۲۹

روزهای بی‌روزی

پیشتر از این بارها گفته بودم که بعید نیست در آینده‌ای نزدیک بساط نوشتن را بر چینم. نوشتن برای من وسوسه‌ای است و نیازی. روزنی است برای اطفای آتشِ درون. گریزگاهی است از رنج بی‌منتهای هستی. باری این روزها باورم این است که دیگر در پیِ کاهیدنِ این رنج هم نباید بودن. رنج را اختیار می‌کنم و شادی را طلاق می‌دهم، سه طلاقه‌اش می‌کنم:
دیگران قرعه‌ی قسمت همه بر عیش زدند / دل غم‌دیده‌ی ما بود که هم بر غم زد
این طرب از آن دیگران باد. آرزوی روزهای من این بوده است که در حدِ امکان، بیخِ رنج را از باغِ جانِ دوستان بر کنم. رنجِ آدمیان جانم را می‌گزد. پریشانی روزها و شب‌های درازم که هیچ گاه روی پایان ندارد، آن مایه ایثار را به من می‌دهد که در حدِ وسعم در نشرِ شادی بکوشم. انتشار تبسم و انبساط نورِ کار هر کسی نیست. بگذار در میان این همه شکنجه‌ی هستی‌سوز، یکی باشد که عیسی صفت، بار گناهان همگی را بر دوش بکشد.
القصه غرض از نوشتن این ظاهراًً واپسین مرقومه‌ی صاحبِ ارض ملکوت، این بود که مژده‌ی تولد صفحه‌ای نو را بدهم به نام: «فریدون سه پسر داشت». همه می‌دانید که این نامِ یکی از رمان‌های عباس معروفی است. حاجت به شرح و توضیح ندارد. مقدمه‌ی کتاب در صفحه آمده است و متنِ کامل آن به صورت فایل پی‌دی‌اف در دسترس است. همت و توافق عباس معروفی بود، که ولیعهد بارگاه طوفان زده‌ی ما نیز هست، تا این کتاب به صورت آنلاین در این پهنه‌ی مجاز، مجال خودنمایی یافت.
نکته‌ی دیگر این است که البته غیبت و عزیمتِ من از این وادی و بسی وادی‌های دیگر، به هیچ وجه من‌الوجوه به معنای غیبت یا ننوشتن سایر قلمزنان حلقه نیست. من دست به گریبان معضلی مهیبم که جان و تن را می‌گدازد و تیشه بر ریشه‌ی عافیت و آرامش و امنیت می‌زند. دیگران سفینه‌ی حیاتشان چون این کشتی طوفان زده با ناخدای مست و خراب، نیست. دیگران خواهند نوشت و خرمی و طراوات بدین وادی خواهند رسانید. ما را بحل کنید که عزمِ عزیمت داریم.
این آشیان متروک می‌شود و بسا آشیان‌های دگر. این بخشِ شعر سایه گریبانم را گرفته و رهایم نمی‌کند:
«بی مرغ، آشیانه چه خالی است . . .»
و مرغ‌ها با هم فرق دارند. گاهی مرغ، کبوتر است و قمری، گاهی زاغ است و کلاغ، گاهی شاهین است و عقاب، گاهی سیمرغ است و هما. این آشیان از هر مرغی خالی می‌شود. تنها عنقایان بی‌نام و نشان، خاموش و پنهان بدین خانه‌ی ارواح می‌آیند. بدرود تا رستاخیزی دیگر، تا تولدی دیگر، تا مرگی دیگر، تا دیگری دیگر.

  1. بلک مک گفت:

    بدرود!
    داریوش عزیز هرگز نخواهم گفت که از تصمیمت انصراف دهی چرا که دلیلش هر چه باشد برایت موجه است و ما را …
    در هر شکل و حالی که باشی دلم برای نوشته هایت تنگ است! هنوزی که فردای بی تو نیامده! …ای بخارا شاد باش و دیر زی… بدرود! رفیق! به امید تولدی دگر لحظه شمارم! درود!

