۰

اشکبوسِ مقدمِ راهِ توام

همين را می‌خواستی؟ که روز و شب در هوايت بی‌قرار باشم؟ هستم! تو که می‌دانی. صدای تارِ لطفی و آوازش بيخودم می‌کند. لطفی می‌خواهد صوفی باشد يا مطرب، برايم فرقی نمی‌کند. وقتی چنگ به دل آدم می‌زند و همه چيز را بيرون می‌ريزد کافی است. اصلاً اگر جز اين هم بود. اگر من خودم هم پيشتر از اينها با او اخت نبودم، همين که تو را خوش می‌آيد، کافی نيست؟ به خدا هست! تا قيامِ قيامت!

|