۵

فلسفه‌ی دين يا فلسفه در دين؟

آيا فلسفه از متنِ دين برمی‌آيد يا می‌توان برای دين يک نظامِ فلسفیِ مدوّن پی‌ريزی کرد؟ آيا دين و فلسفه قابل جمع‌اند؟ آيا می‌توان فلسفه را به صفتِ دينی موصوف کرد؟ بگذاريد اين‌گونه بگويم: آيا وقتی يک انسانِ مسلمان نفس می‌کشد، اکسيژنی که مصرف می‌کند با اکسيژن يک مسيحی يا يهودی تفاوت دارد؟ می‌خواهم بگويم سرچشمه‌ای که فلسفه را سيراب می‌کند، با مصدر و منبعِ دين متفاوت است. يعنی يکی از عقل نيرو می‌گيرد و يکی از وحی. اين دو تفاوتی گوهری با هم دارند و لذا طبعاً نمی‌توان اين دو را در کنار هم نشاند مگر اينکه توانسته باشيم آن منابع را با يکديگر همسو کنيم يا آنها را با هم آشتی دهيم. مدعای دين اين است که ميان خرد و دين تعارض و منافاتی نيست. اين سخنِ اوليای دين و متکلمين به معنای آشکار به رسميت شناختنِ منبعی جز منبع وحی است. يعنی وحی، که به گفته‌ی دين مصون از خطا و عاری از لغزش است، با خردِ آدمی که همواره در معرض خطاست و مبنا و متکايش همين آزمون و خطاست، به زعمِ متدينين قابل جمع است.


