گفت‌وگویی هم شد درباره‌ی آن مطلبی که در همشهری درباره‌ی شجریان نوشته بودند و البته سایه مانند همیشه تنها سکوت کرد و لبخندی از سرِ آرامش زد! دیشب شجریان هم در کویین الیزابت هال کنسرت داشت، اما کلاس دیشب جان کین را نباید از دست می‌دادم. عجیب این است که وقتی راهی کلاس شدم، به ترافیک قطار برخوردم و دیر شد. ناچار سلانه سلانه راهی خانه شدم و مشغول رتق و فتق امور منزل شدم. دیروز صبح بعد از کلاس جان کین مرا خواست تا گفت‌وگویی داشته باشیم برای یکی از برنامه‌های آتی جلسات هفتگی خودمان. برنامه‌اش این است که دانشجویان فوق لیسانس و دکترایی که در زمینه‌ی خاور میانه و کشورهای مسلمان دانشی دارند، به طور مرتب جلسات بحثی داشته باشند تا موضوعات مهم و حساس منطقه را بررسی کنیم. شاید در نخستین جلسه اشاراتی به هانری کربن داشته باشم و مطالبی را از مقاله‌ی ایران‌نامه‌ی کاتب کتابچه نقل کردم. تا چه پیش بیاید.


باری حدیث طرب در میان بود. یادداشت مکرر کیوان و اشاره‌ی ساغر را پاسخکی باید البته. بارها این را گفته‌ام که شادی برای آدمی است. من اگر از خاموشی سخن می‌گویم اقتضای وقت است. بهانه برای سکوت و سخن هم زیاد دارم. اما در قصه‌ی شادی:
در شادی روی تو گر قصه‌ی غم گویم
گر غم بخورد خونم والله که سزاوارم
این نخستین سخن. دوم اینکه عالم محبسِ ماست. رهیدن از این زندان برای آنانکه که چنین در آن می‌نگرند فرض است البته. عشق هم باری مرکب است و کوره‌ای برای گداخته شدن و پختن آدمی. بیش از این از آن نباید توقع داشت. اینکه چه کسی قدر وفا را می‌داند و چه کسی نمی‌داند، ماجراهای فرعی است. درست فرموده است حضرت حافظ که:
به خط و خالِ گدایان مده خزینه‌ی دل
به دستِ شاه‌وشی ده که محترم دارد
اما احوالِ آدمی متلون است. گاهی به این رنگ است و گاهی بدان رنگ. پس، ساقیانه برای ساغر می‌گویم که: «مرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش». اما، حدیث طرب، اتفاقاً در همین زندان هم باید طرب کرد چرا که در بنِ این چاه، ریسمانی آویخته‌اند برای صعود. اگر کسی این ریسمان را برای فرورفتن اختیار می‌کند، اختیار خود است:
مر رسن را نیست جرمی ای عنود / چون تو را سودای سر بالا نبود!
عشق هم که باید جانش آمیخته با طرب باشد چنین است. اگر کسی دوست دارد با عشق خود را بیازارد و شکنجه بدهد، اختیار خود اوست. عشق، ذات طرب است. نامش را نباید به تیرگیِ اندوه و ظلمت غم مخدوش کرد:
به شعرِ سایه در این بزمگاهِ آزادی
طرب کنید که پر نور باد جامِ شما!

|