۲

عرفان قانعی فرد هم حلقوی شد!

Print Friendly, PDF & Email

وليعهد بارگاه دارد از ملکوت به جای پادشاهی امپراتوری درست می‌کند. ما بارها گفته بوديم که شکوه تاج سلطانی بيمِ جان در او مندرج است. نايب‌السطنه گويی نمی‌داند که فردا اگر قبله‌ی عالم آماج تيرِ ميرزا رضاها واقع شد، اين من‌ام که می‌شوم شاهِ شهيد نه او! باری عرفان، از زمره‌ی تلاميذِ قديمیِ صاحب سيبستان است. عرفان در وادی ترجمه خواهد نوشت و خود داستانش را البته خواهد گفت. حکايت ترجمه‌ی کتابِ «سروش مردم» هم درباره‌ی شجريان لاجرم به گوشِ هر ديّاری رسيده است و ضرورتی ندارد که ذاتِ مبارک همايونی منشوری جداگانه در اين باب صادر کند. آن‌چه که اين ايام دغدغه‌ی خاطر سلطان است اين است که با اينِ ملکِ عالمگير، تدبيری بايد که سلاطينِ عاشق را در توان نيست البته. به وليعهد سپرده‌ايم تا او که عاقل‌تر از سلطان است و قاعدتاً وزرِ ولايت را بايد بر دوش بکشد، مترصد احوالِ ملک باشد. قبله‌ی عالم بسيار پريشان است اين روزها. وليعهد جان! تصدقت گردم! جانِ تو و جانِ ملکوت. ما عمری خون دل خورديم تا بارگاه را بر پا نگاه داريم. مبادا که گزندی از بدخواهان متوجه حضرتِ همايون‌آثارِ درگاهِ شريفه شود! وصايای خاقان را به گوش گيريد که گردش دور فلکی وفا ندارد. ناگهان ديدی که قبله‌ی عالم شد خاقانِ مغفور! آن وقت ملکوت می‌ماند و يک خيلِ يتيم! پدری کن برای اينها وليعهد جان! سايه‌ی سرِ اينها باش که منِ بی‌دل با قلبی مطمئن و روحی آرام به جوارِ حضرت جبروت بروم. روزگارِ عدم هم ذوقی دارد. آنجا اگر شعر بخوانی يا حتی مست کنی، کسی نمی‌گويد چرا باز شعرِ کلاسيک خواندی يا بد مستی کردی! حداقل آنجا رعايت خاطرِ نازک همايونی را می‌کنند. وليعهد! می‌سپاری به چاکران درگاه که آنجا خمخانه‌ای درخورِ شأن خاقانِ جهاندار فراهم کنند. مرديم از حسرتِ باده! نه کبابی، نه شرابی، نه عيشی نه طربی! اين هم شد روزگار؟ فکری بکن که خونِ دل آمد ز غم به جوش!
پ.ن. اضافه کنم که وليعهد، احمد احقری را هم با بهشاد حلقوی کرد! اين حلقه خدا کند دور حلق ما نيفتد!

  1. وليعهد بارگاه ملکوت says:

    قبله ي عالم به سلامت؛ نكند خواسته ايد چرخ ممالک محروسه ي ملکوت در حدود عراق و شامات بچرخد و افراد به تماشاي اسراي عراقي دلخوش دارند! پس اينهمه قشون و سپه دار و سردار جگردار نه به کار بايد بيايند؟
    آبرو دارم! مهمان دعوت کرده ام که اين ممالک گسترده تر شوند. مملکت داري چنانچه تاريخ به ياد دارد، مردم داري و دل داري است. کدام ملک را سراغ داريد که بندگان بارگاهش به تعداد انگشتان هم نرسد؟ گرچه ممالک محروسه ي ما ملکوت است و کنکورش کمر شکن، و هرچند که بندگان اين حلقه هريک عقابي اند در گوشه اي از اين لوح کبود، دم نمي زنند و به کار قبله ي عالم حيرانند که چگونه چرخ را مي چرخاند، و مگر چين و ماچين از کجا چين و ماچين شدند؟ از اين گذشته، ما که خود وليعهديم کي هراس داشتيم وسعت يابيم و جهانگير شويم؟ مهماني هرچه بزرگتر، پاييدنش دشوار تر، و طبعا امپراتوري مزه ي ديگري دارد، قبله ي عالم.
    هراس به خود راه ندهيد، و چرخ را بچرخانيد که دعاگوي حضرت عشق هرچه بيشتر باشند، ما در شکار لياقت بهتري نشان مي دهيم.
    الساعه نامه را مي دهم چاپار شبانه بياورد که قبله ي عالم امشب گواراتر از هرشب بخوابد و هرگز هراس و ملالي خداي ناکرده به دل راه ندهد، تا برويم سروقت سفارت انگليس که ببينيم چرا اين ديوانه ها به ساختمان خودشان تيراندازي کرده اند. لابد سايه يا عکس علما را در زمان مشروطه به خاطر آورده اند يا بر ديوار و پنجره ديده اند که خواسته اند سايه ها را تير کنند. خاطر مبارک هست؟ روزي که علما رفته بودند سفارت انگيس پلو بخورند، گوش تا گوش آنجا نشسته بودند و شکم تا شکم خورده بودند و بي حال شده بودند. و عکاس ايراني الاصلي از کانادا به ايران سفر کرده بود که عکس بيندازد. چقدر زيبا بود. خاطر مبارک هست؟
    توصيه مي کنم سياست بفرماييد تا ديگر از اين غلط ها نکنند که هيچ آبرويي ديگر ندارند. و اينها همه فرق دارند با ممالک به هم پيوسته ي ملکوت که نه کسي تيري در مي کند، نه کسي از کسي مي پرسد چرا آستين کوتاه پوشيده اي. چقدر لازم بود اين مسايل مهم را با حضرت عالي در ميان بگذارم تا ببينيد ما چه مي کشيم، لابد مي فرماييد پيپ و سيگار. اين طورها هم که مي گوييد نيست. روزگار سخت شده بخدا. آدم يک جوري مي شود!
    سرتان سلامت، باقي بقاي شما
    جسارت شد – وليعهد

  2. قبله عالم خاطر مکدر دارند. درشگفتم می‌آيد از تيرگی که جگر می‌آورد و بر ذات همايونی سايه می‌گسترد. گويا از اين که بعد روزگاری، يک شب از قرائت اشعار کلاسيک منع شده‌اند، هنوز غباری بر دل صافی دارند. آن ذات ملوکانه فراياد نمی‌آورند که همان شب در عين قبض و غيظ باز هم از قرائت اين نوع اشعار دريغ نفرمودند.
    اين که ايشان از قرائت شعر کلاسيک منع شدند، فقط از باب حفظ الصحه بود. نه که نگهبانی جان پادشاه فريضه عينی است؟ ملکِ جوانِ جولانگه ملکوت، از بس در عوالم اثيری به مخدرات ادبی پناه برده‌اند، روان مقدس‌شان چاک چاک شده و از چالاکی مانده. بايد به اندازه خاک و به وسعت و فرصت آن زيست. روح آن همه شاعر کلاسيک شاد باد که در برابر قوه نسيان حضرت ملک چه قوتی دارند!
    زحمت زياده نمی‌کنم. غرض غم‌خواری سلطان بود و رجا به بقای صحت و دوام جبروت ايشان که اين چرخِِ بی فلک، بی يد الوهی‌شان دوار ندارد!

|