۱

طلای سرخ و يادِ يار و دياران

Print Friendly, PDF & Email

امشب با ميزرا مهدی خان سيبستانی و نويسنده‌ی سمرقند به تماشای فيلم طلای سرخ جعفر پناهی رفتيم. فيلمنامه را کيارستمی نوشته بود. بارها گفته‌ام که اهل نقد و تحليل فيلم نيستم. من فقط می‌توانم بگويم که از فيلمی خوشم آمده است يا نه. همين. و اين فيلم را بسيار دوست داشتم. هر بار که اينجا فيلمی می‌بينم که صحنه‌هايی از ايران و تهران دارد، داغم تازه می‌شود. هر خيابان و بزرگراهی برايم خاطره‌ها دارد و حکايت‌ها. آن چهار سال آخر، سال‌هايی بود که رها بودم و خيابانی در تهران نبود که گذارم به آن نيفتاده باشد. وجب به وجبِ آن شهر برايم ياد است و روايت. حتی مشهد که زادگاهِ من است اين مايه به قبلم نزديک نيست.
فيلم اما قصه‌ی رنج و عسرت قومِ ايرانی است و جفايی که سال‌هاست بر آنها می‌رود. داستان اسارت جوانِ وطن است که گرفتار عقده‌های عقيدتی و بازيچه‌ی جنگ قدرت شده‌اند. مجالی باشد از اين خاطرات جگرسوز مشتی خواهم نوشت. خواهم نوشت از آن همه آرزو که به چنگ باد سپردند و آن‌ همه اميد که دستخوش طوفان گشتند. خيال گريستن رهايم نمی‌کند. اشک‌هايم خشکيدند در اين غربت غربت و در آن عسرتِ شرق. آن يکی به عزم ربودن خرد بود و اين يکی در کار دستبرد به عاطفه. ما شده‌ايم قوم در به دری که به هر کجا رفتيم رهزنی در کمين غارت بود. يکی متاع ايمان را چپاول می‌کرد در وطن و يکی سرمايه‌ی عشق را در جلای وطن. پريشانم می‌کند اين بی‌رسمی‌ها و بی‌دردی‌ها.
چون بگذرم از اين ره، با پای شکسته؟
چون ناله کند اين نی با نای شکسته؟
من يوسفِ راهِ توام، افتاده با چاه توام!
ارزان مفروشم!
پيش تو خموشم اگر، چون باده‌ی کهنه دگر
افتاده ز جوشم!

  1. مجيد says:

    يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
    كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
    گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
    چتر گل در سركشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
    گرچه منزل بس خطرناكست و مقصد بس بعيد
    هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور

|