  2. Hooman گفت:

    بنشین بیادم شبی … تر کن از این می لبی … که یاد یاران خوشست ….
    یاد آور این خسته را … کاین مرغ پربسته را … یاد بهاران خوشست …

  3. نکته گو گفت:

    سلام
    به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
    نهال ِ شوق اندر دل، چو برخیزند بنشانند
    مدتهاست که یاداشتهای ملکوت را می خوانم و تقریباً عادت کرده ام که هر روز سری به ملکوت بزنم.چی بگم که یکباره با این یادداشت شوکه شده ام. ظاهراً تصمیمی است که از طرف ملکوت گرفته شده و بازگشتی هم اگر باشد باید به تقدیر حواله کرد. به تصمیم صاحب وبلاگ احترام می گذارم و داریوش عزیز را به ملکوت می سپارم؛ امیدوارم هر جا که هست قرین موفقیت،سعادت و محبّت باشد.

  4. marzieh گفت:

    دلمان هوای نوشته های ملکوتی تان را خواهد کرد.و روی این صفحات مجازی همیشه جای شما خالی خاهد ماند.به امید ملکوتی دیگر…شاد باشید و شاد زی…..

  5. وليعهد گفت:

    قبله ی عالم به سلامت، مگر ما می گذاریم؟ عریضه می نویسیم، روزه ی سیاسی می گیریم، اصلا می رویم شاه عبداعظیم بست می نشینیم. این چه کاری است آخر؟
    گرچه عرفان همان انزوای سیاسی است، لاکن قبله ی عالم خود شاهد است که ما به این صفحات معتاد شده ایم و ترک اعتیاد هزار جور مرض و غرض به دنبال دارد، شما که بهتر می دانید. شما را بخدا نکنید، قبله ی عالم!
    مگر می شود سلطنت کرد و حکومت نکرد؟ جواب رعیت را که به شما دلبسته اند چه بدهیم؟ اصلا چه جوری در ملا عام ظاهر شویم؟ از لحظه ای که لبان مبارک شما همان چند جمله را در حالت قهر بیان کرده، خدا سر شاهد است که ما لرزه به اندام مان افتاده و احساس می کنیم این ولیعهدی ما پایش رفته روی هوا. چهارشاخ مانده ایم، بخدا. یکباره شده ایم مثل بقیه ی ولیعهدها که پایشان به زمین نیست و تکلیف را نمی دانند. اگر خاطر مبارک باشد یکی دو باری به صرافت افتادیم که خدا بچه هایتان را به روز ولیعهد نیندازد. می دانستیم، به دل مان برات شده بود. حالا ببینید خودمان به چه روزی افتاده ایم.
    بلا که نازل می شود حتما که نباید زلزله بیاید و توفان بشود. از این بدتر چه؟ خدا نیارد آن روز را که قبله ی عالم قهر کند. انگار آسمان تاریک می شود و دنیا می شود آخرت.
    سر شب اسفند دود کردیم و دعای “چشم حسوده کور بشه ایشالا” را سی و سه بار خواندیم و به طرف لندن فوت کردیم که اگر چشم زخمی، کوفتی، چیزی آن اطراف بوده بر طرف شود. آسمان داشت صاف می شد و ما کمی قوت قلب پیدا کردیم که با قبله ی عالم دو کلام درد دل کنیم. سرکار والده همیشه می گفتند: چشم زخم تیرآهن نمره چهل را کج می کند، چه رسد به آدمیزاد، خاصه قبله ی عالم که از دنده ی احساس خدا به دنیا آمده. چه می دانم؟
    این دو روزه دنیا، این عمرهای کوتاه، همین که آدم نفس بکشد، چه مصیبت عظمایی شده، بخدا. ما که خیر از جوانی مان ندیدیم و تا آمدیم چشم باز کنیم و دورمان را ببینیم، ایام ولیعهدی مان به سر آمد. گفتیم اینجا که دارالمکافات است، آنجا هم دارالمکافات، پس چه عهدی و چه ولایتی؟ ول کنیم برویم رعیت شویم و اقلا مزه ی خربزه را سر جالیز بفهمیم.
    نمی دانم امسال نوبر کرده اید؟ یک تلگراف بزنیم مشهد که چند خربزه گلچین کنند و بفرستند لندن. گفتم یکی دو قاچ بخورید شاید دلتان باز شود و نخواهید سلطنت را رها کنید. شب چله هم که نزدیک است، چله ی کوچک و چله ی بزرگ و مابقی ماجراها، بگوییم قدری تنقلات هم بفرستند که همینجور مشغول باشید تا سوهان قم برسد. این یکی کار ظهیر جان است و حکما اقدام کرده است. البته از گز خوانسار و پولکی اصفهان و پرتقال بم و باقلوای یزد غافل نیستم. عنقریب روانه می کنیم. اما گفتم پیش از آنکه این چند قلم برسد چند خطی جواب دریافت کنیم بلکه دلمان باز شود. پوسیدیم بخدا.
    جسارت است – ولیعهد غمگین

