۳

چون دلبرانه بنگری . . .

Print Friendly, PDF & Email

داشتم اين بيتِ مولوی را با خودم می‌خواندم که:
هفت آسمان را بر درم، وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من
خاصيت عشق اين است که پريشانی‌های را جمع می‌کند و جان سرگردانِ آدمی محتاج يک مغناطيس قوی است که اين تشتت را از آدمی بستاند. آن وقت چنان انرژی و جرأت و نيرويی در آدمی حاصل می‌شود که هفت آسمان را بر درد و دشوارترين کارها را انجام می‌دهد. اما نکته‌ی ظريفش در همان است که مولوی گفته است که «چون دلبرانه بنگری . . .». شايد دلبری باشد اما وقتی دلبر عاشقانه و دلبرانه در دلبرده‌ی خود نگاه نکند و هر آنچه حاکم باشد يا سردی باشد و يا بی‌اعتنايی و ترديد و تزلزل، هيچ‌گاه از چنين عشقی دليری و صلابت متولد نمی‌شود. پس:
بيا بيا دلدارِ من، در آ در آ در کار من . . .
بی‌پا و سر کردی مرا، بی خواب و خور کردی مرا
سر مست و خندان اندر آ، ای يوسفِ کنعانِ من!
هر وقت نام يوسف را می‌شنوم، بارها اين را گفته‌ام، زهر جدايی به جانم می‌ريزد. پاره پاره می‌کند مرا اين يادآوری. بايد پير کلبه‌ی احزان شده باشی تا بفهمی يعنی چه. عشق‌های دو روزه و دو ساله تنها پرتوی از اين هجران را در می‌يابند. کسی که عمری در به در از اين سو به آن سو گشته باشد و يوسفش را نيابد و تازه وقتی که يوسفش را می‌يابد . . . چه بگويم؟ هيچ!
شرحِ اين هجران و اين خونِ جگر
اين زمان بگذار تا وقتِ دگر
باری، نوميد نتوان بود از او. همين که افتان و خيزان، پريشان و سرگردان می‌رويم خوب است. شايد روزی فرجی حاصل شد:
بده آن آب ز کوزه، که نه عشقی است دو روزه
چو نماز است و چو روزه غمِ تو واجب و ملزم

  1. ياسمين says:

    قبله عالم راچه مي شود. گوشمان كرسخن ازخاموشي به ميان مي آورند ؟مگراين همه صداكه دركلماتشان جاريست رانمي شنوند؟ نكند امور مملكتداري خاطرشان رامشوش نموده است ؟ يك چندي صلاح مملكت به وليعهد واگذاريدخود به امورشخصيه بپردازيد . فقط اين صفحه رابي نصيب نگذاريد . سايه قبله عالم مستدام باد.

  2. homeira says:

    قبله عالم نمیخواهم از عشق بگویم چرا که در سرزمین یخ عشق در دل قلبهای آهنی نه تنها زندانی است بلکه دارد ذره ذره جان می دهد- یوسف گم گشته را باید تنها در قلبهای جوان و پاک یا کسانی که سرچشمه عشق اند جستجو کرد-
    قرار بود از عشق نگویم- قبله عالم لطف کنید رنگ وبلاگ را از آبی پاییزی به آبی بهاره تغییر دهید- سایه شما از سر ما کم نشود-

  3. وليعهد says:

    الساعه با خبر شدم قبله ی عالم فرمان خانه تکانی صادر کرده است. نوکرها دارند می سابند و زمين لندن را برق می اندازند. فراش ها مشغول گردگيری اند و قبله ی عالم را غبارروبی می کنند. ميراب ها افتاده اند به جان کوچه پسکوچه ها و راه را آب می زنند. اسفند دودکن ها هم لابدسر چهارراهها به لفت و ليس گرفتار. خدا قبله ی عالم را به اين روز آنها نيندازد که بد بلايی است!
    لاله های مردنگی سر در خانه ی قبله ی عالم را روشن کرده اند و حضرتش بيرون در نشسته و دعای سفر می خواند و فوت می کند به هوا. چشم از آسمان بر نمی دارد. گويا دارد به ابديت نگاه می کند. مرغ هوا دلش کباب می شود بخدا. می شد اگر لندن همين دم دست بود سر چراغ می رفتم احوال پرسی. راه دور است و وليعهد معذور. بايد دستی بالا زد و قبله را از تنهايی نجات داد. دل نازک است، گفتيم که. دق نکند زبانم لال!
    دم غروب سفر المبارک مرقوم شد – وليعهد

|