۲

طفلم به طبع و طالبِ افسانه‌ام هنوز

امروز بس که پريشان بودم و مهجور، مسيحا و ماه‌منير، چون پرستارانی که رنجورِ تب‌آلودی اسير بستر را تر و خشک می‌کنند مرا به سخن و گفت‌وگو داشتند؛ اگر چه خودشان بيمار بودند. با اين حال گاهی اوقات سخن گفتن، نه تنها مايه‌ی انصرافِ خاطرِ من نمی‌شود بلکه آتش به خشک و ترِ خرمنِ ضميرم می‌زند و از سخن، سخن می‌جوشد تا گره می‌خورد به يادها. البته برای من يادها همگی تلخ نيستند. حضرت دوست يادش و نامش شيرين است:
ای بانگِ نای خوش سمر در بانگِ تو طعمِ شکر
آيد مرا شام و سحر، از بانگِ تو بوی وفا
ولی خوب دستِ عاشقان هم گاهی از دامن حضرت دوست کوتاه می‌شود. با اين وجود:
دورم به صورت از درِ دولتسرای دوست
ليکن به جان و دل ز مقيمانِ حضرتم


باری، در ميان آن همه گفت‌وگو و ميان طنز و متلک، مسيحا به من می‌گويد که تو طبعِ قصه‌گويی داری و بايد به جای شعر گفتن (که مدتی است ترکش کرده‌ام) داستان‌نويسی پيشه کنی! نمی‌دانم. شايد روزی به جای حکايت‌های روزمره و کنکاش‌های عقلی داستان بنويسم در اين وبلاگ تا بهانه و پوششی پيدا شود برای حرف‌هايی که به زبانِ ديگرشان نمی‌توان گفت:
خوشتر آن باشد که سرّ دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
عباس هم که امروز بالاخره پس از آن همه تهديد و خط و نشان کشيدنِ من به قلم آمد و چهار خطی نوشت. اينها همه‌شان داستان‌نويسانی قدرند، ولی نمی‌دانند که من ديوانه‌ای هستم زنجير گسسته! به سيم آخر که می‌زنم، پروای زبان و بيان و قلم و قدمم نمی‌ماند! وب‌سايتی که عباس دارد برای کتابخانه‌اش در برلين تدارک می‌بيند و اوايلش را انجام داده است، هنوز کار می‌برد و آهسته پيش می­رود (لينک خانه هنر و ادبيات هدايت را پايين داده‌ام). نام وبلاگ را عباس گفت بگذاريم «حضور خلوت انس» که يادآور ستونی باشد که در «گردون» می‌نوشته است. تا ببينيم چه پيش می‌آورد در اين خلوتخانه. هر چه باشد، عباس به هر کجا که رفته، هيچ‌کس به سرعتِ من برای‌اش اين‌گونه کار نکرده است که به سه شماره برای‌اش وبلاگ علم کنند، ولو در ظلّ انوارِ ملکوتی بارگاهِ قدسیِ ما باشد!! عباس جان! بنويس و گرنه تعطيلت می‌کنيم! در ضمن اين ترانه‌ای هم که امروز روی صفحه آمده است و چندان با حال و هوای غريبِ من نمی‌خواند (چون من اصولاً چنين خواننده‌هايی را گوش نمی‌کنم) ترانه‌ی قصه‌گوی شهره است که به وسوسه‌ی مسيحا گذاشتمش. باری برای بعضی‌ها حکايت دارد و اشارت!!!

  1. مرید says:

    آمدم ولی نشانی از ملکوت نیافتم

  2. مهتا says:

    ای مريد عزيز، اين صفحات برای آنها نيست که ملکوت را از کتاب می آموزند بل برای آنان است که کتابهاشان را خوانده اند و حال کتاب می نويسند! لکل درجات. تو در همان حال باش و اين ملکوت را نيز به حال خويش واگذار که هر يک را روزی ديگر است و لا يکلف الله نفسا الا وسعها. اما حيف است اين نگويم و سخن کوتاه کنم که تو چه ملکوتی می جستی که در سخن اين عاشق ملکوتی نيافتی؟ هر چه جز عشق يافته ای به نام ملکوت آن تو را به کار نيايد جوانمردا!

|