۱

کنعان؟ يوسف؟ يعقوب؟

يعقوب‌وار واسفاها همی زنم
ديدارِ خوبِ يوسفِ کنعانم آرزوست
گاهی اوقات عشق چنان بالا می‌رود که ديگر حتی خيال معشوق هم در ضمير عاشق نمی‌گنجد. اين خاصيتِ عشق است که وقتی که ريشه‌ی معرفت داشته باشد، بالا می‌رود. ديگر در سطح نمی‌ماند. ديگر به خواسته‌های زودگذر و بشری قناعت نمی‌کند. قدرِ تن را نمی‌خواهم بشکنم، اما می‌گويم که عشق را معرفتی بايد. اين معرفت هم عمل می‌طلبد و تعهد. اگر جز اين باشد، آدمی در خود فرومی‌غلطد و عشق به جای اينکه بال باشد می‌شود بار:
بی معرفت مباش که در من يزيدِ عشق
اهلِ نظر معامله با آشنا کنند
به همين شيوه اگر سلوک کنی، ديری نمی‌گذرد که خواهی گفت:
چنان در خويشتن غرقم که معشوقم همی گويد
بيا با من دمی بنشين، سرِ آن هم نمی‌دارم!
باورم نمی‌شود که در طولِ يک روز از آن حالِ پريشان و خراب، از آن حضيض بدبينی چنان ارتفاع گرفته باشم که بگويم:
نظر به خويش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست / جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نيست
پس «شاد باش ای عشقِ خوش سودای ما» که کمينه درس تو اين بود که بگويی:
نيابی در جهان ياری که داند دلنوازی را / به خود گم شو! نگه دار آبروی عشقبازی را!

  1. شهاب says:

    دوست دارم چيزی بنويسم، اما زبان‌ام قفل شده انگار!
    آخر حرف از عشق شده و بازی و خيال و معرفت و …
    واقعاً گير كرده‌ام دربارهء آن‌چه می‌خواهم بنويسم، …
    امان از زبانی كه …
    بگذريم اصلا!

|