به گمانِ من، همان‌گونه که پيشتر هم در مطلبی جداگانه و خارج از اين وبلاگ نوشته‌ام، اگر قرار باشد عقلی خاص را تعريف کنيم سوای اين عقلی که برای همگان شناخته شده است، آن وقت ديگر اين عقل، عقل نيست. اين عقل را بايد عشق ناميد. عقلی که اين مرزها را درنورديده باشد، چنان متبدل شده است و اوصافش تغيير کرده است که ديگر شانه به شانه و پهلو به پهلوی وحی گام برمی‌دارد و هر آنچه آن می‌گويد اين يکی به زبانی ديگر تصويب می‌کند، شما هر چه بناميدش، ديگر عقلِ متعارف شناخته شده نزدِ آدميان نيست.
تقسيماتی هم که عارفان يا فيلسوفانِ عالمِ اسلام در بابِ عقل داشته‌اند، همگی نشان از تعارضی داشته است که ميان عقل و وحی بوده است. هر عقلی با وحی سازگار نيست. بايد عقلی خاص را تعريف کرد. ما وقتی که می‌گوييم ميز يا صندلی يا در يا ديوار، همگی از اين‌ها چيز واحدی را ادراک می‌کنند. اما وقتی که می‌گوييم عقل بايد بدانيم که در چه متنی و در چه جامعه‌ای داريم از عقل سخن می‌گوييم. عقل برای هر طايفه‌ای معنايی خاص دارد. از همين رو، خردها هم متفاوت است. اين فرق دارد با تفاوتِ ميان عقل طفل و فردِ بالغ. عقلِ انسانِ بالغِ شرقی با عقلِ انسان بالغِ غربی هم فرق دارد. از اين رو دشواری و پيچيدگیِ اين مبحث آشکار می‌شود. با اين مقدمه، به گمانِ من ميان عرفان و خردورزی به هيچ رو آشتی و سازشی نيست. حملاتِ شديداللحن غزالی و مولوی به فلسفه بهترين گواه بر خوارمايه‌گی فلسفه و خردورزیِ غير دينی است. نزدِ اينان، عقلی که به وحی تمکين نکند و در برابر آن سر تسليم فرود نياورد ديگر عقل هم نيست: تلک النکراء و تلک الشيطنة. هی شبيهة بالعقل و ليست بعقل.
فلسفه محصول تلاشِ عقلانی آدميان است. اين عقل برای فهم جهان به هيچ وجه به دين رجوع نمی‌کند. فلسفه در پیِ يافتن پاسخِ پرسش‌های‌اش در باب هستی است و اين پاسخ‌ها را می‌خواهد با جهد و کوششِ خود بيابد نه اينکه لقمه‌ی جويده شده‌ای را در دهانش بگذارند. وحی پيشاپيش پاسخِ اين سؤال‌ها را می‌دهد. فارغ از ارزشگذاری هر يک از اينها، به گمانِ من روشن است که دينی که اين اوصاف را دارد، تا جايی مجالِ عرضِ اندام به آن عقل می‌دهد که يافته‌های‌اش در تعارض و تضادِ با پاسخ‌های دين نباشد. وقتی که اين تعارض به وجود بيايد، متفکرِ دينی راهی جز اين ندارد که يا آن عقل را کاملاً مردود بشمارد و از عقل بودن ساقط کند يا بگويد که اين عقلِ غير دينی است. اگر به شقِ دوم ماجرا نگاه کنيم، اين سؤال پيش می‌آيد که عقلِ دينی و طبعاً فلسفه‌ی دينی به چه معناست؟ يعنی فلسفه‌ای که قبلاً پاسخِ پرسش‌های‌اش داده شده است و ديگر سؤالی برای پاسخ دادن و مجهولی برای روشن کردن ندارد به چه کار می‌آيد؟ اينجاست که بايد گفت که دين طبيعتاً پاسخ اين سؤالات را نه به صراحت و تفصيل بلکه به اجمال و اشارت گفته است که اکنون حاجت به عقلی می‌افتد که گره از کارِ فروبسته‌ی آن بگشايد. يعنی بايد قاعدتاً کاری مانده باشد که عقل بدان بپردازد. پس در دين پرسش‌های بی‌پاسخ يا سخنانِ مکتوم و تودرتو وجود دارد که محتاج دخالتِ عقل است. حالا اين عقل، باز گرفتارِ همان دايره‌ی بسته است. عقلی که بايد اين اشارت‌ها و کنايت‌ها را به شرح و بسط بکشاند کدام عقل است؟ به تعبيری اين عقل، عقل چه کسی است؟ کدام عقل، يا کدام عاقل، اين اتوريته را دارد که تکليف آن گره‌ها و معضلاتِ مهيبی را که در متنِ دين موجود است روشن کند؟ اينجاست که به وادی پرخوفِ تأويل می‌رسيم که بر سرِ آن جنجال‌ها رفته است و به واسطه‌ی آن خون‌ها ريخته شده است.
همين متدينينی که قائل به ملازمت عقل و شرع بوده‌اند، در برابر تأويل، که به تصورِ من شاه‌کليدِ قفلِ فروبسته‌ی همنشينی عقل و دين است، سرکشی‌ها کرده‌اند و مقاومت‌های شديدی از خود نشان داده‌اند. آيا گفتمانِ دينی به عقلانيت آدمی اصلاً اعتنايی دارد و برای آن وزن و شأنی قائل است يا تنها جايی آن را به رسميت می‌شناسد که سخنانِ خودش را تأييد می‌کرده باشد؟ اين موضوع را بايد در بستر تاريخ ديد و اينکه عقلانيت بشری تا چه اندازه رو به رشد و فربهی بوده است و تا چه ميزان عرصه را بر فضای فکری حاکم بر انديشه‌ی دينی تنگ می‌کرده است. تاريخ بهترين داور در اين نزاعِ ديرين است.
اگر نگاهی به فهرست نام‌های کسانی که در زمره‌ی روشنفکرانِ دينی به شمار می‌آيند بيندازيم می‌بينيم که اکثريت قريب به اتفاق اينها کسانی بوده‌اند که تحصيل‌کرده‌ی غرب بوده‌اند. از سيد جمال‌الدين اسدآبادی تا اقبال لاهوری و شريعتی گرفته تا سروش همگی در پیِ دانشِ غرب و آموختن شيوه‌های ايشان در پیِ رسيدن به عقلی بوده‌اند رام و فرمانبردارِ دين که تماميت و انسجامِ آن سنت را به مخاطره نيفکند. يعنی برای رسيدن به آن عقل باز هم به همانِ عقلِ سرکش متوسل شدند. اين نکته به خوبی آشکار می‌کند که عقلِ مدرنِ چه لرزه‌ی بر پيکرِ نحيف و رنجورِ انديشه‌ی مسلمين انداخته بود که انديشمندان و دلسوزانِ عالمِ اسلام برای بقای فکری خود ناچار با آموختن زبان و انديشه‌ی عقلِ مدرن شدند. می‌بينيم که کماکان آن عقل هنوز بر مسندِ اقتدارِ خود تکيه دارد و انديشه‌ی آن انديشمندان هم گرهی را باز نکرده است. نمونه‌ی بارزش در ايران است که مشخصاً سرنوشتِ روشنفکریِ دينی به سياست گره خورده است. از اين رو روشنفکری دينی در ديارِ ما سرشار از تناقضات و پارادوکس‌هايی بزرگ است.
زمانی می‌خواستم برای رساله‌ی فوق ليسانسم به بررسی و نقدِ تطبيقی آثار دکتر سروش بپردازم که به دلايلی از اين کار منصرف شدم. اين نقدها را به تفاريق در مقالاتی خواهم آورد. چندی پيش که در لندن او را ديدم، سروش وعده کرد که اگر وقت داشته باشد، حضوراً خواهيم نشست و اينها را بحث خواهيم کرد که وعده از حد بشد و ما نه ايميلی ديديم و نه تماسی تلفنی! باری به اجمال بگويم که در تئوری قبض و بسط سروش و مخصوصاً سخنانی که در «بسط تجربه‌ی نبوی» گفته است رخنه‌هايی بسيار بزرگ می‌بينم. به گمانِ من، يکی از لوازم و نتايج طبيعیِ اين تئوری‌های زدودنِ تئوری امامت است. وجه غالبِ سياسی اين تئوری‌ها که از يک منظر نظامِ سياسیِ ايران را به چالش می‌کشد، عملاً به انکارِ تشيع می‌انجامد و نفیِ حتی اتوريته‌ی امامانِ شيعه. اين سخنی است که در فرصتی ديگر در خصوصِ آن سخن خواهم گفت.