  6. وليعهد سابق گفت:

    دستخط همایونی در نظرگاه حضور خلوت انس رؤیت شد. بخدا اگر به سقف اتاق نگاه نمی کردیم و آن را سالم در جای خود نمی دیدیم می گفتیم زلزله آمده و دنیا کن فیکون شده. خدا را صد هزار کرور شکر که قبله ی عالم سلامت است.
    باری چنانچه رسم بوده که ما و جد بزرگوارمان، جد اندر جد به تاریخ دلبسته بوده ایم و از خواندن تاریخ حظ وافی و کافی برده ایم، تاریخ و تقدیر فنِقی ها آنچنان در نظرمان باشکوه و صلابت جلوه کرد که هیچ تاریخی نکرد.
    حال که تقدیر و مقتضا چنین است وصیت می کنیم ما را هم به همان تقدیر بدوزند. اگر خاطر مبارک باشد وقتی خاقان فنیقی دارالمکافات را وداع می گفت، جمله ی خان و مان و دیگ و دیگ بر و قالیچه و اولاد و ولیعهد را یکجا به دارالمجازات می فرستادند.
    الساعه نماز وحشت و نماز میت خود را بر خود خواندیم و آماده ایم. تا فرمان چه باشد.

  7. mahsha گفت:

    سلام
    مدتهاست منتظر چنین تصمیمی بودم . زندگی بر لبه ی تیغ عاشقی و بر دامنه ی آتشفشان عشق با تمام غمها و شادی های دل انگیزش نه که به گذر از صراط موعود بماند که چنین زندگی خود عین صراط است و مگر نه :
    « ان منکم الا واردها ؟؟؟ »
    روزی که از ایران می آمدم بارها این شعر سایه را که برای لطفی گفته برای خودم خواندم ؛ شاید منتظر بودم دیگرانی برایم بخوانند و نخواندند که آفتاب سایه هنوز در پس ابر ها و حجاب هاست .
    اما آن بیت را برایت خواهم نوشت به پاس همراهی و همدلی یک ساله ای
    گاه گمان می کردم که این ها حال و روز نسلی ست که درد های مشترکی دارد و …. گاه شک می کردم نکند همزادی دارم که حال و روز و درد ها را چنان که هست می فهمد و می نویسد … امیدوارم به این برسی که سرگشتگی سرنوشت محتوم ماست و این عین پاسخ نهایی ست و بالاتر از این پاسخی کو؟؟؟
    خدای را که چو یاران نیمه راه مرو
    تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو

    ادامه ی این غزل زیبای سایه را از خاطر برده ام لطفی کن و برایم بنویس.
    درود و بدرود
    مهشا

  8. دی داد گفت:

    داغت نبینم هرگز … به کجا چنین شتابان؟! قداست ۷ نظر رو هم خراب کردیم!

