۵

روزگاری شد . . .

ديروقتی است که آن‌جور که دل می‌خواهد مويه‌ سر نداده‌ام که:
نمازِ شامِ غريبان چو گريه آغازم
به مويه‌های غريبانه قصه پردازم
من از ديار حبيبم نه از بلادِ غريب
مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم
اين روزها چنان پريشانم که عقل و دل و هوش را با هم نمی‌توانم همراه کنم. هر کدام را که به راه می‌آورم، ديگری ديوانگی سر می‌کند. هر کدامشان هم جدا جدا بهانه‌ها دارند. احساس می‌کنم عجيب محتاج خلوتم. خلوت از خود و خويشان. بيگانگان که جای خود دارند.


عشق؟ معلوم است! من اگر از عشق ننويسم از چه بنويسم؟ برايم چه مانده است بر جا؟ من هميشه اين‌گونه بوده‌ام. شايد تجربه‌هايم عوض شده‌ باشند، اما عشق همان است، همان!
دردی است غير مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن؟
می‌دانی؟ گاهی اوقات فکر می‌کنم که حتی اگر راه برون‌رفتی از اين بليه‌ی خردسوز باشد و راهش را ديگری بداند، ناسپاسی است که درمانش را از کسی جز خودِ عشق طلب کنی:
در دفترِ طبيبِ خرد بابِ عشق نيست
ای دل به دردِ خو کن و نامِ دوا مپرس
هر چقدر هم که به درِ بی‌عاری بزنم، باز هم من همان ديوانه‌ی پيشينم و تو همان دلربای ديرين. با تو برآمدن نمی‌توانم. از هر جا که بگريزم از ديگر جا: دامنم را به قهر از قفا می‌کشی! آخر کجايی که من برايت غزلِ سايه بخوانم؟ کجا؟
عمرِ ما را مهلتِ امروز و فردایِ تو نيست
من که يک امروز مهمانِ توام، فردا چرا؟
دريغا که هميشه با زندگی دچار غفلتِ کاذبِ زيستنيم. تنها مرگ بايد بيايد و همه‌ی رشته‌ها را پاره کند. بايد بيايد و به عيان ببينيم که ديگر هيچ راهِ برگشتی نيست. آن وقت شايد بفهميم که چگونه فرصتِ مهرورزيدن را به سودای خيالات به باد داده‌ايم. نه! اين دو روزه‌ی عمر بدان نمی‌ارزد که در آن عاشقی نکنی. نمی‌ارزد:
به خاکپای عزيزان که از محبت دوست
دل از محبت دنيا و آخرت کندم
به خاکپایِ تو سوگند و جانِ زنده‌دلان
که من به پای تو در مردن آرزومندم
می‌فهمی؟ «به پای تو در مردن آرزومندم»! يعنی اين روز خواهد آمد که اگر نه هيچ آرزويی، اين يکی برآورده شود که در پایِ تو مردن شيرين‌ترين تجربه‌ی زيستنم باشد؟
مرگ، عشق. مرگ و عشق، اين دو اسم به يک معنا دلالت دارند. بايد مرده باشی تا عشق را بفهمی. بايد عاشق شده باشی تا مرگ را به بازی بگيری. بايد زخمِ شمشيرِ عشق را خورده باشی تا به ضربِ تيغِ مرگ ريشخند بزنی. عشق. مرگ. عشق!

  1. Hamidreza says:

    fogholaadeh!:)

  2. مهرگان says:

    قبله ي عالم به سلامت
    اگه همه ي آدمها يک درد مشترک داشته باشن، درد عشقه.چيز جديدي نيست. بايد عادت کرد. سخته، نه؟

  3. کيانوش فرید says:

    مردی هی چرخ در واژه ها
    هی گرد دور زمين
    اينجا سراغ می گيرم هر چه را ه نرفته را برای هميشه برای ملکوت.

  4. rouhi says:

    ميدونم و دقيقا مي فهمم چي مي گين
    كمي با خود خلوت كنيد و بگذاريد زلال اشك ….

  5. Toranj says:

    eshgh choon amad ghalam bitab shod

|