  1. NicosK says:

    راستش من اصلا نمتونم بفهمم كه فلسفه از وحي سرچشمه بگيره !! فلسفه كلا يه چيز مجرده كه ديني و غير ديني بودنش فكر نكنم خيلي به سرچشمش مربوط بشه بلكه بيشتر معرف رفتار فلسفس و اونچيزي كه دنبالش هست !! كسي مگه گفته كه تو فلسفه ي ديني اينكه ما عقلمون نمرسه يه اصله و بنا به اون اصل ما استدلال و استنتاج رو كنار ميذاريم و به وحي روي مياريم و ميشينيم ببينيم اون چي ميگه ؟!!

  2. Mohsen says:

    سلام
    دوست عزيز!
    بالاخره امروز پس از چند روز خوابيدن در بستر بيماري و رسيدگي به كارهاي عقب افتاده ام موفق شدم به اين جا بيام و روحم رو با فضاي ملكوتي اينجا آرامش بدم.
    راستش از اينكه متوجه شدم برخي از اصوات و نغمات ملكوتي رو از روي سايت برداشتي قصد داشتم برايت ايميلي ارسال كنم اما اي ميلي از شما نداشتم
    نهايتا تصميم بر آن شد تا از طريق كامنت حرفهايم را برايت بازگويم.
    من ۱۰۰ مگابايت فضا براي وبلاگم در اختيار دارم كه در حال حاضر ۲-۳ مگابايت از اين فضا مورد استفاده قرار گرفته است.
    خوشحال مي شم اين نواهاي خوش را در سايت اين حقير آپلود كنيد تا عاشقان شنيدن اين نواها از وجود آنها بي بهره نمانده و من نيز گامي هرچند كوچك در اين راه بردارم.
    ارادتمند:
    محسن

  3. alireza says:

    سخت خاك آلود ميايد سخن

  4. mahdi says:

    دين اسلام

  5. نعیمه says:

    برای تهیه ی مقالات چگونه باید اقدام کرد؟

|