  9. colonel گفت:

    سلام ودروی برشما جناب محمدپور ..علیرغم اینکه شما برای دل مینویسیدو به من هم قبلا گوشزد کرده بودید ولی هرزمان احساس خلا میکردم به سایت شما سرمیزدم ودیگرگونه حالی پیدا میکردم که مپرس .ازخواندن این خبر ناراحت شدم.اگرچه عقیده داری شایدکه خرد دربنداست وزبان محبوس سالوس است ولی دوست نادیده ام زمانی را که انتخاب کرده ای زمان دم فروبستن نیست. امیدوارم درتصمیمت تجدیدنظرکنی .یاعلی

  10. mohsen گفت:

    سلام
    داریوش جان من دوباره آدرس وبلاگم عوض شده
    لطفا اصلاحش بکن
    Mohsen.iahmadi.com

  11. احسان گفت:

    زبان از گفتن آنچه در دل دارم قاصر است . ولی از این جمع مرو …
    ای شده غرق در جهان دور مشو دور مشو
    یار نگار در برم دور مشو دور مشو
    و یک نکته هم از زنده یاد شهریار . فقط امیدوارم ترکی بلد باشید :
    بیلمه زیدیک دونگه لر وار دونوم وار
    ایکتیملیک وار
    آیریلیک وار
    اولوم وار
    بمان
    دوستدارت احسان

  12. جمال گفت:

    آقای میم با سلام. ما همیشه مطالب شما رو می خونیم. خوب می نویسی و البته قبلا یه مقداری بهتر می نوشتی!!. یک سری به ما هم بزن بخدا خوشحال میشیم. ضمنا ثواب هم داره. سربلند و پیروز باشید

  13. احمد احقری گفت:

    از قبله عالم توقع نمی رود که قهر کند! تازه داشتم خواندن مطالبت را به یکی از عادت های خوب زندگی ام تبدیل می کردم. چه چیزی باعث شده که قلم توانایت را از توان بیندازد؟ هر چه هست برای من قابل قبول نیست! بگذار این دفعه از تصمیم قبله عالم سر پیچی کنیم و بر آن وقعی ننهیم. بعضی وقت ها دنیا بزرگ تر از آن است که آدم تصور می کند، تنها کوچک و تنگ به نظر می رسد! برو قلمت را بردار و نوک آن را به قلب دردهات نشانه بگیر و آن ها را بیرون بریز.

  14. Gong گفت:

    داریوش عزیز
    مدتی است شدیدا گرفتارم و از گردونه بدور. اگر چه من خودم هم کم کارم ولی دیدن پرکاری تو برای من روحیه بخش بوده. میدانم که ننوشتن را دیر زمانی تاب نخواهی آورد و باز رو به قبله قلم خواهی کرد. بیت از پیر بلخ:
    هر چه دل از سنگ خارا میکنم// باز رو سوی بخارا میکنم
    ولی در این حال جاری, از تنهایی و سکوت خود خواسته منعت نمیکنم که گفته اند سکوت گاهی سرشار از ناگفته هاست. و حال که ماه صیام نیز در پیش است. باش تا صبح دولتی دیگر.

  15. ali گفت:

    دوست عزیز و بزرگوارجناب داریوش خان…سلام راستش نمیدونم چه بنویسم چون نه اهل قلم هستم و نه انچنان که درخور شخصی همچون شما باشد در خودم بضاعت میبینم اما فقط از سر ارادت عرض میکنم که بلاگ شما بیشتر مواقع همنشین تنهایی های من بود…………اهنگها و مطالب زیبا….اما مطمینآ شما هم دلیل مهمی برای رفتن دارید ….دوستان و همراهان رو فراموش نکنید…درسته که بقیه حلقه باقیست اماهر کسی در این حلقه جایگاهی دارد…..موید باشید.
    ……عشق است بلای ناگهان…..

