۱

قبله‌ی عالم به پراگ می‌رود

عنقریب، چنان‌چه گردش کواکب بر وفق مراد باشد و ساعات به سعادت سپری گردند و قضای آسمانی موافق تدبیر همایونی شود، قبله‌ی عالم راهی دیار کاتبِ کتابچه و صاحب مختصر («چای تلخ» سابق)، یعنی همان ظهیرالملکوت و صدراعظم فعلی، می‌شوند. عجالتاً همین اشارت موجز را به سمعِ رضا بشنوید تا خاطرِ سلطان از دغدغه‌های تدارکات سفر فراغتی حاصل کند و آنگاه نکاتی را محض تنویر قلوب و مطرا ساختن ضمیر مترددین ارض مقدسه به کلکِ گهربار خاقانی تحریر خواهیم نمود.

  1. مقام ولايتعهدی گفت:

    الساعه که خبر سفر مبارک همایونی را شنیدم، الاغدارباشی را از خواب بیدار کردم که صبح علی الطلوع ماشین را ببرد برای پیش گیری از فتق و باد چرخ و هزاران مصیبت دیگر که قبله ی عالم از آنها بی خبر است.
    حال ما اینجا چندان خوب نیست. گرما بیداد می کند. مدت هاست که کباب نخورده ایم ، با آبدوغ خیار هم کاری پیش نمی رود. و از الاه صبح چشم مان می افتد به اهل مومِیا. خدا نصیب نکند. چه می دانم؟
    سفر کردی که از یادم بری دیدم نمیشه، آخه…
    کاش اهل عرق مرق بودی که ما یه خرده خاک می ریختیم گوشه ی بساط.
    مملکت در امن و امان است، آسوده سفر کنید. جارچی باشی را هم بیدار کردم که بیدار باشد. پدرسوخته از بس خوابیده می ترسم بیداری از یادش رفته باشد.
    زیاده جسارت است. – ولیعهد بارگاه ملکوت.

|