  16. تكنواز گفت:

    آنچه سعی است، مرده ، در طلبت ، کردند وگفتند و نوشتند و شرط بلاغ را ،کانه مرغ سر کنده ، پر پر زدند و…پس، چون من ای را نرسد که تصدیع دهم. که تا این خط ،چنان خواندمی، که حضرتت زروی کرامت ،چنان نوشتی که غیر ندانست،لیالی متوالی، باید که انگشت تعقل به دندان تحیر جویدمی ! و پس..از آن هفت دریا که در حوضخانه مبارک موج میزند ، قسمت یکروزه ای ، کوزه اصغر مارا بس و زان آتش نهفته که در سینه ی شماست، خردک شرری تنور احقر ما را بس تر ! که از سر و سایه ما نیز زیاده باشد.و باز هم ، پس…دندان صبر بر جگر انتظار می فشریم و….چکنم ،گر نکنم!

  17. علی گفت:

    دوست دوست داشتنی , داریوش عزیز ؛ سلام. نمی دانم چه باید نوشت در بارگاه همایونی تا خاطر قبله عالم مکدر نگردد ؛ در عین شرح حال به اقتضای قال. نه می توانم بگویم شرایطت را درک می کنم و نه می توانم بگویم آنرا درک نمی کنم . اما باید گفت صلاح مملکت خویش خسروان دانند . اما تنها این نکته را باید بگویم که این تصمیم جمعی از دوستان را از خواندن مطالب زیبا و نقضت محروم خواهد ساخت و امیدوارم که هر چه زودتر نتایج مترتب براین تصمیم که مطمئن هستم با دوراندیشی و مصلحت جویی اخذ شده است حاصل آید و بتوانم دوباره از نوشته های زیبایت مستفیذ گردم. عزت زیاد و برقرار ببینمت.

  18. mehdi گفت:

    سلام مگر برای زنده بودن راهی بجز نوشتن هست؟پس همچنان بنویس که نوشتن خود رهایی ست

  19. ياسمين گفت:

    صدای کلمات شمارادرسکوت نیز می شنوم اما نمی دانم شما وسوسه خواندن رااز همه اینانی که دراین صفحه ردی باقی گذاشته اند می شنوید؟ نه می خواهم نه اصلا معتقدم که بگویم بیایید دوباره نوشتن آغاز کنید که می دانم روزی خود دوباره تصمیم به نوشتن می گیرید ومگر می شود از قلم و سپیدی کاغذ گذشت فقط ای کاش صدای سکوت خود را معنی کنید همین

  20. nasser گفت:

    در این زمانه بی هاى وهوى لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
    چگوته شرح دهم لحظه لحظه خود را برای این همه نا باور خیال پرست
    رسیده ها چه غریب ونچیده می افتند به پای هرزه علف ها ىباغ کال پرست به شب نشینی خرچنگهای مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

  21. nasser گفت:

    حیف شد معتاد وبلاگت شده بودم بدرود

  22. Youness گفت:

    این ترک گفتن از نوشتن نمی دانم از چه روست؟
    شاید روزی دامن علیلی چون من را هم بگیرد … ولی سخت است که دیگر ملکوتی نباشد برای خواندن و ملکوتی نباشد برای گوش نهادن به طرب و غمش…
    نمی دانم چه باید آرزو کرد ؟… ارزو کنم که دوباره بنویسی؟ … آرزوی چه کنم …
    شاید باید آرزو کنم که برای دردهایت التیامی بیابی و شاید هم بر عکس باید آرزو کنم که درد هایت افزون تر شوند تا در هوای درد شیرینت سیر کنی …نمی دانم

    به امید آنکه به هر آنچه مطلوب است دست یابیم!!!
    ما را نبود دلی که خرم گردد / خود بر سوی کوی ما طرب کم گردد
    هر شادی عالم که به ما روی نهد / چون بر سر کوی ما رسد غم گردد
    —————————————————————————–
    چند روزی بود که در پی نوشتن سطوری برایت بودم ولی چه کنم که گرفتاری ها مجالم نمی دادند!!!

  23. merikhi گفت:

    خب باید اعتراف کنم خواننده همیشگی تان نبودم اما شنونده آهنگ ها چرا 🙂 گرچه این روزها بسیاری از دوستانم رفته اند اما هر بار که چراغی دیگر خاموش می شود ….بگذریم تصمیم به رفتن دارید سفر خوش….آرزو دارم آتش غم ها تنها جلایتان بدهد آب نشوید

  24. homeira گفت:

    برای شما چند پیغام فرستادم- طرح کتاب را هم طراح کتابم فرستاد- اما از شما جوابی دریافت نکردیم- برای همین فکر کردم گرفتارید- نخواستم سبب زحمت شوم-

  25. وليعهد بارگاه توفان زده گفت:

    قبله ی عالم به سلامت
    صبح علی الطلوع دادیم خیابان های برلین را برق انداختند. به یک دستور گفتیم لاله های مردنگی سر در خانه ها را تمیز کنند، و فرمان اکید صادر کردیم که حضرت عباسی هیچ لامپایی پت پت نکند. و دیگر کار چندانی نمانده، جز این که از فرودگاه تا مرکز شهر را فرش قرمز بگسترند اما نوکرها مشغول لفت و لیسند و به این امورات مهم توجه ندارند. منصرف شدیم و دستور دادیم همه ی مسیر را از فرودگاه تا منزل آسفالت کنند. لطافت فرش قرمز را ندارد، اما همین که گرد و خاک نمی کند و دوام هم دارد، رضایت دادیم. فقط بوی قیر نمی گذارد که شب ها بخوابیم. تابستان از دست حشرات موذی نخوابیدیم و پاییز از بوی قیر. فدای سرتان قبله ی عالم، از خواب کی خیر دید که ما ببینیم؟ از آن گذشته ذوق حضور حضرت مگر می گذارد خواب به چشم مان برود؟ هی از این دنده می غلتیم به آن دنده و آخرش هم هیچ. اگر بدانید که از نزول اجلال همایونی در این شهر جنگ دیده و قهرمان پرور چه حالی شده اند رعیت، سفر را جلو می اندازید و حضر را به درازا می کشید، بخدا.
    سرتاسر خیابان ها را دادیم مثل سنگلج درخت کهنسال بکارند. می آیید و می بینید، برلین دارد واسه ی خودش شهری می شود بخدا. آدم حظ می کند. یک دروازه ی بزرگ هم شبیه دروازه های قدیم دارند بنا می کنند که اگر کارها خوب پیش برود، آثار باستانی می شود برای خودش، اسمش راهم می خواهیم براندنبورگ بگذاریم. دیوار برلین را هم که از قبل خراب کرده بودیم و آلمان را کمی وسعت داده بودیم، فقط بدی اش این است که شرقی ها تمدن غربی ها را ندارند، اما به قول جد بزرگوار هرچه رعیت بیشتر دعاگو بیشتر. نان قبله ی عالم را بخورند و دشمنی نکنند خدای ناکرده! تمدن سرشان را بخورد، بالاخره آدم شان می کنیم.
    دیگر کار چندانی نمانده جز لباس این بنده ی ناچیز که از فردا دستور می دهیم خیاط ها و بزازها بیایند و فکری بکنند. مانده ایم که چی بپوشیم! قصد داریم در نظر اول قبله ی عالم را سورپرایز کنیم. کاش ولیعهد نبودیم و با چند دست کت و شلوار می ساختیم.
    زمانه ی غریبی شده و داریم فکر می کنیم که ظهیرجان ما چرا با ملکه ی سابق مصاحبت کرده؟ و آیا از مصاحبت لذت برده یا خیر؟ لابد مکلف بوده بگوید از مصاحبت شما …
    چه می دانم؟ آدم حرف نزند بهتر است. فقط بنویسید که برلین را چطور می خواهید. اثری، آثاری، چیزی تو را بخدا مضایقه نکنید. می دهیم فورا بسازند. شکر خدا زمین زیاد است و همه جان به فرمان.
    زیاده جسارت است – ولیعهد توفان زده بارگاه

  26. nader گفت:

    صاحب این تخت وتاج که نه من او را می شناختم ونه او مرا // این صفحه را همچون پوست هندوانه دور انداخت غافل ازاینکه موسیقی متن اش همرام من بود// با دیدن پیامهای بدون مخاطبش ما هم احساس غربت را فراموش می کردیم/ ای دوست از حرای فریب من غریب /غیر از بلا نبود نصیب من غریب/ ای دوست باز شب شب مهتابی بدی است/ که می رسد به ماه نهیب من غریب/مازنده ایم؟آه چه دردی چه تهمتی/ تف بر خداتو باش صلیب من غریب/القصه ما همیشه همینطور بی کسیم/ ای دوست ای رفیق غریب من غریب //گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد.

  27. دوست پراگی گفت:

    داریوش عزیزم!
    از وقتی نوشتن را ترک کردی در این فکر بودم، چگونه می‌شود تو را بر سر قلم آورد. حتا با جمشید هم در این باره رایزنی کرده بودیم. سرانجام فکر می‌کنم هیچ راهی بهتر از این نیست که در مقام یک دوست از تو بخواهم دوباره بنویسی. شاید این بی‌پیرایگی در خواهش مفطر روزه سکوت باشد!

  28. ياسمين گفت:

    وقایع سفری قبله ی عالم بهانه خوبی است برای نوشتن که قبله خاموش هم چه خوب این بهانه و این وسوسه را می شناسد.کورسوی امیدی است برای چون گذشته نوشتن ,من آن زمان که قبله عالم از خاموشی درآیند رادورنمی بینم قبله ی خاموش چطور؟

  29. قبله‌ی عالم را چه می رود ؟ این سپاهِ سکوت چه کرده است با آن سواد که مشاطه ی این بارگاه بود و خنجر ِ کدام اندوه نشسته است بر حنجر مگر که کبک – واژه ها نمی‌خرامند دیگر؟ آن قلم ِ جواهرآسایِ ِ همایونی بر کدام کاغذ چرخیده است که غیبت بر ظهور چربیده است؟منشیان درگاه، ساکتند و عالم ساکت است. به قولی، خانه‌ی شما که ابری است‌، یکسره لندن، گویی ابری است با آن. هزار بار گفتیم، در بلاد غریب ماندن درد و عارضه دارد، خاصه شما، که جان فدایتان باد. گفتیم آنجا چشم می زنند، زخم می زنند و تا بخواهید دفع ِ بلا کنید، روزی و روزگاری گذشته است. گفتیم اسپند دود کنند و تخم مرغ آورند ببینیم تا دشمن کیست. شما البته غضب نکنید که جهان از خشمتان ایمن باد. برای مزاج ِ مبارک هم مضر است. می دانیم زبان در کشیده اید تا سلاح برنکشید. ما به مهر شما آشناییم البته. به سرتان قسم، اگر ما بدانیم چه رفته، که شما این گونه می روید، خود با همین کلام، قصیده ای بسازیم از شمشیر بران تر و از گرز کوبنده تر، که هر کس خواند از ترس چنان لرزد که تصویر مهتاب در چشمه ای که بشوبانی اش.( و البته رجاء واثق داریم که صله‌ی همایونی فراموش نمی شود، که می دانند این روزها کارها کساد است و سفارش ساختن نمی گیریم.) آری، آن چنان ببریم و بدریم و بشکنیم و ببندیم، موذیان را سر و سینه و پا و دست که هرگز به خاطر ِ کس، خیال ناروای آزار تان نرسد.
    ای آه و ای آه، چه جای شرح دارد این درد؟ که مالک بارگاه، خود در راه و رعیت به بیراه. صاحب ممالک محروسه‌ی ملکوت چونان بیژنی در چاه، خلق را از این مصیبت روی و دل سیاه.رستمی کو؟ منیژه ای کو ؟ این درد فراق و این شرح اشتیاق، کوتاه که بندگان خود معترفند به گناه و چشم دوخته اند به درگاه تا کی به درآید از پشت ابر سکوت آن ماه.

|